این همه راه
به همه ی راه هایی که رفتم و نوشتم... از 86 تا الان..
دلم نوشتن اینجارو نمیخواد دیگه! و این اولین باره که همچین حسی دارم...نمیدونه آدمی چی میشه یهو...
به همه ی راه هایی که رفتم و نوشتم... از 86 تا الان..
دلم نوشتن اینجارو نمیخواد دیگه! و این اولین باره که همچین حسی دارم...نمیدونه آدمی چی میشه یهو...
تاحالا واسه کسی شازده کوچولو خریدید؟
تا حالا وسط شازده کوچولو خوندن گریه کردید؟
از روزی که افیشالی اینجا ننوشتم پنج ماهی می گذره.
خوب یادمه من بعد از پست چند روز بعد رفتم دوبی.که سفر کاری و تنهایی و پر از تجربه و عجیب و قشنگی بود. کارم اونجا به بهترین شکل ممکن پیش رفت. تنها بودنِ نسبی البته چون با یک جوانک هندی هم آشنا شدم و روزها و شبهایی رو باهم گذروندیم، با هم غذای هندی خوردیم؛ کافه پاول رفتیم؛ فیلم دیدم و دور دور کردیم و شر،ا ب و و ی سک ی بسیار زدیم و خوابیدمو رقصیدیم و هندی خوندیم. تجربه ی خیلی بامزه ای بود و بسیار خوش.
برای خودم البته ساعتهایی تنها بودم؛ تنها زندگی کردم شهر رو گشتم و خرید کردم.
یک شب رو کوچ س ر ف ین گ کردم و در خانه ی مرد اردنی ماندم و سحر و طلوع رو در صحرا گذروندم.
بعد که برگشتم هم سفر کردم به قله. به در فک. بعد باز هم به جنگل های زیادی رفتم اما این بار یک همراه ِ نازنین داشتم که ترجیح می دم در یک پست مجزا ازش می نویسم :)
من بودم و شقایق و یه سری آدم دیگه تو ی ساختمون بزرگ ِ ساحلی! یه سری اتاق بود که توش یه سری تست می گرفتن. فرق اتاقا موزیکاش بود! اتاق ما ساز های کوبه ای داشت و اتاق رو به روییمون...
از ثبت موقت دربیاد و یادم بمونه تا همونجایی که نوشتم.
خیلی از اتمام ساعت کاری گذشته و من پشت میزم نشستم. کارام تموم شده و میخوام برم اما قبلش حتما باید میومدم اینجا تو این وبلاگ یه چیزی رو ثبت می کردم بعد از جلسه حقوق و پلن سال 96...
که یه روزی که توی این شرکت استخدام شدم پایینترین حقوق شرکت رو داشتم و کارم پرینت گرفتن و آرشیو کردن بود..
امروز بعد از سه سال و نیم باز هم بهار برام همراه با موفقیتهای کاری ِخوب بود و امروز؟ حقوقم بالاترین حقوق تیم فروش شرکت هست و برای اولین بار یک فروشنده ایرانی و لوکال! قراره بازار خاورمیانه رو دست بگیره و بره دبی و امارات و عربستان و کویت و قطر و.... و اون منم! یه دختربچه ای که روز اول با کوله و کتونی اومد نشست پشت میز درب و داغونی تو طبقه ی دوم و امروز؟ نشست روبه روی یه آدم دیگه و مصاحبه کاری ازش گرفت :)
پارسال یذره آسون گرفتم به خودم و زیاااد عشق و حال کردم. امسال دوباره یه ذره بیشتر بجنگیم تا برسیم به چیزایی که خواستیم :)
دیدم که مدتهای مدیدی هست که اینجا ننوشتم. یعنی به تاریخ دقیق تر از تولدم و ثبت نیمه کاره ی اتفاقاتش تا الان..
96؟ so far so good . واقعیتش بهتر از 95 نیست برام. البته فکر می کنم همون 95 سطح توقعاتم رو برده بالا :)) و همینه دیگه لابد زندگی the more you have the more you want . تعطیلات عید رو بیشترش رو خونه و سرکار بودم. یه دو روزی رو کاش.ان بودیم و آخرای فروردین یک هفته ای رو تای لند بودیم و خوب داستان های جالب خودش رو داشت. طبیعت عالی ؛ ملت سرخوش و پارتی کن ؛ شهر همیشه تا صبح بیدار.
به هرحال اونجا جاییکه دلم میخواد باز هم برم.
بعد دیگه باشگاه که نمیرم فعلا و رژیم میگیرم. کار هم مثل همیشه و یک سری برنامه های جدید هم قرار هست به زندگیم اضافه شه که هنوز استارت نخورده.
برم دیگه واقعن پست تولدم رو برای خودم کامل کنم :)
اول اینکه بالاخره هم گوشیمو عوض کردم و هم دوربین خریدم. این دو تا از واجب ترین کارهایی بود که باید انجام میدادم و خداروشکر انجام شد.
تجربه های جدیدی داشتیم که باحال بود.
عجیب ترین تجربه ی امسال یه د ر. ا .گ گیاهی بود که واقعا چیز عجیب و تاثیر گذاری بود. نمیدونم روندمون از نظر بقیه چجوریه ولی ما ازش راضی ایم. به یه عقلی رسیدیم بعد یه سری کارارو انجام دادیم. شاید بعضیا فکر کنن که خب نه تو باید تو 22 3 سالگی اینکارارو بکنی و حالا که 26 سالته بشینی سر جات ولی من زمانی که باید درس خوندم و کار کردم و تلاش کردم به یه ثبات و استقلالی برسم و حالا الان میخوام که تجربه کنم. خلاصه که قرار بود ما راهی شمال بشیم به کراش گفته بودم و گفته بود کار داره و نمیتونه بیاد . این شد که من و شقی و ینام راه افتادیم به سمت شمال تا برسیم به رفقای نام. خب تا آبعلی بیشتر نتونستیم بریم ازشدت برف و کولاک و بوران! رسما نمیتونستیم کاری کنیم. برنامه رو چرخوندیم سمت دماوند و ویلای بنام و بچه ها باز خواستن که کراش باشه و من که دیگه نمیخواستم دوباره ازش بخوام به بنام گفتم خودش باهاش تماس بگیره. خلاصه برگشتیم تهران و کارارو کردیم و کراش و خواهرشو و دوس پسرشم راهی شدن. تو راه موندیم! گیر کردیم تو برف این موضوع مال همون هفته ای که آدما تو ر.وده.ن و فی.روز.کوه گیر افتادن و حتی مردن! یکی از ترسناکترین شبا بود. ماشین تو برف گیر کرده بود و ما هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم و انقدر سرد بود که کسی هم بهمون کمک نمی کرد و وقتی کمک می کردن میدیدن نمیشه می رفتن. 12 ساعت طول کشید رسیدنمون به دماوند و از شدت بادهای وحشتناک من به سکته رسیده بودم. نکته ی تلخش؟ کراش اینا اصن نرسیدن اون شب! پل ی س را ه برشون گردونده بود. خب باید بتونین تصور کنین حال ِ منو دیگه :) اماااا کراش ِ قصه ی ما چون قشنگ تر از این صبتاس 7 صب راه افتاد خودش اومد سمت ما! و بعله قسمت خیلی مهمه! این شد که ما تجربه ی باحالمونو چارتایی داشتیم و سی شد لیدر گروه :) جدن دوس دارم ثبت مشاهدات کنم اما خب کار ِ راحتی نیست به هیچ عنوان . وضوح و رزولوشن تصاویر..همفکریهای جمعی و احساسات و بصر و لامسه و غیره! اون روز من اونجا خیلی چیزا راجع به خودم و زندگیم فهمیدم . اصلا الانی که وایسادم بی تاثیر از اون تری/پ نیست. حدود 6 ساعت طول کشید. فردای اون روز بدترین بود! فاز بد و سخت و سنگینی داشت. اما بهرحال زندگی رو بیشتر فهموند به هممون.
در کنارش ما یه سری دمو از ف و ل م و ن پ ا ر ت ی هم در اطراف تهران داشتیم که بسیار خوش گذشت به ما!
یه سفر رفتم شمال و تنها برگشتم که اون هم باز تجربه ی جالبی بود و باعث شد به ترسم غلبه کنم. گاها دوس دارم بدونم چقدر قوی ام یا چقدر نترسم! بعد اگه از پسش بر بیام خوشال میشم خیلی :) اون شب هم خیلی حالم خوب بود وقتی نتیجه جالب بود. از کل مسیر فیلم گرفتم ولی خب نشستم به تدوینش و البته نور خوبی هم نداره بالاخره.
شقا هم بالاخره اومد واحد فروش و دیگه با همیم. البته هر کدوم متریال جدایی می فروشیم.
البته حادثه ی تلخ هم داشتیم که داستان پ ل ا س ک و بود که حالمونو چقدر داغون کرد.
این مدت یکمی هم استخر رفتن رو هم داشتم که زود قطع شد چون بودجه ای که به ورزش اختصاص داده بودم دیگه خیلی زیاد می شد :) باشگاهمو ولی مرتب رفتم + ماساژ و کلی سایز کم کردن :)
یه روزی از اون پارت.یا هم تو برف بدی گیر کردیم و اونجا بود که ملت به رانندگیم سجده کردن :) والا بنویسم 10 سال دیگه بخونم به خودم افتخار کنم :)))
راستی سو اومد با دوستاش تهران و خب تجدید دیدار شد اما جاست ازِ فرند :) دوستای باحالتر از خودش بهم کلی مطالب مفید و آموزنده از تری.پ کردن یاد گرفتم :دی و بهرحال تایم اوکی بود.
و و و تولد قشنگ مادرم بود که به بهترین شکل و حالت برگزار شد و کلییی خوشال شد :) 50 سالشه الان دیگه عزیز دل.
دیگه اینکه خرید کردم و وی رو دیدم و حرکتای قشنگی تو کار زدمو و سفر ِ چی. ن رو از آن ِ خودم کردم برای سال بعد و بهترین فروشنده ی 2016 شدمو :) دزد این وسط مسطا باز به ماشینم زد و هیچی نبردو یه آدمی اومد تو زندگیم که همون پلن ِ ولنتاینمو که از چند ماه قبل چیده بودمو اجرا کرد و واقعیت ؟ من فهمیدم نمی تونم. دلم جای دیگه س و مهم تر از همه من واقعن آمادگی یه رابطه ی جدی ِ دو نفره رو ندارم و اینه که همین روزا تمومش کردم. درست قبل از تولدم :) وقتی فهمیدم که نمیشه که 5 شنبه تا عصر جمعه پیشش بودم و بعدش فقط و فقط دلم میخواس سیو ببینم! و اون شب باز هم برای ما تاریخچه ی کوچولومون تکرار شد و ما بودیم و شمش.ک و مستیو حرفای ته دلی تو ماشین تا 5 صب و ساز و ...
برک آپم از اون رابطه ی دو سه هفته ای خیلی خنده دار بود..واقعیت اینکه من خواستم تلگرامی! تموم کنم که بی نام! ( اسمی که پرس روش گذاشته) خواست که دیدار خدافظی داشته باشیم. رفتم پیشش باهم دیگه حرف زدیم گفتیم خندیدیم بغلم کرده و کلی حرفای قشنگ بم زده و خوابی.دیم . برام شام درست کرده و خوردیم و خدافظ! ازش قول گرفتم راجعبم فکر بد نکنه و بدونه من فقط خیلی ک...س.خ/لم و اینه دیتیلز روابط بین خودمون بمونه. قرار شد رفیق بمونیم :)
میدونین چیه رفقا؟ همونیه که به سی گفتم! کیفیت! فقط و فقط کیفیت. وقتی که 2 ساعت میتونه 3 ماه انرژی داشته باشه چرا آدم settle کنه تو زندگی؟ نه اصلا!
