پاراگراف چهل و یکم . . .

 

   تکرار


انگشتانش دیگر قشنگ نبود. آنقدر روی حرفها كوبیده بود كه تغییر شكل داده بودند.

كنار بندهایش برآمده بود آن هم به رنگ قهوه ای چرك. اما صدای زیبایی داشت

وقتی روی دكمه ها ضرب می گرفت و ریزش كلمات آغاز می شد . . .


 

داستان تکرار  قبلاً در این وبلاگ تکرار شده است ، حال نسخه بازنویسی

شده آن را اینجا بخوانید.

 

پاراگراف چهلم . . .

 

بیلی باتگیت تکه ای از پازل تاریخ آمریکا

 

نقد رمان بیلی باتگیت نوشته ای.ال.دکتروف را اینجا بخوانید .

 

پاراگراف سی و نهم . . .

 

حلقه های زنجیر در کافه آلبالو

 

برایت پیامک فرستادم  بیایی کافی شاپ آلبالو . اینجا را از سروش یاد گرفتم . طبقه بالای یک

پاساژ است که  پله های مارپیچش به گوشه ای خلوت دعوتت می کند. خواستم  جای دنجی

 تنها ببینمت . . .

ادامه داستان را اینجا بخوانید .

 

پاراگراف سی و هشتم

 

سه شنبه های لعنتی

مدرسه سینا کوچه پشت اداره است . حدود ساعت 12 وقتی همه خسته از کار مشغول گرم کردن غذاهایشان می شوند  با کوله پشتی خاکی و کفشهایی که بندش پله ها را جارو   می زند از راه می رسد و تا رسیدن به اتاق مادرش در انتهای سالن طبقه دوم به همه   سلام   می کند . هر روز باید یک ساعت منتظر باشد تا . . .

ادامه نوشته

پاراگراف سی و هفتم . . . .

 

خورشیدی دیگر

صحنه های متحرک سیاه و سپید از روبرویم می گذشتند و من بی صدا ساکن مانده بودم . خشکم زده بود .یوسف ! هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی .خیال می کنم  تمام آن فیلم را خواب دیده ام و تو یکی از همین بازیگران رهگذر در فیلم های مستند بوده ای که از یادم خواهی رفت . . . .

ادامه نوشته

پاراگراف  سی و ششم  ...

 

رواق آخر

هر سال پنجشنبه همان ماهی که رفته بودند، می آمد. وقتی شیفت شب بود.قبل از اذان  صبح. از بیمارستان راهی نبود. اول گندمها را می ریخت. مشت می کرد در کیسه و مثل بذر می پاشید. نمی ترسیدند. می آمدند جلوتر. بعد از بیست سال  می شناختنش. . .

ادامه نوشته

پاراگراف سی و پنجم . . .

 

پیدا و پنهان

 حیاط مسجد که از همسفران شنیده بود شجره نام دارد و میقات می خوانند ، پر از نخلهای پیر بود و زنان و مردان با لباسهای سپید از این سو به آن سو می رفتند تا آماده شوند برای نماز . قرار بود بعد از مغرب احرام ببندند . رفت برای وضو . پیرمردی که موهایش سراسر سپید بود . . .

ادامه نوشته

پارارگراف  سی و چهارم . . .

 

راز

مامان یک شال گردن سبز داشت که هر وقت ناراحت بود شروع می کرد به بافتن آن . بعد که گریه هایش بلند می شد ، همه شال گردن را می شکافت و پرت می کرد و به من  می گفت :"  حرف نزن ، حوصلتو ندارم ."

یاد گرفته بودم که این جور وقتها نباید نزدیکش بشوم . حتی دیکته شبم را هم نمی دادم  . خودم از روی کتاب می نوشتم : بابا آمد . .  . بابا در باران آمد  . . .  و به خودم بیست می دادم .

اولین بار هم که بابا آمد باران می آمد . . .

ادامه نوشته

پاراگراف  سی و سوم  . . .  .

