خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد...

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه از این بیشتر که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به او که دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی ،بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادابه گوششان برسد

خدا کند که ......نه نفرین نمی کنم، نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خداکند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
./

 

عکس های عاشقانه

 

پ.ن ۱) سلام...
میدونم خیلی دیر شد ولی باور کنید چندبار خواستم آپ کنم ولی بلاگفا اجازه نداد...

پ.ن ۲) نمیدونم از چی و کجا بگم...
تقریبا همه چی آرومه(بجز درونم!)....
بازم پای تصمیم گیری در میونه...نمیدونم حسم درست میگه یا نه،ولی مجبورم بهش اطمینان کنم(چون چاره ی دیگه ای ندارم)...پس به خدا میسپارمت
.............

پ.ن ۳) به کوچه ای وارد میشدم که پیر مردی از آن خارج میشد...پیر مرد گفت نرو،بن بست است.گوش نکردم و رفتم،بن بست بود!برگشتم...به سر کوچه که رسیدم پیر شده بودم...!

 

پائیزی...

 

copy of love%20people%20%283%29[1] (1).jpg



هوا بارانی است و فصل پاییز،گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار، شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه بوی الفبا ،صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز ،و شادی ها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود، فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم ،پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو ،من و گل های پژمرده سر میز
هوا پاییزی و بارانی ام من
درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت
به پیش چشم های من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه
به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند
به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟
در آن سوی حیات آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟
تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست؟
صدای زجه های مادران هست؟
بخوان هم درد من هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز،گلوی آسمان از بغض لبریز
منو میزی که خالی مانده از تو ، و گلهایی که پژمرده سر میز./

 

#############################################
#############################################
#########################################
####

 

 

سلام...

پ.ن ۱) بادهای نا آرام روحم را زخم میزنند کسی نمیداند این روزها من در عبور لحظه های سرد گم شده ام...!

 

پ.ن ۲) دهان دختر زیبا خالی ز دندان است... که هر شکسته دندان بهای یک نان است ...هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست ...و همه مردم شهربانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست ...و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ...و زمانی شده است که به غیر از انسان... به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست!!!

 

 

پ.ن 3) ایندفعه همش شعر شد!...ولی عیبی نداره،مهم اینه که بشه منظورو رسوند...!

 

 

 

 

#############################################
########################################
#####
#####
########################################

 

 

 

 

گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه...تو آرزو کن،
شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد...!

 

 

 

 

 

 

و خدایی که در این نزدیکیست...!

 

 k8hwqghsd1p9qeq3sr.jpg

سلام...
قرار بود بعد از کنکورم سریع بیام و آپ کنم ولی نشد...
راستش حال و حوصله شو نداشتم...

اول کنکورم...زیاد خوب نبود...ایشالا که نتیجش زیاد بد نباشه...!


بعدش مادربزرگم که دهم اردیبهشت از پیش ما رفت...

"ای رفاقت قدیمی! ای طنین نا سروده!
یه نفر نبضِ صداتو از رگایِ ما ربوده!
یه نفر صدایِ پاتو واسه ما خاطره کرده!
بی حرارتِ نفسهات، لحظه ها تلخه و سرده!
تو کی بودی که غروبت شبِ ممتدِ ترانه س؟
پلکای بسته ی چشمات، واسه بیداری بهانه س!
معنیِ نابِ رهایی، تو رو می سپاریم به دریا!
میدونیم که برمیگردی باز به وعده گاهِ
رویا...!"

 
و البته خودم!...
چشم انتظارِ نتایجِ کنکورم!...و دیگر هیچ!!!

 

 

 

وداع!!!

 31rqtmox28hv51lzn0f.jpg

افسوس اشتباههایت را مخور...بدانها ببال!تو شهامت آن را داشته ای تا از خود مایه بگذاری...!

 

سلام....
عید امسال حال و هوای عیدای قبلی رو نداشت...البته واسه من.
امیدوارم این همه تلاش بی نتیجه نمونه...
این آخرین پست منه تا بعد از کنکور...(یعنی تا 9/تیر/1390)

 

من باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است
دینی که پیروانش بسیار کم اند!


امیدوارم پست بعدی مملو از خبرهای خوب باشه...

 

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...!

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

پ.ن 1) سال 89 بالاخره تموم شد!...

پ.ن 2) امیدوارم سال 90 برای همه شادی و سرزندگی رو به ارمغان بیاره...

پ.ن 3) برام دعا کنید...

 

 

خداحافظ همین حالا
                         همین حالا که من تنهام
         خداحافظ به شرطی که
               بفهمی تر شده چشمام
                                               خداحافظ کمی غمگین
به یاد اونهمه تردید
                 به یاد آسمونی که
   منو از چشم تو میدید
                               اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت سادس
                                            نه اینکه میشه باور کرد
                دوباره آخر جادس
    خداحافظ واسه اینکه
                                 نبندی دل به رویاها
           بدونی بی تو و با تو
همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ همین حالا...                     خداحافظ
./

 

 

 

امید...

 
 

آرزویی در سر نمی شکفد مگر آنکه توان بر آوردنش نیز به تو ارزانی شده باشد.آرزومند را اما،کوشش ها باید...!


 دوباره بهمن رسید...
یک سال گذشت...
اما...
!


ارزش انسان در چیزی که به دست می آورد نیست...بلکه در چیزیست که مشتاق به دست آوردن آن است...

 

شاید نتونسته باشم خیلی چیزارو به دست بیارم...ولی حداقل واسه به دست آوردنشون مشتاقانه تمام تلاشمو کردم!...