الان رفتیم یکمکی پست قبلیم رو خوندم. خب خیلی بهترم از اون پست...حالم رو میگم. هنوز در مرحله ی گذار/گذر هستم. اما روزها لذت بخش هستند کماکان.
از اتفاقات این چند هفته بخوام بگم.
مهمونی شرکتیمون که خیلی خوب بود..جدیدن ها بیشتر علاقه مند افتر ها هستم تا خود ِ مهمونی..افترها برام جالبترن. افترش رو خونه ی همکارم ال گذورندیم و دقیقا 24 ساعت برنامه بود. از 6 بعد از ظهر پنج شمبه که از خونه زدم بیرون تا 6 بعد از ظهره جمعه. خوش گذشت. بعد از اون بهونه ای شد که یک بار دیگه هم اونجا دورِ هم جمع بشیم و اون هم خوب بود.
ه هم خونه ش یک دور ِ همی گرفت که خیلی خوش گذشت.اینطور بود که میخواست یک سری آدم دورِ هم جمع کنه که خب پسند ِ من نبودن و تونستم نظرش رو عوض کنم تا دارو دسته ی خودمون اینکلودینگ مای کراش رو داشته باشیم. که حالا بیشتر از این در بندِ دیگه ای توضیح میدم.
یکی دو ورِ دیگه هم رفتیم و باشگاه رو به کل فراموش کردیم که ان شا الله امروز استارتش رو بزنیم.
پرس رو دیدم...( وای خدایا هرچی می خوام تعریف کنم توش کراش داره و اون خودش یه بخش جدا داره و بخشا رو قاطی می کنه اینجوری با بودنش :)) )
یه روزی یه قرارِ بیشتر بیزینسی با پرس داشتیم..که خوب بود. و همین پنج شنبه ای هم باز باهم بودیم که مثل همیشه عالی بود..به سطح خاصی از صمیمیت رسیدیم که به نظرم خواهرانه س! رفتیم قشنگترین چلو کباب ممکن رو خوردیم و قشنگترین کادوهای دنیا رو هم خریدیم.
پرس؟ نمیدونم حکمتش چیه...پرس هممه چیو میدونه... قد ِ خودم می دونه...بعد یکیو دارم که قد ِ خودم می دونه اما خودم نیستم. روبه رومه و میتونه یه سری چیزا رو ببینه و بهم بگه... وجودش آروم کننده س..وقتی درمونده میشم و منو دلداری میده و من فک می کنم فقط داره دلداریم میده اما بعد می بینم چه همه راس می گفته بم...
بهش گفته بودم برام قوطی بخره..نه که خودم نتونم اما دلم میخواس اون اینکارو انجام بده..بعد میبینم همه ی جعبه هامو پر شده برام اورده.قشنگ شده. پرس خیلی خووبه..پرس دورو نیس..اگه خووبه باهات خووبه بات اگه حال نمی کنه بات حال نمی کنه بات . صادقه . فیلم نداره. اینش قشنگه.خلاصه که رفقا، رفیقی دارم که برام گل نرگس می خره..حواسش به بی پولیام هس و اونیه که در لحظه دقیقا در همون لحظه ی شادی یا غمم میتونم بش زنگ بزنم.
وضعیت کاری؟ خب وضعیت رفت و آمدم رو خیلی بهتر کردم و دوباره رو دور ِ درستی افتادم. من تارگتم رو زدم اما خب تامین کننده نتونست حمل کنه و من ؟ هیچی دیگه صحبتامون با مدیرم کردم. و نمره ی 104 از 100 گرفتم حتی :) خلاصه everything goes well at work.
راسی برادره پاترول خرید :) خوشم میاد ازش..از طرز فکرش و جوری که جلو میره. خب بی غلط و اشتباه نیس و توقعی هم نمیره از یه پسره 21 ساله. اما در حد خودش عالیه به نظرم..ویژن و میژن داره تو ذهنش و نگاهش درسته..
بعد تو این چند هفته ای یکی ام بود که هی بود هی گفتیم نباش هی بود دیگه چارشمبه بش گفتم آقا من خیانت می کنم بت برو! فک کنم دیگه راضی شد بره. آدم ِ خوبی بود ولی خب..رایت تایم رایت پلیس ایشو!
کراشم؟ خب از کجاش بگم؟ مومنت های زیادی ازش دارم تو این دوران...
مثه اون شب/صبی که زنگ زد بهم تا باهم نفس بکشیم؟ که دو ساعت تلفن تو دستمون بود؟ که اخرش من نفهمیدم کی خوابم برد؟ چرا نخواستم ببینمش اون شب؟ چرا لج می کنم گاهی با خودمو همه چی...چقدر حرف زدیم اون شب..چقدر عجیب بود اون شب..
یا از روزی که با پرس مجبور شدم برم کافه ای که واسه اولین بار اونجا دیده بودمش؟ خب دلم نمیخواس برم.جدن اگه بخاطر ِکارِ پرستو نبود نمی رفتم.اما رفتم و به محض اینکه با اون پلیورِ خنگش از پشت دیدمش کافه چرخید تو سرم..چقدر آروم شده بود..چقدر خوب بود دیدنِ یهو عکیش..
یا از اون روزی که با دادشه رفتیم اون خیابون پیش کافه و تا منو دید یه همون قمقمهه رو داد دستم و گف بزن و حواسش بود به تلخیش گف بیا این آبمیوه رو بخور گریه نداره که...
یا از اون شب خونه ی هی؟ که تا صب بیدار بودیم و بود و باهم ساز زدیم و وقتی تنهایی خوابیدم دیدم یکی بغلم کرده..یه خواب ِ پر از بغل..
یا از همین اتفاق ِ قشنگ آخرمون؟ نمایشگاه ... نمیدونستم باید براش چی بخرم تو ذهنم؟ گیاه..با پرس راهی شدیم قرار بود شات بخره واسه سالگردشون..یدونه کله شیر دیدم و گفتم خودشه..دوتا دونه شات با کله ی شیر...روز افتتاحیه دعوتم کرده بود.. گفته بود 5 بیا ..اما 6 و نیم رسیدم.. بهش تکست داده بودم که "yechiam has ke bayad bet bedam. aha age tonesti bepichoni do min biai biroon ke ali mishe" نشده بود..نه اون تونسته بود بپیچه و نه فضا اجازه داده بود بهم کاری کنم. لجم گرفته بود خیلی زیاد.غصه م از این بود که بابا لعنتی تو یه کادو هم راحت نمیتونی بش بدی..اون شب هیچ الکل و دراگی روم اثر نکرد! هرچی خوردم هیچی به هیچی...راهی ِ خونه شدم و کادو رو مثه آیینه دق گذاشتم جلوم..با لب و لوچه هایی آویزون..با خودم گفتم لابد پرستو راس میگه دیگه..یه جا تو یه موقعیت بهتر..فرداش بود که بعد از شوتینگمون ام گف بریم منم ببینم کار بچه هارو..کادو رو گذاشتم تو کیفم..تا رسیدیدم اومد سمتم و گفتم بریم یه دیقه بیرون؟ رفتیم تو حیاط..وایساد رو به روم..از تو کیفم اوردم بیرون و تو نگاه ش برق زدنو دیدم. رفتیم نشستیم رو نیمکت ... من هیچکیو جز اون که نمی دیدم که..بش گفته بودم خیلی وقت بود میخواسم برات یه چیزی بگیرم اما نمایشگاه بهونه ی خوبی بود و واقعن این چیزی که دارم بهت می دم رو فکرشم نمی کردم و خودش اومد که برات باشه..بازش کرد و سکووووت...خیلی یواش شیر رو کشید بیرون..ساکت بود همش...ذوق داشتنشو می فمیدم..بغلم کرد..بش گفتم یکیش مال ِ منه ..گف مال تو ولی بت نمیدم..جفتش باید پیش خودم باشه...با دستش کوبید روی قلبش..بهم گف merci beaucoup...رفتیم بالا....بعدش دیگه فقط نگاه هاشو میدیدم..حالمون خوب تر شده بود...
بگذریم حاجی... :)
تا ببینیم چرخ گردون چی میخواد برامون...
دیگه؟
همین اصن.
آخه انقد پست ِ قبلی خوشمزه س که دلم نمیاد روش چیزی بنویسم که :) :))))
خب بعد از اون آخرهفته ی مجیکال! تولده داداشه رو داشتیم...خب دوس دخترش سورپرایزش کرده بود و کلی خوشحال بودن..آخر شب ِ تولدش؟ یه نصفه باتل داشتیم و رفتیم کوهسار...اونجا برای اولین بار جلوی هم سی گار کشیدیم! خب ما خواهر و برادرِ پایه ی همی هستیم و اون شب خوشحال بودم که کنار ِ خودشو و دوستاش جا داره برام و باهام بهش خوش می گذره...
فردا شب تولد ِ ب بود... همه جمع بودیم. خوش گذشت...دو ساعت قبلترش حرف شمال رو هیو زده بود و منی که تو تردید بودم که خب خود ِ کراش بم نگفته که ! برم ؟ نرم ؟ پرس به موقع انرژیشو برام فرستاد.
پنج شنبه ظهر تو ماشین به سوی رشت بودیم... رشت که نه یکی از روستاهاش..بچه ها همون چارشنبه شب رفته بودن.
رسیدیم و اون شب شب عیجیبی بود... حرفام با میم توی بالکن..آخه لعنتی تو نشستی کنار ِ من داری از آدم بگا.ی یای خاطره بگ ای یای خانه . دری ا بم میگی؟ سیم تو می وید یور فاکینگ برو که! چی میشد بگم. انرجیش گرفته بود منو..
فرداش؟ عیجیبترین 24 ساعت ِزندگیم... کارای عجیب حرفای عجیب ساز زدنای عجیب....موزیکای عجیب..عکس ... صبونه و ناهار خوشمزه..باید بر می گشتم اما پای رفتنم نبود..زنگ زدم مدیرمو بیشتر موندم...اون شب تو بالکن با چشمای بسته کنار ِ هم..موزیکا...انرجیها...حالای خوب..
از اون؟ وقتی که یه خار کنار ِ لباسم دید و گف مسافر داری..همون موقعی که دا م ا هی هم پلی بود..اون خار الان تهران تو یه شیشه نگه داری میشه :)
عکسای خوبی هم ازم گرف ه تو اون سفر...
بیست و دوم ِ آذر بود که با شقی یه کار جالب کردیم... لازم بود که اولین بارش باهم باشه که بعدن دیگه دست ِ خودمون باشه...رفیقای وفادار بهم :)
پنجشنبه جایی نرفتم! ولی جمعه ی مبسوطی با پرس داشتم...به صرف صبونه ی خوب..حرفای زیاااد..کافی و لش کردنای به جا و خوردن و وقت گذرونی ِ با کیفیت...
سارا هرو دیدم بالاخره...قشنگترین اتفاق ِ این حوالی اون شب بود...شب ِ چارشمبه ی 10 آذر! نه نه نمیخوام جو بودم اما اون شب یطوریم شد..قطعا یطوریم شد..دلی که بسته بودمش به تخت دوباره دست و پاشو یکم باز کردم...من نه شاید...سارا گره هاشو باز کرد..از لحظه ای که ناخودآگاه دستمو بردم تو کیفم شروع شد...وقتی نشونش دادم انگار که کوه حرفای چند وقته سر باز کرد...خودمو می دیدم که عین دختر بچه های 4 ساله نشستن به حرف زدنای بدون حد و مرز...جلوی خودمو نگرفتم..یعنی حتی عقلمم ساکت نشسته بود فقط گوش می داد... همش به خودم میگم وقتی حسی بتونه اشک ِ نفر سومی در بیاره یعنی راسته...یعنی هست...اونم یه دختری مثه سارارو...نمیدونم واقعن...اما شب ِ جالبی داشتم.
