در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟


(زنده یاد حسین پناهی)




لحظه ها را درياب

چشم

فردا كور است

نه چراغيست در آن پايان

هر چه از دور نمايانست

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست


((فروغ فرخزاد






 




خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.

گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد


دلنوشته قاصدک


من کسی را که مرا بخاطر خوبی هایم می خواهد نمی خواهم ..!
کسی را می خواهم که با دانستن بدی هایم بازهم مرا می خواهد …!










نوشته ای از چارلی چاپلین بزرگ



با پول می شود خانه خرید اما آشیانه نه،

رختخواب خرید اما خواب نه،

ساعت خرید اما زمان نه،

می توان مقام خرید اما احترام نه،

می توان کتاب خرید اما دانش نه،

دارو خرید اما سلامتی نه،

خانه خرید اما زندگی نه

و بالاخره،می توان قلب خرید،اما عشق را نه!!!


(چارلی چاپلین)

دلنوشته قاصدک



سلام آقا جون...

چقدر دلم تنگه و گرفته

         از این دنیا و آدمای بی معرفتش

             از لحظه های ناله ی قلب و تنگی سینه

                       از دوست

                           ازمدعیان اطرافم که می بینند همه چیز جز خود خود من

                                   و  شاید از خودم...

از ته قلبم خواستم که ایکاش

         توی حرمت بودم و

                چشمامو می بستم و بو میکشیدم نفس فرشته های حرمت رو

تا که شاید آروم بگیره تنگی دلم  از لمس پاکی شون و

       خیره می شدم به گنبد طلایی و گرمت

                که انگار داغی خورشیدو به ادم هدیه میده

                              و سردی دنیای سنگی رو از جسمم میکنه  و

به روحم اجازه پرواز میده ...

      پرواز به عشق تو  واینکه لایقت نیستم و

تویی چون تو دارم

                                    بطلب آقای خوبی ها...


خدایا ،مهربانم،همراهم،امیدم،   تنها امیدم

       روسیاهم  ولی  

                           من  تنها رو هرگز تنها نزار...



تولدت مبارک یا امام رضا(ع)







  روزگار غریبیست نازنین

 

 

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت میدارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوختبار سرود وشعر

فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن

آنکه بر در می کوبد

شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند

برگذرگاهها مستقر

با کنده و ساطوری

                                                       خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 " هیچ گاه "

به خاطر " هیچ کس "

 دست از " ارزشهایت " نکش؛

 چون ... زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛

 تو می مانی و یک " منِ " بی ارزش ...!

 

 

 

 

ماه رمضان مبارک

 

 

التماس دعا

 

 

 

 

دوستای خوبم اعیاد شعبانیه مبارکتون باشه و براتون شادی و سرزندگی به ارمغان بیاره

 

بزن قدش...

 

 

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺮﺥ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ

 ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺒﺪﻝ ﺷﺨﺼﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ

 ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪ . ﻭ ﯾﮏ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭼـﻘـﺪﺭ

 ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﺗﺎ ﺷﻤﯿﺮﺍﻥ ﺑﺮﯼ؟

 ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﻃﺮﻓﺶ ﮐﯿﺴﺖ،ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻧﺮﺥ

 ﺩﻭﻟﺘﯽ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ !

 ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﭘﻨﺞ ﺷﺎﻫﯽ ﮐﺎﻓﯿﻪ؟

 ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

 رﺿﺎ: ﺩﻩ ﺷﺎﻫﯽ ﭼﯽ؟

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ !

 ﺭﺿﺎ: ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺷﺎﻫﯽ ﭼﯽ؟

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

 ﺭﺿﺎ: ﺳﯽ ﺷﺎﻫﯽ ﭼﯽ؟

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺰﻥ ﻗـــﺪﺵ !

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ؟

 ﺭﺿﺎ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

  ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﮔﺮﻭﻫﺒﺎﻧﯽ ؟

 ﺭﺿﺎ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ !

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ﺍﻓﺴﺮﯼ؟

ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯼ؟

 ﺭﺿﺎ: ﺑﺮﻭﺑﺎﻻ !

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﻧﮑﻨﻪ ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻫﯽ؟

 ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ : ﺑﺰﻥ ﻗـــﺪﺵ !

ﺣﺎﻝ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺭﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭﮔﻔﺖ ﺗﺮﺳﯿﺪﯼ؟

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ﺑﺮﻭﺑﺎﻻ!

 ﺭﺿﺎ: ﻟﺮﺯﯾﺪﯼ؟

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

 ﺭﺿﺎ: خودتو خراب کردی؟

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ﺑﺰﻥ ﻗـــﺪﺵ !
 
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﭘﺮﯾﺴﺪ: ﺍﯾﺎ ﻣﻨﻮ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

 ﺭﺿﺎ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ: ﻣﻨﻮ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

 ﺭﺿﺎ : ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ!

 ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ﻣﻨﻮ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﺭﺿﺎ : ﺑﺰﻥ ﻗــﺪﺵ...