سایه

 زن زیبارو  وارد  می شود . نگاهش به اطراف می چرخد و شروع می کند . با صدای بلند از جنس هایش می گوید  . همه نگاهش  می کنند . مهم نیست برایش . صدایش آشناست . همسفر من در ایستگاههای تکرارای است . بعداز ظهر ها ، سرحال است . وقتی خسته از کار برمی گردم ، گویی تازه دست به کار شده . ابزار آرایش می فروشد و به طرز زیبا و هنرمندانه ای در صورت خودش . به هفت قلم . حرف می زند  و با دست دیگرش ساک مشمایی بزرگی را می کشد . . . .   .

ادامه نوشته

پاراگراف سی و دوم ...

 

                                                        خانوم شمس

 

کارش تازه شروع  می شد وقتی همه می رفتند و دست از کار می کشیدند . زن ها خستگیشان را پشت رنگها می پوشاندند و مردها سعی می کردند تظاهر کنند ، این خستگی افتخار است گویی مردانگی شان به این بند بود . به خشونت و فشاری که می بردند تا ناخواسته سر کسی هوار کنند . . . .

ادامه نوشته

پاراگراف  سی و یک ام . . . .

 

خیابان پر درخت

 

مثل همیشه با دهن دره وارد نشد ، کیفش را به دنبالش نکشید و گذرا سلام نکرد .حتی حوصله داشت برای روشن کردن کامپیوتر. این بار نام و کلمه عبورش را با تانی وارد کرد . انگاری اولین بار بود نامش را می دید . همه چیز رنگ دیگری داشت .حتی سنگ های کف که همیشه در نظرش محو یکنواخت می آمد ، این بار متوجه سایه روشنش  شد که چطور از سپید یه سیاه می رود و بازمی گردد و همچنان تا وقتی سرجایش برسد ادامه داشت . میزش پر از کاغذ های آشفته ، زونکنهای خاکستری دلگیر و پرونده های کلفت وام بود .

رنگ چای در حال پخش شدن در آب جوش بود و با حرکت دستش راه باز می کرد تا کل فنجان یک رنگ شد .

فکر خیابان پر درخت بود که . . .

ادامه نوشته

پاراگراف سی ام . .  .

 

درآن چند ثانیه

 

یعنی هرکدام در آن چند ثانیه چه می شدند؟ نگاهش روی دیوار مانده بود ، به قابهایی که مثل حصار دور آدمها را گرفته بود تا فرار نکنند . آیا مرد درحال بوسیدن یک کرکس سپید پوش بود که گلهای سرخ را پشت دامنش گرفته بود و لبها را جلوتر آورده بود  یا آن دو نفر که در ضد نور پیاله به دست سرهایشان را به هم چسبانده بودند ، دو هیولا بودند با جنس مخالف ؟ اگر رنگی بودند می فهمید . . .

ادامه نوشته

پاراگراف  بیست و نهم  ...

 

 

تلفن چی

 

انگشتانش قشنگ نبود . پهن بود و کوتاه و به  رنگ قهوه ای چرک . کنار بندهایش برآمده بود ولی صدای زیبایی داشت . وقتی روی دکمه ها ضرب می گرفت و ریزش کلمات آغاز می شد. صفحه پر می شد از کلماتی که بارها دیده بود. حالا بدون نگاه کردن به حروف جدا می توانست آنها را کنار هم بگذارد. کاری که روزهای اول سخت   بود . حالا حرف می زد  کلمه ، می ساخت .پنجره را نگاه می کرد کلمه می ساخت . و نامه های مهم را بین صدای مکرر و بی وقفه کلیدها به دنیا می آورد تا امضا بخورد . سرگرمی اش هم فکر کردن به اتاق 105 بود.

ادامه نوشته

پاراگراف بیست و هشتم ...

 

باور کن همین بود!

 

بگو دیگه ، چی می‌خوای  نشونم بدی؟

پسر کلید انداخت و سه بار چرخاند. "عجله نکن!". قفل تقی صدا کرد و دهانش باز شد. نور ضعیفی در خانه پخش بود. نقش مبل‌ها و ناهارخوری از زیر ملافه‌هایی که هیچکدام به هم نمی‌خورد پیدا نبود. فقط پایه‌های قهوه‌ای سوخته ، روی سرامیک سفید چشم را می‌زد. کف پذیرایی پر از کارتن بود، روی هم چیده شده  تا سقف.

