مدت زیاد
من اومدم بد یه مدت ظولانی و طبق ممول با کلی ناله و ناراحتی...
حقیقتش اینه همه چی اونقدرام که من دارم مینویسم بد نیست
ولی من تو موقیت های بد و روزای بدم میام اینجا و دوست دارم بنویسم
چون فقط اینجا میتونم بنویسم و چند نفر غریبه بیان بخونن و شاید دلم خالی بشه
خیلی دلم گریته
خیلی ...
دلم تنگه
برای خودم
از وقتی ...
سلام
اونقدری حس میکنم بالا اومدم که از افتادن میترسم
نمیدونم کجا
یه جای سفت و سخت یا یه جایی که همیشه ارزو شو داشتم!
امشب اونقدری دلم گرفته
دویت دارم بعد یه مدت طولانی فقط گریه کنم
حس میکنم این همه مدت فقط داشتم خودم رو گول میزدم
دارم فیلم بازی میکنم
اه اصلا حوصله ندارم
حالم خوب نیست
مرحله نمیدونم کجا:|
اگه واقعا کسی رو تو زندگیت میخوای
با وجود همه کم و کاستی هاش, با وجود گذشته درخشانش ! و هرچیزی که فکر میکنی اذیتت میکنه و خواهد کرد , واسه موندنش و واسه نگه داشتنش تلاش کن
۱.از خود گذشتگی
۲.صبر
۳. نمیدونم چی دارم خل میشم انگار