یه سفری هم واسه همین تعطیلات جور شد که نرفتم..که شقی ترمزمو کشید گف بشین سرجات عشق و حال بسه..راس می گف خب...رقیبم قرار بود ببرم تازه! بعدن فهمیدیم هرجوری بوده رفته! عجیب عجیب...
بعد یه دورهمی یادمه رفتیم که اولین گدرینگ من و ه و شقی محسوب می شد.. یکی دو تا دیت داشتم از الکی چون با خودم لج کرده بودم بعد از حرفام با سارا...که دومی هس حتی فعلا...
بعد سرِکار خیلی مشکل هست..که باعث و بانیِ همش خودمم! من مقصر ِ اصلیِ بگا رفتنِ خودمم تو این زمینه که حالا از همین امروز یک شنبه چهاردهم آذر به خودم گفتم که آدم شه.
گرچه..اگر بخوام از خودم بگم...نمیدونم چمه..نمیدونم اسمش جوه...اشتباهه...خستگیه...من تو بیراهه م حس می کنم.. نمیدونم چه مرگم شده..حتی تا قبل از امروز که ببینم همه چیزایی که براشون جون کندمو بدست اوردمو دارن ازم میگیرن نمیدونستم قضیه چقد جدیه اما امروز فهمیدم! در من یه مریض روانی نشسته که باید بره . باید بهش بگم بازی تمومه. بیخیال شه. باید بندازمش بیرون تا قبل از اینکه منو شکست بده. من از منی که الان هست می ترسم... فکر می کنم خودمو واردِِ چیزایی کردم که در عین بی فایده بودن برام ضرر دارن حتی...با اینکه به چشم نمیان..میخوام ببندم حلقه ی معاشرتامو واسه چند وقت..همین روزاس که اگه بهتر نشم شاید یه عکسی بزارم تو چنل و بگم سارری وی آر کلوسد! یه انرژی ِ منفی ای انگار داره از جایی به من میرسه ( شایدم دارم اینجوری خودمو گول می زنم!) اما دو هفته فقط دو هفته وقت دارم به خودِ قبلیم برگردم. این اگه منه من نمی خوام این باشم. میخوام اون قبلی ِ باشم...
یه صدای دیگه تو ذهنم میگه نکنه اینا تاثیرِ لایف استایلته؟ کع فلان کارو کردی و فلان ... نمیدونم...می ترسم..
بعد از بیرون؟ پیکچر تا حدی درسته! خنده داریش اینه که نزدیکترینِ آدما بهم متوجه کوچکترین تغییری نمیشن !
چمیدونم ! من وقت کم دارم..وقتی که دارم کفاف ِ زندگیمو نمیده! من 48 ساعت اگه داشتم آدم نرمال تری بودم..من آدمه یه دل داره زیبایی هسم..نه که فک کنین خوبه ها نه! دهن سرویسیش مال وقتای مثه الانه...
من الان نه میتونم عقب برم نه جلو..نشستم بهتم برده! نمیدونم از کجاش شروع کنم از کجا بیخیال شم...
من شاید یادم نبوده انرژیم محدوده..فک کردم هر چی برم هر کار کنم بازم همون قد انرژی دارم اما نداشتم...واقعن نداشتم..باید از این به بعد بیشتر مراقب ِ خودم باشم لابد...
یه فایل موزیک از ته مه های لپ تاپ داره پلی میشه و میخوام شروع کنم از این سه هفته نوشتن :)
خیلی ربط داره این پست به پست قبل...سه هفته پیش نوشتم اولین آخرین هفته ای که no crush involved..سه هفته :) این آخرین هفته؟ crush was fully involved. می نویسم ازش...
تو این سه هفته چه اتفاقایی افتاد؟ نومبر شروع شد و من حاللم خووب بود.. من از دو تا شنبه قبل منتظر ِ یه چیز فوق العاده م...نمیخوام بگم با این آخر هفته دیگه منتظر نیستم..بهم الهام شده که شروع هر هفته با خودم فکر کنم قراره یه اتفاق هیجان انگیز که زندگی ِ منو عوض کنه بیفته...خیلی کیف میده این وایب دادنا به خودم...
تو این مدت یه قرار بدجور داشتیم با یکی از مشتریا سر ِ یه مشکلی که بعد طرف کاملن سایکوئه..حالا آخرای کاره و امیدوارم ختم به خیر شه تا منم بتونم حقوقمو بگیرم..واقعن یوقتا به خودم می گم بچه تو چرا همه کارات ریسکیه؟ چرا حتی می ری سراغ شغلی که حقوقشم مشخص نیس و همه چیت رو هواس و البته که بالاتر از حقوق هر کسیه :) من باید یه ماه پیش میگرفتم پولمو و هنوز ؟ نپ! امیدوارم این هفته اوکی شه.
تعداد دورهمیا و دیدن دوستام تو این مدت خووب بود...بجز سارا بقیه رو دیدم تقریبن..یه شب با های اسکول گرلز بودم ... که اولین بار بود تقریبن که برنامه ی ال ک لی می زاشتم باهاشون و خوش گذشت..یه آخر هفته ای هم رودهن کوبیدیم. شبی بود که نوبته تگر ِ شقی بود و شت اون شب از عالی ترینا بود. وارد که شدم پرده رو زدم یه مشت چت دیدم و همونجا انقد خندیییدم.عاقل تر شدم ... شایدم حواس جمع تر یا شاید بهترین کلمه براش با تجربه تر شدنه..حواسم هس که اگه قراره رفیقم بپاشه من بگذرم از پیکِ آخرم..آخر اون شب؟ ساعت دو و نیم من هوس بستنی کرده بودم و یاپ تو محله ی ما یه سوپر مارکت برای late hourهست.. مست اومدیم خونه ی ما :)) مامانم که میدید من خیار آبلیمو درس کردم دادم دست شقی بش می گف خب یه ذره کمتر بخور :))))))
یه شبی با رفیق ِ باحالِ جدیدم هیو برنامه کردیم..افتاده بودیم گیرِ یه 75ای ل ز نما :))) اون شب 12 زدیم بیرون از اون مجلس و واسه خودم کلی چرخیدیم و پنچر شدیم و خاطره ساختییم :)))
صبش؟ آن تایم سر ِ جلسه بودم شرکت مشتری :) می گم که یه چیزایی بلد شدم :دی
میس آبسولوت رو دیدم فاینالی :)
با مدیرم دعوام شد چون حقوقمو بلاک کرده بود و زده بودم زیر میز که فلان کارو گیو آپ می کنم. اولین بار بود که اینجوری وایساده بودم تو روش و لازم بود :)
پرسو دیدم..کلییی خوردیم..کلیی جاهای هیجان انگیز باهم رفتیم..کلی خوش گذروندیم...دیدن ِ پرس جذابیتش هر دفعه برام بیشتر میشه! نمیدونم چرا! تنها کسی مه حاظرم از برنامه ی پنچ شنبه شبم بزنم برم ببینمشه! بی تعارف. ملت عشثشو دارم یواش یواش می خونم و کیف می کنم.
پرس؟ اولین کسیه که تو خوشالیام و بگاییام بش زنگ می زنم.اولین نفر خیلیه ها! جای شقی بودن تو خیلی لحظه ها خیلیه! بیشتر از شقی دونستن حتی!
دیگه؟ رفتیم با شقی کل مایحتاج ِ سالم برای غذا خوردنمونو خریدیم و باشگاه بکوب ثبت نام کردیم و بکوب شروع کردیم یه هفته ای هست..من واسه خودم اولش تقلب نزاشتم اما می خوام آخر هفته ها رو شل بگیرم..با پرس باشم اوکیه..جمعه ها هم به خودم سخت نمی گیرم..
بعد کافه نرفته بودم از بعد از افتتاحیه...میخواستم یه شبی برم تنها بی حاشیه..اون شب که بارون ِ وحشتناکی اومد بعد از باشگاه یه کاکتوس سبز با روبان نارنجی گرفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم کسی اونجا نیس رفتم..کلی موندم...کلی کافی و کوکی فروختم...بعدش؟فهمیدم کراش داره میاد... صدای تاپ تاپ قلبمو می شنیدم باز بعد از مدتها و نه در اثر ورزش کردن :دی وقتی اومد ولی کول ترین بودم..مهم نبود ساعت چنده و چقدر سرده وایساده بودم پیشش و هر چی خودمو دورتر می کردم خودشو نزدیکتر می کرد...وقت اومدن بغلم کرد و گف دلم برات خیلی تنگ شده بود...وقت رفتن بازم گف پریسا من خیلی دلم برات تنگ شده بود..من؟ می خندیدم...من خوشال بودم با همون شب..چه می دونستم لرد داره میچینه شب ِ قشنگتریو و این فقط پیش در آمده..
چارشنبه؟ پول تایم بود..با هیو و چند تای دیگه استخر و جکوزی و سونا..بدنم باز شده بود قشنگ..چقدر آب حالمو خوب کرد..چقدر نترسیدم و پریدم تو آب..چقدر لش کردم تو بخار...از خدا باید تشکر کنم واسه همه ی عشق و حالایی که یاد گرفتم داشته باشم..
شب چارشنبه اما به گایی داشتیم..شقی... وای.. بی خیال...نمیخواد بنویسم..اما به چشم خودم دیدم چجوری تو یک آن همه چی پرید و مثه مرغ سر کنده دور خونه شون می چرخیدم..
خب تقریبا فهمیده بودم خبری از ویکند ِ خاصی نیس.. شقی که قرنتینه س .. هیو با عینه...خوابیدم برا خودم وقتی دیدم ازش دو ساعت پیشش میسد کال داشتم از خودم بدم اومده بود..زنگ زدم و ساعت 11 شب پیشش بودم...فیلم دیدیم.. بعد؟ نیکو . لا س جارا رو پلی کردم..یه شیکر دستم ریتم دست ِ اون.. زدیم و زدیم و زدیم...
ریتم دست ِ اون..تن ِ من دست اون..
از 1 تا6؟ چمون بود؟ چرا؟ چرا انقد رفتیم و رفتیم و رفتیم..چرا انقد موزیک؟ چرا انقد ریتم؟ چرا انقد نه نگفتیم به هم؟ چرا انقد برام حرف زد؟
خب نه :) نمیتونم بنویسمش! جدن نمیتونم..تموم می کنم همینجا این پستو..شاید بعدن رمزی..شاید...
فقط بهتون بگم بچه شیر کنار تخت تو کیفم داشت مارو نگاه می کرد..
فقط بگم بچه شیر خیس بود..
فقط بگم که سوییت نومبر بود!
امروز بالاخره به وسوسه های درونی و بیرونی مغلوب شدم و چنل درست کردم. حالا دغدغه م چیه؟ چیو وبلاگ بنویسم چیو چنل. تصمیمم؟ من آهنگای خوبمو از شماها دریغ می کردم :))) براتون بهترین آهنگارو می فرسم از این به بعد با ذکر خاطره هاش :) بعد عکس باهاتون شر می کنم. بعد تو طول روز یه سری چیزارو جای توییتر تو چنل مینویسم لابد. وبلاگ؟ همیشه این قاب سفید ساده بدون ایموجی و هیچی منو به نوشتن از درون خودم تشویق کرده و من دلم میخواد بلاگر بمونم. نوشته های بلند ، ویکندام و فلانام و بگاییام :))) تو وبلاگ نوشته میشن و تو چنل کپی پیست میشن.
