سلام بر سبك بالان عاشق (اينجا سراي افلاكيان است لطفا با صلوات  وارد شويد)



ای روشنای خانه امید، ای شهید """ ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است"""ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

دوستان عزیز جهت درج نظریا پیشنهاد جهت ارتقای وبلاگ از پستهای زیر استفاده کنید.

به علت به روز بودن وبلاگ از تمام پستها در قسمت عناوین وبلاگ دیدن فرمایید

 

شهدا خدمت آقا اباعبدالله در کربلا

می گویند شب جمعه(عصر روزهای پنجشنبه) به زیارت اهل قبور بروید. ارواح مومنان در این موقع آزاد هستند. لذا زیارت اهل قبور در این زمان مستحب است. من هم بر همین اساس غروب روز پنجشنبه با سختی بسیار راهی بهشت زهرا(س) می شدم. شبهای جمعه را کنار مزار پسرم می ماندم.

سال های اول جنگ بود. من می رفتم و در تاریکی شب جمعه بر می گشتم. دل خوشی من مادر به این بود که شب جمعه کنار فرزندم باشم. تا اینکه یک شب جمعه وقتی به خانه برگشتم و خوابیدم بلافاصله پسرم، علی اکبر را دیدم!

بسیار زیباتر از قبل شده بود. با خوشحالی به استقبالش رفتم. علی اکبر کنارم نشست و با ادب سلام و احوالپرسی کرد. بعد از کمی صحبت به من گفت: مادر، خواهشی از شما دارم! می شود شما شبهای جمعه سر مزار من نیایید؟!

با تعجب گفتم: برای چی؟ من خیلی سختی می کشم تا خودم رو به بهشت زهرا(س) برسونم. وقتی هوا تاریک میشه با هزار بدبختی بر می گردم. پسرم بی مقدمه ادامه داد: مادر، آخه شب جمعه که میشه، من با همه ی شهدا می ریم خدمت آقا اباعبدالله(ع) در کربلا. نمی دونی چه حالیه! همه دور آقا حلقه می زنن و... اما همین که می خوام کنار آقا در میان جمع شهدا بنشینم، مولای ما به من می فرماید: برگرد، شما مهمان داری. برو پیش مادرت.

تا پسرم این حرف را زد از خواب پریدم. از هفته ی بعد یا صبح های جمعه می رفتم، یا ظهر پنجشنبه. تا اینکه مدتی بعد به خواب یکی از دوستان آمد و گفت: از مادرم تشکر کن و بگو پسرت ملازم رکاب امام حسین(ع) است.

علی اکبر الوندی در سال 1341 در همدان متولد شد. او را نذر علی اکبر(ع) کردند. برای همین چنین نامی برایش انتخاب شد. قبل از انقلاب به تهران آمدند. عاشق موتورهای سنگین و... بود. همیشه دنبال تفریح و سرگرمی بود اما از نماز و عبادات غافل نمی شد.

سال 1360 عازم خدمت سربازی شد. در منطقه ی جنوب همراه دیگر رزمندگان مشغول فعالیت بود. شور و حال معنوی رزمندگان او را هم متحول کرد. در آخرین بار که به مرخصی آمد از همه ی تعلقات دنیایی برید و عازم منطقه شد. علی اکبر الوندی عاشق امام حسین(ع) و علی اکبر(ع) بود. او می دانست که امام صادق(ع) فرمود: هرکس که خدا خیرخواه او باشد محبت حسین(ع) و زیارتش را در دل او می اندازد و هرکس که خدا بدخواه او باشد کینه و خشم حسین(ع) و خشم زیارتش را در دل او می اندازد.

علی اکبر در زمستان 1361 بر اثر انفجار گلوله ی توپ در مقابلش تکه تکه شد و به مولایش، علی اکبر(ع) اقتدا کرد! پاره های بدن او را جمع کردند و پس از تشییع در تهران در قطعه ی 28 بهشت زهرا(س) دفن کردند. هفته ی بعد دوستان او یک پا و کف دست او را پیدا کردند و آن ها نیز به بدن علی اکبر ملحق شد.

منبع: کتاب زیبای "تا کربلا" کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

شادی روح شهید علی اکبر الوندی و همه ی شهدا صلوات

شفاعت شهید

در حدیث است که خداوند شفاعت سه طبقه را در قیامت قبول می کند. 