پارسال یکی بهم گفت روز تولدت تمام خواسته های کوچیک و بزرگت رو روی یه ورق بنویس و یه جا نگه دار تا سال دیگه همین موقع ببینی که اینهمه ناشکری دور از انصافه...
اهمیت زیادی به حرفش ندادم...
ولی میخوام امسال این کارو انجام بدم...نمیدونم چقدر میتونه موثر باشه،ولی اینو میدونم که ضرری نداره...

 

وقتی خدا میخواهد کسی را دور بیاندازد او را به همه ی آرزوهایش میرساند!...

 

پس هیچ شکایتی ندارم...!


 

#############################################################
#############################################################
#############################################################

 


پ.ن ۱) امید ممکن است بیش از یک سنگ یشم جعلی نباشد،ولی دست کم ما را از مسیر دلپذیرتری به سوی پایان زندگی هدایت میکند...

پ.ن ۲) ۱۶.بهمن سالگرد فوت پدر بزرگمه...
اصلا باورم نمیشه یک سال گذشته باشه...انگار همین دیروز بود...
"خیلی دلم برات تنگ شده...همیشه به یادتم"

پ.ن ۳) روز شمار کنکور بدون وقفه داره کار میکنه و من فقط اینو میدونم که نباید ازش جا بمونم...۱۵۲ روز بیشتر نمونده...!

پ.ن ۴) ممنون از دوستایی که تولدمو پیشاپیش تبریک گفتن...

پ.ن آخر) آرزوهایم جزئی از وجود من است به همین خاطر است که مانع آن نمیشوم.هستی من به آرزوهایم بستگی دارد و هیچ چیزی نمیتواند آن را متوقف کند...

 

 

 

دقایق پایانی!...

 x8l721todq8ctlrmfyg6.jpg

امسال گذر عمرم رو به وضوح حس میکنم...روزها مثل برق و باد میگذره و من هنوز هم نمیدونم هر یک روزی که میگذره یک روز به عمرم اضافه یا یک روز ازش کم میشه!؟!...
به هر حال کم کم داره از راه میرسه...!!!

"زمان میگذرد
بس به کندی برای آنان که منتظرند
بس به سرعت برای آنان که هراس دارند
بس دراز برای آنان که اندوهگینند
و بس کوتاه برای آنان که شادمانند...!"

 شاید به گفته ی گوته هیچ چیز گرانبها تر از امروز نباشه...ولی اینو میدونم که امروز بدون حضور فردا معنایی نداره...پس برای فرداهای بهتر تلاش میکنم...

 "حقیقتا که غایت آدمی باید از مرزهای دسترس پذیر فراتر رود،اگرنه بهشت را چه معنایی میتواند باشد؟!"

 به آینده امیدوارم...خیلی زیاد...شاید خیلی بیشتر از اون چیزی که باید!...
میگن اگه انسان لیاقت چیزی رو داشته باشه با تلاش حتما میتونه به دستش بیاره...(البته خواست خدا هم شرطه)...
برای به دست آوردنش تمام تلاشمو میکنم...

خدایا مثل همیشه به کمکت نیاز دارم...

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

پ.ن 1) از این هفته امتحانام شروع میشه و با عرض شرمندگی یه یک ماهی در خدمتتون نیستم(حتی برای پاسخ به کامنت ها)...

پ.ن 2) برام دعا کنید...

پ.ن 3) استرسم از قبل خیلی کمتر شده...نمیدونم واسه اعتماد به نفسه یا آمادگیه زیاد!
هرچی که هست خوبه!

پ.ن 4) خواهشا اگه میاید اینجا و مطالب رو میخونید نظراتتون رو همینجا و به خودم بگید...نه به کسای دیگه!
(مخاطب این پ.ن فقط یه نفره که البته خودشم میدونه کیه!)
"من با ماه عشق بازی کردم و در این عشق بازی نه گناه بود و نه شرمساری...باشد که تو نیز بیاموزی"...!!!

پ.ن ۵) ۲۵ دی روز تولد وبلاگمه!...شاید اونروز نتونم بیام...پس الان تولدشو تبریک میگم...
ممنون که یک سال دیگه هم بدون هیچ چشم داشتی کنارم بودی...

پ.ن ۶) مستا جون(با طعم لیمو) بالاخره ترسو خساست رو کنار گذاشت و دماغشو عمل کرد...
با یه هفته تاخیر مبارک باشه...

پ.ن آخر) واژگان به برگ های درختان میمانند، هرچه برگها افزونتر باشند، میوه ها مستورترند...!
به امید دیدار.../

 

 

گذشته...!

 47e4.jpg

 

تنهام...ولی احساس تنهایی نمیکنم!

دورم...ولی فراموش نمیکنم!

خستم...ولی جا نمیزنم!

 

خاطرات گذشته دوباره مرور شد...

همه چیز آشنا بود الا یه جمله..."از گوشه ی بامی که پریدیم،پریدیم!"

مگه میشه به همین راحتی پرید و رفت؟...

"فراموش کردن دوستان بزرگ لطمه زدن به قانون خاطره هاست... "

ولی میشه...!

"یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها...کی پر کاهی بماند در میان بادها؟!... "

تا چند وقت پیش فکر میکردم فقط برای مدتی کوتاه مسیرمون از هم جدا شده و بعد از این مدت کوتاه دوباره همه چیز به حالت اول خودش برمیگرده...ولی دیروز فهمیدم اینطور نیست...

از اون جمع دوستانه ی کوچیک چیز زیادی باقی نمونده...فقط دو نفر...

هیچوقت فکرشو نمیکردم انقدر از هم فاصله بگیریم...