حاجی 17 تا ممبر دارم من :دی 17 نفر منو دوس :))) مرسی خب.
آخر هفته ی فوق العاده آرومی داشتم و اگه خونواده اجازه میداد رکورد بیشتر از 24 ساعت خونه موندنو میزدم.
پنج شنبه ش با پرس گذشت. وای این کرمبل سیب و دارچین فووووق العاده س. اصن خیلییی خوبه لامصب. الان که دارم ازش می نویسم بازم دلم می خوادش. وای خیلیی خوردیم با پرس. اول رفتیم یه ساندویچی. دقیقا یه ساندویچی و ساندویچای گنده ای زدیم بر بدن بعد رفتیم یه کافه ای که من حتمن باید سارا زه زه رو ببرم اونجا. خیلی فنتسی و پروانه ای اینا بود بعد 4 تا فلور بود . یکیش کافه یکیش ورکشاپ یکیش استور بعد چیز میزای خوشگل میفروختن hand made things. گرون بود ولی :)))) سرویسی که توش اردرارو سرو می کردنم خیلی گوگولی و فانتزی بود . آقا 6 ساعت ما حرف زدیم و باز هم کم بود. جدن کم بود.
با پرس که خدافظی کردم جاموندم خودمم. نشسته بودم تو ماشین و فکر می کردم به همه ی حرفایی که زده شد..
خواهره رفته بود تولد و از وقتی رفتته بود تا 9 زنگ نزده بود و در دسترس نبود. رسیدم خونه قلب درد داشتم!! و به بابام اینا می گفتم تورو قران من شبا دیر میام اینجوری نشین :))) واقعن بچه داشتن سخته.
اون شب یهویی جدن یهوییا شروع کردم به مرتب کردن هر کشویی که تو اتاقم بود. اول بابارو بردم اندازه تخته ای که میخوامو در اوردیم بعد دیگه نشستن به دور ریختن. کلییی لوازم آرایش و اکسسوریز قدیمی و کش و تل و فلان. قد 4 تا پلاستیک از اون 4 5 تا کشو در اومد. مرتب شد و آماده ی تغییرات جدید.
جمعه برا خودم حلیم خوردم ظهر و لششش کردم همش و سکس اند د سیتی رو تموم کردم :( سه بار سر سریالا اینجوری غصه م شد. اولیش دسپریت هوس وایوز دومی فرندز که از همه بدتر بود غمش و سومی ام اینا. دیروز همش فکر می کردم. دیروز همممش سرم شلوغ بود. شبشم که با خونواده رفتیم بیرون و شام و اینا.
یه چیزی :) این اولین آخر هفته ای بود که no crash involved.
میدونی سختش کجا بود؟ حوصله ی هییچ پسری رو نداشتم. هر کی گف بریم بیرون نرفتم. بعد با خودم می گفتم اگه کراش بود چی؟ خودمو حاضر و اماده میدیدم :)
شقی یه سر اومد خونمون. بابت دیشب که رف سینما ازش دلخورم :)) نه نه واقعن الان دیگه نیسم . دیشب بودم.
خاله و داییمم دیدم تازه.
خلاصه که آقا رکوردی بود این حجم از خونه موندن آخر هفته تو این چند ماه اخیر.
ولی راضیم ازش. فکرای خوبی کردم. یکیش همین چنل :)
اوله ابانه ... و من از امروز باز می خوام حواسم به خورد و خوراکم باشه ( آخر هفته ها از دستم در میره و البته سر قضیه پریود و هورمونایی که واقعن ریخته بودم خودم بهمشون خیلی پرخوری کردم ) حواسم به اوت فیتام بیشتر باشه ( چون کمدمو مرتب کردم میتونم اینکارو صبا بهتر انجام بدم.) اوت فیت ِ امروزم استایل خودمه دقیقن. که توش روسری داره و فلان.
اول آبانه و تولد بابامه :) باحال ترین و کول ترین و قشنگترین بابای دنیا امشب تولدشه و باید جشن بگیریم سایه سر بودنشو... براش ساعت خریدیم. امسال بر عکس هر سال می خوایم بریم بیرون از خونه جشن بگیریم.
اول آبانه و من بین نوشتن این پست رفتم یه ست لباس زیر خریدم که دوست ِ همکارم از ترکیه اورده بود. الان دوتا ست دارم که باید افتتاح شه . کیه اون آدم خوش شانس یعنی؟ :))))
آلبوم لیدی گاگا هم اومد . گوشش گن . چیزای خوبی توش پیدا میشه.
17 تا الان شد 26 تا و سلام ویژه ی من به اون پسری که منو داره می خونه :))) حوصله شون میکشه مگه پسرا ؟ :)))
مرسی از نیگول و سارا و پرس واسه کمپین معرفی پانیذیت :) :* ماچ بتون
:)
ویوی آخر هفته؟ جاده ؟ یا خونه ی کراش ؟ شت
پنج شنبه که داشتم آماده می شدم از خونه برم بیرون نمیدونم چرا یه طور عجیبی بودم. یه حس ِ عجیبی بودم حس می کردم خیلی قراره شب جالبی باشه اما خب واقعن فک نمی کردم اونطوری.
همین جای پستمم یه فروش کردمو میریم به ادامه ی مطلب.
ادامه می مطلب ساعت 5 روز سه شنبه س..
داشتم می گفتم... من؟ bottle manager ئه تیمم :)))) خلاصه زدیم جاده با شقی و خواهرش و دختر داییش. اون شب خب خیلیییی خوش گذشت...خیلی زیاد..خیلی خندیدیم..خیلی بالا بودیم ..من کلن بیرون از ماشین بودم انگاری چون به شقی می گفتم من تو ماشین جا نمیشم و واقعنم نمی شدم. آخر شب برگشتنی تصادف کردیم :) خب ما فک کردیم چیز خاصی نیس و نفهمیده بودیم. صب جمعه فهمیدیم که ماشینو به گا دادیم. دادیم وی درس کنه. شقی اعصابش خورد بود از خرج ماشین. می دونید چیکار کردم؟ یواشکی نصف پولو خودم دادم جوریکه نفهمه و فک کنه خرج ماشین نصف اون چیزیه که در واقعیت هست. حال ِ اون خوب باشه ... بقیه چیزا مهم نیس..
بعدش؟ خدافظی با شقی.. رفتن ِ اونجا... همه ی اون حرفا... خب تموم شد. اما حالِ من خوبِ بادومیه دیگه از الان به بعد.. از دست ِ خودم حرصم میگیره خنده م میگیره که آخه الاغ دو نصفه شب پاره میری میشینی وسط خونه کراشت که 10 تا آدمی که تورو می شناسنم اونجان ؟ بعد یه آیکون بر میداری میای بیرون؟ چته تو جدن؟ :)))) اما خب من واسه واسه پایان ِ یه سری چیز میز نقطه می خواستم. یه اندینگِ درس می خواسم. حالا تکلیفمون روشنه ..که خب بااابااا میدونه دووم نمیاره می افته تو دام نمیخواد خب .
یه چیز ِ لوس بگم؟ جمله ش راجع به چشمام قشنگترین چیزی بود که تا حالا راجع بشون شنیدم :)
جمعه شو آروم گذروندیم.
brokeام و خب پرس مثه همیشه به دادم رسیده :)
این چند روز از هفته هم خوب گذشته ... خبر خاصی نبود.. دیشب خواهررو بردم و کلیی باهاش از همممه چیز حرف زدم.. از تابوها.. از چیزای مختلف..بش می گم که ببین تو کول ترین خواهر ِ دنیارو داری.. ازش استفاده کن :)))) بش گفتم من از اینکه تو نوجوونیم کسی نبود گندو گه کاریامو بگم خیلی ضربه خوردم تو منو داری...خوش گذشت بش فک کنم :)
پاشم پاشم برم آرایش کنم بزنم از شرکت بیرون..امشب هیو دعوتم کرده یه جایی قراره بکووبیم :دی رو ساز بکوبیما :)))
والا دیگه قرار شده تو جاده درینک نکنیم باید بگردم دمبال تفریحای سالم تر :)))
مرسی که بعد از دو روز این نوشته رو تموم کردم.
خوش بگذرونید در لحظه و البته لحظه به لحظه :)))
من بهترم و الان سرِ کارمو گفتم بنویسم این هفته رم. از اون پنج شنبه تا این پنج شنبه.
1- فرست آو آل باید یه چیزی رو اینجا مکتوب کنم. کراش ایز اور :دی بنده کتبا اعلام می کنم که I'm done with him چرا؟ خب نمیشه ذیگه. یجوریه که من زیادی دارم تلاش می کنم و انرژی می زارم منم از این حالتم خوشم نمیاد. پنج شنبه ای که ندیدمش و بعدم مثه کسخلا سه صب رو ال ک ل زنگ زدم بش به خودم گفتم بگیر بشین سر جات بابا زنیکه . ول کن دیگه. وا بده. بعد ؟ وا دادم. من الان یک وا دادم :)) که قول داده no text o no call و فلان. حالمم اوکیه. پس من دیگه قول دادم دیگه؟ خیالم از خودم راحت باشه دیگه؟ :دی خعله خب
2- جمعه ظر که هنگ اور بیدار شدم پرستو گف شب برم پیشش. دوس داشتم پیشنهادشو خب. یه جور خوبی بود. رفتم. دیر رسیدم اما کیفیت اون شب؟ عالی. با پرستو تنها جاییکه بدون الکل و فلانم به غایت خوش می گذره. به غااایت. بعد من میرم خونه پرس ایناها می ترکم . قشنگگ می ترکم انقد که چیز میزای خوش مزه به خوردم میده. کنج اتاقش که ولو بودیم به حرف زدن. کنج دلای همیم الان تو این حالت :) حالش خوبه و من خیالم راحته. همیشه ی خدام بعد از پرستو یه ظرف خوردنی دستمه :) یه سالاااد فوق العاده که کل شرکت و کفش بودن :دی
3- گفتم یه ویو پیدا می کنم هرجا که با اون حال می کنم؟ ویوی اون ویکند؟ کردان- خارجی- رو به استخر - پابرهنه . ویوی این آخر ِ هفته چی می تونه باشه؟
4- رکورد زدم :) سه ماهه سوم ِ 2016 ترکوندم.
5- بی پووولم شدید. الکی همه ی پولا که رف هوا هیچی پول ِ پرسم ندادم بش هنو :/ همیشه وقتی قراره کلی پول دستم بیاد قبلش کسخل میشم به این شکل. آخه من خرج دو نفرو میدم دیگه :)) شقیم هس :)))
6- امروز برم دندونپزشکی بعد اگه شد بابارو زور کنم بریم نجاری بعد یا حسن آباد. کی بریم جاده پس با شقی؟ امشب یا فردا ظهر مثلن؟ جاده منو میخونه آخه همش :دی
7- دوستیم با هیو قوی شده و خب خوشالم از معاشرت باش. یه دختر کول و باحالیه که عاقلم هس و میشه باش گشت. آدمایی که تنها زندگی می کنن آدمای خوبین برای معاشرت. همین هیو کراشو از چشم ِ من انداختااا :)) بدون ِ اینکه بدونه با اطلاعاتی که ازش بم داد :دی آخه دیوس تو دوس دخترِ پنج ساله تو قایم می کنی به همه میگی دوسته صمیمیمه!؟ همینه ولی که تایپه منه دیگه :))))
8- قراره بریم تایلند؟ قمار کنیم؟ تتو بزنیم؟ انقد قراره تو آذر هیجان داشته باشیم؟ ببینیم چی میشه پس :)
9- یه جایی هس..نه چک این میشه..نه هیچی..میرم اونجا شهرو نیگا می کنم فک می کنم برمی گردم. مخ وا کنه اصن. همون فلان بام که قبلنم ازش گفتم.
