انتشارات پرستوی سپید

اخذ مجوز و چاپ کتاب در کوتاه ترین زمان و با کمترین هزینه در تیراژ محدود و با اقساط

در سراسر کشور و خارج از کشور از طریق اینترنت با شماره های قانونی ثبت و پیگیری کتابتان را به چاپ می رسانیم

اینستاگرام: parastoo_sepid

ایمیل: parastoo.sepid@yahoo.com

تلفن تماس: 09122902910 مدیر اجرایی آقای زمانی

اطلاعیه

قابل توجه ادب دوستان- نویسندگان - شاعران - نوقلمان

و کلیه کسانیکه تا به حال موفق به چاپ آثار خود نشده اند

اخذ مجوز و چاپ آثار درکمترین زمان و با کمترین هزینه با مجوز رسمی وزارت ارشاداسلامی

تلفن همراه 10 29 290 0912

مدیریت اجرایی : رضا زمانی مزده

داستان های کوتاه و کاریکلماتورهای زیر برگرفته از کتاب های فرحناز یوسفی است و هرگونه برداشت فقط با ذکر نام نویسنده بلامانع است.

#موهای بافته مادرم #فرحناز_یوسفی #کتاب موهای بافته مادرم   خاطره ای از کودکی نویسنده

وقتی شب چادر سیاهش را پهن می کرد، موهای بافته و خورشید رنگ مادرم، ریسمانی بود که به عادت همیشگی، محکم در دستان کوچکم می گرفتم و همراه با آواز دلنشین لالایی اش، از نردبان خواب بالا می رفتم. صبح غم انگیزی بود، آن روز که با صدای قیچی ملکه خانم، آرایشگر خانگی مان از خواب بیدار شدم. قیچی، بی رحمانه، تارهای طلایی رنگ خورشیدکم را روی زمین پهن کرده بود. 

بغض کودکانه ام را در گلو خفه کردم و به زیر درخت سیب گوشه حیاط، کنار حوض، پناه بردم. اشک هایم همراه با شکوفه های سیب بر سر ماهی های بی خبر از همه جا می ریخت. «چقدر خوشبخت بودند بچه ماهی هایی که مادرشان موهای بافته نداشت».

شب بی ریسمان و نردبان از راه رسید. به سوی رختخواب رفتم. باورکردنی نبود! دو رشته موی بافته با دو روبان قرمز خوش رنگ، روی بالش خودنمایی می کرد.

مادرم کلک زیبایی زده بود. دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم.

در اینستاگرام و تلگرام با انتشارات پرستوی سپید همراه باشید:

parastoo_sepid اینستاگرام(جهت آشنایی با آثار انتشارات و آثار فرحناز یوسفی)

کاریکلماتور- فکر و ذکر

فکرش محدود بود و ذکرش نامحدود...

کاریکلماتور- بی چشم و رو

چشم و روی زیبایی داشت

ولی «بی چشم و رو» بود.

کاریکلماتور- یخچال خالی(2)

- با یخچال خالی پٌز عالی می داد.

- یخچال خالی در انتظار روزهای خوشِ خیالی بود.

- یخچال خالی پٌر از سرما بود.

- یخچال خالی درخواست بازنشستگی داد.

- در یخچال خالی جای خالی خوراکی ها خالی بود.

 

کاریکلماتور- یخچال خالی

*سروصدای یخچال خالی با سروصدای شکم خالی سمفونی گرسنگی برپا کردند.

 

* عکس خوراکی ها روی یخچال خالی دهن کجی می کرد.

* شیشه آب تنها مونس یخچال خالی بود.

* یخچال خالی به فکر انتحار بود و یخچال پٌر در حال انفجار!

* یخچال خالی از شکم های خالی خجالت می کشید.

کاریکلماتور- قلقلک

*با قلقلک لب هایم را به سوی خنده قل می دهم

 

*آدم اخمویی را دیدم که قلقلک درمانی می کرد

*اخم دست به دامن قلقلک شد

*خنده ام به قلقلک روی خوش نشان نداد

*قلقلک و قهقهه دستشان در یک کاسه است

*قفل اخم با کلید قلقلک باز شد

کاریکلماتور

خوبی ها را به توان برسانیم 

 

و از بدی ها جذر بگیریم

تا در ریاضیات زندگی

آدم حسابی شویم...

