همزیست

من به تنِ تو برگشته‌ام.
درست در نقطه‌ای که نباید ایستاده‌ام
از دهانت نیامده‌ام
یا از بینی
یا از قتلگاهِ چشمانت
از درنِ جراحی که سه روزِ پیش از گردنَت آویزان بود؛ آمده‌ام.
آمده‌ام تا جای خالیِ مطالبات جَراحان را پُر کنم. و تا آخرین لحظه زندگی در تو بمانم.
من مَنِشِ خاصی ندارَم. در گلوگاهِ تو، آنچه مرا دردِ بغض و شادی می‌سازَد، تویی.
تحریکات و تحرکات مرا از زیر روکش‌های آلومینیمی در می‌آوری؛ روزی یکبار!
روزی یکبار تا آخرین پلکی که می‌زنی.
تا آخرین حرفهای گفته و نگفته‌ات
تا آخرین پرنده‌ای که بر شاخه می‌بینی؛ نشستَنَش را نه آنکه پریدَنَش.

همکلاسی

سلام هانیه!
امروز به یاد تو بودم عزیز من!
ما روزهای خوبی را کنارِ هم گذراندیم. روزهای شاد و بیخیال و مضطربِ کودکی را...
تو خیلی زودتر از همه‌ی ما "یادش بخیر" شدی! خیلی خیلی زودتر از  معصومه، زودتر از سیما حتی!
من دوست داشتم با هم به دبستانِ "پیک سعادت" برویم. ولی والدین‌ات دبستان غیرانتفاعی را ترجیح می‌دادند. دبستان ما هم مثل دبستان شما چوبی بود و ما هم می‌توانستیم در مسابقاتِ علمی و تیزهوشان شرکت کنیم. ولی تو به دبستانِ من نیامدی.
هانیه جان؛ امروز خیلی به تو فکر کردم. به دفتر تمیزِ "کار در خانه‌ات" و آنهمه پوستِ پسته‌هایی که با آنها در دفترِ نقاشی‌ات، درخت ساخته بودی... امروز سعی کردم با دانه‌های لوبیا برای آرش از آن درخت‌ها بسازم.
و هانیه! می‌دانی چه شد؟... دستهای کوچکِ دقیق‌ات را به خاطر آوردم. که آرام آرام خمیربازی را، مداد شمعی‌های کوچک را، قیچی بی‌خطر را در کیفِ صورتی آمادگی جا می‌داد و زیپ‌‌اش را با وسواس می‌بست. 
افسوس هانیه! افسوس که آنهمه دقت و وسواس و زیبایی در افسونِ چوبی یک کلاس، سوخت. سوخت و تمام شد!

دیگر تمام شد!

هیچوقت فرصت حرف زدن به من نداد.

در تمام سالهایی که با او دوست ماندم نیمی از کارهایم را مغرضانه دید و من را در عمیق ترین لحظه هایی که تنها بودن او را می طلبید؛ تنها گذاشت!

من هم انگار این روزها همرنگِ او شده ام، همرنگ تنهایی و دیوار ضخیمِ ناباوری اش.

جانت به سلامت رفیق روزهای دور... کاسه ی آبی دارم پُر از اندوه و درد، پشت سرت می ریزم  که مختصر از این نامه ی طولانی بگذری.

بهار

بهار همیشه حریف می‌طلبد حتی اگر به پیشوازش نرفته باشی! ما اما از جنگ‌هایی طولانی برمی‌گشتیم و لبخندهایمان پُر از گلوله‌‌های فقیر تنهایی بود! نه من یارای دستگیری از او را داشتم و نه او توان به دوش کشیدنم را... ما هر دو، در زمانی مشخص، دو سوی میز بلندی نشستیم و آغاز ماجرا لااقل از آنجا، بر من، روشن شد.
ما بی آنکه بدانیم، با هم یقۀ بهار را گرفتیم و وقتی نفس‌های آخر را می‌کشید؛ شبانه، روی ایوان بلندِ سمتِ باغ، به تماشای مرگ با شکوه‌اش نشستیم و از دایی جانِ او و نه از شعرهای حماسی که از شعرهای عاشقانه گفتیم و کام‌های طولانی گرفتیم.... او اما نیمی از حواسش به خانه همسایه بود و نیمی از آن به نتیجه انتخابات...
  من همیشه دست‌های او را ستوده‌ام و هوشیاری‌اش را به هنگامِ اتفاقات پیچید‌ه. دست‌هایش را که آن شب، به نجات خودش و من رفت و لیوان‌های لَختی را پُر کرد و ما را از نتایجِ شوم آراء رهاند. من بارها از همین شاهراه به زندگی برگشته‌ام. بارها...

از بهمن های نیامده...

باید تاریکی ام را ببینی 

باید آغوشی باشد تا شعر بیدار شود

به من گفتی تو را بخشیده ام به دلتنگی

به روز

گفــــــــــتی بیــــــــــــــداری؛ رویای اتفاق است .

مرا نبخش!

پنـــــــــــــــــــــهانم کن . 

نرو!

فقط بخواب

چشمی که بسته باشد با دلتنـــــگی بهتر کنار می آید . 

ما از مرگ گذشته ایم ؛ از زندگی گذشتن که آسان تر است!


   " پــــــــــــــریا - بهمن 92"

قرمز

دست اش به سمتی

دل اش به سمتِ دیگر...

باران ،خاطره ای خاکستریست... جاری ، روی گونه های شهر...