نمیدونم 7یا8
این روز هام به معنی واقعی کلمه به بطالت میگذره و من نمیدونم برای یه تحول به چی احتیاج دارم
قضیه خاستگارا تقریبا حل شده و احتمال 90% جوابمون منفی باشه
احسا خوبی دارم چون واقعا اصلا راضی نبودم و امروز ظهرم که مامان گفت قضیه خونه رو گفتن حل میکنن دلم بیشتر شور میزد چون واقعا خونه بهونه بود من از ته دلم نمیخواستم 
به هرحال عصری که از درمانگاه برگشتم فهمیدم نظر بابا و مامانم منفیه خیلی خوشحال شدم و یکم دلم اروم گرفت
چون همه چی یه طرف همین که بخوام با خ.ابو فامیل بشم مشکل واقعا خیلی بزرگیه
به هرحال بگذریم
تازگیا فهمیدم بحث کردن واقعا چیز خیلی مسخره ایه
هرکسی یه عقایدی داره و واسه هر عقیده خودش یه نموداری مشخص میکنه یه محدوده ای که با بقیه مدوده ها برخوردی نداره ولی درحالی که تو زندگی واقعی هیچوقت اینجوری نیست هیچ چیز مطلقی جز خدا وجود نداره همه چی از ترکیب چیزای دیگه به وجود اومدن از جمله عقاید
من همیشه با جمع بستن مخالف بودم اینکه بعضیا میگن ترکا فلانن فارسا فلان یا مردا فلانن زن ها فلان یا بعضیا تازگیا زیاد شنیدم که میگن ازدواج فقط سنتی بعضیای دیگه میگن نه حتما باید اشنایی باشه!!
بعضیا میگن تفاوت سنی 2سال بعضیا میگن نهایتا 10سال! خب وقتی دقت میکنی این واقعا مسخرس چون اینکه تفاوت سنیت با کسی 2سال باشه و گیرم که طرفم خیلی خوب باشه شغل خوبی هم داشته باشه و ... به این معنی نیست که طرف خیلی خوبهو حتما باهاش خوشبخت میشی
این روزا وقتی کسی ازم درباره معیار هام برای ازدواج میپرسه میگم قسمت !
واقعا هیچ معیاری ندارم ! نه که فکر نکرده باشما فکر کردم ولی به جایی نرسیدم
حالا بگذریم از اینا میخواستم امشب درباره عشق یا دوست داشتن بگم
خب گفتم که هر کس یه عقیده ای داره و من خودم معتقدم عشق خوبه ولی اذیت میکنه ادمو
من خودم که به شخصه توان تحمل عشق رو ندارم !
چون واقعا هم زمان این جور چیزا دیگه واسه من گذشته هم اینکه نمیخوام (ساه باشیما ساقیز سالام
)
ولی دوست داشتن چرا
دوست داشتن خوبه
وقتی کسی رو داشت داری که بهت محبت میکنه وقتی که به دلت میشینه همه رفتاراش حرفاش کل حرکاتش با وجود همه اشتباهاش
میشناسیش و اونو با کل کارای اشتباه و غلطش دوست داری چون به نظر تو دوست داشتنیه
بهش محبت میکنی چون فکر میکنی لایقشه
............
6روز
امروز 6امین روز چلمه و تقریبا غیر دو روز بقیه روز هارو یس رو خوندم و به حضرت زهرا تقدیم کردم
هنوز چند روزی نگذشته ولی کمک حضرت زهرا رو و وجود و ارامش بخشیش رو تو زندگیم احساس میکنم
مخصوصا روز اوول
حتی روز سوم که قرار بود اون خاستگارا بیان خونمون و من استرس داشتم که نکنه خ باشه
رسما داشتم سکته میکردم
ولی خداروشکر به خیر گذشت و اونا نبودن
ولی خیلی باحال بود تو زندگیم دوتا خاستگار رو تو یه روز تجربه نکرده بود
(چه جلف میخندن شکلکا)
از جلافت گفتم یادم افتاد اون روز بابا رفته پیش دکتر.ب کلی ازم تعریف کرده دمش گرم گفته خیلی سرسنگینه و متینه 
برای اولین بار بابام بهم افتخار کرد
ولی خیلی خوشحالم که کسی به چهره ی واقعیم پی نبرده و همه اونجا فکر میکنن من از اون دختر سوسولای کم حرفم
و هنوزم به شیطنت هام و پر حرفی هام و زلزله بودنام پی نبردن
خوبه نه راضیم سعی میکنم خودم رو لو ندم( ایکون شیطانی نگاه کردن)
فردا شنبه دومین هفته چلمه و من باید یه برنامه جدید واسه این هفته بنویسم
این هفته میخوام بیشتر لبخند بزنم به ادم ها و حداقل بتونم به سه نفر کمک کنم و دلشون رو شاد کنم
نمیدونم از کجا این سه نفر رو پیدا کنم فقط دعا میکنم خدا خودش این ادم هارو جلو روم بزاره
بعدشم که یس سر جاشه
بعدم نمازامو سر وقت بخونم
همینا
سلام
اولین روز چلمون خوب پیش رفت خدا رو شکر
هرچند امروز چندان هم روز خوبی نبود ولی تونستم رو قول های خودم وایستم
یس خوندم درسم خوندم بعد به کسی هم ازارم نرسید با کسی بد حرف نزدم
امروز کلی به امام زمان و حضرت زهرا متوسل شدم
تازگیا از سر کار برگشتنی خیلی خسته میشم هم از لحاظ جسمی هم روحی
مخصوصا حرفای امروز آ.خ خیلی روم تاثیر گذاشت که گفت پرستارارو تو بیمارستان خیلی اذیت میکنن
میگفت تو بیمارستان یه مشت ادم عقده ای جمع شده و خیلی اذیت میکنن تازه وارد هارو
منم گفتم نهایتا دیدم خیلی سخته میرم بهداشت کار میکنم
اونجا خم به ابروم نمیارم ولی خونه رسیدنی...
نمیدونم خدا کنه بتونم ارشد قبول بشم و به درجات بالا تری برسم چون اینجوری ظاهرا خیلی اذیت میشم
فردا احتنمالا برم بناب
چهار شنبه هم که قراره اون مهمونا بیان
نمیدونم چرا حس خوبی بهشون ندارم 
بعد قضیه کارمند رسمی دانشگاه تهران کلا توقعاتم رفته بالا
ادم فک میکنه هر چی بالا بره بهتر و بهتر تر میشه
ولی اینجا یه مسعله ای که پیش میاد
عشق دست خود ادمه؟
چله
یعنی اگه از فردا صبح شروع کنیم 37روز که با اضافه کردن 3روزم از سال دیگه میشه 40روز و میتونم تا اون روز چله بگیرم
اعمال هر روزم رو اینجا مینویسم و هر روز خودم رو نقد و بررسسی میکنم
خونه بودنی خیلی سخته
چون خونه بی کار بودنی دلم میگیره و اعصاب مصاب خورد میشه و حال و حوصله هیچکس رو ندارم ولی دیگه باید یه کاریش بکنم
راستی از پس فردا میرم خوابگاه باید یه برنامه اساسی هم برای اونجا بریزم و رابطم با بچه ها که دیگه دل کسی رو نشکنم و کسی رو حتی شده ناخواسته ناراحت نکنم
میخوام هفته به هفته برنامه ریزی کنم و وجدانن رو برنامم وایستم و مصمم باشم
نه دیگه وجدانن گفتم
خب:
1.اول اینکه از این جو ساکت و یکنواخت خارج بشم خودمو رو مشغول کنم با کتاب با درس با قران یا با ورزش
2.بی توجهی به کسایی که ناراحتم میکنن(البته غیر خانواده)
3.هر شب با امام زمانم حرف میزنم با حضرت زهرا رابطم رو بهتر میکنم
4.هر روزم رو با سلام به امام زمانم شروع میکنم و محبتم رو به ایشون هر روز بیشتر ز پیش میکنم
5.فردا نهار رو من میزارم , یه نهار مفصل
6.خداییش درس میخونم
7.هر روز یه صلوات خاص ح.زهرا رو میفرستم 
8. اها یس رو هم به عنوان هدیه به حضرت زهرا میخونم هر روز 
9.کمتر غیبت میکنم
10. بیشتر پیش مامان میشینم و کمکش میکنم
امیدوارم خدا هم کمکم کنه و به عنوان یه پریناز تازه وارد سال جدید بشم
فعلا خودافیظ
صلاواتم تو پیام بعدی میزارم
بیمار
جرقه های کوچیک کوچیک داخلش
اخرش یه روزی منفجر میشه که
بهمن ماه
خداییش اینجا اومدنی نام کاربریم رو که میزدم یه حس خجالتی بهم دست میده من دوران نوجوانیم چه دتری بودم چه اعتماد به نفسی داشتم ماشالا