سایه پسر وقتی می‌رفت آشپزخانه کنتور را بزند شبیه غول شد . . .

 

ادامه نوشته

پاراگراف  بیست و هفتم ...


نبودن بیشتر از بودن بود!



زنگ ساعت در خوابم می پیچد. یک صدای آرام و یکنواخت که خیال بیدار شدنم نیست. یک صدای دیگر هم اضافه می شود. ریتمشان جور نیست . از این صداهای تو در تو کلافه می شوم. می‌کوبم روی ساعت . باز می خواند. او هم دارد می‌کوبد به جایی. یک پرنده است که آمده روی ایرانت حیاط خلوت .اسمش را از ننه آقا یاد گرفته بودم ولی حالا یادم نیست. ذهنم می شود یک دالان. می گردم دنبال اسمش. ساعت از هفت گذشته . از جا که می پرم . . .
ادامه نوشته

پاراگراف بیست و ششم ...

 

مثل مردی که در ذهن من ماند

 

ظرف های پخش و پلا را جمع می کنم و می چپانم در کابینت زیر ظرفشویی . کبریت می کشم . صدای نازکی از کتری بالا می گیرد . خاک غلیظ نشسته روی عسلی ها . مبل ها مثل شبه شده اند . ملافه های سفید را از رویشان می کشم .هیچ قرار نبود به این زودی بیاید .

می روم سمت اتاق ، پیراهن چسبان زرشکی ! می گیرم جلوی صورتم ، اگر دوستش نمی آمد ، می پوشیدم . خودم را رو به آینه این طرف و آن طرف می کنم و لباس را پرت می کنم یک گوشه . چین های زرشکی می خورد . مانتو تن می کنم و به رنگ آن یک آرایش سبک . چند مو زیر ابروهایم سایه انداخته ، موچین را برمی دارم و می نشینم زیر نور چراغ خواب . هنوز چند موی مشکی را برنداشته ام که به فکرم می رسد جوجه کباب آماده در فریزر داریم . می گذارم بیرون یخش آب شود . موچین را گم می کنم . صدای تیز زنگ می آید . دوتا پشت سرهم  .  .  .
ادامه نوشته

پاراگراف بیست و پنجم  . . .

 

دانش نامه

 

از جلوی تریای روبروی دانشگاه که رد شدم مثل همیشه غلغله بود و از پشت شیشه های محو چند دست که لای انگشت ها سیگاری نشانده بود ، معلوم . بوی هات داگ های تند و آتشین وسوسه ام می کرد. اما از همان اول بین همه ما جا افتاده بود که آنجا جای دخترهایی است که صورتشان را با دفتر نقاشی اشتباه می گیرند . ولی با خودم گفتم برای نهار میام برای یک بار هم که شده یه خوراک هندی مخصوص  با دوغ سفارش میدم . کسی که منو نمی شناسه . اگر هم شناخت دیگه نمی بینه .

چند پسر با موهای برق گرفته ، روی پله ها نشسته بودند . مسیر نگاهشان به دنبالم بود که خودم را به در اصلی رساندم.نگهبان جلوی در داد زد : " کارت !" . . .

ادامه نوشته

پاراگراف بیست و چهارم  . . .

 

 یادش آمد آن روز چهارشنبه بود!

 

کار هر روزش بود. روزی بیست تا زن . شاید هم بیشتر.به نظرش همه مثل هم بودند.با شکمهای برآمده ،صورت های پف دار و دست بر کمر می آمدند و دراز می کشیدند و جنین خوب یا پسر بود یا دختر . یا زنده بود و مدام قلبش تکرار می شد یا اینکه با حالت غم زده به آن ها می گفت دیگر جنینی در کار نیست !

زن نگران ، به لب های دکتر چشم دوخته بود و کمی هم از اینکه او داشت می دیدش سرخ !

