خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد...
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه از این بیشتر که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به او که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی ،بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادابه گوششان برسد
خدا کند که ......نه نفرین نمی کنم، نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خداکند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد./
پ.ن ۱) سلام...
میدونم خیلی دیر شد ولی باور کنید چندبار خواستم آپ کنم ولی بلاگفا اجازه نداد...
پ.ن ۲) نمیدونم از چی و کجا بگم...
تقریبا همه چی آرومه(بجز درونم!)....
بازم پای تصمیم گیری در میونه...نمیدونم حسم درست میگه یا نه،ولی مجبورم بهش اطمینان کنم(چون چاره ی دیگه ای ندارم)...پس به خدا میسپارمت.............
پ.ن ۳) به کوچه ای وارد میشدم که پیر مردی از آن خارج میشد...پیر مرد گفت نرو،بن بست است.گوش نکردم و رفتم،بن بست بود!برگشتم...به سر کوچه که رسیدم پیر شده بودم...!

![copy of love%20people%20%283%29[1] (1).jpg](http://img4up.com/up2/39575570414766718245.jpg)





















اسمم پرستو...