10- ویکندتون قوی باشه :*
میام از شب نشینیم با پرس و قضیه ی کر د ان و در آخر قولی که باس اینجا مکتوب شه می نویسم به زودی.
دعا کنین زودتر خوب شم ولی.
پنجره ی پشت سرمو باز گذاشتم ( چون لباس گرم پوشیدم اوکیم) و باد قشنگی می پیچه لا موهامو میزم..
با سارا یه مکالمه ی هیجان انگیز حول محور یقه های جینگولی داشتم که خیلی ام بابتش هیجانی ام. خوبه که دوس آدم هنرمند باشه.
این روزا گلی تو پی ن ت ر س ت می گردم واسه اتاقم..نمیدونم چی شد که یهو به سرم زد یه ذره عوضش کنم. چرا می دونم. چون میخوام دوربین بگیرم دلم میخواد یه برد ِ گنده ای تو اتاقم بزنم و عکسایی که می گیرم و کوچولو کوچولو روش چاپ کنم و همینطور عکسایی که بقیه ازم گرفتن و دوسشون دارم. بعد می خوام عروسکامو جمع کنم. همه رو به جز صورتی گنده هه. نمیدونم باید باهاشون چیکار کنم. تو فکر این بودم سر ِ چارراه ها بدم به این بچه طفلیا اما شقی می گه ک. س شر کاریه. حالا اگه شمام چیزی به ذهنتون رسید بگید.بعدش اینجوری یه طبقه رو واسه دوربین ِ نیومده ی قشنگم خالی می کنم و یه طبقه واسه cool stuff!
بعد به بابا گفتم بریم یه صندلی برا میز کامپیوترم بگیریم. یه صندلی ِ کول :دی
با اینا باس پاییز زمستونمو سر کنم دیگه.. این لوس بازیا.
پریروزی با پرس بودیم. خیلی خوش می گذره باش..بعد انقد مربونه..هر دفه ای که میاد یه چیزی برام داره. من؟ خجل ِ بی هنر ِ بی ذوق :( برام اون دفه ای کتاب ملت عشقو اورده بودش.. برام خوراکیای خوش مزه میاره.. این باری که نمیدونم چی چی ِ سیب و دارچین اورده بود که مزه بهشت میداد با یه آش دوغ محششششرر..بعد من که میشینم جلوش اون پریسا قوی گنده لاته میره اون دختر کوچولوئه میاد میشینه همه حرفاشو میزنه.همه ی اون چیزایی که حتی تو تنهایی میترسه مرور کنه. و باز بهتون توصیه می کنم بکوشید در داشتن دوستی های جدید و نو و تازه ...که اگه از توش یه پرس ام در بیاد کافیتونه.
ازش بدم میاد حتی.. اما دلم میخوادش.. ازش متنفرم اما دلم میخواد ببینمش...مثال ِ این حالت؟ اون آهنگه که میگه I hate you I love you I hate that I love you , don want to but I can't put nobody else above you
بعد همینه دیگه. واقعن همینه. بعد ک س خ ل ی که من هسم الان مثلن دیگه هیشکیو نمیخوام که! شیطنتمم نمیاد که. یعنی میشینم قشنگ واسه یکی ! کارما بیلیورم چون هسم. میگم نکنی من با فلانی فلان بعد خدا بگه اِ پس تو اوکی ای دیگه. بعد ایشونو بزاره دورتر.چه میدونم. اون روزی که از پرس جدا شدم بدجور طلبه ش بودم :))) وای جمله ی قشنگی گفتم. بعد مرسی از س و ا رم که امار میده.. دیدم دو مین پیشش به فلانی بوده. خب وا رفتم. اصن نمیدونم چرا زیادی ریختم بهم. پاشدم رفتم فلان بام و الکلم که این روزا ممنوعه انقد کشیدم و موزیک گوش دادم و بعدشم از این ایسگاها چایی گرفتم و اومدم خونه. بعد رسیده بودم خونه جلو آیینه وقتی داشتم ماسک می زدم صورتم بخودم گفتم اون تو بودی؟ اون تو بودی که اینهمه ریخته بودی بهم؟ چقدر چیپ به نظر اومدم خودم واسه خودم. که چقدر از درون داره از من انرژی می گیره این قضیه ! وا اخه مگه میشه هر شب خواب ببینم من! بگذریم اصن :))
پاشم برم باشگاه امروز بعدش برم ناخنامو درس کنم. بعدش برم شاید فرفره بخرم ها؟ بعدن اگه خوشم اومد ازش بش بدم. دلم؟ میخواد ببینمش این آخر هفته
آها راستی 10 جلسه ی ماساژم تموم شد و 6 سانت دور رونم کم شده بود و مشعوف کرد منو :دی حالا احتمالا یه پک دیگه هم برم.
آخر هفته تون قشنگ.
اما الان جدن دلم می خواد بنویسم. با عذاب وجدان فراوان پس می نویسم :دی
هفته ی پیش؟ من کلن دو هفته س که رو شلوغ ترین دورای کاریم. هفته ی پیش یک شنبه کراش ! ( وای چه اسم مبتذلی :))) اسمشو فک کنم اینجا گذاشته بودم سی اما الان خوشم میاد بگم کراش :)))) منو شقیو دعوت کرد به ایونتشون ( خب من الان بنویسم اینجا به دیتیلز که تابلو میش همه چی!:)) ) چقد پرانتز شد. هیچی آقا اصن مارو دعوت کرد یه جایی نزدیکای شمال با 40 نفر.
بعد من از سه شنبه تا آخر هفته رو مهمون داشتم. اجازه رو از خونه گرفتم اما کارو نمیدونسم چجوری بپیچونم که خیلییی عجیب خود مدیرم چارشنبه بم گف تو خسته ای فردا رو میخوای نیای سر کار!!! مگه داریم آخه اصن. منم از خدا خواسته.
چارشنبه شب بک پکمو پر کردم و صب پنج شنبه زدیم به جاده تا جمعه شب. خب. من نه رفتنه با کراش رفتم نه برگشتنه چون ترجیحم ماشین آفرود بود :دی قشنگ خستگی این دوهفته رو از تنم در اوردم و از پردیس موقع رفت تا بابایی موقع برگشت بالا بودم :)) اونجا؟ یه آنی داشت اون سفر که میخوام فقط به اون فکر کنم و بس.
اونجا یه جمعی بودیم که نشسته بودیم دور هم می گفتیم می خندیدیم ساز می زدیم و فلان. بعد من یه چیزی فمیدم از خودم وقتی که HIGHم و اینا نباید فقط بشینم یعنی حتمنی باید برقصم وگرنه فس میشم. بعد من دیگه دیدم سرم درد می کنه و میزون نیسم رفتم وسط ِ باغ ماشینو روشن کردم و موزیکای خودمو پلی کردم و بعد یه سریا اومدن. اون دو سه ساعتی که اونجا بودم عالی بود. نه عکسی نه فیلمی هیچی ازش ندارم. رو به ویوی بیرون که یه خونه بود یه درخت تو مه و پشت به همه ِ آدما، صدای شیکر ِ کراش و بارون چقدر رقصیدیم. یادم می مونه اون تایمو حرفارو اکتارو :) یادم میمونه بعدشو حتی. مرسی ام حتی از بزرگ که اومد و ذهنم آرومتر شد. آره خب دیدن یه چیزایی ام سخت بود برام یا حتی فهمیدن ِ یه سری چیزا :) که هی میاد تو ذهنم. من اما؟ حاجی قوی تر از چیزیم که فکرشو می کنم خودم حتی.
سفر خیلی خوبی بود در کل...کلی دوستی ِ جدید و کلن فان و اتفاقای باحال و عکسای خوب خوب. میدونی؟ هنوزم میگم انرژی ِ زیادیه که به کائنات میدیم. یک ماه پیش من هیچکدوم از این آدمای نزدیکشو نمی شناختم. برام همه اسم بودن الان خب؟ خیلی فرقه. برگشتنی دیدم اِ 30 سپتامبره ... 1 سپتامبر رفته بودیم شمال و حالا 30 ام داریم برمی گردیم. بعد یهویی به خودم گفتم خب بسه دیگه. یک ماه دیگه :) بعدش؟ یاد اون دیالوگ فیلم سوییت نو مبر افتادم... بعد از همون شب یه جور دیگه ای آرومم. حالا دیگه از اون madnessئه و هیجان زیاده افتادم و این اتفاق خوبیه برام.
حالا بگذریم. عکسای سفرمو دوس دارم. یدونه ای دارم که کراش ازم گرفته که بین همه ی آدما من دارم به دوربینش نگاه می کنم. به همه نشون میدم میگم نگاهم چقدر تابلوئه که خوشم میاد ازش و نمیخوام نشون بدم :))) بعد خب؟ حالم خووبه که از همه ی اون دورووریاش از همه نظر بهترم :دی خیلی خود شیفتگی این حرف اما بودم. حالا دیگه اگه بد سلیقه میخواد باشه که it's up to him :)))
بعدددش دیگه دیگه..آقققا ماشین ِ ما جدن درس شدش مثکه. والا یه تومنی ما خرج ایشون کردیم اما اشکال نداره درس شده باشه بقیه ش مهم نیسش اصن.
بعد روند کاهش وزن و سایز و فلان قشنگ داره میره جلو و من راضی تریییینم. فرم پاهام عوض شده و من از این قضیه راضیم. به شدت سالم خوار شدم و به موقعش اگه با دوستی بیرونم اسنک و جانکم میرم اما بای دیفالتم سالم خوریه شبا شام نمی خورم. با شقی سعی می کنم خیلی بیرون چیزی نخوریم.
بعد از مدتها رفتم خرید. رفتیم خرید با شقی. ماها خیلی وقت بود که خرید مانتو و فلان نمی کردیم اونقد. چون تارگتامون چیزای دیگه ای بود.
یکم راجع به استایل و این صبتا بخوام براتون صبت کنم و برم رو منبر اینکه. من استایل خودمو قبول دارم :))) وای لقب مضحک ترین نویسنده ی قرنو بدن به من. کلن؟ سبک کلاسیک طورو هنوزم فیوریتمه. بعد این کلاسیک طوره خیلی وختا میره سمت مردونه. یعنی کفش مردونه طور و پیرهن و شلوار مثلن و مانتویی که فرمش کت طور باشه و روسری. این چیزیه که من واسه سرکار و جلسه و یه سری قرارام دوس دارم. از اون ور وری هست که مانتوهای بلند و لخته که با صندل یا یه کفش سبک و کیف کوچولو و شال بلند پوشیده میشه. رنگ؟ خب طیف رنگی مورد علاقه م کرمه که بهم میاد. بعد مشکی ام دوس دارم. یوختایی اصن سراپا مشکی می پوشم. یوخنا مشکیه که بهش یه روسری یه یه بلیز شلوغ بش اضافه شده. یعنی اینجوری که همه چی مشکیه یه المان ِ فوق العاده رنگی اون وسطه. پاییز؟ کرم-قهوه ای . امسال اما؟ طوسی-خردلی :) مثلن اولین ستی که دارم جمع یه پانچ طوسیه که زیرش بلیز خردلی داره و با یه شال رنگی اس پرینگ فی لد ( که رنگاش تم پاییزه داره) ست میشه که لازمه براش یه شلوار/ لگین ِ ذغالی طوسی خریداری شه. چرا می گم شال اسپرینگ ف یلد ؟ که بتون توصیه کنم حواستون به تک و توک شالایی که داره باشه. چون من فنشونم و قشنگن جدن ( البته دارم راجع به کالکشن فال / وینتر صبت می کنما تو تابستون اینا اصلن)
بعد یه عادت ِ دیگه ام..اینکه اعتقادی به هماهنگی رنگ کیف و کفش ندارم! نمی دونم چرا. برعکس بدجور طرفداری هماهنگی بلیز یا تاپی که زیر مانتو و پالتو پوشیده میشه با شال هستم.
