روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
شب خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
یادم هست
یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خودسوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
یادم هست
یادت نیست!؟
...
. . .
با سحرگاهي كه مي آميزد
باور ريزش برگ
فصل آغاز تگرگ
فصل تنهايي تن
فصل پيدايش مرگ

تو اگر مي آيي
قاصدك را به صداقت پركن
" مژدگاني بده يك دوست كجاست " . . . !؟


چتر ها بايد بست
زير باران بايد رفت
. . .
زندگي تر شدن پي در پي . . .
. . .
دستم به قلم نمي رود
كلماتم كناره گرفته اند
سكوت . . . سايه اش سنگين است
و خلوتي كه گاه يادم مي رود
خانه ي خود من است . . .
جاي من خالي ست
جاي من در عشق
جاي من در لحظه هاي بي دريغ اولين ديدار
جاي من در شوق تابستاني آن چشم
جاي من در طعم لبخندي كه از دريا سخن ميگفت
جاي من در گرمي دستي كه با خورشيد نسبت داشت
جاي من خاليست
من بهار ديگري را دوست ميدارم
جاي من در ميز سوم در كنار پنجره خالي ست
جاي من در درس نقاشي
جاي من در جمع كوكب ها
جاي من در چشم هاي دختر خورشيد
جاي من در لحظه هاي ناب
جاي من در نمره هاي بيست
. . . " جاي من در زندگي خالي ست " . . .

از اندوه اوقات ما با خبر شوند !
پس بی جهت بهانه میاور
و ديگر جوان نخواهم شد
نه به وعده ي عشق و نه بوعده ي چشمان تو
و ديگر به شوق نمي آيم
نه در بازي باد و نه در رقص گيسوان تو
و مگر فراموش ميشود
سر انجام آن جستجو ها
آن چشمه ها
چشم انداز ها
آواز ها و آرزوها

و ديگر جوان نميشوم
نه به وعده ي اين بهاري كه آمده است
و نه به وعده ي آن شكوفه هاي شكستني
. . .
. . .
راستی هیچ میدانی من در غیبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!
رسید
اما وقتی
. . . که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه
خواب بازآمدن مسافر خویش را نمیدید
. . .

. . .
ری را جان !
میان ما مگر چند رود گل آلود پرگریه میگذرد
که از این دامنه تا آن دامنه که تویی
هیچ پلی از خواب پروانه نمیبینم . . . !
. . .
پشت کاجستان
برف
. . . برف
یک دست کلاغ ". . ."

. . . نیمکت
آن هنگام که دست در دستی
آغوش گرمش فرامیخواند تو را
چند قدم آنسو تر در پس فصلی سرد
نیم نگاهی به نگاهش بنما
سردی و زردی فصلش تو ببین
غربت پاییزی و دردش تو ببین
اندکی بنشین . . .
. . .
به همين سادگي !
به زمانی كه
پا در راه
نهاده ای
تا دلت از جای كنده شود
نيازی به بدرقه ديدگان اشك آلود
نيست
و كرشمه انگشتان ظريفي كه
شوخگينانه
بخار از شيشه پنجره
به سويي
می زنند
تا مه ،
به خاطر چشمهای عاشق
از هم بشكافد
به همان سادگی
كه كلاغ سالخورده
با نخستين سوت قطار
سقف واگن متروك را
ترک می گويد
دل،
ديگر
در جای خود نيست
. . . به همين سادگی !
حسین منزوی