یادش بخیر اون روزا که وبلاگ بود و کلی ذوق برای مطلب نوشتن و خوندن داشتیم
فضای مجازی دنیای خوبی رو از همه مون گرفت...
یادش بخیر اون روزا که وبلاگ بود و کلی ذوق برای مطلب نوشتن و خوندن داشتیم
فضای مجازی دنیای خوبی رو از همه مون گرفت...
حالم شبیه آن تابلوی توی جاده است
که وقتی مسیر را نمی دانند نشان می دهد راه را
هم راه را و هم میزان راهِ باقی مانده تا آن را
اما
خودش همیشه تنها در جای خود ثابت ایستاده است...
مثل برگ درختی که
تنهاست روی درختی کهنسال...
بی آن که از دویدن خسته شوم
دلم می خواهد فریاد بزنم
بی آن که از فریادزدن صدایم بگیرد
دلم می خواهد بالا بروم
بی آن که ترس از افتادن داشته باشم
...
دعا می کنیم
نذر می کنیم
ختم قرآن دسته جمعی می گیریم و
همواره خدا را صدا می زنیم اما
انصاف نیست
وقتی به خواسته خود می رسیم
هیچ آیین شکرگذاری نداریم...
کاش جای آن که هر روز از نداشته هایمان سر خدا غر می زدیم
نعمت های خود را شمرده و خدا را شکر می کردیم
افسوس که ما خیلی وقت ها بی معرفتیم ...
گاهی وقتها دنبال کسی می گردی که باهاش حرف بزنی
اما گاهی هم وقتی می بینی هیچکس حرفتو نمی فهمه ترجیح میدی اصلا حرف نزنی
آدمایی که اطرافت هستن حرفتو نمی فهمن، تو هم دنیای اونارو نمی فهمی
پس بهتره سکوت کنی
سکوت و سکوت
اگه بچه مذهبی باشید حتما این حس رو تجربه کردید
اینکه توی یه جمع غیرمذهبی باشید و احساس غربت و تنهایی شدیدی بهتون دست بده
احساس کنید هیچ همصحبتی ندارید و هیچ کس شما رو درک نمیکنه
حتی گاهی تو جمع دوستان صمیمی خودتون هم ممکنه این حس به شما دست بده
...
خواستم بگم اون حس تنهاییه خیلی خوبه چون باعث میشه ادم وارد خلوتی بشه و با خدای خودش حرف یزنه
خلوتی که بدون بودن در اون جمع به دست نمیاد
درست میگم؟
هرکس عادت به تاخیر نمازها کرده، خود را برای تاخیر در همه امور زندگی اماده کند:
تاخیر در ازدواج
تاخیر در اشتغال
تاخیر در سلامتی
و...
هرقدر که امور نمازت منظم باشد، امور زندگی ات هم تنظیم خواهد شد.
مگر نمی دانی که رستگاری و سعادت با نماز قرین شده است؟
پس چگونه از خدا طلب توفیق داری در حالی که حق او را به درستی ادا نمی کنی!
الهی
نظاره گر گذر جوانی ام از پیش رویم هستم
روز به روز
ماه به ماه
و سال به سال...
می ترسم جوانی ام تمام شود و آن روز که ندا می دهی ام:
"جوانی ات را در چه راهی صرف کردی؟"
پاسخی نیابم
جوانی ام را در راه خودت و برای خودت بخواه
ای پروردگار بی همتا*
زن بدحجاب بعد از یک سکوت طولانی گفت: هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم … راست می گویی. و آرام موهایش رو از روی پیشانیش جمع کرد و زیر روسریش پنهان کرد
مسئولین کشور همت و دغدغه ای برای شکل گیری فیلم سازی اسلامی ندارند،
رهبر انقلاب این همه برای مسائل فرهنگی هشدار می دهند و می گویند که من به خاطر وجود این مسائل، شب ها تا صبح خوابم نمی برد. مخاطب این صحبت های ایشان چه کسی است؟ اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و تلویزیون نیست و اگر نهادهایی که توانایی مالی دارند و می توانند کمک کنند تا یک جریان سالم فیلم سازی ایجاد کنند، نیست؛ پس چه کسی است؟
من عضوی از خانواده سینما نیستم. همه این موضوع را می دانند و بارها گفتم که من یک نفر از خانواده سینما، خانه سینما و وزارت ارشاد نیستم. من یک مبلغ هستم و اگر خدا توفیق دهد از زبان هنر استفاده می کنم که بتوانم حرف دین و خدا بزنم را بزنم. اصلا من سینماگر نیستم و وصیت کردم که اگر شهید شدم یا فوت کردم؛ من را در قطعه هنرمندان دفن نکنید.
مطمئنا چیزی که تو برای من میخوای
بهتر از چیزیه که من برای خودم میخوام
پس من چیزی ازت نمیخوام
جز چیزی که تو برام میخوای...*
اگر شما می خواهید به من خدمت کنید گاهگاهی یادم بیاورید که من همان محمدعلی رجایی ام که قبلا دوره گردی می کردم و قابلمه فروش بودم.