نگاه مثبت

 

 
 
این خاطره جالب توسط   يكي از اساتيد دانشگاه شهيد بهشتي  كه مربوط به سالها پيش بود نقل شده:

 
"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
 
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
 
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
 
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
 
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
 
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه...
 
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه...
 
چقدر خوبه مثبت ديدن...
 
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...
 
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم"

 

 

روز تولد حضرت علی (ع) تنها روز پدر نیست ...
 
روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته ...
 
و اون گنجی یه كه هر كسی نمی تونه دارای اون باشه ...
 
روز موجودی با محبت به نام پدر ..
 
پدر عزیزم روزت مبارك
 

 

 

 

 

 

3.gifدختـــــــر که باشی3.gif

3.gifمیدونی اولین عشق زندگیت پـ♥ــدرته3.gif

 



20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif


3.gifدختـــــــر که باشی3.gif

3.gifمیدونی محکمترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پــ♥ــدرته3.gif



20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif


3.gifدختـــــــر که باشی3.gif

3.gifمیدونی مردانه ترین دستی که میتونی3.gif


20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif


3.gifتوی دستت بگیری ودیگه از هیچی نترسی3.gif

3.gifدستای گرم و مهربون پــ♥ــدرته3.gif

 

 


20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif


3.gifدختـــــــر که باشی3.gif

3.gifمیدونی همه دنیا پــ♥ــدرته3.gif

 

 

اینجا زمین است ...

قیمت یک عشق تا عشق دیگر یک قهر ساده است ...!/

 

 

سیب می خواهـــد دلــش ...
آنکه بی حساب عاشـــق است ...
امــا نمی داند ...!
کـــرم دارد روزگـــار مـا !


 

 

امروز آرزویم را در گوش قاصدک خواندم
به باد سپردم
قبل از اینکه چون قبلی ها
خودش بر باد روند ...

 

شب آرزوها

 

خدایا من در این شب از تو چه بخواهم؟

همه چیز در برابرت

چه بسیار کوچک و ناچیز است

و جز تو چیز دیگری خواستنی نیست!

 

زندگی...

 

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟

آه ، زندگی ...

 

 

  

 

 

 

 

خنده های ما

در خلال روز های زندگی ،

در عبور  روزهای کودکی ؛

و در شروع یک بلوغ مخملی

 گم شدند ...

آه زندگی !

زود اعتراف کن !

خنده های ما کجاست ؟

دست و نزد کیست ؟

آه زندگی  ...

آی زندگی ...

زود و زود و زود

تند و تند و تند

پاسخم بده ...

6 کوچولوی جالب حیات وحش

عرش نیوز ؛‌ میلیون ها سال از عمر زمین می گذرد و حیوانات و انسان های بسیاری روی این کره خاکی قدم گذاشته اند که هر کدام شرایط خاص خودشان را داشته اند. در میان آن ها برخی حیوانات بوده اند که خیلی ریز و کوچولو اند. این حیوانات گاهی به علت مشکلات ژنتیکی و گاهی به دلایل مختلف اینگونه می شوند. این بار به سراغ حیواناتی رفته ایم که بسیار عجیب و کوچک هستند:

Paedophryne Amauensis

 

 

این موجود در سال 2010 و در منطقه گینه نو کشف شد. اندازه آن تنها 7.7 میلی متر است و از خانواده قورباغه ها به شمار می آید. این قورباغه ها را به سختی می توان پیدا کرد چرا که اندازه ای بسیار کوچک دارند و حتی صدای آن ها نیز برای انسان ها تقریبا غیر قابل شنیدن است. این قورباغه کوچکترین در دنیا است.


** Hippocampus Denise

 

در نگاه اول شاید به نظر شما یک اسب دریای باشد که ولی این موجود از خانواده کرگدن ها به شمار می آید. ر عمق 13 تا 90 متری غرب اقیانوس ارام کشف شده اند و اندازه بالغ آن ها نهایتا 16 میلی متر است. جدای از کوچک بودن آن ها بسیار سخت دیده می شوند چرا که به راحتی در میان مرجان ها پنهان شده و از همین رو دانشمندان تعداد اصلی آنها را نمی دانند.



** Brookesia Micra

 

سال گذشته در ماداگاسکار یک مارمولک بسیار جالب پیدا شد که بیشتر زمان زندگی خود را در زیر برگ درختان می گذراند و به راحتی نیز می تواند در هر نقطه ای از جنگل پنهان شود. این مارمولک ها 4 گونه متفاوت دارند و اندازه  بالغ آن ها نهایتا 29 میلیمتر گزارش شده است.



** Leptotyphlops Carlae

 

با کوچکترین مار دنیا آشنا شوید چرا که این موجود با اینکه از برخی کرم ها هم کوچکتر است اما در میان مارها به حساب می آید. این موجود کوچک به اندازه یک رشته ماکارونی قطر دارد و طول آن در بیشتری حالت به 10 سانتی متر می رسد. محل زندگی آن در جزیره ای به نام باربادوس در اقیانوس اطلس است.