"فاصله بینمان زیاد است...کمی نزدیکتر بیا...میخواهم با تو بودن را حس کنم!"

 

 ********************************************************************

 

پ.ن اول)خانوم مهندس عینکی میشود!!!
(البته فقط برای زمانهای مطالعه...)

پ.ن آخر)همه چی آرومه...!!!

 

 

 

زندگی...!

 

blue_forest.jpg

تو که در باور مهتابی عشق،رنگ دریا داری
فکر امروزت باش
به کجا می نگری؟
زندگی ثانیه ایست
وسعت ثانیه را میفهمی؟
میشود مثل نسیم، بال در بال پرستو ، بوسه بر قلب شقایق بزنیم
بودنت تنها نیست
تو خدا را داری
و من آرامش چشمان تو را.../

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

سلام...
جدیدا خاطراتم یکم تکراری شده...ولی خاطراته و باید ثبت بشه!
در پی مشکلی که جدیدا برای یکی از دوستام پیش اومده چند روزیه که فکرم مشغوله(البته این مشغولی مربوط میشه به ساعات بیکاری نه ساعات مطالعه و تست زنی!)...مشکلش مشکل جدیدی نیست! یعنی یکم تکراریه ولی هرچی که هست کاملا بهم ریختتش...
نمیدونم چرا خدا این کارو باهاش کرد...ولی از نظر من الان وقتش نبود....!!!
چند بار تا حالا این سوالارو از خدا پرسیدم....ولی هیچوقت جوابی نشنیدم...پس بازم میپرسم!
چرا این همه تفاوت باید وجود داشته باشه؟
چرا نباید همه از یه جای مشخص و یکسان شروع کنیم که وقتی اتفاقی افتاد بدونیم مسئولش کیه و برای چی تو این وضعیتیم؟
چرا باید تاوان ندونم کاریه یکی دیگه رو ما پس بدیم؟
چرا نباید جوابی واسه این همه چرا وجود داشته باشه؟

 دوس ندارم بیخودی ذهنم و مشغول کنم...پس بازم میگم:
خدایا شکرت!

 

در کنار چهار فصل زندگی ، صفحه ها پشت سر هم میروند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند،لحظه ها با شادی و غم میروند
زندگی ترکیب شادی با غم است ، دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است ، دوست دارم گریه با لبخند را....!

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

پ.ن ها :

۱) حدودا 240 روز بیشتر تا کنکور نمونده (شاید به نظر خیلی بیاد ولی واسه خوندن اینهمه درس وقته خیلی زیادی نیست)...در هر صورت من آماده ی آماده ام...!
(این پ.ن فقط جهت خالی کردن دل همرزم ها بود و بس!!!

2) بالاخره بعد از اینهمه دویدن به دنبال آقای طهرانچی(استاد فیزیک سال قبل)تونستیم بهش برسیم!!!موسسه بالاخره قبول کرد که برای کلاسای شب امتحان ایشون رو بیارن...این مشکل هم بالاخره حل شد!

3) اینم از آپ این ماه!!!

 

 

حرکت...!

من باور دارم...
که زمینه ها و شرایط خانوادگی و اجتماعی بر آنچه که هستم تاثیر گذار بوده اند اما من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم...!

                    

 e84iya0o98ahqr565n8.jpg       

 

سلام...
ایندفعه با یه تصمیم جدی و محکم اومدم...!(تصمیمه بمونه بعدا بهتون میگم!)

راستش چند وقتی بود که دچار افسردگی شده بودم!یعنی یه جورایی کم آورده بودم...میخواستم بزنم زیر همه چی ولی...
خیلی چیزا باعث شدن که این کار احمقانه رو انجام ندم...
مهمترینشون دلگرمیهای یکی از آشناهای دور بود!!!(ممنون از م.ر عزیز! )
و بعدش هم دیدن زندگی یکی از فامیلهای دور که بر اثر همین اشتباه از مسیر طبیعی خودش خارج شده و در بدترین مسیر ممکن(البته از نظر من) در حال حرکته!


 

" اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد،چرا ما انسانها باور نداریم،که روزی خواهیم توانست به هر آنچه که می خواهیم دست یابیم؟!"
                                "جبران خلیل جبران"


 


و اما این تصمیم مهم:
شکست دادن کنکور توی این نبرد سخت!
میدونم که کار سختی نیست...فقط یکم همت میخواد که من دارم...
پس پیش به سوی موفقیت!

 

 



پ.ن 1 )منم به تقلید از آقا فراز ایندفعه به کسی خبر نمیدم آپ کردم البته نه برای اینکه ببینم کی به فکرمه!واسه اینکه تکرارها رو زیر پا گذاشته باشم!

پ.ن 2)منظورم از شکست دادن کنکور فقط آوردن رتبه نیست...بلکه آوردن رتبه ی حداکثر دو رقمیه!!!

پ.ن 3)در ادامه ی مطلب شعر زیبای "حمید مصدق"  و جواب شعر توسط "فروغ فرخ زاد" رو گذاشتم...از علاقه مندان تقاضا میشود برای خواندن این اشعار زیبا و ارزشمند به ادامه ی مطلب مراجعه کنند...!

پ.ن آخر!)عکسی که برای این پست انتخاب شده از کتابهای علوی بداشته شده!
(گفتم یکم تبلیغات کنم شاید چکامونو پس بدن...یا حداقل یکم تخفیف بدن بهمون!!!)
از شوخی گذشته این عکس تعابیر زیادی رو در خودش داره...دوسش دارم...

فرصت ها میسوزند اگر...!

 

 

ادامه نوشته

خاطرات مرده هنوز زنده اند!