 

ادامه نوشته

پاراگراف بیست و سوم  . . .

 

 چند نمی دانم از من دوری؟

 

 

چند کلمه نوشت. کمی مکث کرد. رویشان را خط کشید. یک کلمه دیگر. بعد با حرکت تند دستش همه را خط زد. جوهر خودنویس مالیده شد به انگشت کوچکش و لکه چرکی روی سپیدی کاغذ ماند.مغزش از تیک تاک یکنواخت ساعت خارش گرفته بود. خواست پنجره اتاق را باز کند که تلفن زنگ زد. قبل از اینکه دومین زنگ بخورد . نگاهش روی عقربه ها رفت که چطور روی دو عدد دو و ده لنگ باز کرده بودند.

- بفرمایید؟

- سلام ، می دونستم بیداری؟.. .
ادامه نوشته

پاراگراف بیست و دوم  . . .

 

                                                  خدا را چه ديدي؟

 

چرخ زد. رو به دو آينه. عكسش بي نهايت شد. هزار تا. دلش خواست جاي آن دختر مي شد كه حالا عكسش كنار او افتاده بود.با همان موهاي آشفته رنگ كاه. كه تن سفيدش را پوشانده بود. دلش خواست جاي او بود. همان طور روي ديوار ميخكوب مي شد. براي هميشه. پونزها در گوشتش مي رفت. دردش مي گرفت و مي خنديد.

 

ادامه نوشته

پاراگراف  بیست و یکم  . . .

 

چه جای دنجی بود!

 

 

به اصرار دخترم که آخر همین ماه می رود تو ی چهار سال  ، آمده ایم به یک ساندویچی جدید. .دخترم  عاشق چیز برگر با سس فراوان است . همیشه هم می گوید :" من یه نوشابه تنهایی می خوام . واسه خوده خودم . " ولی یه قلپ بیشتر نمی خورد . با این حال من مجبورم برایش یک نوشابه کامل بخرم .ما با هم در صف سفارش چیز برگر ایستاده ایم . خیلی شلوغ نیست .فقط یک نفر جلوی ماست . او دارد از منوی بالای سرش که پر از شکل  برگرهای جورواجور است  یکی راانتخاب میکند . از من می پرسد:" اون آخری اسمش چیه ؟ از اون می خوام.اون که از همه بزرگتره !" که آن
ادامه نوشته

پاراگراف بیستم

 

شیرینی های بادامی

 

 

همه اثاثیه ویلا اصل بود و به قول ما گرون گرون . بوفه ي کریستال ها و میز نهارخوری را از چین خریده  و با کشتی به ایران فرستاده بود . روی میز صحنه ای از یک جنگ، کنده کاری شده بود و ما هرشب رویش تخته نرد بازی می کردیم و هرکس می باخت باید همه را همبرگر ذغالی مهمان می کرد. این برنامه را خودش چیده بود تا هرشب بهانه بیرون رفتن داشته باشد . می گفت:" وقتی هوا تاریک می شه دلم می گیره .انگار یه چیزی به گلوم چنگ می ندازه ."

شب ها هم تا صبح سرفه می کرد و صدایش با صدای جیرجیرکی که همیشه دلم می خواست بدانم کجای خانه پنهان شده می آمیخت

ادامه نوشته

پاراگراف نوزدهم . . .

 

                                               عطر بهشت

 

همیشه چند قدم مانده به عطر فروش های کنار خیابان سرم را پایین می انداختم و وانمود می کردم در فکرم و اصلا کسی را ندیدم . با اینکه همیشه به آنها فکر می کردم . به نگاه ملتمسانه ای که از عابران بی اهمیت می خواست عطر بخرند.

 ولی نمی دانم چرا آن روز یادم رفت . . .

ادامه نوشته

پاراگراف  هجدهم . . .

 

 

 

پرده رومن

 

 

حالت بابا مثل وقتی شد که معلوم بود از چیزی خوشش نیامده ولی مجبور است انکار کند.در این مواقع

 

 به صورت طرف مقابلش نگاه نمی کرد: "حالا چقد گرفته نصب کنه؟" . . .