چه کارای عجغ وجغی که نمیکردم
به هر حال
بعضی وقتا بعضیا رو میبینم که از هر لحاظ درک و فهمشون زیاده و کلا میدونن کجا چه رفتاری داشته باشه به فکر میرم
منی که الان 23سالمه هنوزم خیلی اشتباهاتا میکنم
ولی بعد اینکه تاوانش رو دادم میفهمم اشتباه بوده و دیگه سعی میکنم اون کار رو انجام ندم
ولی بعضیا خوش به حالشون
حالا نمیدونم تو ژنشون بوده این درک و فهمه یا اموزش به هر حال هیچکدوم رو من ندارم 
من باید یه اشتباهی رو انجام بدم و شده با بزرگ ترین تاوان اون رو یاد بگیرم
وقتی تاوانش رو پس میدم فقط و فقط به یک نفر فکر میکنم و دوست دارم تقصیر هارو بندازم گردن اون
ولی دلم نمیاد
میدونی من از عشق به جنس مخالف بی نصیب موندم
شاید به خاطر همه دغدغه هایی بود که تو اون سن مربوطه سراغمم اومد و فرصتی برام نموند شایدم به خاطر اخلاقم که از همون اول همه رو از خودم پس میزدم!
ولی من هیچوقت نمیخواستم اینجور بشه که هم خودم هم بقیه رو اذیت کنم
میگم که
نمیدونم تقصیر کیه من یا...؟
این روزا احساس میکنم خدا با من شوخیش گرفته
چپ میرم راس میرم کبوتر

یعنی نمیدونم دنیا میخواد چی رو بهم ثابت کنه
بعضی وقتا سنگ دل میشم و بد اخلاق
بعضی وقتا مهربون و احساساتی
خونه خیلی سرد و سوتو کوره
حیلی دلم میگیره
kh
امروز جمعه روزی که به معنای واقعی کلمه به بیهودگی گذشت
خیلی هم خوابم میاد اخه دیروز از دانشگاه رسیدم و هنوز خستگی امتحانا از تنم بیرون نرفته
امتحانااااا بی خوابی استرس مخصوصا واسه سالمندان 3 و کودک نناسالم
وحشتناک بود خدا رو شکر که تموم شد البته ان شااااء الله که تموم شده باشه 