 

 

 

این پست با تمام جزئیاتش به خاطرات خصوصی تبدیل شد...
امیدوارم روزی بتونم به این خاطره ی غمگین لبخند بزنم.../

 

 

ادامه نوشته

خدایا کفر نمی گویم...!

 

xop01vibatrf65vr1adi.jpg

خدایا کفر نمی‌گویم پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 
خداوندا!... اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 
لباس فقر پوشی و غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی 
و شب آهسته و خسته 
تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی  
زمین و آسمان را کفر می‌گویی...نمی‌گویی؟! 
خداوندا!  
اگر در روز گرما خیز تابستان 
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی  
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 
زمین و آسمان را کفر می‌گویی...نمی‌گویی؟! 
خداوندا! 
اگر روزی‌ بشر گردی‌ 
ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،  
از این بودن، 
از این بدعت
خداوندا !
تو مسئولی 
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،  
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
…/

 

 

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

 

مختصر نوشت:
سلام...این موضوع رو قبلا هم توضیح داده بودم اما بازم میگم...
دلیل دیر آپ کردنم نداشتن وقته،نه چیز دیگه.


پ.ن 1)
پس از آمدن نتایج آزمون دانشگاه آزاد اسلامی مبنی بر اینکه بنده یعنی سرکار خانم !"پرستو آزادی"!   توانسته ام رتبه ی 500 و تراز بالای 6500 در رشته ی ریاضی محض واحد تهران مرکزی را احراز نمایم(!)اعتماد به نفس اینجانب بسیار بسیار بالا رفته و از این به بعد میتوانید من را خانم مهندس صدا کرده و بنده را یکی از دانشجویان موفق دانشکاه صنعتی شریف بدانید!!!(البته دانشگاه تهران را هم بسی دوست میداریم!)
البته جا داره به اطلاع عموم برسونم که شرکت بنده در کنکور فقط جهت ارزیابی اینجانب  بود و بس(نقطه سر خط)

پ.ن 2)
خیلی خیلی ممنونم که خانوم مهندس و تنها نمیذارید...
به امید تحقق آرزوهای همتون
.

 

 پ.ن جدید!)
اینو یادم رفته بود بگم...
امروز بعدازظهر(۲۲.شهریور.۱۳۸۹) دارم میرم مسافرت...
دارم میرم دریا...
امیدوارم به همتون خوش بگذره...
تا شنبه برمیگردم و بهتون سر میزنم...
فعلا...

 

نقاش نیستم ! اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم!

 

 

                             

                 

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

 

یه امشب غرورو بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که...!

نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه

 

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمیتونی پنهون کنی داغونی

نه میتونی یادش نباشی به این آسونی

 

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاریتو

نمیتونی پنهون کنی داغونی

نه میتونی یادش نباشی ...به این آسونی!

 

 

پ.ن ۱)توضیحات:
شاعر این شعرو نمیشناسم ولی میدونم خوانندش "رضا شیری" هستش...دوس داشتید میتونید برید گوش کنید...من که چند روزیه تا وقت آزاد پیدا میکنم میرم سراغش،آرامش خاصی به آدم میده...

پ.ن ۲)شرح حال!!!:
خدارو شکر دارم به تعطیلات تابستونه نزدیک میشم...خیلی خوشحالم...
همه ی درسا خوب پیش میره...البته به جز فیزیک!...فصل یکش یکم هنوز گنگه برام!...

پ.ن۳)تحمیدیه!!!:
ممنون از همتون که میاید و سر میزنید...

پ.ن۴)اسم پ.ن های قبلی بر گرفته از آموخته های درس ادبیات فارسیه!!!
تعجبی هم نداره...آدمی که تابستون درس میخونه این بلا ها هم باید سرش بیاد!...

نازنین جای تو خالی...!

 

 

زود زودی...دیر دیرم
                   من یه آواز اسیرم
             اسیر این شب پیرم
                        تو مث ماه هلالی!...
نازنین جای تو خالی...
زیر ضربه های رگبار
                   تشنه ام تشنه ی دیدار
         من رو به خاطره نسپار
                          نگو رویای محالی!...
نازنین جای تو خالی...
زیر قطره های بارون
                   من رو از سرما نترسون
          توی چله ی زمستون
                    لحظه ی تحویل سالی!...
نازنین جای تو خالی...
بی تو گریون،با تو شادم
                   ای علاقه ی دمادم
           سیب جادویی آدم
                          مجرمی اما زلالی!...
نازنین جای تو خالی
...
وقتی بودی زنده بودم
                 دل از اینجا کنده بودم
          مث یه پرنده بودم
                     حالا تو شکسته بالی!...
نازنین جای تو خالی...
مث رقص برگ زردی
                یه شهاب شب نوردی
         خواب دیدم که برمیگردی
                    توی کنج خوش خیالی!...
نازنین جای تو خالی.../

 

   408Flower.jpg

 

سلام...
ببخشید که آپ این دفعه یکم دیر شد...
راستش وقت آزاد زیادی ندارم...آخه مدرسم شروع شده...امسال سال آخره...سال تعیین سرنوشت!
واسه همینم دیر به دیر آپ میکنم...
به قول مشاوران عزیز:
یه سال بخور نون و تره...یه عمر بخور نون و کره!!!
(هرچند من اصلا کره دوس ندارم!...ولی به خاطر رسیدن به مفهوم جملس که دارم تلاش میکنم!)
به هر حال تاخیر من رو از همین حالا پذیرا باشید...

 

 

آرامش...

