سلام رفیق!
چطو مطوری؟خوبی؟
نیستی ببینی تو خوابگاه چقدر خوش میگذره به ما!
(درباره ی دانشگاه اصلا دوست ندارم حرف بزنم که خودشونو کشتن
با این دانشگاه اومدنشون!دانشگاه رو دوست دارم! دخترای کلاس رو
دوست دارم!
اما پسراش....
!بیایید درباره ی چیزایه خوب بحث کنیم!
)
یکی ازهم اتاقام تو اتاق مطالعه تو خوابگاه داشت درس میخوند!
(موهاشو بیرون میریزه و چند بارم خیلی کم بحث سیاسی راه انداخت
و خیلی میترسه و میگه خقان هست
)
بدوبدو رفتم اونجا دنبالش!گفتم بدو از دانشگاه بهت زنگ زدن! گفت:
"چی؟
"
گفتم:"فلانی چیکار کردی
؟حراست دانشگاهه!
"
و سریع دوییدم بالا و تو اتاقم زیر پتوم قایم شدم!

وایییییییییییییییییییییییی ... نبودین ببینین چه کشید تا پله ها رو بیاد
بالا و چه رنگی ازش پریده بود
و وقتی فهمید گولش زدم و در اتاقو
بازکرد چجوری نگاهم میکرد!(اینجوری====>
)
(به گفتگویی که همینک ازاون موقع دستمون رسید گوش بدید)
-غلط کردم!
-مرگ............
(در حالی که دستشو برد بالا که بزنه اما دلش نیومد)
- خوجگلت بشم..... ترسیدی؟
-خیلی نامردی!
(در حالی که دستشو برد بالا که بزنه اما دلش نیومد)
-فدات بشم بزار برم برات یه لیوان آب بیارم!
-جبران میکنم! میکشمت! بزار... برات دارم!


(در حالی که دستشو برد بالا که بزنه اما دلش نیومد(این عکسه هم
الکیه)البته همینجوری این دیالوگ رو نخونین!باهیجان و بدو بدو بخونید
شون!ولی واقعا خجولت کجیدم! آخه چون دلش نیومد منو بزنه!

یه مردی هست! صاحب خوابگاهکه ۹۹٪ اوقات تو خوابگاه داره از این ور
به اون ور میره و کار انجام میده!(با این پولی که از ما میگیره....حقشه
سختی بکشه! (ماهی ۳۵ تومان با ۱۰۰ تومن ودیعه!
)
میگیم جارو برقی درست کار نمیکنه! میگه:"پارسال خریدم!"
ما:
داشت میرفت یواش گفتم:"بچه ها قدر این جارو برقی رو بدونین! این
جزء آثار باستانیه ملایره!"
چشمتون روز بد نبینه!خسته و کوفته بود و وقتی حرف منو هم شنید...
من:
اون:دخترم.......(با بیشترین خشونتی که میتونید بخونیدش!)
حرف مفت نزن! مگه از خونه ی بابات آوردیش؟
چرا متلک میگی؟
(و کلی دعوا که پردیس ناراحت شد و گفت:)
-آخه میخواستم بخندید خستگیتون در بره!
نفهمیدم آقاهه چی گفت! ولی میدونم خیلی داد و بیداد کرد و کلی منو
دعوا کرد!(فرداش زنش اومد خوابگاه و منم کلی چوقولی(چوغولی) کردم
و کاری کرد که اومد آقاهه از دلم در آورد!)
کلی خندیدیم!تو هال وایساده بود(خوابگاهمون خونه هس!) میگفت:
دخترم بیا!
من میگفتم:نه!
میگفت:دخترم معذرت میخوام بیا!
منم دیگه اینجوری شد که رفتم و
*کلی باهم دوست شدیم و شماره داد و قرار شد تو پارک سیفیه(تنها
جایی که در جواب اینکه جای دیدنی ملایرکجاست بهت میگن
) قرار
گذاشتیم و همین الان بهم اس زد گفت کجایی عزیزم؟(!)
(این تیکه ی آخر(از*) قسمت تخیلی ماجرا بود!)
دیگه همین!
-------------------------------------------
پ.ن۱: حالتون خوبه دوستان خوبم؟
دلتون واسم تنگ شده بود؟ 
وای! معذرت میخوام!
ببخشید! قول میدم زودتر بیام آپ کنم!
پ.ن۲:هر کی گفت اینجا کجاست؟
الف)تنها جای دیدنی ملایر
ب)پارک سیفیه
ج)جایی که من و اون مرده قرار گذاشتیم!
د)همه ی موارد!


پ.ن۳:خدایا...... میدونی میخوام چی بگم! خدایا واقعا ازت ممنونم!
خدایا شکرت!(تواین جمع فقط یکی میدونه چی شده!
)
پ.ن۳: دلم میخواد در گوشی حرف بزنم! وبلاگ خودمه !
اختیارشو دارم!
پ.ن۴: حس میکنم وبلاگم تنها شده! آخه چندتا از کسانی که فکر
میکرد دوستای خوب وبلاگشن حالامیبینه اشتباه کرده و ...
پ.ن۵: کلا از خاطره گفتن بدم میومد و سرنوشت منو فقط به این کار
گذاشت!
پ.ن۶:دوستتون دارم! مواظب رفقام باشیدا! یا علی