آنچه که در این وبلاگ ثبت می کنم

متعلق به خودم است

هذیان 14


من سعی می کنم قصه ی شاه و پریان بنویسم

عاشقانه های تو اما غمگین شده اند

چرا که من

پرده ای از گوشت لای پایم را

برای ملکه ی سیاه پوش شب

قربانی کرده ام.

تو فکر می کنی کاش تنها تو به ماه پا گذاشته بودی

من فکر می کنم کاش روی پیشانی ام نوشته بودم

و تو از دیدار اول می دانستی.

 

تو می گویی ماه پیشانی!

کنارت می نشینم

شب خانه ی من است

من وارث شبم

وارث لباس سیاهش

که دشتهای سبز را می پوشاند

و اصالت مهتابش

که آهسته گام برمی دارد

صدا می زنی ماه پیشانی!

عاشقانه هایت غمگین شده است

چراغ چشمهایت در این تاریکی، چقدر شعر زیبایی ست.

هذیان13

حواسم نیست

دوباره آینه از بین دستهایم می لغزد

مرد که به فکر تنهایی چراغ است

غمگین در خود فرو می رود،

من حوصله ندارم

که شب را از روی رویاهای رنگارنگ بپرانم

مرد مدام می گوید بجنگ

اما درون من چیزی می گوید

حتی وقتی دستهای هم را می گیریم

حتی وقتی درون هم فرو می رویم

به هم نمی رسیم.

می خواهم سقف را بردارم

شنیده ام آن بالا دریایی ست

که می تواند ظرفهای سوراخ مرا پر کند

و سفره ی خالی مرا

و این همه شربت چسبناک را

که با هوسهای دردمندمان پختیم

از روی گلهای قالی بشورد.

می خواهم سقف را بردارم

دریا که بیاید

دیگر لازم نیست

بین بوسه هایمان

عشق را هجی کنم

و برای دیدن سایه اش

گه گاه

تنت را زخم آذین کنم

چرا که تا خوب می شوی

پشتت را به من می کنی و به خواب می روی.



هذیان 12

درهای خانه را باز می کنم

به روی زمستانی

که پشت سیگارهای تو پنهان است

که بین حرف های من دود می کنی،

به روی زمستانی

که در امتداد نگاهت دیدم

وقتی به پنجره خیره می شوی

و من غصه هایم را در شومینه می سوزانم،

باز می گذارم در را

تا صدای سرد گام هایش

گلوی خواب شبم را ول کند،

انکار

مادرم را پیر کرد

و مادر تو را،

می گذارم سرمایی که به سایه ات گیر کرده

به دستهایت هم برسد

وقتی که دستهای مرا می گیری،

تا روزی نگویند

آه طفلکی

برعکس شوهرش

چقدر شکسته شد!



هذیان 11

همین که می آیی

تا نگاه می کنم

خنده روی دامانم نشسته

دستهای کوچکش را به هم می زند

و امید

با شیطنت بین اسباب خانه می دود،

همین که می آیی

تا نگاه می کنم

عیال وار تمام احساس های خوب می شوم

و سوت و کوری خانه

جایش را

به بازی رنگ و نور می دهد.

همین که می آیی

اخم هایی که روی هم گره زده ام

مثل شعبده باز می شود

و گلایه ها

با ناامیدی به چشم های من نگاه می کنند

بقچه شان را زیر بغل می زنند

لخ لخ کنان بیرون می روند

همین که می آیی

تمام گم شده هایم پیدا می شوند

آفتاب، که لای پرده گیر کرده بود

لذت، که پشت آینه افتاده است

بازی، که در کودکی جا مانده بود

و دلخوشی هایم که داشتند کمرنگ می شدند

همین که می آیی

درها باز می شوند

و قصه های کودکی دوباره خوشبخت می شوند

و می رقصند باهم

عاشقانی که داشتند از سنگینی لحظه ها خسته می شدند

تو نمی دانی

رویا داشت پیر می شد

و شهامت

هر روز کلاهش را سرش می کرد

می رفت سر کوچه به انتهای جاده های طولانی چشم می دوخت

همین که تو می آیی

رویا و شهامت به هم میرسند

پایان عاشقانه ها خوشبخت می شود

همین که تو می آیی

یادم می رود

داشتم بار سفرم را می بستم

داشتم درازای جاده را تخمین می زدم

داشتم برای خودم کفش می بافتم

تو که می آیی

بهانه هایم گم می شوند

بی بهانه

دستهایم را باز می کنم

که بگویم

چقدر خوش آمده ای!

هذیان 10

دوستت دارم

هنوز

همان

شوخی گریه آوری ست

که دست از دامن باور برنمی دارد،

نه ما رویا را رها می کنیم

نه رویا ما را،

و تو

آن آخرین قله بودی

که می شد خانه ی سیمرغ باشد!

از آن سوی تو

که فرود می آیم

سیگاری می گیرانم

می اندازم در خرمن افسانه

شاید سرمای افسوس

از تن سرخوردگی هایم برود.