 

 

سلام...
بالاخره تموم شد...مدرسه رو میگم.
آرامش وجودم در حال حاضر وصف ناپذیره...
یه جورایی خوشحالم که تموم شده،ولی دوری از اون همه دوست و معلم و خاطره یکم سخته...
به هر حال کاریش نمیشه کرد...

 

 

                            

چند روز پیش یه چیزایی راجع به یه دوست قدیمی شنیدم که بدجوری شکه شدم...یعنی اگه بگم اون لحظه شاخام درومده بود دروغ نگفتم!...
کسی که خدای ادعا بود...کسی که همیشه سعی میکرد نشون بده خوب رو از بد تشخیص میده و عاقله...حالا به منجلابی کشیده شده که شاید اگه همه ی آدمای دنیا هم جمع بشن نتونن زندگیش رو به حالت اولش برگردونن...
آدم همه چیز رو نباید تجربه کنه،یه وقتایی استفاده از تجربیات دیگران راه مناسبتریه...ولی کاشکی اونم اینو میفهمید و اینجوری خودشو به دردسر نمی انداخت...شایدم اصلا از نظر اون این چیزا عیب نیست...
شاید این کمترین کاری باشه که میتونم براش انجام بدم ولی...
از خدا میخوام که معصومیت از دست رفتش رو بهش برگردونه....

 

 

 

پ.ن 1)فردا داریم میریم مسافرت...به مدت یک هفته...سعی میکنم بهتون سر بزنم ولی اگه نشد شرمندگیه من رو از همین الان پذیرا باشید...
امیدوارم تو این یه هفته به همتون خوش بگذره...

پ.ن 2) در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:
آبی آسمان که می بینم و میدانم که نیست...و خدایی که نمی بینم ومیدانم که هست...

پ.ن 3) کوچک باش وعاشق،که عشق می داند آیین بزرگ کردن تورا...بگذارعشق خاصیت توباشد،نه رابطه خاص تو با کسی...

پ.ن 4)دستهایم آنقدر دراز شده که به ابرها میرسد...
اما...
چرا هنوز خالی؟...

 

 

 

 

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله ها ست

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست...

 

 

 

خداحافظی نامه...


سلام...دیگه داره تموم میشه...یازده سال پشت نیمکت نشستن و درس خوندن،دیگه آخراشه...
ولی هنوز یکم دیگه مونده...
راستش اومدم خداحافظی کنم...البته فقط تا آخره خرداد...بعدش دوباره میام و مثل قبل به کارم ادامه میدم...
امیدوارم تو این چند وقت تنهام نذارید و منو با نظرات قشنگتون خوشحال کنید...
راستی...دعا یادتون نره...
بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم...

والبته کلام آخر:

     

    گریه نکن دلکم...

   دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
   برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
   براي چند لحظه آرام بگير …
   گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
   نكن كه چشمهایم نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش ،
   دواي درد تو گريه نيست!
   بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!
   با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
   تنهايي!
   با گريه خودت را خالي نكن... چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
   گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!
   ميدانم وقتي اين متن را ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود
    آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود
   كه من نيز با چشمان خيس نوشتم.../

 

 

 

غصه چرا؟!...

 

 

 

ماه من غصه چرا؟!

ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگرکه هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی پر از مهر به ماه می خندد...
یا زمینی که دلش از سردی شبهای خزان...نه گرفت . نه شکست
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید...زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز...زیر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من...دل به غمها دادن کار آ»ها نیست که خدا را دارند
ماه من...غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت...از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی واکن
و بگو با دل خود که خدا هست...خدا هست
او همانیست که در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم میداد...
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد...همه ی زندگی ام...غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست...بگو تا باشد...
معنی خوشبختی...بودن اندوه است!
این همه غصه و غم...این همه شادی و شور...میوه ی یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر...
پشت هر کوه بلند...سبزه زاری است پر از یاد خدا...
و در آن باز کسی میخواند...
که خدا هست...خدا هست...چرا...
غصه چرا؟!...

 

 

 

پ.ن ۱)چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.

پ.ن ۲)فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري آنها را تصاحب خواهد کرد.

پ.ن ۳)راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.

پ.ن ۴) آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار بيشتر به او بگويم دوستش دارم.

پ.ن ۵)براي دوستي درك دوست لازم است و اين بايد پيش از دوست به دست آمده باشد نه پس از از دست دادن او.

 

 

 

 

ناراضی...

 

 

 

 

ناگزیر از سفرم،بی سر و سامان چون "باد"
به "گرفتار رهایی" نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت
"بال" تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه "مردم" نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که "یاران" ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین،نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.../

       

 

 

عید امسال مثل سالای قبل نبود...از اومدنش خوشحال نشدم.شاید دلیلش این باشه که واسم تکراری شده...
دوس داشتم یه تحول اساسی رخ میداد ولی این ممکن نیست تا وقتی که...
سال گذشته سال خوبی نبود...اتفاقاتی افتاد که انتظار هیچکدومشونو نداشتم...چیزایی شنیدم و فهمیدم که از دونستنشون زیاد خوشحال نیستم...به هر حال تموم شد...
امیدوارم عید سال بعد بتونم بیام و از اتفاقات خوبی که تو طی سال برام افتاده حرف بزنم...
والبته آرزو می کنم برای دیگرانم سال خوبی باشه...

کاش میشد دیگه بزرگتر از اینی که هستم نشم،چون آدم هرچی که بزرگتر میشه مشکلاتشم بیشتر و بیشتر میشه...