  • یکی طبقه انبیاء
  • بعد از آن طبقه علماء
  • بعد فرمود ثمّ الشهداء

از دو طبقه نخست یعنی از طبقه انبیا و طبقه ائمه و علمائی که راه ائمه را پیش گرفتند که بگذریم طبقه ای که در قیامت ظهور می کند،برای شفاعت طبقه شهداء است. 

این شفاعت شفاعت هدایت است. ظهور و تجسم حقایقی است که در دنیا و قدمها یافته است. بعد از انبیاء و اوصیاء و عده ای که پیرو واقعی آنها بودند شهدا هستند که گروه،گروه مردم را از ظلمات گمراهی نجات داده و به شاهراه روشن هدایت رسانده اند. 

امیر مومنان فرمود: خدا شهدا را در قیامت با بهاء و جلالی و با عظمت و نورانیتی وارد می کند که اگر انبیا از مقابل آنها بگذرند و سوار باشند به احترام اینها پیاده می شوند. اینقدر خدا شهید را با جلالت وارد عرصه قیامت می کند.
در روایت صحیح دیگری از رسول اکرم داریم که شهید از هفتاد نفر را در روز قیامت شفاعت می کند. 
منبع:مقاله شهادت؛مرتضی مطهری

مردان کومله

آلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , پوستر شهدای دفاع مقدس , پوستر با کیفیت از شهدا , پوستر با کیفیت از دفاع مقدس , پوستر شهید حاج احمد متوسلیان , پوستر شهید برونسی , پوستر شهید بروجردی , پوستر حاج رضوان , پوستر حجت الاسلام ابوترابی

همراه حاج احمد با لباس کُردی، کنار جاده ایستاده بودیم که ماشینی به ما نزدیک شد. دو نفر از افراد کومله داخل ماشین بودند، آنها به خیال اینکه ما هم از خودشان هستیم نگه داشتند و ما را سوار کردند.

من که زبان کُردی بلد بودم، شروع به صحبت با آنها کردم و پرسیدم: "از نیروهایی که تازه از سپاه تهران اومدن چه خبر؟" یکی از آنها با ناله گفت: "چی بگم؟ توی اونها یه کسی اومده به اسم احمد متوسلیان، این بابا پدر ما رو درآورده، از موقعی که اومده تمام کار و کاسبی ما کساد شده، به تمام کمین های ما ضد کمین میزنه. عملیاتهاش خانمان سوزه."

در تمام این مدت حاج احمد ساکت و آرام نشسته بود و جاده را نگاه میکرد. در یک آن وقتی فرصت را مناسب دیدم، به سرعت اسلحه را پشت سر یکی از آنها گرفتم، آنها باورشان نمیشد، ماشین را نگه داشتند، با کمک حاج احمد دست و پای آنها را بستیم و حرکت کردیم.

در راه خطاب به یکی از کُردها گفتم: "اگر احمد متوسلیان رو ببینی، اونو میشناسی؟" مرد کُرد گفت: "نه! قیافه شو ندیدم." یک نگاه به حاج احمد انداختم و به مرد کُرد گفتم: "اون مردی که کنارت نشسته احمد متوسلیانه!"

مرد کُرد نگاهی به حاج احمد کرد و حاج احمد هم در چشمان او خیره شد. هنوز حاج احمد چشم از چشم او برنداشته بود که متوجه شدیم مرد کُرد شلوارش را خیس کرده است. خنده ام گرفته بود، ماشین را نگه داشتیم و او را پیاده کردیم تا ماشین را نجس نکند.

نقل از: ابراهیمی

منبع: کتاب زیبای" می خواهم با تو باشم" از سری کتابهای یاران ناب(5) 


گلچین خدا

پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.

 من هم ديگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها براي عمليات خيلي زحمت کشيده بودند. هر چه تاکتيک مربوط به مخفي نگه داشتن اسرار نظامي بود را، پياده کرده بودند. همه ي امور با رعايت اصل (اختفا و استتار) پيگري مي‌شد، حتي اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌هاي نخل پوشانده بوديم. با رعايت همه اين اصول حالا در آخرين روزهاي منتهي به عمليات، کسي وارد جمع ما شده بود که مهارت بالايي در غواصي داشت، منزوي بود و حتي موقع تعويض لباس، جمع را ترک مي‌کرد و به نقطه‌اي دور و خلوت مي‌رفت.