از وقتی مهره ی عشق تو سوخت

دستهایم دیگر معجزه نمی کنند

آب گرم نمی شود

لطافت گم شده

زیبایی خودش را با کسالت نگاه می کند

زل می زنم

به آتشی که افسانه را در سرزمین اندیشه ام خاکستر می کند

آتشی که دارد به آسمان می رسد

خنده ام می گیرد

شعری نو

زاییده می شود

سلام سیمرغ من


هذیان 9

وقتی دوره گرد آمد

کاش عروسک ها را به او می دادم

و دلبستگی ها را

و اضطراب را.

مثل کودکی که مرده به دنیا آمد

چشمهایم را بستم

و آنچه را که قرار بود داشته باشم

به خواب دیدم

خوابی که انتقام دنیا

از دیر رسیدن من بود

یا مرهمی شاید

برای آخرین داغ،

خدا کند دوره گرد دوباره بیاید

باید خواب را به او بدهم

و چشمهای بسته را

و مرگ را

و یک بار دیگر

از عقربه های ساعت آویزان شوم

تا سیب

به زمین بیفتد

و این وهم بی وزن

جایش را به درد عضلات پایم بدهد

که پیر شدن را افسوس می خورند.

باید تو را دوباره از دست بدهم

باید دوباره غرورم را

با توصیه های احمقانه ی بزرگترها

پیوند بزنم

و به فکر مدارک تحصیلی ام باشم

به فکر مسئله های حل نشده

به فکر گلدان بی رنگی

که به جای مرگ از دوره گرد گرفتم.

خدا کند دوره گرد دوباره بیاید

تا همه چیز را به او بدهم

و زندگی را

و عروسک ها را

و دفتر خاطرات قاصدک را

و سازی را که از هندسه دشوارتر است

و امتحان آخر ترم را

و اتاق خنده دار استاد ها را

و پله های یکی در میان کودکی را

و....

بی خیال

کاش دوره گرد بیاید

تا گلدان بی رنگ را به او بدهم

و چشمهایم را به او بدهم

این بار بی فریب

هیچ چیز

از او نخواهم گرفت.


هذیان 8

دیوارها را من کشیدم

نور رفت

صدا دارد می رود

بوی خستگی

بوی نم

بوی دلواپسی های کهنه می آید

من گریه نکرده ام

قایق کوچک مرد به ساحل نشست

با گامهای سنگین

بالا می رود از سکوت

به سوی آسمانی

که در ازای تمام آنچه که ربود

آنچه که باز نمی گردد

از لمس دستهای او

که باقی مانده ی درختان سبز است

زمین می خورد.

من گریه نکردم

قایق او به ساحل نشست

آسمان به فکر بالاتر رفتن است

دیوارها را من کشیدم

و دستهای ما

زیر آجرها جا ماند

زیر اضطراب دستبرد همسایه ها

که به دیوارها می کوبیدند

و تیک تاک ساعت را

برای حرام کردن لحظه های خلوت ما

تداعی می کردند

دیوارها را من کشیدم

وقتی که می دویدم

و هر تپش سینه ام

بین من و تو قد می کشید

بین تو که بی گناه بودی

و من

که نمی توانستم خودم را ببخشم

خودم را که عاشق اتاقی بودم

که تنهایی تو را در خاطر داشت

و می خواستم گناه را

در گلدان سینه ام بکارم

می خواستم

آزادی را

در چشم همسایه های حریص فرو کنم

و روی تخته ی خوب ها و بدهایشان

درشت بنویسم

به شما چه ربطی دارد؟

می دویدم

و دیوارها

بین من و تو قد می کشید

دیوارها را

خودم کشیدم

نور رفت

صدا دارد می رود




هذیان 7

پیر می شوم

تن خواهش هایم چروک افتاده

هزار دیوار بین من و آسمان پرواز همیشه ام بی پنجره قد کشیده است.

تو را که پیدا کردم

آنقدر نزدیک

که می شد تمام گناهان از دست رفته را لمس کرد

و زنانگی

تا رسیدن دستهایم به آسمان قد می کشید

سیلابی خونین

من را به دیوار کوفت

و باز کوفت

باید خود را از دستهای تو رها می کردم

تنم می رفت که از هم بپاشد

اگر باز

آن لذت ویرانگر را به من می نوشاندی.

بعد

افتاده در ساحلی خیس

سرم را در عریانی ام پنهان کردم

تا نفس نیم خورده ام بازگردد

و خواهش های فروخورده

انتقامشان را از روز دیدار من بگیرند.


هذیان 6

در قربانگاهی

که همیشه مسیح بعدی را

برای مسیح قبلی به صلیب می کشند

من دیگر عشق را قربانی نمی کنم.


در میانه ی میدان

عصیانگری خونین نقش می بازد

که با تمام رنج ها

هرگز دست رد به سینه ی زندگی نزد

من

برای خدا

میان خدا و او

او را انتخاب می کنم

تا کلاغ ها بخوانند

کلاغ ها هرگز

برای مجسمه های مرمرین کلیساها

به صدا در نمی آیند

من

برای اینکه خدا صدای کلاغ ها را دوست دارد

عصیان گری را در آغوش می کشم

که گرچه همیشه باخت

جام زندگی را به احترام نوشید

و می دانست

قدرت

چه مرداب متعفنی ست

که عریان

به عبای بزرگان ریشخند می زند.

من برای خدا

از مقدسات عبور می کنم

و به جوانه ای می اندیشم

که کار دستهای خداوند است!