همیشه آرزو میکردم جای "..." باشم ولی تازگیا فهمیدم که "..." مثل طبل تو خالی میمونه که فقط صدای خوبی داره و به هیچ دردی نمی خوره...
تصمیم گرفتم آیندمو یه جوری بسازم که هیچ کس نتونه با کاراش و حرفاش خرابش کنه...
شاید زندگیه عالی ای نداشته باشم ولی حداقلش اینه که تنها نیستم و مینونم با رفتارم خیلیارو به زانو در بیارم،حتی کوه رو!!!...

 به قول بچه ها: خدا جبران تمام نداشته های من است...اینو باید به خیلیا ثابت کنم...

اگه دوست داشتید میتونید یه نگاهیم به ادامه ی مطلب بندازید...داستان جالبیه...
شاید شمارم متحول کنه...

 

 

 

راستی...سال نو همتون مبارک باشه.../

 

 

ادامه نوشته

خدایا کفر نمی گویم...پریشانم...

 

 

 50.jpg

۱۶.بهمن...

هنوز باورم نمیشه...باورش برام خیلی سخته...

نمی تونم بپذیرم که دیگه بابا بزرگم در بین ما نیست...

روز قبلش که دیدمش حالش اصلا خوب نبود...وقتی داشتن سرمشو میزدن کلی گریه کرد...

از پیشش که اومدیم به مامانم گفتم:"چی میشد خدا یا شفاش میداد یا..."

فکر میکنم خدا برای اولین بار به حرفم گوش کرد...ولی بدترین و سختترین راه رو انتخاب کرد...

نمیدونم...شاید قسمت این بوده...شاید خدا انقدر دوسش داشته که نخواسته بیشتر از این درد بکشه...

در هر صورت اون دیگه بین ما نیست و تحمل این موضوع حداقل برای من خیلی سخته...

انگار همین دیروز بود که پیشش بودم...

کاشکی میتونستم یه باره دیگه بغلش کنم و ببوسمش...

دلم واست تنگ میشه...

این پستو با امید دوباره دیدن تو تموم میکنم...

 

 

*بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم...من هیچکسم یا که در این خانه کسی نیست؟...

خدایا!به خاطر داده ها و نداده هات شکر...

 

 

زمستون...فصل تولد...

 

 

/دی/1388...
اولین سالگرد "سفر به رویا" ست...سفری شیرین به دست نیافتنی ها...
این کوچولویی که از بیست و پنجم دیماه سال گذشته،شده همدم و همراز من،الان هر صفحه اش پراز خاطرات تلخ و شیرینیه که حاکی از گذر عمر منه و نزدیکیه بیشتر به آینده های دوردست...

زندگی با ماجراهای فراوانش،ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و درهم باف...

طبق معمول بسیاری از دل نوشته هایم نانوشته باقی خواهند ماند برای روز مبادا...

 

 

          

    

        

 

(*) گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم...نه لبخند می زنیم...نه شکایت می کنیم...فقط احمقانه سکوت می کنیم...

 

 (*) آدما بازی کردنو خیلی دوس دارن،اما دست خودته که همبازیشون بشی...یا اسباب بازیشون...

 

(*)بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را،یارای تماشایم نیست...
کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

 

           اس ام اس فارسی جدید bahar-20.com

    

    

     من و تنهاییه باغ...

    

     بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!

     و به گل های فروخفته به دامان سکوت

     من به یک کوچه ی گیج

     گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم

     و بر یک زمزمه ی عابر مست

     که ز تنهایی خود نا شاد است

     من به دلتنگی شبهای ملول

     و تهی مانده خود از شادی

     ذهنم از خاطره ها سرشار

     و فرو آمدن معجزه در هستی من

     مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...

     من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم

     که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!

     من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور

     که در آن فانوسی می سوزد!

     و در آن جای تو مانده است تهی...

     و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!

     که ز بی آبی پژمرده شدند

     من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

     و به یک معجزه می اندیشم.../

 

 

 

 

دل نوشته ها...




در کالبد شکافی دلم

 به یک عالمه غزلهای نیمه سروده

بر می خورم

دلم به حالشان می سوزد

همین دیروز بود که

یکی از این نیمه سروده ها را

فرا خواندم

درست مثل پایان نامه های خاک خورده بود

دستی به رویش کشیدم

من دیوان سروده نشده ی احساساتم را

نقاشی خواهم کرد

پیشاپیش

شما را دعوت می کنم

به ضیافت باغی که

طراوت در رگهای آن

مهربانی را انتظار می کشد

یادتان نرود

هیچ غباری

سنگین تر از فراموشی نیست./

                                      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

     


                               تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


پ.ن:
کاشکی بعضیا می فهمیدن که:
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیست...زمان،کلمات،موقعیت


د.ن:
شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند...و چه زیباست شرم زمین که خودش را به خواب میزند...




                              تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


دوست...
تا چند وقت پیش فکر میکردم معنی این کلمه رو به خوبی میدونم،ولی با اتفاقاتی که تو این چند وقت افتاد و حرفایی که از بعضیا شنیدم فهمیدم هر کسی با توجه به علایق و سلایق خودش تعبیر متفاوتی از این واژه داره...خیلی دوس دارم تعبیر شما رو از این کلمه بدونم...اگه ممکنه بهم بگید،شاید من اشتباه میکردم و دوستی فقط یعنی گریز از تنهایی و دوست فقط میتونه شاهد و ناظری باشه بر اعمال تو(که البته به تعبیر همون بعضیا،حق اظهار نظر هم نداره!)...و مهمتر از همه اینکه گذشته و آینده ی تو به دوستت هیچ ربطی نداره!!!

