ﻧﺎﻣﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ...
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﯼ،
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ،
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ،
ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﮐﻠﻤﻪ،
ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﯽ ﯾﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﺭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ،
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﯽ؛
ﺍﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺸﻐﻮﻟﯽ،
ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﭙﻮﺷﯽ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﯼ ﺗﺎ ﺣﺎﺿﺮ
ﺷﻮﯼ،
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﻭ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﯽ ":ﺳﻼﻡ"،
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩﯼ.
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯼ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﯾﮏ ﺭﺑﻊ
ﺳﺎﻋﺖ، ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ ﺟﺰ ﺁﻧﮑﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ.
ﺑﻌﺪ ﺩﯾﺪﻣﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪﯼ،
ﺧﯿﺎﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﯽ،
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺗﻠﻔﻦ ﺩﻭﯾﺪﯼ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ
ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﺎﯾﻌﺎﺕ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯼ.
ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﺑﻮﺩﻡ،
ﺑﺎ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﺻﻼً ﻭﻗﺖ
ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ.
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻧﻬﺎﺭ ﻫﯽ ﺩﻭﺭﻭ ﺑﺮﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ
ﮐﻨﯽ؛
ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻮﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﯼ،
ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺧﻢ ﻧﮑﺮﺩﯼ!!!
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ
ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﯼ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻨﺪ ﮐﺎﺭ،
ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﯼ،
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﺩﺭ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﻣﺪﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﻥ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺍﺯﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ.
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﺮﺍ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ،
ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺻﺤﺒﺘﯽ ﻧﮑﺮﺩﯼ!!!
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ،
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ،
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺕ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮ ﮔﻔﺘﯽ،
ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﻓﻮﺭﺍً ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﯽ.
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﻧﮕﻔﺘﯽ؛
ﺍﻣﺎ ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﺁﺧﺮ ﻣﮕﺮ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ؟!
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﯽ،
ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪﺀ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﯾﮑﻨﻮﺍﺧﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ
ﺑﻮﺩ،
ﺭﺍ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩﻡ.
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺸﺘﺎﻗﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ:
ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﻭ ﻣﻔﯿﺪﺗﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ
ﮐﻨﯽ ...
ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﻡ.
ﻣﻦ ﺻﺒﻮﺭﻡ،
ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ.
ﺣﺘﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩ ﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﯽ.
ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ،
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﯾﮏ ﺳﺮ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ،
ﯾﮏ ﺩﻋﺎ،
ﯾﮏ ﻓﮑﺮ،
ﯾﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﻦ ﺁﯾﺪ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺍﯼ ﯾﮑﻄﺮﻓﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ.
ﺧﻮﺏ،
ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ،
ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺁﻧﮑﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻫﯽ!
ﺁﯾﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﻢ
ﺑﻔﺮﺳﺘﯽ؟
ﺍﮔﺮ ﻧﻪ،
ﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﻦ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﻭ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﯿﺎﺑﻢ.
ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﺸﯿﺪ ..



تشنگی بهانه بود


آب رابا لیوان دهنی تو میخواستم.....

تنهاتر از خدا


خُــــــــــــــدایا!

بَحث نکنـــــ

مَنــــــ از تو تنهاترمـــــــ....


عادت... 

چه طعـــــــــمــ  تلخـــی دارد... 

وقتــــــی آن را با عـــشق اشتباه بـــگیری... 


حـرف دلـت را امـروز بـزن

اگـر امـروز گفتـی

اسمـش "حـرف دل" اسـت

اگـر نگفتـی

فـردا می شـود " درد دلـت" !!!!.

گریه نمیکنم... یه چیزی رفته تو چشام...


به گمونم یه خاطرست...!

حرف هاي دلم را انبار ميكنم،

.اين روزها هرچه را انبار كني گران تر ميشود

عــــادت نـــدارم درد دلـــــم را ، به هـمه کــــس بگویـــم..! ! ! پس خاکـــــش میکنم زیــر

 چهـــــره ی خنــــدانم.. ، 

...تاهمـــــه فکـــــر کننــــد . . . نه دردی دارم و نه قلبــــــــــــــی

با کسی که دوستش دارید...


 فیلم نبینید ، آهنگ گوش نکنید ، کتاب نخوانید ،

 

 !...و کلاًخاطره نسازید

 

!...وقت نبودنش می فهمید  که چه میگویم




کافه چی....؟!


قهوه ام را شیرین کن....


آنروزها که تلخ میخوردم...


روزگارم شیرین بود.....!