به هرحال... حالا فقط یک ترم از دانشگاهم مونده و از یه طرف خوشحالم و از طرفی دیگه ناراحت
خوشحالم چون از اون شهر مسخره ودانشگاه... خلاص میشم ناراحتم که به هر حال دانشگاه بود واسه خودش دورانی داریم دوستانی! هم کلاسی هایی
دیگه بعدشم که عرصه و... کار و ابه امید خدا استخدام بشیم و بریم سر خونه زندگیمون
عه راستی ایسونم ازدواج کرد به سلامتی راحت شد 
حالا تو اکیبمون من موندم 
نمیدونم چرا وقتی به این مسئله فکر میکنم یه جوری میشم
به هر حال
ولی اینا همه به کنار خیلی حال میده تعطیلات بعد امتحانات یعنی کوچک ترین استرسی ندارم ترم بعدم که گور باباش یه خاکی سرش میکنیم 
خب من برم نمازمو بخونم مثلا صب توبه کردم که اصلاح بشم و اینجور کارا
فعلا خودافیظ
n
اینجا شفا ای لاو یو pmc 
پس فردا امتحان کودک دارم و هنوم جز چند تا اسلاید چیزی نخوندم تازه 8روز وقت داشتیم میخواستم کودک ناسلم رو بترکونم ولی حالا امیدوارم اون منو نترکونه 
هنوز به جو اینجا عادت نکردم و با هرکسی راحت نیستم 
اینجا ادماش خیلی بزرگ تر ازروح و روان منن و اصلا نمیتونم باهاشون کنار بیام فقط در حد سلام و السلام

اقای خ هم که به سلامتی میخواد مزدوج بشه... بلاااااخره 
هیچی دیگه اینجوریاش
به به بلاخره بعد مدت های مدت دوباره حوصلم کشید و اومدم سری به وبلاگم بزنم
کلا میچسبه اومدن به اینجا
حالا برگردیم سر خاطرات
والا تابستون امسال اوایلش رفتم پیش دکتر.ب بهش گفتم میخوام کار کنم و اونم شفا رو بهم معرفی کرد
حالا حدود دو ماهی میشه میرم شفا و کلی جریانات که بهتره به فراموشی سپرده بشه:|
دانیشمام قوتولدی
اصلا وقتی به این یارو فکر میکنم اعصابم خورد میشه
یارو یه رشته مسخره یه لیسانسی گرفته اومده اونجا واسه من شاخ و شونه میکشه
فکر میکنه دکتری متخصصی چیزیه
زهله سیز 
اصلا خودافیظ با
کاراموزی
باز من اومدم
بالاخره کاراموزی رفتیم البته فقط هفته پیش رو
خیلی عالیه
ارزو دارم همیشه با این روحیه برم بیمارستان و به مریضام !
برسم
خیلی حس خوبیه رسیدگی به مریضا و حرف زدن با اونا درد و دل کردن و ارامش دادن به اونا وقتی که از همه جیز و همه کس ناامید شدن
مخصوصا تو اون محیط بیمارستان که هیشکی به هیشکی محل نمیده
پرستارا یه رفتارایی از خودشون نشون میدن که من از رشتم و از ادمیتم خجالت میکشم
و هر بار که این رفتارارو میبینم به خودم قول میدم من اونجوری نمیشم
حالا بیایم به خاطرات روز اول بیمارستان
صبح ساعت 6:30 بود که بیدار شدم و بعد خوردن صبحانه با هم اتاقیا همراه شبنم رفتیم حیاط خوابگاه که با الهام و شیما و معصومه و فاطی بریم بیمارستان
ولی چون تعدادمون زیاد بود منو فاطی ومعصومه (یعنی ترکا) یه گروه شدیم و شیما اینا باهم
رسیدیم جلوی بیمارستان 
از تاکسی که پیاده شدم یه نگاهی به سر تا پای بیمارستان کردم
همون جایی بود که قرار بود یه عمر توش کار کنم
داشتم میرفتم بیمارستان و اصلا ناراحت نبودم
خوشحال خوشحال بودم
داشتم ذوق میکردم
حس فوق العاده ای بود
یکم که جلوتر رفتیم سولماز رو دیدم که دم در بود
بهش نگاه کردم اونم مثل من داشت قند تو دلش اب میشد
وارد بیمارستان شدیم در حالی که نمیدونستیم باید کجا بریم از نگهبانا پرسیدیم و راه رختکن رو گرفتیم
مثل بچه هایی که مامانشون رو یه جای خیلی بزرگ گم کرده باشم کلا منگ بودیم....