هرگاه دیدید که در من تغییراتی بوجود آمد و ممکن است خود را فراموش کرده باشم همان مشخصات را به یادم بیاورید که این تذکر برای من از خیلی چیزها ارزنده تر است.
شعله هاي جنگ داشت تمام دنيا را مي گرفت.
جنگ جهاني اول بود و ايام اشغال ايران توسط قواي انگليس و روس.همه ش نگران بودم كه مبادا كشور از دست برود
شبي درحال توسل و گريه باناراحتي به خواب رفتم ديواري را در خواب ديدم كه شبيه نقشه ي ايران بود پر از ترك درحال فروريختن
يك عده زن و بچه هم زير آن نشسته بودند بيم آن مي رفت كه سر آنها آوار شود
فريادزدم:خدايا اين وضع به كجا مي رسد؟
:مولا(ع)آمد انگشت مباركش را به ديوار گرفت و آن را بلند كرد و سرجايش گذاشت. فرمود
اين جا شيعه خانه ي ماست.مي شكند،خم مي شود،خطر هست اما ما نمي گذاريم سقوط كند،ما نگهش مي داريم
اگر حجاب می گیرم
اگر آرایش نمی کنم
اگر بلند بلند نمی خندم
اگر ادا و اطوار دخترانه در نمی آورم
به این معنا نیست که دختر نیستم
پایش که بیفتد
اگر مردی را بیابم که مرا دریابد
از هر دختری دخترترم
غرور سال های دراز عمرم را یکجا زیر پا خواهم گذاشت
و آتشفشان خاموش احساسات بروز نداده ام فعال خواهد شد
آنوقت از تمام دختران خندان و رنگارنگ کوچه و خیابان دلرباترم
اما فقط برای یک نفر که همیشه با من خواهد ماند
زیرا من حراجی نیستم و ارزش هایم را به اشتراک نمی گذارم...*
هرچه از او دور می شوم
احساس تنهایی می کنم
و هرچه بیشتر خود را تنها می یابم
دوباره به او نزدیک می شوم...*
وقتی از درون تهی باشی
بیرونت را زینت می دهی
تا خلأ درونت را پُر کنی
وقتی از درون کامل باشی
نیازی به رنگ و لعاب بیرون نداری...*
می خواستم از دانشگاه برگردم که با این 3 همسفر شدم
هر 3تایشان دختران خوبی بودند و تنها 18 یا 19 سال داشتند؛ سال اول کارشناسی بودند
توی اتوبوس با یکی از آنها هم صحبت شدم. البته بهتر است بگویم تک صحبت شدم، چون بیشتر من حرف میزدم و
او با توجه گوش می داد.
خیلی زود متوجه متانت و رفتار نجیبش شدم که با آن زیبایی و حجاب ظاهری اش جمع شده بود.
البته آن 2 دختر دیگر هم بچه های خوبی بودند ولی زیاد حرف می زدند و راحت با مرد ارتباط برقرار می کردند و
خلاصه عفاف این یکی را نداشتند.
وقتی پیاده شدیم زودتر از همه از من خداحافظی کرد و با پدرش که آنجا منتظرش بود رفت.
یک پسر حدودا 22ساله سراسیمه از اتوبوس پایین آمده بود به دنبال ما!
خودش را با عجله رساند و با دستپاچگی گفت: "ما میخوایم با خونواده.... ینی بیایم خواستگاری.
لطف کنین شماره اون دوستتون رو که رف بدین یا نه من شماره مادرمو میدم شما بهش زنگ بزنین..
ببینین من بخاطر این قضیه از اتوبوس اومدم پایین جا موندم اینم شماره.......خیلی ممنون پس بهشون بگین دیگه"
البته من با اصرار او شماره را نوشتم و با دوست کوچکم هم تلفنی قضیه را مطرح کردم و نتیجه اش همانی شد
که پیش بینی می کردم
اما آن جوان و امثال او نمی دانست که دختری که برای خود ارزش قائل است و راحت با نامحرمان حرف نمی زند،
نگاه نمی کند، جز ضرورت ارتباط برقرار نمی کند، چنین دختری راحت هم بدست نمی آید.