راجع به اکسسوریز دیگه سرتونو در نمیارم. بعدنا می گم بتون :)
نوشته این پست از صبح دوشنبه شروع شد و الان ظهر ِ سه شنبه س که تموم شد.
امروز بعد از ظهر با پرس داریم که خیلی ام سکسی قراره باشه.
بعدن نوشت :ا ِ یادم رف بگم یه سری تصمیم واسه اتاقم دارم و عروسکامو می خوام بریزم بره و یه تخته ی گنده ی چوپ پنبه ای گنده بزنم به دیوارم.
خیلی حرف دارما اما بسه واسه الان
خیلی پیشتر باید می نوشتم. نه وقتش بود. نه حوصله ش. نه می دونستم از کجا باید بنویسم. کلافگیِ زیادی داشتم. الان خب آرومترم. و البته هفته ی گذشته ی شدیدا سرکار شلوغ بودم جوری که شبا تا 8 9 سرکار بودم و حتی روز ِ عیدم کار کردم.
همون شنبه شب ریخته بودم به هم. فک کرده بودم خب گند خورده به همه ی باورم. بعد خب پیش خودم می گفتم فقط چرا؟ دروغ لازم نبود آخه اصن که! اما ری اکشنی نشون ندادم. تنها ری اکشنم این بود که به شان گفتم دو شات دیگه تو مهیتوم بریزه. خوبیه اینکه رفیقت کافه چی باشه. خوشال بودم که حداقل بیرون از خونه م و دوستام دور و برمن. گرچه جدن از تو خالی کرده بودم. فرداش به یه حال و احوال پرسی ِ ساده گذشت. تا روزی که رسیدیم به آخر تابستون. من دلم میخواس ببینمش تو آخرین روز ِ تابستون و همیشه یکم الکل به شما جرات بیشتری میده. ببینمت؟ اره . فلان جا. رسیدم وسایلمو از در عقب پرت کردم تو و بغلش کردم. بعد انقد خووب بود که فاینالی ما در هشیاری باهم صبت می کردیم. نمیدونم چی میشه که خودش می فمه میشینه به توضیح دادن. هیچی . مهم اینه که دلم گواهه درستیه :) همین. هیچی دیگه دو ساعتی به چرخ زدن و حرف زدن گذشتو بوس لپیم که کشوند رو لبشو تموم. اومدم خونه. بعدش؟ هیچی. هیچیِ هیچی. اما دلم آرومه همین.
خب از ک س ناله های عشقی که بگذریم :)))) این هفته باشگاه نرفتم که عذاب وجدانیم. آخر هفته هم خیلییی چیز میز با پرس و خونواده و سارا خوردم.
دو شبشو با شقی زدیم جاده. دوتایی. خیلی خوش گذشت. خوردیم و رفتیم. آخرین شب تابستونو دوتایی تو جاده میگون گذروندیم به انضمام الکل و دل و جیگر و موزیک :)
پنج شنبه پرسو دیدم. چققدددر حرف زدیم و چیز میز خوردیم و خرید کردیم و خوش گذروندیم. پرس دراگمه. باید ببینمش. و این روزا؟ ما نان استاپ هر روز زیاد زیاد با هم حرف میزنیم. بدنامون لازم داره همدیگرو انگاری همش.
شبش در خدمت ِ خانواده بودم. رفتیم به شام و فلان. بعد؟ اعتیاد ِ جاده ایم باعث شد ببرمشون اونجاهارو بهشون نشون بدم و رانندگی کنم خودمم.
کلن رانندگی واسه من تمدد اعصاب میاره. وقتایی که دیگه خیلی مغزم هپلیه با رانندگی بهتر میشم.
خلاصه دیگه دو برگشتیم.
صبشم البته ظهرش زه زه جانمو دیدم و تولد بازیه ریزی کردیم و یه عااالمه برانچ خوردیم و یه عالللممه حرف زدیم. زه زه؟ نرمه. روحش و حرفاش. نرم و سفید و پنبه ای. دیدنش حال خوب کردنیه.
بعد شبشم؟ سالمترین شب ِ زندگیمونو گذروندیم. پاشدیم با شقی رفتیم باشگاه و پیاده روی کردیم و غذای سالم خوردیم و بدون bottle شبو تموم کردیم .
همینا دیگه.
وای به نظرم پستام خیلی سطحی ِ مسخره س :)))) مبتذل و چیپه اصن :)))))
آقا! پاییز شده شا :)
آلبوم پ ی ر شدیم و اینام اومد. اوووم so so ئه دیگه. حالا باید گوشش کنم یه چند بار اما س ه م منیشو دوس دارم با شب ِ مائه با اونایی که از قبل اومده بود با ای بد ن. ی .
آخرین آخر هفته ی تابستوت به آرومترین شکل ممکن پیش رفت.
هیچ برنامه ی خاصی نبود. پنج شنبه که به جبران چارشنبه رفتم باشگاه بعد از تایم طولانی کار کردنم تا 6 بعد از ظهر. بعدشم یه ذره خوابیدم و شامم بعد از مدتها چون هوس پیتزا داشتیم با شقی رفتیم چ ا ر چ ی ز.
جمعه ش؟ خب یذره عجیب شده ش. اول قرار بود زه زه رو ببینم اما می دونستم اون دوس داره فوتبالو ببینه انداختیمش برای یه روز دیگه.
پنج شنبه با همون فکر شلوغ پلوغ درگیر ِ این روزام خوابیدم. صب اسم اکس ِ ام تی که یه باری باش صبت کرده بودم قبلنا. دیدم ساعت 4 صب به من تکست داده بود در راستای حال و احوال الانام.
می گف نشسته به چله و شب سومش بوده و بعد از قرآن خوندن تو کاتکتش رو اسم من مونده و اون حرفا به من زده و خوابش برده. باید همو میدیدیم. دیدیم. بعد از ظهر تو وی نشسته بودیم جلوی هم. 5 ساعت نان استاپ صحبت کردیم. چیز میز خوردیم و دور زدیم. وقتایی که دیگه خیلی ناآرومم رانندگی جوابه برام. خیلی حرف زدیم. اون گف من گفتم. دوستی ِ جالبی شد یهویی اصن. ما دو تا اولین دوستایی بودیم لابد که با یه نفر مشترک بودن :))
هیچی دیگه؟ یه دونه اولین ِ برای خودمم داشتم. دیگه چقد واقعنی به ف ن ا بودم من. بگذریم. :)
دوس دارم زودتر پست قبلیمم برا خودم بنویسم و کلن این سه هفته رو پک کنم بزارم یه گوشه. بعد تا ببینیم چجور میشه اوضاع.
از امروز تا آخر هفته هم مهمون ِ خارجی دارم. هفته ی دیگه هم یه سری دیگه.
روند کاهش وزنم خیلی قشنگه برام.
بقیه ی روندای زندگیمو دوس ندارم خب :/
همینا دیگه.
پرسم باید این هفته ببینم.
بعد باید با شقی بریم واسه شیما هم کادو بخریم و دو تا قمقمه هم بخریم. واسه باشگاه. البته که سی ( اسم ِ کراش این باشه اینجا ها؟ ) بم مصارف بهتری ازشو یاد داده حتی..
این سری آرومترین پر ی و دو داشتم! اصلن درد خاصی نداشتم که هیچ روز اولمم که دیروز بود رفتم باشگاه. فقط شب یه کوچولو درد داشتم! حتی کارم به یه دونه قرص ژلوفنم نکشید! عجیبه اما خب خدارو شکر. فک کنم بخاطر ورزش و take careهای این چند وقتمه. بعد دیگه دیشب فازم خوب نبودش. پ ر ی و د که بوذم ( سعید من میدونم تو خواننده ی پسری اینجا یه ذره خجالت دارم می کشم اینارو مینویسم :))) ) از اونم که خبری نبود دیگه فازم بدجور بودش. صبم حوصله شرکت نداشتم 12 اومدم. دیشب که خوب جلو خودمو گرفتم. مرسی از پرس و شیم البته :دی بعد دیگه خودش صبی عکس ِ تتوشو فرستاد و یکم صبت کردیم که بیشترش درتی بودو همین دیگه. بعد صبی که پاشده بودم فک می کردم اصن باید گیو آپ کنم. که اصن خیلی داره ازم انرژی میگیره. بعد دیدم نه حالا وقتش نیس. بزا یکم دیگه برم جلو. بعد اما دکمه ی به یه ورمو یکم بیشتر فعال کردم. به خودم گفتم تو داری زیادی فاز میدی به خودت. الان دارم بهتر عمل می کنم مثلن :دی چون جدن خودمو اینجوری نمی پسندم. اینکه اینجوری زیاد بخوام کسیو با همه راجع بش حرف بزنم. حالا از الان سعی کردم معتدل تر باشم. می دونم که می تونم.
از زانو تا بالای رونم پر از کبودیه. والا این ماسا ژه یه کاری کردیم ما اگه بخوایمم نتونیم لخت شیم. پاهام درد می کنه اما خب واقعن خیلی خوبه. سلولیتای من یه جاهایی کم شده. فرم زانوهامو که دوس نداشتم هیچ وقت داره بهتر میشه و در کل کاملا راضیم از کاری که دارم می کنم با اینکه درد داره و جون میدم اما خوبه.
یه چیزی که خداروشکررر ککم غذا شدم. نه اینکه بهمم سخت بگذره ها اما خب مثلن میرم دم یخجال می تونم از بستنی و شکلات و اینا بگذرم. بعد مثلا درینکامم بدون مزه تقریبن می خورم که همش بیشتر میگیرتم :)) هم حداقل کالری ِ اونا اضافه نمیشه.
امشب؟ خوش بگذره به همتون. ما که فعلا برنامه مون معلوم نیس.
اگه کسی روزه س امروز یا چمیدونم پل معنوی زده به اونور منو دعا کنه بی زحمت.
مرسی.
بترکونین امشبو.
وای خیلی جلو خودمو گرفتم صب با خوشالی براش نزنم پ ر ی ود شدم :دی با یه علامته دو.
اینا مهم نیسش... بیشتر این چند خطو نوشتم که بگم پانیذیت شش سالش شد همون شبی که من خودمو با یه زنگ به گ ا دادم.
به وقت شش سالگی عزیزترین دفترِ خاطرات ِ من..
چارشنبه زدیم بیرون شهر من و شقی، سر همون پیک اول اومد جلوترین جای ذهنم وایساد. هی زدمش کنار هی اومد. نشد دیگه. همه ی عقل و منطق و سیاستی رو که تو این چند روز در پیش گرفته بودم تو اولین فرصت که بچه ها رفتن تو برقصن گذاشتم کنار و از بالکن پریدم پشت ماشینای پارک شده و زنگ زدم بش. خب قطعا خریت بود. حالم از خودم بدش خیلی بهم خورد. تا صبش که زنگ زد بم بهم میخورد. بعدش دیگه یه ذره خودمو بخشیدم. اولین چیزی که صب چک کردم تایم مکالمه بود : 12 دقیقه! یادم نمیاد خیلی چیا گفتم و شنیدم. بهتر بگم دلم نمیخواد یادم بیاد. همین که گفتم چرا بین این همه آدم اینجا من یاد توام به اندازه ی کافی شت بود. بعدش ؟ هیچی اون شب کلی رقصیدیم و خوش گذشت با شقی و تو راهم استوری گذاشتیم هر دومون و صب پاک کردیم. تلفن دم ِ دست آدم نباشه بابا این موقع ها! من یاد کسی نمی افتادم آخه که! بگذریم. صبش؟ morning of the shame مثلا. زد برام خوبی؟ جواب ندادم زنگ زد جواب ندادم. بعد زنگ زدم.مرسی بودم که به روم نیورد حداقل.
