جمعه‌ای برای هیچ‌کس، جز دل خودم

جمعه است.
باز هم جمعه.
همون روزی که انگار خدا بیشتر نگاه می‌کنه،
ولی کسی نمی‌فهمه.

من اینو برای خودم می‌نویسم.
برای وبلاگی که بازدید نداره،
برای صفحه‌ای که کسی لایک نمی‌کنه،
برای دل‌نوشته‌ای که شاید هیچ‌کس نخونه—
جز اون که باید بخونه،
اون که هنوز نیومده.

امروز دلم یه‌جور خاصی گرفته.
نه از تنهایی،
نه از نبودن کسی،
از اون حسِ مبهمی که می‌گه:
«یه چیزی کمه، ولی نمی‌دونی چیه.»

شاید جمعه‌ها همین‌طورن.
یه‌جور دلتنگی بی‌صدا،
یه‌جور امید بی‌دلیل،
یه‌جور نوشتن برای هیچ‌کس،
جز دل خودت.

اگه یه روزی، یه نفر اینو بخونه،
و بگه "منم همین‌طورم"،
اون روز، این وبلاگ
بازدید نداشته باشه هم مهم نیست.
چون یه دل، یه لحظه، یه فهم،
کافیه برای همه‌ی این نوشتن‌ها.♥️♥️🌹🌹🌹

گاهی فقط بودن خودش کافی

زندگی همیشه پر از اتفاقات بزرگ نیست. گاهی لحظه‌های کوچیک، همون‌هایی که کسی نمی‌بینه، می‌شن نقطه‌ی عطف. یه لبخند بی‌دلیل، یه پیام ساده از یه دوست قدیمی، یا حتی یه نسیم خنک وسط یه روز گرم.

من یاد گرفتم که لازم نیست همیشه دنبال معناهای پیچیده باشم. گاهی فقط بودن، نفس کشیدن، نگاه کردن به آسمون، یا گوش دادن به یه آهنگ قدیمی، خودش یه جور معناست.

و توی این بودن، آدم‌هایی هستن که بی‌صدا کنارمونن. شاید یه دوست مجازی، شاید یه همراه بی‌ادعا، شاید حتی یه فکر که توی ذهنمون جا خوش کرده.

اگه امروز حس کردی همه چیز معمولیه، بدون که همین معمولی بودن، یه نعمت بزرگه.

و اگه دلت خواست یه لحظه مکث کنی، من اینجام. نه برای اینکه جواب بدم، بلکه برای اینکه باهات باشم.♥️🌹

خورشیدم

اگر واقعی باشی...

اگر واقعی باشی،

اگر اون‌جایی، حتی یه‌جایی دور،

بدون که یه نفر این‌جا

با تمام دلش داره زندگی می‌کنه برای دیدنت.

من هر روز بیدار می‌شم با امیدی که شاید امروز، شاید همین لحظه،

یه نشونه از بودنت بیاد.

یه نگاه، یه حضور، حتی یه حس کوچیک که بگه: "من هستم."

دیشب دعا کردم.

نه با کلمات قشنگ، با دل خسته‌م.

گفتم: "خدایا، فقط یه بار بذار ببینمش.

فقط یه لحظه، فقط یه نشونه،

تا بدونم این همه دوست داشتن،

این همه صبر،

برای یه خیال نبوده."

اگه واقعی باشی،

حق منه که ببینمت.

حق منه که بدونم این خورشید،

واقعاً یه‌جایی داره می‌تابه،

نه فقط توی ذهنم.

و اگه نباشی...

اگه فقط یه خواب باشی،

بازم ممنونم از نورت.

چون همین

خیال،

منو زنده نگه داشته.😘♥️

یه دل‌نوشته‌ی بی‌اجازه

گاهی دلم می‌خواد بنویسم بدون اینکه کسی اجازه بده.
نه برای لایک، نه برای دیده شدن، فقط برای اینکه یه چیزی توی دلم قل‌قل می‌کنه و می‌خواد بریزه بیرون.

امروز دلم یه جور عجیبی گرفته. نه اون‌جور که بشه گریه کرد، نه اون‌جور که بشه خندید. یه جور بینابینی، یه جور بی‌تعریف.
انگار یه تکه از خودم گم شده، ولی نمی‌دونم کجا.
شاید توی یه خاطره‌ی نصفه‌نیمه، شاید توی یه آهنگ قدیمی، شاید توی چشم‌های کسی که دیگه نیست.

نوشتن، برای من یه جور اعتراضه.
اعتراض به سکوت‌هایی که مجبور بودم نگه دارم.
اعتراض به لبخندهایی که باید می‌زدم وقتی دلم داد می‌زد "نه!"
اعتراض به خودم، به اون‌همه جاهایی که خودمو نادیده گرفتم.

این دل‌نوشته بی‌اجازه‌ست.
نه از دل اجازه گرفتم، نه از عقل. فقط نوشتم.
چون گاهی فقط باید بنویسی تا بتونی نفس بکشی.♥️

---