بقیشم بعدا میگم خیلی خسته شدم!
قبل کاراموزی
نوشتنم اومد
امروز یکشنبست و داداش اینا دارن میرن
حدودا دلم میگیره ولی خوبه داداش هرسری رفتنی بهم پول میده 
فردا قراره برگردم اتاق 12
پس فردا هم میرم کاراموزی وااای دل تو دلم نیست اولین بارمه به عنوان پرستار(البته دانشجوی پرستاری)
میرم بیمارستان 
تصمیم گرفتم خودمو همش جاهای سخت جا بدم و همش تزریق اینا کار کنم
هرچند بچه ها میگن تزریق نمیدن بهمون
ولی بیخود کردن من باید تزریق رو یاد بگیرم
کلی پزشو دادم تو خونه
اقا ما خواستیم با همکلاسیا یه وبلاگ بزنیم
هرکاری میکنیم قسمت نمیشه 
یا نویسنده نداریم یا وبلاگ خراب میشه یا نمیدونم چی چی
ولی جنگ جنگ تا پسروزی
خخخخ
الانم سر ظهره جای کمک کردن به مامان نشستم اینجا چرت و پرت مینویسم
حالا خواستم یه چیزایی درباره شور و شوق اولین کاراموزیم نوشته باشم
فردا برم خوابگاه روپوشمو اتو میکنم گفشا مرتب باید یه جفت جوراب سفیدم بخرم
میدونم دارم چرت میگم ولی حر دیگه ای ندارم همینه که هست
به هر حال
اینجوریاش دیگه
از همکلاسیام بخوام بگم هیچی والا جو کلاس نه به اولا که هیشکی همدیگه رو نمیشناخت و به قول معروف همو میدیدیم تو افق محو میشدیم
نه به الان که بجه ها از سر و کول هم بالا میرن البته تو گروه وگرنه تو گلاس همچنان تو افقن
ولی خوب یا بد همه چی داره درست میشه
هیچی دیگههههه اینجوریاش بالام
اخر هفته خدا بخواد باز میام مینویسم فعلا برم نهار خودافظظظظظ

همینجوری
خیلی وقته وبلاگم رو up(این p فارسی رو نمیتونم بیدا
کنم)نکرده بودم
گفتم چند سطری بنویسم
از گذر روزها بگذریم که همش تکرار مکرراته 
چند روزی به بازگشتمون به یونی نمونده
قراره 8ابان برم کاراموزی 
برام دعا کنین, همش دوست دارم سوژه های خیلی فجیع قسمتم بشه
دیوونه هم نیستم 
این ترم وضعیت اتاقمون اتیشیه
معلوم نیست با کی قراره هم اتاقی بشیم
شیوا و شیرین
یا ثریا و فرزانه
میترسم اخرش همونطور بشه که الهام میگه و تو حیاط چادر بزنیم
تازه فرزانه ازم شیوا رو تحقیق میکرد
فعلا حرف زدنم نمیاد بزم یکمم تو گروه برستارا
بست(خخخخ) بزارم فعلا شب خووووووش

امشب خیلی خوشحالم
چون
بیشترین تعداد ...
نمیتونم بگممممممممممم
خوشحال و شاد و خندانم
قدر دنیا رو میدانم
هیییییییییییییییییی
پسرخاله
اقای مجری : وقتی که عید میشه چیکار میکنیم؟
پسر خاله : آرزو کردم
آقای مجری : چه آرزویی کردی
...
پسر خاله : به خودم مربوط نیست
آقای مجری : متلک میندازی؟!!
پسر خاله : نه خیر یعنی برا دیگران آرزو کردم(یواشکی در گوش آقای مجری آرزوشو میگه)
"آرزو کردم سر سفره ی همه نون باشه"
آرامش