بعضي از دوستان، تصميم گرفته بودند از خودش در اين‌باره سوال کنند و يا در صورت لزوم او را مورد بازرسي قرار دهند تا نکند خداي ناکرده، فرستنده‌اي را زير لباس خود پنهان کرده باشد.

آن فرد هم بي شک آدم ساده و کم هوشي نبود، متوجه نگاه‌هاي پرسش گر بچه‌ها شده بود. يک شب موقع دعاي توسل، صداي ناله‌هاي آن برادر به قدري بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بي خود شده بود و حرف‌هايي را با صداي بلند به خود خطاب مي‌کرد. مي‌گفت:‌
«اي خدا! من که مثل اين‌ها نيستم. اين‌ها معصوم اند، ولي تو خودت مرا بهتر مي شناسي... من چه خاکي را سرم کنم؟ اي خدا!»
سعي کردم به هر روشي که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالي که اشک هنوز گوشه ي چشمش را زينت داده بود، گفت:
«شما مرا نمي‌شناسيد. من آدم بدي هستم. خيلي گناه کردم، حالا دارد عمليات مي‌شود. من از شما خجالت مي‌کشم، از معنويت و پاکي شما شرمنده مي‌شوم...»
گفتم: «برادر تو هر که بوده‌اي ديگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستي. تو بنده ي خدايي. او توبه همه را مي‌پذيرد...»
نگاهش را به زمين دوخت. گويا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند. گفت:
«بچه‌ها شما همه‌اش آرزو مي‌کنيد شهيد شويد، ولي من نمي‌توانم چنين آرزويي کنم.»
تعجب ما بيشتر شد. پرسيدم:
«براي چه؟ در شهادت به روي همه باز است. فقط بايد از ته دل آرزو کرد.»
او تعجب ما را که ديد، گوشه‌ ي پيراهنش را بالا زد. از آن چه که ديديم يکه خورديم. تصوير يک زن روي تن او خالکوبي شده بود. مانده بوديم چه بگوييم که خودش گفت:
«من تا همين چند ماه پيش همه‌ش دنبال همين چيزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهاي خود شرمنده‌ام. من شهادت را خيلي دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهيد شوم، مردم با ديدن پيکر من چه بسا همه ي شهدا را زير سوال ببرند. بگويند اين‌ها که از ما بدتر بودند...»
بغضش ترکيد و زد زيرگريه. واقعاً از ته دل مي‌سوخت و اشک مي‌ريخت. دستي به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌
«برادر مهم اين است که نظر خدا را جلب نماييم همين و بس.»
سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خيره شد. آهي کشيد و گفت:
«بچه‌ها! شما دل پاکي داريد، التماس‌تان مي‌کنم از خدا بخواهيد جنازه‌ اي از من باقي نماند. من از شهدا خجالت مي‌کشم... .»
آن شب گذشت. حرف‌هاي او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه مي‌خورديم. دل با صفايي داشت. يقين پيدا کرده بوديم که او نيز گلچين خواهد شد. خدا بهترين سليقه را دارد.

شب عمليات يکي از نخستين شهداي ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ي خمپاره مستقيم به پيکرش اصابت کرد. او براي هميشه مهمان اروند ماند.

نویسنده : راوي: محمد رعيتي/از رزمندگان لشکر ويژه 25 کربلا

روح پاک آن مردان خدا شاد باد

پیام شهید

22804787957393214135.jpg

شادی روح شهدا صلوات

سلام بر ابراهیم

سلام دوستان

معجزه ی اذان داداش ابراهیم رو که یادتون میاد؟!



حالا همین اذان رو از سایت ابراهیم هادی بشنوید، معجزه ی این اذان شاید فقط محدود به یک زمان خاص نباشه، شاید امروز هم معجزه کنه....

مداحی داداش ابراهیم

جهت شرکت در ختم شب جمعه هدیه به شهدا، تشریف ببرید قسمت نظرات...