** Octopus Wolfi

 

کوچکنرین اختاپوس دنیا به طور دقیق در سال 1913 برای اولین بار دیده و ثبت شد. این اختاپوس وزنی کمتر از یک گرم دارد و اندازه آن در بیشترین حالت به 1.5 سانتی متر می رسد و این بدین معنی است که به راحتی می تواند به انگشتان دست بچسبد. محل زندگی آن در اعماق اقیانوس آرام است و زندگی بی دردسر را تجربه می کند.


** Pygmy Marmoset

 

در جنگل های آمریکای جنوبی و در حالی که از درختان آویزان بود برای اولین بار دیده شد و پس از مدتی به طور رسمی کوچکترین میمون دنیا نام گرفت. این حیوان در بیشتری حالت به 16 سانتی متر می رسد و به راحتی در یک دست جا می شود. آن ها همیشه به صورت گروهی حرکت می کنند و دسته آن ها معمولا از 9 میمون تشکیل شده است.

 

 

و در آخر باید گفت (و تبارک الله احسن الخالقین)...

 

منبع:http://www.links.iranvij.ir/2013/04/6_1.php

 

خزان زود هنگام و کبود شدن یاس بوستان پیامبر ، تسلیت باد .

 

 

نمایان شد ز خط آتش و دود

که جرم  فاطمه حب علی بود

پس از زهرا علی بی همزبان شد 

 اسیر امتی نامهربان شد . . .

 

جملاتی برای زیستن

 

و

 

 

..

 

..

 

..

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و


چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...

 


یک...
یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد؛
یک لبخند میتواند آغازگر یک دوستی باشد؛
یک دست می تواند یاریگر یک انسان باشد؛
یک واژه می تواند بیانگر هدف باشد؛
یک شمع می تواند پایان تاریکی باشد؛
یک خنده می تواند فاتح دلتنگی باشد؛
امید می تواند رافع روحتان باشد؛
یک نوازش می تواند راوی مهرتان باشد؛
یک زندگی می تواند خالق تفاوت باشد؛
امروز آن "یک" باشید...



سلام دوستای گل وقدیمی خودم.

یه مدت نبودم...

دلم تنگ شدو تصمیم گرفتم که بیام و دوباره وبلاگمو آپ کنم...

بابت تاخیر هم عذر میخوااام...


این گل تقدیم به همتووون


سو، تفاهم...


خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود...


باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مانده بود ..

پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه ی كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.


کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ...

وقتی  اون خانوم اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقا هم یه دونه  برداشت ..خانوم عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم  حسابی  حالشو میگرفتم  ...            

هر یه دونه شیرینی که خانوم بر میداشت ..آقا هم یکی بر میداشت .دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه...


وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟

اون آقا هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..

اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما...


وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>

فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.

اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود


در زمانی که

اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقا است که داره شیرینی هاشو میخوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداشت....


تسلیت

اي علمدار سپه در دلِ شب بار ببند

محمل پردگيان دوز ز اغيار ببند

همه ي اهل حرم را به حرم كن احضار

كودكان را به محبت دلِ شب كن بيدار

اين خداحافظي آخر ما با زهراست

بعد از اين وعده ي ما با همگان كرب و بلاست

خواهر انگار همين جاست طواف من و تو

قبر گمگشته ي زهراست مطاف من و تو

مادرا ميبرم از كوچه پريشاني را

ميبرم همره خود اينهمه قرباني را

مشكل قافله را وابگذاريد به من

گريه ي دختركم را بسپاريد به من

شيرخوارم كه شده كودك هجده روزه

گردنش حرز ببنديد ولي از بوسه

اي سپه دار ، سپه را كمك از امشب كن

با علي اكبر من همرهي ِزينب كن

از همين اول راه آب بنوشان به همه

زينبم جامه ي بسيار بپوشان به همه

همه ي لشگر عشق است غلامت زينب

زانوي اكبر ليلاست ركابت زينب

بعد از اين كاش كه بي يار نگردي خواهر

كاش بي قافله سالار نگردي خواهر




پیامبر گلایه ها را می شنود

حسین بر می شمارد:

اول: نامه ها

دوم: آب

سوم: خیمه ها

چهارم: ... بغض پیامبر می شکند

پسرم! انگشتت کو؟

***************

بیعت ها فرق میکند!

در کوفه دست میدهند

در کربلا هم... دست میدهند...!!!



سمعک!!!!!!


 

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:



« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!!

اگر این عظمت نیست پس چیست!

خداوندا، من در برابر عظمت تو چه هستم که مغرور شوم و به کجا برم که حکومتت در آنجا مطلق نباشد!!!



....خدای من!



تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌ای با این همه کار بد که من می‌کنم و این همه زشتی کردار که من دا
...خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله‌ای که من از تو گرفته‌ام.
...تو که این قدر دلسوز منی! ...
...خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده‌ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده‌ای كه ظهورت محتاج آیه باشد؟
...کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.











و این انسان ناچیز مغرور به دنبال چیست ؟


فتح دنیا!!!!

التماس دعا...



نه به جنیفر لوپز!




هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...

به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره!!!!