پاراگراف چهل و یکم . . .
تکرار
انگشتانش دیگر قشنگ نبود. آنقدر روی حرفها كوبیده بود كه تغییر شكل داده بودند.
كنار بندهایش برآمده بود آن هم به رنگ قهوه ای چرك. اما صدای زیبایی داشت
وقتی روی دكمه ها ضرب می گرفت و ریزش كلمات آغاز می شد . . .
داستان تکرار قبلاً در این وبلاگ تکرار شده است ، حال نسخه بازنویسی
شده آن را اینجا بخوانید.