 

نکته:
منظورم از دوست به هیچ وجه"male"نبود... /

 

                             تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 

ضمیمه(28/08/88):
خداروشکر این پست باعث شد تا خیلی چیزا روشن بشه...و البته خیلی چیزا به حالت قبلی خودش برگرده،که این بهترین اتفاقی بود که میتونست بیفته...

و در عین حال متوجه شدم که بعضی از این اتفاقات سوءتفاهمی بیش نبوده...

 

فقط نگاه میکنم...

25~0.jpg

من اینجا کنار این همه زیبایی و تو تنهایی

دلم برای تنهایی تو میسوزد

و خود آشفته ام از این خوش گذرانی

با من باش

با من بیا و بمان
که من بدون تو
به روزگار سخت تلخ و اندوه وار
فقط نگاه می کنم
وقتی ستاره میشکفه تو دست سرخ پنجره

وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه میگذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه میشکنه

وقتی که خورشید میره ودریا رو اتیش میزنه
فقط نگاه می کنم... فقط نگاه می کنم
 به یاد تو شب رو پر از اندوه ماه می کنم
وقتی سحر پر میشه از نبض نگاه نسترن
وقتی تو جشن گمشدن پرستوها پر میکشن

...انگار دوبار لحظه ها ابی و رویایی میشن


دوباره تو دل دله شب قصه شروع میشه
...و من فقط نگاه میکنم

                                                                 

 

مادر...

24ltv5u[1].jpg

وقتی بچه بودی تا حوصله ات سر می رفت به مامان می گفتی برم پایین با بچه ها بازی کنم؟!

مامان می گفت: برو عزیزم فقط مراقب خودت باش...

شب که می رفتی توی رختخواب از سایه درخت ها می ترسیدی و فقط دعا می کردی که وقتی

خوابی رعد و برق بزنه که شاهد این فاجعه نباشی.

گاهی حتی پاهات رو روی زمین نمی گذاشتی که یکهو کسی از زیر تخت نیاد بیرون!

آره بچگی اینه...

طعم خوبی داره کوتاه و زود گذر. اما حالا دیگه واسه خودت بزرگ شدی خیلی چیزها فرق کرده

 دنیا از این رو به اون رو شده...

 دیگه شب ها از اون جور چیزها نمی ترسی حتی آرزو داری که بارونی بزنه و آسمون با دل ابری

 تو همدردی کنه. نه تنها که از اون هیولای زیر تخت نمی ترسی حتی گاهی توی دل شب بیدار

 می شی و قدم می زنی یا مثل من دفتر خاطراتت رو سیاه می کنی!

اما تنها چیزی که عوض نشده و هرگز هم نمی شه مامانه که وقتی داری می ری بیرون با نگاهی

 مهربون و دلواپس هنوز هم می گه:

برو عزیزم فقط مراقب خودت باش...

 

 

 

جام اگر شکست...

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

عشق من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم،

خار خشک سینه کوهم،

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم.

نغمه پرداز جمال و عشق بودم...آه

حالیا خاموش خاموشم،

یاد از خاطرفراموشم.

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نوشکفته،در سکوت دشت...

روزها اینگونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

رهروان را چشم حسرت باز...

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستی ام از اشک لبریز است

می پرسم:

«در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر زد؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟»

ناله ی من می تراود از در و دیوار

آسمان اما سراپا گوش و خاموش است

همزبانی نیست تا گویم به زاری،ای دریغ

جام من خالی شده است از شعر ناب،

ساز من فریادهای بی جواب

نرم نرم از راه دور،

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود از آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است

اما من

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب،

همچنان لبریز از اندوه می پرسم:

«جام اگر بشکست؟...

ساز اگر بشکست؟...

شعر اگر دیگر به دل ننشست؟...»



سلام...

کاشکی میشد یه وقتایی یه چیزایی رو عوض کرد...

یکی دو هفته ی پیش یکی از دوستام  تصادف کرد...

البته الان خداروشکر حالش بهتره ولی...

خیلی دوسش دارم...دلم یراش تنگ شده،فکر میکنم دو سه ماهی میشه که همدیگرو ندیدیم.کاشکی می تونستم ببینمش...

 واسش دعا کنید که زود زود خوب شه...هفدهم همین ماهم تولدشه...یعنی 3 روز دیگه...

«تولدت مبارک عزیزم...»

 

برای او که می داند!

1229117444pix2pix_org-6.jpg
تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی...

 

 

1226172200love-wallpaper41.jpg

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟
از تو آئینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد،بی آنکه سرزنشم کند؟
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند،جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم
ترانه می خواند...؟

                                            "شام مهتاب"

2hga437.jpg

تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گل‌وار به پايم
شكستي
قلم زد نگاهت به نقش‌آفريني
كه صورتگري را نبود اين‌چنيني
پريزاد
عشق رو مه‌آسا كشيدي
خدا را به شور تماشا كشيدي

تو دونسته بودي چه
خوش‌باورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه
بي‌تاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ماه كه
عاشق‌‌تريني
تو يك جمع عاشق تو صادق‌تريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو
آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاري از اون لحظه
ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر
شام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه
هنوز شور عشق رو به
سر داري يا نه


هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داري

من اون ماه رو دادم به تو يادگاري



 

امروز...

تحمل کلاس و درس تو تابستون،یه جورایی زجر آوره...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حالا اون یه طرف...این که استاد حسابانت یه مردِ چاقِ گنده ی سیبیل کلفتِ بی خاصیت باشه ام یه طرف!!!