بادبادکی غمگین است بسته شده به یک نخ سیگار

تا آسمان ،تنهایی اش را به کفایت کشیده باشد .

برای بینی گوشتی قرمزاش

و برای تمامِ خیابان های کم عرض

دستمال برمی دارد

وبه شعر یادآوری می کند

 که خوشحالی هیچوقت در او معطل نمی ماند!


اعتماد!

کلید راکه می چرخانم ؛دختر، زودتر از من می پرد در خانه!

- بسم اله!!

-خانوم این آقا مزاحم شده!

اشاره به آن آقا . پسرک موهایش را دم اسبی بسته و از وضع و اوضاع اش پیداست که دست به مواد ِ متناسبی دارد.

دختر هم... جوری بود که نمی شد  یا نمی خواستم اعتماد کنم .

 حس کردم خیلی بزرگ شدم .  یکی از ترس ِ مزاحم ِ خیابانی اش دست به دامن من  شده ! یاد آن شب  بعد از کلاس ریاضی دوم دبیرستان افتادم؛ ساعت  9 و مقادیری بود که از اضطرابِ آن مردک بیمار که حرف های رکیکی می زد، به روزنامه فروش گفتم :

-این آقا مزاحمم شدن

و مرد گفته بود : همین جا بمون دخترم  تا بره...

یاد قلبم افتادم که گرم شده بود و آن حس ِ امنیت .

برگشتم سمت پسر و گفتم :

- برو اگرنه  زنگ می زنم پلیس

هم خنده ام گرفته بود و هم جدی بودم . فکر نمیکردم جدی بگیرد اما  گرفت! و رفت ...

دختر خندید و تشکر کرد و با گوشی اش زنگ زد به کسی و گفت :

- رفت دیگه، بیا.

گفتم :

- بمون با آژانس برو

گفت  : نه شوهرم میاد الان!

بعد... یکی آمد که حال و روزش خیلی بدتر از آن یکی بود!...

بعد ...دختر رفت ...

بعد... قبل از اینکه در را ببندم گفتم :

- اگه کسی اینورا مزاحمت شد ؛یه لطفی کن دیگه سمت ِ این خونه نیا .

گفت: 

-باشه...

---------

ما آدمها برای زندگی کردن باید به کسی یا چیزی اعتمادکنیم.  اعتمادهای مذهبی ؛اجتماعی و فردی ؛برای  خیلی از ماها  لازمه ی دوام  زندگی ست.

بسیاریاز فیلسوفان اجتماعی نظیر ‌هابز و توكویل معتقدند كه اعتماد تنش‌ها را كاهش داده و انسجام را افزایش می‌دهد. حالا شما فکر کنید هر کس در زندگی شخصی خود گاهی از آسیبِ ناشی از  اعتمادهای نادرست ؛رنج بکشد و تصمیم بگیرد که دیگر به کسی یا چیزی اعتماد نکند! ... اگر این فرد تبدیل به انسانی گوشه گیر نشود ناچار است که هر از گاهی برخلاف میل باطنی به محیط پیرامون خود اطمینان کند . و باز رنج بکشد و با تصویر منفی ای که در ذهن دارد هر لحظه در انتظار شکست باشد!

در جامعه ی " نوین "مفهومی که بیشتر از همه رنگ باخته؛  اعتماد است . البته تعاریف و تعبیرهای دیگری هم از آن به وجود آمده که در حوصله ی این مطلب نیست .

 اما به عنوان فردی که گاه مجبور است در تقلای انتخاب میان اعتماد کردن یا نکردن دست و پا بزند ؛به شما بگویم کار دشواریست و مفاهیم بنیادی ای  را در وجودم  زیر سوال می برد !


دردی که برای من هست و نیست دارد

تمام ِ این تابستان از خانه ی تو آمده

اصلن همه ی ابرهای بلاتکلیف دنیا که مرداد را دور می زنند.

من کمی بیشتر در شعر می مانم
وحقیقت را پنهان می کنم 
تا دستِ دوستی را کوتاه نکرده باشم!
فکر می کنم به زنی
که تمامِ سال های دلتنگی را با من کشیده ولی مادرم نیست.
به زنی که آخرین تجربه های خوشبختی را هر شب
پشت پلک اش پنهان می کند...
و درد اش می تواند ؛ تمام ِ قاصدک های "قبرستانِ ارمنی" ها را به باغچه برساند.
چگونه این ابرهای مردد را از مرداد بردارم؟
چگونه در تابستان 
چتر بگیرم بالای سر کسی که یادگارهای پاییزی اش هنوز دست به دست می شود؟...

خوشبختی های کوچک!


دراز می کشم روی نیمی از خلوتِ یک تخت ؛کتابی را که دوست دارم؛ورق می زنم.
یکی از ما به شهر بازمی گردد؛ برای آدم هایی که تنهایی دست شان را از هم کوتاه کرده، این اتفاق خوبیست!
من از کلاس هایی با ماژیک های بی رنگ
تو از حفره های تاریک در دل سدی مهربان
برای چهار روز
زیر آسمان ِ شهری می ایستیم که پناه ِ عشق و اندوه ماست...

ناگهان وبلاگی که دوست داری گم می شود ...

و پــــــیراهنی که همیشه دوست داشتی ؛ 

و آدمهایی که...

آخ اگر این انگشت روی شیفت دیلیت کمی می لرزید!...