آهنگ : سامان جلیلی و شهرام جلیلی - تنظیم: حامد برادران - ترانه: شهرام جلیلی
بوزوکی: کیان دارات - عکس: محمد آقا علائی - طراحی : نیکشاد
لینک مستقیم
لینک کمکی
متن آهنگ
همه دنیای منی و دنیاتم
بیا دنیامو با قلبت یکی کن
میدونی عاشقت هستم بیش ازحد
کنارم عاشقونه زندگی کن
این که میفهمی حرفامو از چشمام
چه حال خوبی به احساس من داده
نگاهمون رو برنداریم از هم
حالا که چشمات به چشام افتاده
من این عاشقی رو با تو دوست دارم
منو از دنیای عاشق نترسون
نگیر لبخند شیرینت رو از من
انقد فکر و قلب من رو نلرزون
همین آرامشی که از تو دارم
منو پابند ِ این زندگی کرده
اگه نباشی یک لحظه کنارم
دلم بی وقفه دنبالت میگرده
به تو میشه دل بست و عاشق تر شد
سخته حتی نفس کشیدن بی تو
خودت میدونی اینو اما میگم
همه عمر و زندگی منی تو
به این دلبستگی ها وابستم کن
من از چشمای تو دنیا رو دیدم
تو که باشی به پای تو دنیا هیچ
همه دار و ندارم رو هم میدم
من این عاشقی رو با تو دوست دارم
منو از دنیای عاشق نترسون
نگیر لبخند شیرینت رو از من
انقد فکر و قلب منو نلرزون
همین آرامشی که از من داری
تو رو پابند ِ این زندگی کرده
اگه نباشم یک لحظه کنارت
دلت بی وقفه دنبالم میگرده!
!!ok
بعد یه غیبت طولانی دوباره اومدم
تو این مدت که نبودم خیلی چیز ها تو زندگیم عوض شد
یه جورایی خیلی چیز ها برام واضح تر و روشن تر شد
...
کنکور و دادیم تموم شد رفت
بار سنگینه 3ساله از رو دوشم برداشته شد
هرچقدرم از نتیجش راضی نباشم و لی خوشحالم
که تونستم چندان بد هم نتیجه نیاوردم
انتخاب شته مجازی نتایج نسبتا خوبی واسم اورده بود
به هر حال نمیدونم چی میشه
انقده که میترسم از نتیجش حتی به نتایج فکر نمیکنم
دارم به این فکر میکنم تو این سه ماه چیا عوض شده؟
میخام بنویسم
ولی محدودیات نمیزارن
البته یه وبلاگ دیگه دارم که با یه اسم دیگه باز کردم و هرچی که دلم میخاد توش مینویسم
ولی خب...
فکر میکردم با تموم کردن کنکور همه چی تموم میشه و من دوباره میشم همون پری سابق!
ولی نشد!
درسته
نمیگم این پری جدید رو دوست ندارم
نمیگم از حالم راضی نیستم
خداییش راضیم
هر چند مشکلات پیچیده تر شدن
بعضی رویاهای وحشتناک تیره و تار واضح تر شدن ولی ...
تنهام...
خیلی تنها
با خدا تنهام..
طبقه بالا... اتاق خودم... قفل در... کامپیوتر... موبایل... پنجره...
ارامش واقعی رو حس میکنم
من ارامش رو با خودم .. با خدام حس میکنم تو این روها...

پسرها!
ای پسرانی که شلوارهای صورتی و سرخابی و نارنجی و سبز فسفری و بنفش اعم از گرمکن و کتان و غیرو بر تن مینُمائید و از خود عکسهای فشن و خشن میگیرید آیا به راستی با خود می اندیشید , فردا روز , که فرزندانتان این عکسها را میبینند , از شما دو زار حساب میبرند ؟؟؟
بابای ما سیبیل داشت ! چخماخی !!! خط اتوی شلوار پارچه ایه دمپاگشادش هندونه قاچ میکرد ! عاقبتمون این شد ... !!!!! شما کلاً هر جور راحتین! :|

تست!
از بچههای کودکستان سوال هوش زیر پرسیده شد:
«اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت میکند؟»
به دقت به شکل نگاه کنید.
وووووووووووی

چه رمانتیک
منم از اینا میخوام


با من ازدواج میکنی؟