این جا کجاست؟

من و حسن آقایی، همراه حسین برای جلسه ای در ستاد مشترک سپاه به تهران آمدیم. بعدازظهر همان روز خواستیم به بیمارستان بقیة الله برویم. پشت چراغ قرمز چهارراه ولی عصر(عج) حسین همینطور که اطراف را نگاه میکرد، با دیدن وضع نامناسب بعضی خانم ها، کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاورد. پرسید: "اینجا کجاست؟"

بعد با لحن طعنه آمیزی گفت: "اینجا پایتخت جمهوری اسلامیه؟" نچ نچ کنان ادامه داد: "این آدما کی اند؟ چرا اینجوری اند؟ مگه ایران تو جنگ نیست؟ این چه وضعیه اینا دارن؟ چرا این آدما مثل کرم تو هم می لولن؟ پس ما که تو جبهه ایم، اون جا کجاست؟ این جا کجاست؟"

حالت خاصی به او دست داده و کمی عصبی شده بود. به من گفت: "برو پایین به اینا بگو چرا اینجوری اند؟ کجا دارن میرن؟" گفتم: " ول کن حسین آقا، مگه دنبال دردسری؟ بذار توی خودشون باشن." گفت: "اگه بچه های جبهه بیان تهران، دیگه برنمیگردن جبهه. اینجا هیچ خبری از جنگ نیست و همه بی تفاوتند. هیچ رنگ و بویی از یه کشوری که در حال جنگه نداره. بچه های مردم توی جبهه با جونشون بازی میکنن و سرشون کف دستشونه، این جا انگار نه انگار. همه بی خیال اند و دنبال بازی خودشون."

آن روز خیلی به حسین سخت گذشت...

منبع: کتاب زیبای"زندگی با فرمانده"-خاطراتی از شهید حسین خرازی


تا ابد شرمنده ایم...

تمام نیروهای اعزامی اصفهان، یکشنبه ها و سه شنبه ها می آمدند کوچه ی سپاه، واقع در میدان انقلاب اسلامی و از آنجا راهی جنوب می شدند. یکی از روزهایی که من در آن کوچه بودم، حسین با دوچرخه از راه رسید. سلام کردم و گفتم: "شما فرمانده تیپی، چرا با دوچرخه این ور و اون ور میری؟" گفت: "میخوام برم گلستان شهدا برای دعای کمیل، همین دوچرخه کارمو راه میندازه." گفت و رکاب زنان به راهش ادامه داد.

مدتی بعد، پدرش در جریان قرعه کشی برنده ی یک دستگاه پیکان آجری شد که با قیمت مناسب و بطور اقساط به او دادند. حسین هر زمان به اصفهان می آمد، با همین پیکان در شهر تردد میکرد و از ماشین های سپاه استفاده نمیکرد. یک روز در اتاق فرماندهی نشسته بودیم که حسین گفت: "به استانداری اصفهان چندتا ماشین تویوتا کرولای صفر کیلومتر دادند. استاندار به من گفته آقای خرازی، یکی از ماشین ها رو برای شما کنار گذاشتم که هر موقع اومدی اصفهان این ماشین زیر پات باشه."

من گفتم: "خدا پدرش رو بیامرزه، رفتی ماشین رو تحویل بگیری؟" حسین آقا گفت: "نه" پرسیدم: آخه چرا؟ گفت: "من و تو یک رزمنده هستیم و نباید وام دار کسی باشیم. اگه من برم از اون ماشین استفاده کنم، کسی حرفی نمیزنه و تعجب نمیکنه، تازه تعجب رو اینجا میکنن که نرم از اون ماشین استفاده کنم، اما ما باید بدونیم یک رزمنده ایم و کنار کسانی هستیم که خیلی هاشون نمیتونن از همچین امکاناتی استفاده کنند."

منبع: کتاب زیبای"زندگی با فرمانده"-خاطراتی از شهید حسین خرازی


روحت شاد شهید خرازی

آخ که اگه یه دعا کنید برامون چه شود...

کجایند مردان بی ادعا...

جــانا هنــراهــل وفـــا را مـــبر از یـاد           جـان بازی مردان خـدا را مبر از یـاد



آگهی گمشده  

بدنبال تعدادی انسان به نام بسیجی می گردیم که آخرین بار با لباس خاکی وچهره های آفتاب سوخته نورانی که بوی خمینی می دادند و پارچه چهار خانه بگردن داشتند در حوالی شلمچه و فکه در دهه شصت دیده شده اند.

چنانچه خبری از آنها دارید سریعاء اطلاع داده تا جانمان را به قربانشان کنیم .

(منبع: وبلاگ پایگاه ولایت فقیه)

هفته دفاع مقدس گرامی باد