پنج شنبه شب؟ دورهمی با فلانی و شقی و همه رو بیخیال شدم و تو برنامه هام اونی رو رفتم که اونو داش توش. ساز زدن ، موزیک گوش کردیم ، غذا خوردیم ، رقصیدیم ... نه نه اینجوری دلم نمیخواد تعریفش کنم. بزار اونجوری که دلم میخواد تعریفش کنم. که از اون ور کانتر اومد این سمت و بوس و بغل از پشت داشتم. یا نزدیک ترین رقصی که داشتم با کسی. از اونجاش که رف نشست پشت درام منم نشستم رو ساز خودش با هم زدیم. می گف چرا انقد خوب میزدی؟ باید حواسمو جمع می کردم رفقا! نگاش که می کردم ریتم از دستم می رفت :))) شت! دختره ی چارده ساله ای که من هستم. kas اومده تو استودیو میگه باهم جیش می کنید بچه ها؟ :))) باید می گفتم بش نه یکی جیش می کنه یکی ل ب می گ یره از ش :))) نه که همش قشنگ باشه ها؟ نه بغلم کرد و قول گرف دوس ِ هم باشیم. طفلیمو ترسوندن حاجی :) قول دادم خب. اینا برای چه ساعتی بود تا 11 و نیم؟ از تیم چار نفره اون دختره 1 رف.. منم کم کم رفتم آماده شم. آماده شدنه خیلی طول کشید اما قوی ظاهر شدم :)) اون تایم تو اون اتاق و همه ی حرفایی که زد که زدم. خدافظی کردیم. نشستم تو ماشنیش. دیره خیلی.. بابا صدبار زنگ می زنه. نمی تونسم برم که! گریه کردش؟ قربون ِ گریه ش نباید می رفتم؟ هر شب داره یه برش از گذشته شو میگه. خب درد کشیده دیگه. سی سالگی جای ک س ش ر گفتن نیس که! تو دیگ ه ب گ ا رفتی که داری گر ی ه می کنی که می ترسی ....میگم بیخیال ماشین ِ من همینجا بمونه منو برسون. می گه یه کار دیگه می کنیم! خر ِ دیگه نیس؟ منو با ماشین ِ خودم رسونده بعد پیاده راهی شده؟ از ته مه های ولیعصر تا بالاهای شریعتی.. خر نیس؟ نشسته تو بی آر تی...یه ویدیو فرستاده برام.. استوری گرفته از کل کوچه های ما تا بی ار تی و اینها. صب پاک کرده. استوریاش ماله منه این چند وقته :))) استوریای مستی و پاک کنین حتمن. خونه؟ داد می کشن سرم. من؟ ببخشید ببخشید ترافیک بود ! خارج از شهر بودم. رفتم نشستم تو کمد باهاش حرف زدم. می گم برس. گرچه غیر رمانتیک ترین قسمتش اینجاس که ایشون نرسیده من خوابیده بودم :)))) یه آخر هفته ی دیگه م باش سپری شد. قشنگترین. ظهر رفتم دندون پزشکی بعد خرید صبانه برا خونه به نشونه ی جبران. کل مسیر بام درتی تاک داش. گفتم حقته. مگه قول ندادی دوس باشیم دیگه ام تند نریم. بیا دیشب ترمزتو کشیدم دیگه حاجی :)))))
قشنگه برام. اولین نفریه که عقل و دل و اعضا و جوارح همممه تاییدش می کنن! اولین نفره جدن. هر وریشو می بینم دوس دارم. خوشم میاد. من نمیدونم چی میشه. اما با تمااام قوا واردش شدم. من یه چیزیو شاید خیلی غیرقابل باور باشه گفتنش .. اما من از شکست رابطه ای و احساسی به گ ا نمی رم. حاضرم اینو بنویسم و امضا کنم.تهش یه بار گریه س. این ته ِ ته شه ها. واسه همین چون ته دلم قرصه به خودم. می رم جلو. البته اینم بگم من ترجیحم این بود که از کسی خوشم نیاد آره اصن من دنبال ک س ک لک بازیم اما مطممئن تره خب اونجوری. حالا اما افتادم تو این بازی دیگه م ی رم تا تهش. بعد این باری به خدا اصن نمی گم هر چی صلاحه و این صبتا... می گم حاجی من می خوامش . باید بدیش. خی ر و شرشم با خودم اینباری :))
بعد این وسط یه سزیا خب خوشالن برام. مثه پرس مثه شیم. این دوتا بهم مرتب ادوایس میدن take care می کنن منم همه چیو بهشون می گم. خب به پرس خیلی شفاف تر :دی شقی؟ ما نسبت به پارتنرای هم حسادت داریم متاسفانه اما اوکیه. الان جفتمون از یکی خوشمون میاد و هی همو حمایت می کنیم چون قشنگ می فمیم همو.
بین نوشتن این پست مادر دختری نشستیم به گردو شکستن و خوردن . بعد داداشه اومد و لوبیا پلو سالاد شیرازی زدیم بر بدن و سه تای سر شام کلی بمون خوش گذشت.
شاید شبم همگی رفتیم یه دوری زدیم :)
راستی نمیدونم گفتم یا نه که ماس آ ژ ل ا غ ریو شروع کردم و خیلییی دارم جواب می گیرم از ورزش و ما ساژ کنار هم. لاغر شدم و الان مخصوصن به این قضیه احتیاج دارم.
یه هفته چین؟ قول مدیرم واسه وختی که رکورد امسالمو زدم. خیلی نزدیکه. انرژیاتونو سر این موضوع میخوام. مثبتاشو قویاشو :)
و واسه آخرشم..میشه اهن گ د ی وانه ی دام ا هی و گوش کنین؟ از یادگاری های این دو هفته س ...
یه چیزی بگم؟ یه سری پاراگراف کوچولو موچولو هست که برای خودم می نویسم. دیدین کوچولوئه نخونین اصن :)
تا نزدیک 9 جلسه بودم. بعدشم اما تا الان نتونستم خیلی کار کنم.
خیلی وقته که ننوشتما! هفته ای یه بار باید بنویسم. حالت ایده آلیه. حالا چرا دارم اینارو می گم؟
این تابستون که تموم شه بعدنا کتابش می کنم یا فیلم :)) همه ی این روزا و اتفاقارو...یادم می مونه چقد خوش گذش بم.. چه کارایی که نکردم..چه داستانایی که نداشتم.
از دوشنبه به بعدش ننوشتم.. هیچی دیگه رفتم ناخنامو ژلیش کردم که سحر ناخن کارم از لاک همکارش استفاده کرد که سر سه روز خراب شد دوباره این پنجشنبه رفتم و اوکی شدن. سحر اولش بام خوب نبود نه که قهر کرده بودم باهاش اما بعد از کلی جا رفتن دیدم خب هیچکی سحر نمیشه و باید گیو آپ کنم و با ان بازیاشم بسازم :))
همون آخر هفته قبلیو بخوام بگم.. رفتیم یه جایی خارج از شهر..حالا اونجاهاش مهم نیس.. من اولین تگریمو زدم مهمه :)))) ( خودم باشم دیگه؟ راحت بنویسم دیگه؟ مرسی ) اینجوری بود که جمع ِ خیلی خوش گذرون طوری نبود شقی به من کانفرم داد بخور من حواسم هست. نمی دونم چی شد که از اونجا که راه افتادیم تو ماشین دیگه حال من خراب کرد :))) یه رودهن تا تهرانو بالا اوردم اصلن یادم نمیاد خیلی از اون راه. فقط دم شقی گرم که تونست رانندگی کنه و منو رسوند خونه. بماند که تمام ماشینشو تا سقف! و درای عقب و لباسامو گند زده بودم. جوری که مثکه دم ِ در ما مانتوهامونو عوض کرده بود با هم. خدارو شکر که خونه نفهمیدن! که اینم عجیبه. صب به پری خواهرم می گم من اومدم چیزی نشد؟ گف نه گفتی خسته م خسته م خوابیدی با همون لباسات. میگف یکمم بوی پنیر می دادی همین :)))) صبش ماشینشو برد کارواش گرچه هنوز یه جاش یکم رد مونده. جمعه ش با پرس قرار صبونه داشتم و هیچجوره اوکی نبودم اما دیگه هنگ اور رفتم و چقدم خوش گذش بمون اون روز و اون صبانه. شبشم به فمیلی نایت گذشت.
دو روز بعدشم که عروسی بن فش بود و خوب بود بجز آخرش که حال شقی بد شد و داستان زیاد داشتم. اون شبم عصبانی بودم ازش اما خب اوکیه پیش میاد دیگه.
دیگه بقیه روزا به باشگاه گذشت و یه ماساژم دارم امتحان دارم می کنم که دردناکه :/ اما لازمه دیگه.
این آخر ِ هفته هم که از عجیب ترین آخر هفته هام بود دیگه. یه سفر نصفه شبونه تو بارون به شمال با آدمی که میشه بگم کراشمه و همون شب اصن همو می دیدیمو و یه روزو سپری کردن باهم! قرار ما افتتاحیه ی یه کافه تو فلان جا بود واسه ساعت مثلن 9 شب تا 11 12 دیگه کی فکرشو می کرد صبو تو خانه دریا باشیم :)) شاید از همون یه قمقه ای شروع شد که تا نشستم تو ماشینش بم پیشنهاد داد شروع شد. بعد همه ی اتوبانای تهران بعد تا فشم بعد برگشتنو باتل بعدی از دم در خونش و جاده کناره و چالوش و نوشهر و خانه دریا و جیش لب جاده ای و دوبار ترمز ماشین بغل جاده :)
اینجارو پلیس پیدا کنه شاید منو دسگیر کنه :))) این آخر هفته مو می کنم یه پست رمزدار با همه ی دیتیلزا برای خودم. البته امروز صب بیدار که شدم صرف نظر از همه ی اتفاقای آخر هفته و صبتامونو دیروزمون یه جمله ی دیشبشو کاشتم تو ذهنم و گذاشتمش یه گوشه ی ذهنم. چون نزدیکای پریودمم هس فک کردن بیش از حد به این قضیه خطریه :)))
دیروزم تولد اکس شقی بودش و دور هم جمع شدیم با اینکه رابطه تموم شده رفاقتا سر جاشه الان یه هفته س ماشین من دستشه تا درستش کنه و ماشین خودشو بم قرض داده. وی از مربون ترینو بهترین پسرایی که دیدم.
دو تا ویکند بیشتر از تابستون نمونده ها...عشق کنید با روزاتون.. تبعاتشو به جون بخرین و حال کنین از لحظه ها. آنی ترینا بیشترین خوشی و کمترین ضررو دارن به نظرم.
امیدوارم امروز سه ساعت کار مفید کنم حداقل!
برم پست هیجان انگیزمو بنویسم اصن بابا :دی
خب تموم کارایی که تو پست قبلی گفتم انجام دادم.
رفتم برا برزو ضبط خریدم. تازه باند برای درای عقبم خریدم :دی تااازه دریچه کولرم خریدم. بهش رسیدم دیگه خلاصه. چراغ چکش؟ مثکه اوکیه. حالا باید دوباری توش بنزین سوپر بزنم مثکه.