دلشکسته اي لب بام سيگار مي کشيد . . .
خسته بود . . .
آنقدر خسته که
يادش رفت بعد از آخرين پُک
سيگار را به پايين پرت کند . . .
نه خودش را...**


Click to view full size image


مَـטּ هـر روز و هـر لحظـﮧ نگرانت مے شوم

ڪـﮧ چـﮧ مے ڪُنے ؟

ڪُجایے ؟

در چـﮧ حالے ؟

پـنـجـره اُتـاقـم را بـاز مے ڪُنم و فـریـاد مے زنـم

تنهـاییـت بـراے مَـטּ

غُصـه هـایـت بـراے مَـטּ

هـمـﮧ بُـغـض ها و اشڪهایـت بـراے مَـטּ

تــو فـقـط بـخـنـد

آنقـدر بـلـند تـا مَـטּ هـم بشـنوم صـداے خـنـده هـایـت را

صـداے هـمـیشـﮧ خـوب بـودنـت را ...


دوستت دارم هایت را باور میکنم!!!!

درست مثل امضای آخر نامه هایت که میگویی:خون است...

اما طعم آب انار میدهد...!!!

چشـــــــــم گذاشتــــم رفتــــــــی،،،


اما تا همیشـــــــــه شمردن



شرط بازی نبــــــــــود....!!!♥♥♥


خدایـــآااااااااا !

من اینجا دلــ ـمـ سخت معـــجزهــ میخواهــ ــد...!






پس کجایی؟؟؟ بیا که دلم فقط تو رو میخواد عشق من ...

مـטּ گـــــــ ـمآטּ مے ڪــــردم

رفتنـــــ ـت ممـــــ ـڪـטּ نیسـت ..

رفـــــــ ـتنت ممـــڪـטּ شد

بـــآورش ممـڪـــــــטּ نیســــــت ...



سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد ، ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.

لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید . بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید.

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم .

من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن.

اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه.

رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست.

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت.

اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو

لنا که صورتش از اشک خیس بود .نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود .

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی .

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان .

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان!!!!

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت، ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد............

آره لنای قصه ی ما رفته بود  پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن........... .

دلـــمـ گـــرفتهـ

یه وقــــتایی که دلت گــــرفته،

بغض داری، آروم نـیستی، دلت بـــراش تـنگ شده


حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری


به یــاد لحظه ای بیفت کـه اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــو رو


دیــــــد، امـــــــا

چـشمـاشـو بست و رفــت. . .



تو خواستی.... 


ای تمام باور عاشقانه ام  


تمنای چشمان سیاهم را به چه فروختی؟؟؟


 به محبتی دروغین؟؟؟


به اندکی عشق؟؟؟  


  یا به تمنای نگاه دیگری؟؟؟  


کدام یک؟؟؟ چه کسی نام مرا از لحظه هایت جدا کرد؟؟؟

  

چشمان اتشین چه کسی تو را فریفت؟؟؟   


چه کسی مسبب این جدایی بود؟؟؟  


تمام این سوالات بی پاسخ خواهند بود مثل همیشه....

باید به بعضی پســــرها گفت :

آهـــــــای پســـر حواســـت باشـــه . .


این دختر که بهت دل داده، خیلی ها در آرزوی پا دادنش هستند . .


لیـــــاقـــت داشتـــه بـــــاش !!!!


طـعـم ایـن روزـهـاےِِ زندگــے امــ

هـمـانـنـد قــهـــوه تـلــخـے شـده استـــ
ڪـﮧ هیـچـڪــس
حــاضــر بـه خــوردنــش نـیـستـــ
امــّا مـنــ تـمـام آن فــنـجــانــ را سـر مي كشـمــ !
شـایـد عڪـس چــشـمـانـت تـه فــنـجــان بـاشــــد...

صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .


دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !


همیشه بهش میگفتم مواظب خودت باش

خدایــــا مواظبش باش

مواظبشـ باشـ .......

دلم می خواست یکی رو داشتم ،

بعضی وقتا که مردم خستم می کردن ،

میومد کنارمو دستاش رو می گذاشت دو طرف ِ صورتم

زُل می زد تو چشام ، می گفت

“ببین ! تو من رو داری!!“

قشنگ ترین کنسرت دنیا صدای نفس نفس زدن تو در آغوشم بود...

فکر می کردم در قلب تو محکومم به حبس ابد به یکباره جا خوردم...وقتی زندان بان بر سرم فریاد زد ...هی تو آزادی و...صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...

 باورم نمیشه اون ساده تر از آب مرا آتش زد

نرنجم که با دیگری خو کنی...تو بامن چه کردی که با او کنی

  در زندگـﮯ بـرآﮮ هر آدمـﮯ !

     از یـڪ روز،

     از یـڪ جــآ،

     از یـڪ نفـر،

     بـہ بعـد...!

     دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ!

     نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ،نـہ خیـآبـآטּ هآ

     همـہ چیـز مـﮯ شـود:

       دلتنگـﮯ...!