کوتاه نوشت:

گاهی یک سطر به اندازه ی یک کتاب قطور است 

 

و گاهی یک کتاب قطور به اندازه ی یک سطر هم نیست...

کوتاه نوشت- فرحناز یوسفی

داستانک- بقچه

مادر بزرگ در گوشه ای از اتاق نشسته بود و لباس هایش را درون بقچه می گذاشت. 

 

در آشپزخانه من هم کنار مادر نشستم و مانند مادربزرگ، بقچه ی مخصوصم را بازکردم و هرچه لازم بود داخل آن گذاشتم و چهارگوشه اش را مرتب به روی هم تا کردم...

دو ساعت بعد دُلمه آماده بود!!!

مادربزرگ گفت: به به چه بقچه ی خوشمزه ای...

کاریکلماتور-بهار

بهار را در آسمان دیدم، وقتی که پرستو ها به دوش می کشیدند...

کاریکلماتور- کاموا و میل های بافتنی

کاموای سفید با کاموای سیاه همراه شد، تا میل های بافتنی دلشان نگیرد...

کاریکلماتور- قهوه

در ته فنجان قهوه ام نقش بی خوابی دیدم

 

از کتاب کاریکلماتور- فرحنازیوسفی

فیلم خاطرات گذشته ام را در صفحه ی ذهنم برای صدمین بار تماشا کردم...

 

( از مجموعه ی کاریکلماتورهای فرحناز یوسفی)

داستان کوتاه- درخت پاییزی

معلم از شاگردانش خواسته بود که یک درخت پاییزی بکشند؛

 

امایکی از شاگردان درختی کشیده بود پر از شکوفه های بهاری!

برگ هایی هم که زیر درخت ریخته بود، تازه و با طراوت!

معلم گفت: دخترم! این که  یک درخت پاییزی است...

دختر گفت: ولی من این طور فکر نمی کنم! این فقط :

"یک درخت پاییزی است که به بهار فکر می کند" 

کاریکلماتور- قفل و کلید

قفلی که کلیدش گم شده بود، دیگر هیج کلیدی به قلبش راه پیدا نکرد.

برای آن که عاقل بماند قفل محکمی به قلبش زد و کلیدش را دور انداخت.

قفل قلب با کلید مهربانی باز می شود.

کلید حسود معترض بود که چرا ققل می تواند چند کلید داشته باشد.

کلید به قفل گفت: منتظر دستی هستم تا عصای دستم شود تا بتوانم دستت را بگیرم.

قفل به کلید گفت:فقط تو می توانی گره از کارم باز کنی

در به قفل گفت:تازمانی اجازه می دهم در کنارم باشی که کلید در کنارت باشد.

شاه کلید حاضر بود گدا باشد و به دست دزدان نیفتد.

قفلی که کلیدش گم شده بود در قسمت گمشده های روزنامه آگهی داد.

 

کاریکلماتور- اشک

- اشك طغيان رودخانۀ احساسات است.

- با اشك چشم، قلبم را آبياري  كردم.

- کشتي چشمم در اشك غرق شد.

- سر بر شانۀ باران گريه كردم.

-  باران، اشك­هايم را شست.

- با آسمان در غم زمين اشك ريختيم.

- دلم براي تنهايي اشك­هايم می‌سوزد.

- گل­هاي دامنم را با اشك چشمانم آبياري می‌كنم.

-  در حمام لحظۀ جدايي ميكروب­ها از بدن، دوش اشك می‌ريزد.

داستان کوتاه- زمین بازی

زمين بازي

سُرسُره، الاكلنگ، تاب ...

تمام وسايل بازي را امتحان كرده بود.

يك دستش در دست پيرمرد بود و با دست ديگرش محكم ميلهْ تاب را چسبيده بود و فرياد ميزد: «يك بارديگر، فقط يك بار، فقط همين يك بار!»

همهْ مردم اطراف نگاهشان ميكردند.

قطرات ريز و درشت عرق از روي پيشاني پيرمرد سر ميخورد و بين ابروان سفيدش الا كلنگ بازي ميكرد و از نوك بينياش تاب ميخورد و بر زمين ميافتاد.

بيست سال بود كه اين كشمكش ادامه داشت و هر بار اين پيرمرد بود كه مغلوب مي شد، ولي امروز ديگر نميخواست وقت دكتر روانپزشك را از دست بدهد.

از کتاب حاجی فیروز

کاریکلماتور- یلدا



- شب یلدا در کنار دوستان برایم کوتاه ترین شب سال است.
- درازی یلدا با قصه های مادربزرگ کوتاه شد.
- هندوانه رنگ پریده با لبخند یلدا سرخ شد.

- ماه به خورشید گفت: به احترام یلدا کمتر خودنمایی کن.
- ماه به ابر گفت: امشب رویم را بپوشان تا گیسوان سیاه یلدا در کنار صورت ماهش بیشتر جلوه کند.
- دانه های سرخ انار بر گیسوان سیاه یلدا خودنمایی می کرد.
- پسته دهان بسته هم با دیدن یلدا خندان بود.
- باز هم به معرفت یلدا که چراغ خانه بزرگترها را چلچلراغ کرد.
- آجیل و هندوانه و انار در دستان یلدا بهترین بهانه بود برای جمع کردن بچه هایش به دور هم...
- به احترام یلدا، وقتی مادربزرگ قصه روشنی کرسی های قدیم را می گوید، کامپیوتر و موبایلت را خاموش کن...

داستان کوتاه- دعوای سیب زمینی و پیاز

روزی بين سیب­زمینی و پیاز دعوای سختی درگرفت. سیب­زمینی به پیاز گفت:  دهانت را ببند که خیلی بوی بدی می­دهد...

 پیاز هم هر چه فریاد داشت بر سر سیب­زمینی کشید و پشتش را به او کرد.ساعتي گذشت... سيب­زميني حوصله­اش سر رفت و به سير كه تا آن لحظه فقط آنها را نگاه مي­كرد، گفت: «يك چيزي بگو و ما را با هم آشتي بده!» سير گفت: اگر پياز بايد به خاطر بوي بد، دهانش را ببندد، من بايد تا آخر عمر لال باشم . 

                                                        

 

داستان کوتاه- شب پره و خفاش

شب ­پره به خفاش گفت:

- چطور مي­شد اگر من به جاي شب ­پره، روزپره ­اي بودم و شكار تو خفاش شب ­كور نمي­شدم.

خفاش گفت:

- چه خيال باطلي ...از اين غافل هستي كه آن كسي كه مي­تواند شب ­پره ­اي را به روزپره تبديل كند، مي تواند خفاش شب ­كور را هم عقابي تيزبين كند تا باز هم روزي خودم باشي!

کاریکلماتور - بازی با کلمه ها

- بازهم به معرفت پیاز که فقط چشم را می سوزاند و با دل کاری ندارد.

- برای پیاز بیشتر از شوهر مرحومش اشک ریخت.

- وقتی دل می سوزد چشم هم پاسوز می شود.

- اشک مواد مذاب آتشفشان دل است.

- اشک برای دلی که در آتش می سوزد حکم کپسول آتش نشانی را دارد.

- پیوند زناشویی مانند پیوند درخت بگیر- نگیر دارد.

- با تلویزیون بهتر از دکتر روانپزشک هیپنوتیزم می شد.

- دروغگو را به جهنم بردند گفت: من تازه از بهشت آمده ام.

- دزد معتقد است وقتی او کار می کند وجدانش استراحت می کند.

 

- وقتی دل می سوزد چشم هم پاسوز می شود.

گوسفند هم گوسفند های قدیم(داستان750 کلمه ای)

 

در همسایگی گوسفند، يك مغازه جِگركي بود كه هرروز بوي جگرِ كباب شده  گوسفندان ظاهرا " جگرِ گوسفند را كبـــاب مي كرد.

روزي گوسفند به اصطلاح، طاقتش طاق شد و به مغازه جگركي رفت و بناي داد و بيداد گوسفندي را گذاشت.

همه گوسفندان جمع شده بودنــــد و هرکـــدام چیــزی می گفتند  تعدادی از آن­ها گوسفند را دلداری می دادند  تعدادی به طرفداری از گوسفند با صاحب مغـــازه دعوا می­کردند و تعدادی هم تماشا می­کردند و هرکدام نظـــری می دادند. خلاصه غوغایی بود که بیاو ببین...!   

صاحب جگركي كه مرد باتدبيري بود، به گوسفند قول مساعد داد كه از آن به بعد فقط از جگر گاو و بُز براي كباب كردن استفاده كند و با احترام گوسفندان دیگر را از مغازه بیرون فرستاد و به عنوان مهمان­ نوازی و با اصرار فراوان يك سيخ جگر هم به گوسفند داد! گوسفند ابتدا عصبانی شد واز قبول سيخ جگر طفره رفت ولي كم­كم وسوسه شد و تصميم گرفت فقط  براي اولین و آخرین بار امتحاني بكند...!و اين شد كه از آن به بعد پاتوق گوسفند مغازه جگركي شد ...!

 

ادامه نوشته

نمره انضباط

داستان کوتاه- نمره انضباط

آقای مدیر گفت : اگر یک باردیگر دیر به مدرسه بیایی از نمره انضباطت کم می شود. او معتقد است که من بی انضباط و کم دقت هستم. من هم از امروز تصمیم گرفتم کارهایم را به موقع و بادقت انجام بدهم تا به موقع به مدرسه برسم و بهانه ای به دست آقای مدیر ندهم.

 

به همین خاطر صبح زود از خواب بیدار شدم. همه کارهایم را سروقت انجام دادم و الان هم نزدیک مدرسه هستم. امروز ورزش داریم ....

 راستی چرا امروز بند کفش هایم را نبستم!؟

خدای من!...باید برگردم و دمپایی هایم را با کفش ورزشی عوض کنم!....

گفتگو با خبرنگار مهر

نگهداری اسرار منتشر می‌شود

مدیر انتشارات نشر سپید از انتشار کتاب "نگهداری اسرار" نوشته بتول مومن خبر داد و گفت: این کتاب یک مجموعه داستان اجتماعی است که در حال حاضر برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شده است.
فرحناز یوسفی در گفتگو با خبرنگار مهر افزود: این کتاب 160 صفحه‌ای مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه بزرگسالان است که درون مایه اجتماعی دارد و به احتمال فروان در نیمه اول امسال از سوی انتشارات "پرستوی سپید" منتشر می‌شود.
این ناشر درباره دیگر کتاب‌های این انتشارات اظهارکرد: پیش از سال در یک اقدام ابتکاری، نوشته‌های دانش‌آموزان یک کلاس انشا منتشر شد و اسم این کتاب "داستان‌های کوتاه و شاگردان" نام گرفت.
وی با اشاره به اینکه این کتاب مجموعه‌ آثار دانش‌آموزان در یک کلاس انشا است و کارهای آن را معصومه لایموت دبیر مدرسه راهنمایی زینب (س) نجام داده، بیان کرد: در این مدرسه کلاس انشا به کلاس نوشتن‌ داستان‌های کوتاه تبدیل شد و دانش‌آموزان با ایده‌های خود اقدام به نوشتن داستان کردند.
یوسفی ادامه داد: در کنار تولید این داستان‌ها بازنویسی یکی از داستان‌های به‌یادماندنی نویسندگان بزرگ ایران و جهان در دستور کار قرار گرفت و این کتاب با ویرایش کامل برای قشر سنی نوجوان وارد بازار نشر شد.
وی درباره انگیزه از انتشار این کتاب اینچنین توضیح داد: چاپ آثار نوجوانان با ایده و تفکر خودشان سبب می‌شود نویسندگان به افکار این قشرنزدیک‌تر شوند و به دنبال خلق آثاری به علاقه آنها بروند.
این نویسنده همچنین درباره کتاب تالیفی‌اش گفت: 30 داستان کوتاه از دومین مجموعه داستان‌های کوتاهم به نام "موهای بافته مادرم" تالیف شده و به دنبال نگارش داستان‌های دیگر هستم.
وی اضافه کرد:‌ نام این کتاب برگرفته از یکی از داستان‌های کتاب است که در دوران نوجوانی برایم رخ داده و داستان آن در این مجموعه داستان آورده شده است.
یوسفی ابراز امیدواری کرد که این مجموعه داستان تا پایان سال جاری به پایان برسد.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

منبع: / خبرگزاری / مهر

عناوین // فرهنگ / کتاب

TABLE cellSpacing=1 cellPadding=2 width=

چند داستان کوتاه

حاجی فیروز

پسر کوچک به پدرش گفت: پدر! دیروز در خيابان حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می ­آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی پدر! من از او خیلی خوشم آمد، نه به خاطر اینكه ادا در می ­آورد و می ­رقصید، به خاطر اینكه چشم ­هایش خیلی شبیه تو بود...

از فردا مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می ­دیدند...

ادامه نوشته

کاریکلماتور

کاریکلماتوریا بازی با کلمات- ترکیبی است طنزگونه از کاریکاتورو کلمه به بیانی کاریکاتوری است که با کلمات به ثبت می رسد.واژه کاریکلماتور اولین بار توسط احمد شاملو بر نوشته های پرویز شاپور-پدر کاریکلماتور ایران گذاشته شد. به بیانی کامل تر می توان گفت:کاریکلماتور جملات قصاری است که گاه طنزگونه گاه شعرگونه و گاه پندآمیز است.

کاریکلماتور-گزیده ای از کتاب کاریکلماتور

قلب دومین کرۀ زمینی است که می تواند همۀ انسان ها را در خود جای دهد.

درپیری پوست لباس چین دار می پوشد.

نگاهش را از بره ها دزدیده بود و قلبش را از گرگ ها.

ازمدرسۀ روباه ها رتبۀ ممتاز را کسب کرد.

به جای این که کارکردن را از مورچه بیاموزد خوردن و خوابیدن را از خرس آموخت.

ادامه نوشته

مصاحبه خبرگزاری ایبنا با انتشارات پرستوی سپید

مورخ 2 آذر ماه 1389

انتشارات «پرستوي سپيد» در ابتكاري جالب، به زودي نوشته‌هاي دانش‌آموزان يك كلاس انشا را منتشر خواهد كرد.

ايبنا نوجوان: مدير انتشارات «پرستوي سپيد» درباره‌ي جديدترين كتاب‌هاي اين مركز نشر به خبرنگار «ايبنا نوجوان» گفت: «كتاب «داستان‌هاي كوتاه و شاگردان» از كتاب‌هايي است كه انتشارات ما به زودي براي گروه سني نوجوان منتشر خواهد كرد. اين كتاب، مجموعه‌ي آثار دانش‌آموزان در يك كلاس انشاست.» «فرحناز يوسفي» درباره‌ي اين اثر توضيح داد: «اين كتاب حاصل كوشش «معصومه لايموت» است؛ معلم انشايي كه با هدف تغيير فضاي يكنواخت كلاس انشا از بچه‌هاي كلاسش مي‌خواهد داستان كوتاه بنويسند و يا اگر ايده‌اي براي نوشتن داستان كوتاه ندارند يكي از داستان‌هاي به‌يادماندني نويسندگان بزرگ ايران و جهان را بازنويسي كنند.» اين داستان‌ها با نام خود بچه‌ها در كتاب «داستان‌هاي كوتاه و شاگردان» منتشر خواهد شد. مديرمسوول نشر «پرستوي سپيد» معتقد است انتشار آثار نوجوانان، اثري سازنده دارد. او در اين‌باره توضيح مي‌دهد: «چاپ آثار بچه‌ها با نام خودشان در كتابي مستقل باعث تشويق آنان مي‌شود. اين كار تشويقي و سازنده بچه‌ها را به مطالعه و نوشتن علاقه‌مند مي‌كند. من اميدوارم با برداشتن اين گام كوچك به تكرار نام اين دانش‌آموزان به عنوان نويسندگان آثار ادبي آينده كمك كرده باشم.» مدير انتشارات «پرستوي سپيد» خود نيز اهل نوشتن است. او درباره‌ي تازه‌ترين اثرش گفت: «اكنون مشغول گردآوري داستان‌هاي كوتاهم هستم و اميدوارم بتوانم تا سال آينده آن‌ها را منتشر كنم. اين مجموعه دومين مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه من است و احتمالاً با نام «موهاي بافته‌ي مادرم» منتشر خواهد شد.» انتشارات «پرستوي سپيد» سال 1386 در شهر تهران كار خود را در زمينه‌ي انتشار ادبيات ايراني در حوزه‌ي كتاب‌هاي كودك، نوجوان و بزرگ‌سال آغاز كرد.

کد مطلب88497