 

 

 

ادامه نوشته

پاراگراف  هفدهم . . .

 

هشت الهفت

 

 سبزه گفت: "چند روز مونده به سیزده به در؟"

 

سنجد دلش گرفت . باز یاد طعم گسش افتاد : " 1+12 روز."

 

سیب گفت: "من نفهمیدم بالاخره جای من رو سر آقای نیوتنه یا سفره هفت سین؟"

 

سکه گفت :" بی خیال! مهم اینه که من هرسال جام جیبهای خالی اولین بچه شیطونه"

 

سمنو خمیازه کشداری کشید و گفت:"چقدر مونده تا بهار؟"

 

سماق حرفی نزد. فقط می خواست در دهان زمان مکیده شود.

 

سرکه هم داشت فکر می کرد اگر کمی بیشتر صبر کرده بود، الان درون جامی در خلوت دو عاشق بود و می گفت: 

    

                 "ساقیا آمدن عید مبارک بادت!"

 

 

   

پاراگراف شانزدهم . . .

 

  دلم به حال روزهای کهنه آخر سال می سوزد. آنقدر پلاسیده اند که همه منتظرند فقط از روی عمرشان

 

  بگذرد. همیشه همین طور بوده . همه سال ها .

 

   غیر از سالی که بدانی آخرین سال است . . .

   آن وقت شاید نخواهی لحظه ای  را از دست بدهی . حتی اندازه یک مژه بر هم زدن!

 

پاراگراف پانزدهم . . .

 

خیلی اتفاقی

 

 

۲۰۰۰ -Golpesarjan   فهمید یک نفر خیلی زودتر و خیلی اتفاقی دختری را که هر شب در اتاق چت با او گپ شبانه دارد ، دیده است و قرار است تا چند ماه بعد . . .

ادامه نوشته

پاراگراف چهارده  . . .

 

آن مرد

 

مرد پالتوی خردلی رنگی به تن داشت ، با شال و کلاه هم رنگ . از ماشین که پیاده  شد ، دستش دو جعبه پیتزا بود . دزد گیر رافشار داد و بی هوا دنبال مامان اتی کرد .

مامان با آن چکمه های بلند مشکی نمی توانست خوب بدود . .. .

ادامه نوشته

پاراگراف دوازده + یک  . . .

 

 

ابروهای من 

 

وقتی دانشگاه قبول شدم ، به مادرم گفتم : " می خوام ابروهامو بردارم."

اخم کرد و گفت :"چه غلطا ، از دانشگاه رفتن همینشو بلدی ؟ "

گفتم :" آخه زشته ، مامان به خدا همه مسخرم می کنن . فکر میکنن دختر دبیرستانیم ." و مامانم محکم تر از قبل گفت :" دختر تا ازدواج نکرده نباید به صورتش دست بزنه ."

خلاصه بعد از کلی التماس  راضی شد و من بعد از کلی دردسر یه آرایشگاه خوب پیدا کردم .

روی صندلی نشستم و . . .
ادامه نوشته

پاراگراف دوازدهم ...

داستان من

 

داستان زندگی خودم ، تلخ و زشت است ،  اما حقیقی .

شخصیت های بیچاره که همیشه خودشان را پشت مقام های بلند و بالای اجتماعی پنهان کرده اند حالا دستشان رو می شود و خجل . . .

دلم برایشان می سوزد . می گذارم شخصیت ساختگیشان همان طور حفظ شود . اما فکر این داستان واقعی یک لحظه از ذهنم بیرون نمی رود . حس میکنم  هر گاه داستان روی کاغذ بنشیند ، شاید آرام گیرم . من میدانم زندگی یعنی رنج و این یک ضرورت است که انسان تنها تاب بیاورد هرچند نابود شود . این قانون همیشگی خلقت است .

پس ناچارم داستان را از درون روایت کنم . در انزوای همیشگی خودم  . طعم بی نظیری دارد . تلخ ، مثل زهر مار .