بر خلاف کلاس فیزیک که خیلی خوب و سریع می گذره،کلاسای حسابان...!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

امروز جلسه ی اولی بود که استاد فیزیکمون اومد سرمون،ولی تو همون 2 ساعتی که اومد تونست کلی مفید واقع شه...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تازه ه ه ه ه ه ه ه...امروز که داشتم از کلاس بر می گشتم سوارِ یه ماشینی شدم که اتفاقا آرمِ تاکسی رانی هم داشت ولی...تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

از شانس بدِ ما ماشین قرضی بود و طرف هم یه بچه شهرستانی که به جز میدون آزادی جای دیگه ای رو بلد نبود و اون ماشین هم مالِ یکی از فامیلاشون بود که بهش قرض داده بود تا باهاش تو تهران بگرده و یکم بیشتر تهران و بشناسه!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خلاااااااااااااااااااااااااصه...چشمتون روز بد نبینه...تازه وسط راه معلوم شد که طرف هیچ جارو نمی شناسه!!!منم از اونجایی که دومین باری بود که مسیر کلاس تا خونه رو طی می کردم،و آشناییتی هم با خیابون سید خندان نداشتم نتوستم کمکی بهش بکنم و همین باعث شد که یه دورِ شرقی قمری بزنیم و مسیره یه ربعَ رو یک ساعته بپیماییم!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تازه قسمت بدترش اینجاس که امروز باید بشینم هم درسای فردامو آماده کنم،هم درسای بعد از ظهرمو...ساعت 6 هم دوباره کلاس دارم تا 8 شب!یعنی تنها تایمی که خالی دارم همین 2 ، 3 ساعتیه که تا ساعت 6 باقی مونده...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پس فعلا بهتره زودی برم و به درسام برسم...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شما اگه جای من بودین با این همه درس چیکار می کردین؟!؟!؟...

یادت هست؟...


2i0vhj~0.jpg
شعر می خواندم و از کوچه می گذشتم...یادت هست؟

                       باران می بارید  

   و دستهایت را خشک می کردی

                                  برای به دست دادنم...یادت هست؟

پولک ماه...ابرهای بیچاره و تنها

                آن ورد همیشگی

قصه ی هزار بار و تازه ی بودن و عشق ما ...یادت هست؟

                          کتاب شعر و لیوان نیم خالی

    و خواب دم صبح

حسرت آغوش...یادت هست؟

                              نور بی رنگ اتاق

     نجوای شبانه ی پرده و باد

آن شب و تمامی آن شبها...یادت هست؟

             آهای تو!چشمهایت ستاره

و هر شبت یلدا

        من تو را دوست می داشتم

من را...یادت هست؟؟؟...

...آلودگی...و...سفر...

 863057.JPG
   سلام...

غیبت طولانی مدت من رو ببخشید،راستش آپِ این دفعه قرار بود یه آپِ قشنگ و جالب باشه ولی...

ایشالا دفعه ی بعد!!!

امروز می خوام از سفر 12 ساعتمون بگم!

خیلی خوب بود کاش هیچوقت تموم نمی شد...با خالم اینا رفتیم نوشهر...

قایق سواری تو دریا،اسب سواری تو جنگل سیسنگان،شب تا نزدیکی صبح کنار ساحل،خیس شدن توسط امواج متلاطم و چندتا عکس خاطره ی این سفر شد...

هوا توی شهر خوب بود ولی توی راه...

به کندوان که رسیدیم نگه داشتیم تا آش بخوریم...چشمتون روزِ بد نبینه...داشتیم یخ می زدیم!!!انگار نه انگار که تابستون بود...البته از مهِ شبِ قبل خبری نبود ولی هوا سرد بود...

و...

تموم شد...

 


فاصله

فاصله ظاهری است بین من و تو

                                         سینۀ دریا،پهنۀ دنیا

فاصله باطنی است بین من و او

                                         یک ره کوتاه،یک قدم و بس

آه چه کوتاه                    و آه چه طویلست                     فاصلۀ راه،فاصلۀ دل

قصه اینجوری شروع شد...

2752.jpg

قصه اینجوری شروع شد...

که تو بی قراری من تو رسیدی

                                             منو دیدی

مثل خورشید تو تابیدی به تن مرده ی عشقم

                  تو دمیدی

منو دیدی...

قصه اینجوری شروع شد...

اون سوار خسته راهی که کشیدی

                     تا در کوچه ی احساس و پریدی

         منو دیدی

منو دیدی...

قصه اینجوری شروع شد...

قصه ی عشق من و تو

                                      قصه ی پائیز و برگه

قصه ی کوچ و تگرگه

                 قصه ی جنگل و رازه

                                  قصه ی درد و نیازه

قصه ی درد و نیازه...

قصه اینجوری شروع شد...

حالا من موندم و احساس

                    که یه دنیاست

آخر عشق من و تو یه معماست

                                        غصه ی مارو نخور

صبح غزل خون دیگه پیداست

دیگه پیداست...

پیامک جدیدپیامک جدید

سلام...

فردا...

فردا داریم میریم مسافرت...

یه یک هفته ای نیستم...

خواستم بگم دلم برای همتون تنگ میشه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

هرچند زیاد راغب به رفتن نیستم ولی...امیدوارم که خوش بگذره...!!!

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تا یه هفته ی دیگه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

dont-forget[1].jpg

منتظر نظرای قشنگتون هستم...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

...!!!کارنامه!!!...


AAA.jpg
امروز کارنامه هامونو دادن!!!...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

معدلم از اون چیزی که توقعشو داشتم خیلی بالاتر شده بود!!!...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شدم حدوده 18!!!...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اصلا باورم نمی شه،خیلی خوشحالم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

از حالا دیگه می تونم با خیاله راحت از تابستونم لذت ببرم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

1086xbc.jpg
خدایا شکرت...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comبابت همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چی...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com