چیزی توی سینه‌ام درد می‌کند، گاهی زیر پایم خالی می‌شود، گاهی آنقدر عضلاتم منقبض می‌شود که می‌توانم احساس یک تاکسیدرمی را درک کنم. همان‌ها که پشت شیشه‌ با ژستی ابلهانه ایستاده یا نشسته‌ و یا در حال پروازند اما همیشه لبخند ژکوندی گوشه‌ی منقار یا لب‌هایشان خشکیده است. اما من لبخند ندارم. دلم می‌خواهد همه چیز را بشکنم اما جانش را ندارم.دلم می‌خواهد فریاد بزنم اما نایش را ندارم. خلاصه دلم یک هرج و مرج درست و حسابی می‌خواهد اما قلبم تند می‌زند و نمی‌دانم چرا آنقدر بی‌حال می‌شوم که نمی‌توانم فریاد بزنم. با خودم فکر میکنم کاش رُما می‌دیدم! و خودم تعجب میکنم. چرا؟ حالا چه وقت رُماست؛ برو‌ يك بطری آب بخور، دراز بکش شاید بهتر شدی. آب خوردم کمی هم دراز کشیدم اما باز هم دلم رُما می‌خواست.
این سومين بار بود که از همان تیتراژِ آرام و كشدارش تا همان تيتراژِ پایانی کشدارش، تنها و صحنه صحنه فیلم را شبیه تاکسیدرمی‌ها ديدم و پلک نزدم. اما این‌بار نمی‌خواستم به سوال‌هایم وقتی برای اولين‌بار فیلم را دیدم پاسخ بدهم. این‌بار فقط می‌خواستم بدانم چرا در این وضعیت رُما دست از سرم برنداشت. اولین‌بار که فیلم را دیدم صحنه‌های زیادی را داشتم که با احساس شیفتگیِ هميشه‌ام برای دیگران تعریف کنم و از قدرت متن و کارگردانی و نور و موسیقی و دوربین برایشان بگویم. حتما لابه‌لای همه‌ی آن صحنه‌ها و لابه‌لای همه‌ی بغض‌هایم صحنه امروز را دیده بودم، صحنه امروز را بغض کرده بودم و با همان بغض احتمالا تعریف کرده بودم؛ اما امروز می‌فهمم چرا رُما را می‌بینم.
رُما گویا سال‌هاست چشمانش را بسته و روی یک پا ایستاده است تا شکوه تعادل و اعتدال را نمایش دهد.