چنین دختری که همه زیبایی ها و ارزش هایش را محفوظ نگاه داشته تنها برای یک نفر که همسرش خواهد بود،
انتخابش هم سخت خواهد بود و راحت است که دیگران مجذوبش شوند، اما این که او چه کسی را انتخاب کند
مهم است و شاید این روش مناسبی برای خواستگاری از یک چنین دختر ارزشمندی نباشد...*
برو جلو...یک شمع روشن کن برای مزارت
خاک قبرت را کنار بزن و آبی بپاش
فاتحه ای برای خودت بخوان
خیراتی نذر خودت کن
شاید به خود بیایی
و مرگ را پیش از رفتن حس کنی و مهمتر "باور کنی"
آنوقت خیلی رفتارهایت، نگاه هایت، افکار و جهان بینی ات تغییر می کند
تغییری شگرف که لذت تازه شدن را تجربه کنی
هم خودت و هم اطرافیانت*
اما چرا با این همه تحریم ، لوازم آرایشی نه تنها تحریم نشده، بلکه بیشتر از قبل هم ارسال می شود؟
مگر از اینکه مردم ما زیاد از لوازم آرایشی استفاده کنند چه نفعی به دشمن می رسد؟
و چرا مصرف این لوازم تا این حد در ایران بالاست؟
شما چه فکر می کنید؟
بینی اش را تازه عمل کرده بود، هرچند مشکل خاصی نداشت و فقط می خواست زیباتر باشد
دست می گذاشت روی صورتش و اگر جوش یا لکی می دید نگران می شد و به دکتر پوست مراجعه می کرد
انواع کرم ها و لوازم آرایشیِ خوب را هم هر روز مصرف می کرد
اما این ها همه باز راضی اش نمی کرد و انگار دنبال چیز دیگری بود که خودش هم درست نمی دانست
نمی دانست آن چیزی که در پی آن است زیبایی نیست، بلکه خوشگل بودن است
فرق است میان زیبایی و خوشگلی
خوشگل بودن می تواند اعم از زیبایی باشد اما فراتر از آن است
خوش گِل بودن یعنی گِلَت خوش باشد
یعنی درونت زیبا باشد
یعنی بجای این که هر روز دنبال لوازم آرایشی و لباس های گران قیمت و مد باشی، به جلوه های درونی ات بیندیشی
یعنی اگر هر روز جلوی آینه ایرادهای صورتت را چک می کنی، به ایرادهای درونی ات هم بیندیشی
و سعی کنی آن ها را یکی یکی از وجودت پاک کنی
آنوقت چقدر خوش گِل و زیبا خواهی شد
آنقدر که همیشه و همه جا از خودت راضی باشی*
در فضای حقیقی باشد یا مجازی،
پیامک باشد یا کامنت،
کلامی باشد یا نوشتاری،
تلفنی باشد یا حضوری؛
این را قبل از آنکه ادب سخن بر ما دیکته کند، تقوا حکم می کند
که یک فرد مذهبی وقتی روی سخنش با جنس مخالف است باید بداند که فعل ها را همیشه جمع ببندد.
و همیشه خدا یادش باشد که شیطان برای اضافه شدن به گفتگوهای دو نفره، نیازی به دعوتنامه ندارد!
منبع: پایگاه فرهنگی ادبی دل آباد delabad.ir
این روزها که بیرون میروی خود را میان آشیانه جمعی نمیيابی، هر کسی یک ساز دارد و یک نوای مخصوص به خود، هر کسی لباس مخصوص و دلخواهش را به تن كرده و خود را در میان خانواده نمیبیند...
میپرسی: خواهرم، برادرم، این چه شمایلیست آخر؟ مناسب جامعه اسلامی و ایرانی ما نیست!
و حکایت جوابهای ایشان خواندنيست ... یکی گوید تو را مگر دخلی دارد(بخوانید به تو چه؟!) دیگری گوید زبان بر کف گیر(بخوانيد خفه شو)
آن یکی گوید که خواست دلمانست و هزاران جواب که انسان را رنجیدهخاطر گرداند ...
جوانی را نظاره كردیم از دیار غرب که میگفت شما ایرانیان را چه شده است؟ چگونه است که فرهنگ چندین
هزارهتان را پاس نمیدارید و همواره در پی جنس و لباس فرنگی روانید؟
ما را از پاسخ وی عجز آمد!
نگاهی بر بستر خیابان انداخته و یکی جامهی ایرانی بر تن کس ندیدیم!
مردی دیدیم گوشواره بر گوش که سگی از پی او میآمد!
آنطرف بانویی که از جامه تنگ و بلندای موزه به تنگ آمده بود، اما فخر و غرورش همچنان گشاد می نمود!
آن یکی از عجایب خلقت بود گویی! گیسوانی آبی رنگ را با خود این طرف و آن طرف میکشید و چشمانش از تازیانههای گیسوان در عذاب بود!
دیگری نمیدانیم شلوار جینش را کدامین جانور وحشی دریده بود که چندین جایش نخنما گشته آنسان که بیژامه در برابر آن فاخر مینمود!
دیگر ما را شرم آید از بازگویی ادامه آنچه دیدگانمان بر آن گذشت ...*

دل ، این دل تنگ زیر این چرخ کبود
یک عمر دهان جز به شکایت نگشود
آرامش تسبیح شما بر هم خورد
شرمنده ام ای درخت! ای گل! ای رود!
میلاد عرفان پور
رفت جایی از مسجد که خلوت تر بود و کسی جلویش نبود
کوله اش را زمین گذاشت و مهر را روبرویش گذاشت
بعد یک دقیقه ی تمام موهایش را داشت می پوشاند
و بعد تکبیر نمازش را گفت...
و در نماز هم چندبار دست گذاشت به مقنعه اش که مطمئن باشد موهایش بیرون نیست
و من همچنان نگاهش می کردم
نمازش که تمام شد باز موهایش را...
توی دلم گفتم:
آیا فقط خدا نامحرم است و غریبه های بیرون همه محرمند؟*