هیچی دیگه باشگاه رو هم شروع کردیم با شقی. و اینکه سایزامون افتضاح شده! عجیب اصن. حالا دیگه نان استاپ چار پنج روز در هفته رو اونجاییم.
این چند خط بالارو پنج شنبه ظهر نوشتم بعد دیدم حرفم نمیاد ول کردم رفتم. بعد الان دوشنبه 10 صبه روز اول هفته ی کاری من حرفم میاد :دی
از بهترین هابی ِ ای من همیشه سریال بوده.. از اون چیزاس که واسم تو خونه موندنو تنهاییو شیرین می کنه اصن.
حالا چون خیلی صبت شده از این سریال من هی بگم بنظرم یطوریه ولی می گم :دی من اصن نمی فمم چرا دفه اولی که س ک . س ا ن د د س ی تی و دیدم با الان انقد فرق داره حالتم! دفه اول من یه فصل و تو چن ماه دیدم الان؟ تو کمتر از یه ماه من فصل پنجم و کم کمک ناراحتم از اینکه دارم تمومش می کنم. بعد تو طول روز و اینا هی یاد کرکتراش می افتم یا تو حرفامون باشقی هی بش می گم مثلن کری ام فلان طور و اینا. بعد جوریکه پنج شنبه شب ساعت یک از مهمونی اومدم ناهشیارم هسم نشستم به سریال دیدن! این اصن دیگه خیلی عجیب بودش.
گفتم مهمونی بزارین براتون از مدلمون تو ممونیا بگم. خب از وقتی که شقی ام از رابطه اومده بیرون ما ممونیارو دوتایی میریم. بعد خب کسی بیاد طرفمون حال نمی کنیم کلن . همش باهم می رقصیم :)))) شده خیلی جاها شک کردن ما ل ز باشیم :)) مام مشکلی نداریم با این قضیه تو ممونیا :)) اوکیم بگن او دوتا دختر چس کنای ل ز :)))
جمعه ای کلششو تو خونه گذروندم. خیلی ام خوب بود. هی تو ذهنم میومد با فلانی یا فلانی برم جایی اما حسش نبود. فقططط خوردم و سریال دیدم و حموم اینا رفتمو کمدمو مرتب کردم و اتوکاری کردمو اینا.
آها چون دارم میرم باشگا اینجوری کردم با خودم که پنج شنبه شبا و جمعه ها آزادم هر چی می خوام بخورم روزای دیگه ولی حواسم باشه.
یه عادتیم که جواب میده روم ناشتایی لیمو ترش و آب جوشه .
دیگه اینکه یک شنبه عروسی ِ همکارم که خواه ر مدی ریت هس و از سهام دارائه هس (جمله رو تورو ابلفضل :)) ) لباس اینا نخریدم. دلم لباس برای عروس نمیخواد اما دلم میخواد یه دامن بلند که تا نافم باشه با یه نیم تنه بخرم. حالا اگه بتونم زودتر بخرم که تو این عروسیم می پوشم اگه نشد که از همینایی که دارم یکیو می پوشم دیگه.
دوربییین باید بخرم. میسِ عکاسیم خیلی زیاد. البته تو محیط هستم کماکان به عنوان مدل حداقل :)) یکیش که پروژه ی شینه میخوایم انجامش بدیم. اون یکیش که خیلییی هیجانیم کرده سین نون ِ که بهم دایرکت داده بود که داره میاد تهران و دوس دارم ازم عکس بگیره. من کلیی خوش خوشانم شد. :دی حالا بم گف اگه شد لوکیشن بگردم پیدا کنم یه خونه ی حیاط دار که متاسفانه من فک نکنم بتونم پیدا کنم :/ حالا دیگه ببینیم چی میشه .
مرداد تاخیرای صبم رسید به یک ساعت و این یک رکوردیه واسه خودش آرش کلی خوش خوشانش شده بود :دی از نظر careerی بخوای حساب کنی روزای خوبیه. اصلاح رفت و آمدم و رکورد خوب ِ فروش منو جای خوبی قرار داده خدارو شکر. کار زیاده. باید به فکر یه سقف باشم کم کم :) جمع و جور شم.
بعد از دو سه ماه پنج شنبه وقت ناخن گرفتم برم ژلی ش کنم. اوکی ام با ناخنای خودم و راضیم از تصمیمی که گرفتم.
همینا دیگه فعلن.
آها عنوان راجع به یکی از مربیای ک . س خلمه تو باشگاه که من هزار بار گفتم آقا من پریسام هی بم میگه ملینا دیروز شماره مو گرفته بعد می گم عشقم درس سیو کنیا. بعد شب رسیدم دیدم تو گروه ِ اسپینینگش زده این ورزشا و این رژیم واسه ملینا و کسایی که مثه ملینان! اِ خری بابا مگه تو؟؟
حالا امروز تموم شد. همه ی بدهیامو دادم و همین الان آخرین پرداختیمم که پول وی پ ی ا ن ام بودو زدم و تمام. آخی حالم خوب شد.
دیگه قول دادم فعلنی سفر نرم و یه ذره به زندگیمو کارایی که توش عقبم برسم. قول دادم یه safe side مالی درس کنم برا خودم. بسه بابا ک س خل گری :))) اما می دونین چیه؟ شما هرجوری باشین کائنات همونجوریشو بهتون بر می گردونه. شاید مسخره س اما برا من باحاله که من نمی دونم چقدر پول قراره در بیارم. آره من یه map دارم یه تارگت دارم میرم که بزنمش که کلی پول دربیارم. چند وقتی بود نزده بودمش. این سه ماهه ی دوم 2016 خیلی حرص خوردم چون زده بودم اما سر ِ یه مشکل کیفیتی پولم میشه چ س تومن اما چی شد؟ تو آخرین لحظه ها ورق برگشت! مشتریم حاضر شد پول ِ بارشو بده و تسویه کرد. تسویه ی مشتری یعنی من می تونم جزو فروشام اعلام کنم و بعدش؟ done از یه مبلغ غم انگیز رسیدم به یه چیز درس حسابی به نسبت. 3 ماهه ی سوم؟ I am working my ass off جدن! می دونم می ترکونم ! بهتر از قبلی..گرچه یه جاهایی مجبور شدم من از سهمم شرکت از سهمش بزنه و بدونه پورسانت بفروشیم اما بازم اوضاع خوبه. یعنی میدونی؟ من استایلم کوله (چه از خود مچکر! :))) ) دنیام باهام کول برخورد می کنه. آره من یک ماه بود به گا رفته بودم بی پول اما می چرخید همه چی واسم! سرمایه ی من؟ مغزم و تلنتم و پشتکارم و خونواده م و دوستاممن. تا وقتی اینارو داشته باشم بالا می مونم. آپ و داون شاید باشه اما بالام . در نهایت بالا وای میسم.
خب افتادم بالاخره رو اون کانکشنی که باید با س ک . ..س ا ن د د سی ت ی...دخیلی دیر و دیر دیده بودم ...وباره دارم میبینم از فصل دو به بعد و همین الان قبل این پست فصل سه رو تموم کردم. این بار بیشتر دوسش دارم. دیدنش الان منو یادِ پریسای 89 میندازه وقتایی که دسپریت هوس واویز می دید./ الان خوبه برام دیدنش. اینباری دارم تیپاشو می فمم. میبینم چقد کجاها شبیه من و شقیم.. اونجایی که کری گف من سه نفرو دارم که هرجوری باشن منو دوس دارن . یاد شقی افتادم. ما همینیم. نه که تو دورانِ گل و بلبلی بگما نه. فردا ظهر همون شبی که سه صب برگشتم خونه بخاطر بابام و اون منو تو اون جاده تنها گذاش و عصبانی بودم ازش فمیدم میتونم ببخشمش همه جوره همیشه و بازم دوسش داشته باشمو اینکه بعدش می شینیم راجع به اتفاقا صبت می کنیم و حالامون اوکی میشه. شما با هر کسی نمتونی بشینی پای همه چیز. نمیتونم بخوری و بخوابی و هزار تا کار ِ دیگه بکنی و یکیو پشتت داشته باشی. ما داریم همو. روزی که همو نداشته باشیم قطعا برای من زندگی خیلی گه میشه و سخت میتونم از پسش بر بیام. یه چیزی دیگه ای که پیش میاد این روزا تشبیه اتفاقای این سریال با چند روز بعد از زندگی ِ ماس :)) بگذریم.
تجربه ی جالبی که داشتم تو این هفته اینکه تو حالتی که هشیار نبودم تونستم با یک سگی که قبلش از دیدنش به سکتته میفتادم دوس باشم!چوری که صبش بعد از خوردن صبانه تو آفیس یادم بیفته دستامو لیس زده بود :/// واقعن چقدر اوضاع می تونه عوض شه :)))
ماشین بهتره.چراغ چکش هنوز روشنه و من دیگه نمیدونم با اون فاکینگ لیدل لایت چیکار کنم میرم میام باهاش دیگه :))) تمیز و خوشگلم شده. جمعه هم براش ضبط می خرم.
دیگه چیکارا می کنم؟ سعی می کنم فردا شب جایی سرم گرم باشه. یع جای خوب ترجیحن .
هر کاری می کنم و نمی کنم تو هفته ی آینده باید برم یه باشگاهی ثبت نام کنم و از این ادم فت ِ زشت و بد هیبتی که هستم فاصله بگیرم. دلم باشگاه ی جدید میخواد . یه خوبش تو آ اس پ ی دوس داشتنی هس اما خیلی گروونه خیلی! حالا داریم میگردیم دیگه.
به پسره ی ساکن اونور گفتم هر وخ همو دیدیم تصمیم میگیرم و من نمیتونم بیام فعلا. میخواد پاشه باید . whatever من نمیخوام میدونم. گفتمم در اخر.
سو؟ هس. خب بعد از اینکه شقی با سرور قطع کرد رابطه رو. ما کمابیش صحبتامون بود. دو روزه فک می کنم که not in the mood of him . آخی پسره ی ک س خ ل :)
یکم خرید ، هوم؟ نمیدونم. آدم چاق باید تنبیه م بشه آخع. خرید ورزشی قبوله!
عروسی ِ بنفش! لباس؟ nnnaaaaah
با همه ی اینا حالم خوبه. همین الان که یه باد خنک مخلوط با بادکولر داره می خوره به پام. و یکی از همون لباس هرمزی خونگیای دکلته ی کلوش خنکمو پوشیدم و اونجامم دیگه اوکیه پرستو :))) خواهره دراز کشیده و داره موزیک گوش می کنه. مامانه و بابا اونور دارم باهم خندوانه می بینن و صدای خنده هاشون میاد و داداشه ی عزیز تر از جونم لابد تو راه برگشت به خونه از بسکتباله من حالم خوبه.
به متی تبریک گفتم تولدشو. اه که چقدر نوشتنم میومد براش. بش گفتم نوشتم اما نمیدم بت.گف بده گفتم دستی به سروروش بکشم بدم. دروغ گفتم. ننوشتم. خیلی وخته که اونجوری نمی نویسم. از اون لایه ی دلم نمینویسم. گفتم باشه کادوی تولدت علی الحساب. اما نفرستادم چیزی براش. نیم ساعت مکالمه ی خوش و خرم با دوتادونه قلب آبی و بنفش در آخر بس بود واسه 00:00 ِ دیشب ِ برث دی بوی.
من بلد نیستم تا ابد قهر بودنو.حتی اگه خنجر رو کسی بکنه تو ک و نِ من!
برم بخوابم که آنتایم برسم آفیس وگرنه اونی که خنجر خنجرم می کنه صب آرشه :)))
بترکونین آخرِ هفته رو ها!