کلید راکه می چرخانم ؛دختر، زودتر از من می پرد در خانه!
- بسم اله!!
-خانوم این آقا مزاحم شده!
اشاره به آن آقا . پسرک موهایش را دم اسبی بسته و از وضع و اوضاع اش پیداست که دست به مواد ِ متناسبی دارد.
دختر هم... جوری بود که نمی شد یا نمی خواستم اعتماد کنم .
حس کردم خیلی بزرگ شدم . یکی از ترس ِ مزاحم ِ خیابانی اش دست به دامن من شده ! یاد آن شب بعد از کلاس ریاضی دوم دبیرستان افتادم؛ ساعت 9 و مقادیری بود که از اضطرابِ آن مردک بیمار که حرف های رکیکی می زد، به روزنامه فروش گفتم :
-این آقا مزاحمم شدن
و مرد گفته بود : همین جا بمون دخترم تا بره...
یاد قلبم افتادم که گرم شده بود و آن حس ِ امنیت .
برگشتم سمت پسر و گفتم :
- برو اگرنه زنگ می زنم پلیس
هم خنده ام گرفته بود و هم جدی بودم . فکر نمیکردم جدی بگیرد اما گرفت! و رفت ...
دختر خندید و تشکر کرد و با گوشی اش زنگ زد به کسی و گفت :
- رفت دیگه، بیا.
گفتم :
- بمون با آژانس برو
گفت : نه شوهرم میاد الان!
بعد... یکی آمد که حال و روزش خیلی بدتر از آن یکی بود!...
بعد ...دختر رفت ...
بعد... قبل از اینکه در را ببندم گفتم :
- اگه کسی اینورا مزاحمت شد ؛یه لطفی کن دیگه سمت ِ این خونه نیا .
گفت:
-باشه...
---------
ما آدمها برای زندگی کردن باید به کسی یا چیزی اعتمادکنیم. اعتمادهای مذهبی ؛اجتماعی و فردی ؛برای خیلی از ماها لازمه ی دوام زندگی ست.
بسیاریاز فیلسوفان اجتماعی نظیر هابز و توكویل معتقدند كه اعتماد تنشها را كاهش داده و انسجام را افزایش میدهد. حالا شما فکر کنید هر کس در زندگی شخصی خود گاهی از آسیبِ ناشی از اعتمادهای نادرست ؛رنج بکشد و تصمیم بگیرد که دیگر به کسی یا چیزی اعتماد نکند! ... اگر این فرد تبدیل به انسانی گوشه گیر نشود ناچار است که هر از گاهی برخلاف میل باطنی به محیط پیرامون خود اطمینان کند . و باز رنج بکشد و با تصویر منفی ای که در ذهن دارد هر لحظه در انتظار شکست باشد!
در جامعه ی " نوین "مفهومی که بیشتر از همه رنگ باخته؛ اعتماد است . البته تعاریف و تعبیرهای دیگری هم از آن به وجود آمده که در حوصله ی این مطلب نیست .
اما به عنوان فردی که گاه مجبور است در تقلای انتخاب میان اعتماد کردن یا نکردن دست و پا بزند ؛به شما بگویم کار دشواریست و مفاهیم بنیادی ای را در وجودم زیر سوال می برد !