جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ - 14:50 - نگین شیراز -
حدوداً دوازده سال داشتم و کلاس پنجم ابتدایی بودم .. تبریز بودیم و من مدرسه عارف قزوینی میرفتم .. روپوشمون آبی آسمانی بود با یقه سفید .. مادرم هر روز صبح موهامو شونه میکرد و از دو طرف دو تا گیس میبافت و بالا و پایین گیس رو روبان سفید میبست ... و نمیدونم چه اصراری داشت که موهای منو همیشه بلند نگه داره .. مادربزرگم وقتی میخواست از دختری تعریف کنه میگفت: ائوزی بیر قیزدی، باشی بیر قیز .. (خودش یه دختره، موهاش یه دختر دیگه) ... بعبارتی خود دختر یه طرف، موهاش یه طرف ...
بگذریم ...
تابستون بود ... یه روز نهار بهمراه خاله ها و دایی ها و بچه هاشون خونه مادربزرگم اینا بودیم .. مثل همیشه یه جمع شلوغ و صمیمی و دلپذیر .. بعد از نهار همه بزرگترا خوابیدن و ما کوچیکترا هم مثل همیشه توی حیاط مشغول بازی شدیم، البته بی سر و صدا که بزرگترا بیدار نشن ...
خونه مادربزرگم مثل همه خونه های قدیمی، توالتش یه گوشه حیاط بود که از کف حیاط چند تا پله میخورد میرفت پایین ... گلاب به روتون، خاله کوچیکه که از من سه سال بزرگتره (و جالبه که اون موقع هم سه سال از من بزرگتر بود!!) رفت توالت .. منم مشغول بازی بودم .. یهو دیدم به محض اینکه رفت داخل، عین فشنگ پرید بیرون! گفتم ها چی شد؟ گفت بدو برو پیف پاف رو بردار بیار یه سوسک گنده تو توالت هست من میترسم برم .. اینا رو میگفت و در عین حال از فشار درونش! لامبادا میرقصید!!
رفتم تو اتاق، همه بزرگترا هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن ... خیلی آروم و پاورچین رفتم سمت هدف .. مادربزرگم یه کمد کوچولوی فلزی داشت که به دیوار نصب شده بود و توش دارو و چسب زخم و مرکورکورم و این چیزا میذاشتن .. مادربزرگم همیشه پیف پاف رو میذاشت روی اون کمد داروخونه ...
و درست زیر داروخونه، یه صندوق فلزی قدیمی بود که مادربزرگم توش لباس میذاشت .. ما آذری ها بهش میگیم یخدَن .. لباسهای مادربزرگم توی اون صندوق مثل ویترین مغازه ها مرتب و منظم چیده شده بود و همیشه بوی خوبی میداد .. اما چیزی که بیشتر از نظمِ اون صندوق دوست داشتم، بادکنک های رنگارنگی بود که مادربزرگ توی اون صندوق نگه میداشت و گاهی برای تشویق یه دونه به نوه ها میداد ...
بگذریم .. برگردیم به قصه ...
خوب من بچه بودم و قدم کوتاه بود و برای برداشتن پیف پاف، مجبور بودم برم روی اون صندوق فلزی که دستم به بالای داروخونه برسه.. یه جورایی مأموریت غیر ممکن!
اما به خاله کوچیکه و رقص لامبادا که فکر کردم، دل یک دله کردم و زدم به دل مأموریت!
آقا به محض اینکه رفتم روی صندوق، صندوق فلزی نامرد، زیر پاهای کوچولوی من شروع کرد به کولی بازی: تااااق تووووق تااااق توووق تتتتق توتووووق ... نگم براتون که تقریبا هشتاد درصد بزرگترا از خواب بیدار شدن، چه بیدار شدنی!
همونطور که روی صندوق، پیف پاف به دست خشکم زده بود، خیره به همه شون، لالمونی گرفتم و قبل از اینکه بتونم توضیح بدم که چی میخوام و برای کی میخوام و بخدا من بیگناهم و خاله و سوسک و لامبادا و اینا، یکی از همون بزرگترا بلند شد با خشم عجیبی دست کوچیک منو گرفت و یه جوری گاززززز گرفت که از جای دندون هاش خون زد بیرون .. بخدا قسم ... دردی تو دلم پیچید نه فقط بخاطر درد اون زخم .. نه فقط بخاطر اینکه برای کسی دیگه اون کار رو کرده بودم ... فقط بخاطر اینکه بچه بودم، پوست دستم لطیف بود، نازک بود ... طاقت اونهمه درد نداشت ...
بچه بودم .. بچه بودم ... بچه بودم ... حالا گیریم که بیدار شدی، دیگه نمیتونی بخوابه مگه؟
آخ....هنوز جای زخمش یه لکّه کوچولو و کمرنگ روی دستم مونده .. اوایل پر رنگ بود اما زمان گذشت و جای اون زخم مثل خیلی از زخم های زندگی، کمرنگ و کمرنگ تر شد .. الان هر بار نگاهم بهش میفته فقط لبخند تلخی میزنم و یه آه کوتاه میکشم ...
الان با یادآوری این خاطره حسابی بغض کردم ... مرگ بر هر چی پیف پافه، مخصوصا اگه بالای داروخونه باشه ... مرگ بر هر چی صندوق فلزیه هرچقدر هم که توش بادکنک های رنگی باشه ... مرگ بر همه بزرگترایی که ........نه .. نه... رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات ...
لطفاً بد نگید به اون خانم.. نسبت نزدیکی داشت با من...
چه نسل مظلومی بودیم ما ...
خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره ...