S
راستش يك جورهايي تمام تنم به لرزش افتاده... مدت ها بود ديدن و ورق زدن كتابي اين طور ذوق زده ام نكرده بود. اين بار اما از هيجان دارم جان مي دهم! خوشي تا چه حد؟ تا كجا؟
چندي پيش وبلاگ يك پزشك (كه محبوب ترين وبلاگ ايراني است برايم) درباره كتابي نوشت به نام "S" و ويدئويي ديدني از آن تهيه كرد و من از همه جا بي خبر هم مطلب را خواندم و ويدئو را ديدم و... اين آغاز همه چيز بود. كتاب را به خاله اي كه دست بر قضا در حال بازگشت از آمريكا بود سفارش كردم و او هم واسطه شد و دستم را گذاشت توي دست اين معشوق!
كتاب با ايده اوليه جي. جي. آبرامز مشهور (كارهايش از جمله لاست، الياس، آندركاور، استار ترك، سوپر 8 و البته سريال محبوبم فرينج در سينما و تلويزيون را حتماً در مقام طراح، نويسنده يا كارگردان ديده ايد) و نويسندگي داگ دورست نوشته شده است. كتابي است داخل كتابي ديگر. "كشتي تزئوس" نام كتابي است از نويسنده اي خيالي به نام "وي. ام. استراكا". اين كتاب را مردي روزي از كتابخانه اي دانشگاهي به امانت مي گيرد و هر از گاهي حاشيه اي بر جملاتش مي زند. بعد كتاب به نحوي به دست زني مي افتد و او هم بر حواشي مرد باز حاشيه مي زند و بدين ترتيب نوعي مكاتبه حاشيه اي (!) بين شان شكل مي گيرد.
اين كتاب با هر كتاب ديگري كه تاكنون بشري نوشته است، فرقي اساسي دارد. سرشار است از حاشيه و يادداشت و حتي كاغذها، بريده روزنامه، نقشه اي كشيده شده روي يك دستمال سفره و... . صحافي اش خارق العاده است. كاغذش به كاغذ كتاب هايي مي ماند كه سي چهل سال است توي كتابخانه خاك خورده اند. حتي جلدش هم انگار فرسوده است. جالب است كه مهر كتابخانه و برچسب رده بندي كتابخانه اي را هم بر خود دارد. داستان و اتفاقاتش هم كه بي نظير است. خلاصه معجوني است براي به جنون كشاندن خوره هاي كتاب.
كتاب حالا توي كتابخانه من خوشبخت است! تك تك سلول هايم بي صبرانه انتظار مي كشند تا جرأت كنم و دست به ترجمه اش بزنم. اين وسط فقط ترسم از آن است كه ناشر هميشگي ام نتواند چنين چاپ و صحافي معركه اي براي نسخه فارسي ارائه دهد.
به هر حال هر روز دلم مي تپد براي ديدن ترجمه اين كتاب!
تاريخچه فراماسونري
امروز در خبرگزاري ايبنا خبري خواندم كه باورش خيلي سخت است. در كمال تعجب و ناباوري كتابي كه 4 سال پيش ترجمه كرده بودم و هيچ وقت اميدي به چاپش نداشتم، بدون اينكه خودم بدانم چاپ شده و از آن عجيب تر دومين كتاب پرفروش شهر كتاب هم شده است و حتي انگار پيدا كردنش كمي سخت هم شده است. خدا را شكر. سال خوبي است انگار...
http://www.ibna.ir/vdccoeqs42bqoi8.ala2.html

جام بهار
سالِ نو كه تبريك گفتن ندارد. سال نو مي شود يعني اينكه سال قبلي بارش را مي بندد و مي رود. يعني سالي نو كه پيش تر نبوده مي آيد. خب كه چه؟ بيايد. مگر قرار است چيزي عوض شود؟ سال سال است ديگر. اينها تقسيم بندي ماست از زمان. روزهاي سال نو با سال قبل چه فرقي دارد؟
اين وسط اما يك چيز هست كه بايد با برازنده ترين كلمات تبريكش گفت. چيزي كه دلم غنج مي زند وقتي فكرش به سرم مي آيد. چيزي كه عاشقش هستم و تك تك سلول هاي بدنم انتظارش را مي كشند... و آن بهار است. بهار را بايد تبريك گفت. از ماه ها قبل يعني همان موقع كه اولين برگ هاي پائيزي فرو مي افتند بايد تبريكش گفت و مهم تر از همه بشارت آمدنش را داد. بايد تبريكش گفت. آمدنش را تبريك گفت. اصلاً بايد روز روزش را تبريك گفت و خدا را شكر كرد براي وصال به اين زيباروي مه سيما. پس خدا را شكر.
به قول شاعر بزرگوار:
بهشت...
بهشت من تماشاي حسين است
اين روزها...
ديگر نه ديدن سريال هاي چندين فصله، نه عوض كردن چند صد كانال سرشار از تبليغات، نه لميدن و انتظار براي خنك شدن چاي معطري جان نواز، نه شنيدن يكي از آن كلاسيك هاي بي نظير شوپن (يا چه مي دانم يكي از آن تصنيف هاي گوش نواز شجريان)، نه دوش آب گرم در اين هواي سرد، نه خيال پردازي براي شب بعد از دفاع از اين پايان نامه لعنتي و خواب آسوده بعدش، نه آب دادن به عزيز دلت (همان گياه دوست داشتني ات)، نه بيدار شدن از خواب صبح زود وقتي گنجشك ها پشت پنجره مي خوانند و نه حتي خواندن كتابي معركه... هيچ چيز ديگر حالت را جا نمي آورد... فقط شايد اگر گوشي تلفن را برداري و شماره بگيري و چند دقيقه با مادرت حرف بزني... چيز خاصي هم نگويي... از همين حرف هاي هميشگي... حالت چه طور است؟... چيزي لازم نداري؟... جاي پدر خالي نيست؟... عصر كجا مي روي؟ بيايم دنبالت و برسانمت؟... و بعد خداحافظي كني و گوشي را قطع كني... آن وقت شايد حسي لطيف جانت را درنوردد... همين كافي نيست؟
بهار
بعضي حرف ها عجيب مي سوزانند دلت را. بعضي حرف ها را نبايد اين قدر راحت و بي هوا بگويي به كسي. چيزي مي گويي كه بخشي از وجود كسي را مي سوزاند كه شايد ديگر هيچ گاه مثل سابقش نشود، شايد هيچ مرهمي نباشد برايش. كاش... كاش كسي ديگر مي گفت اين حرف را... كاش...
اين هم تمام شد... بخشي بود از زندگي ام كه تمام شد... به حوالي سي سالگي كه مي رسي، اين تمام شدن ها ديگر برايت عادي تر از پيش جلوه مي كند و حالا براي من هم انگار همين طور است. شايد چيز مهمي نبود و اما به هر حال تمام شد. دكستر هم تمام شد...
بايد عادت كرد به تمام شدن. تغيير. زندگي همين است، درگير خودش مي كندت و بعد يك دفعه بي هوا و بي خبر تمام مي شود، بي آنكه بداني چه شد و چرا شد. بايد عادت كرد... بايد عادت كرد...
پاييز برگ ريز...
نمي دانم روز را مقصر بدانم يا كه شب را. روز كه كوتاه شده يا شب كه بلند شده و انگار بي پايان. كم كاري از روز است كه به شب رو داده تا اين طور بي مهابا بتازد و ساعت هايم را مال خود كند يا كه شبِ بي پرواي سنگدل باز خودي نشان داده. خورشيد را خودخواه بدانم كه بعد از شش ماه تابيدن حالا خيال خواب به سرش زده يا ماه كه مثل رقيبي در كمين نشسته، خميازه هاي خورشيد را ديده و جايش را گرفته تا دلي بربايد. كدام مقصرند؟
پاييز آمده. نيم ساعت بيشتر است كه آمده. هيچ وقت نتوانسته ام دوستش بدارم. عجيب موجود پركلك و فريبكاري است، عجيب. رنگ و لعابي دارد چشم نواز و دل ربا. به زني اثيري مي ماند كه رويي پري آسا دارد و بيننده اش را فريفته خود مي كند و اما چه خون ريزي است اين عجوزه. مرگ برگ را صورتي زيبا داده. سرخ و نارنجي و زرد چه تركيبي مي شود! چه هنرمندانه فريبت مي دهد با اين رنگ ها؛ تا مرگ پسِ آن را نبيني.
چه بي رحمند آنها كه مجيز اين عجوزه را مي گويند. از زيبايي و بر و رويش تعريف مي كنند و انگار مرگ برگ و صداي ناله هاي جان خراشش را نمي شنوند. تازه از صداي ناله برگ كه به خش خش مي ماند كيف هم مي كنند. پاييز را فصل رنگ و موسيقي مي خوانند؛ رنگش از خون برگ و موسيقي اش از ناله او. درك نمي كنم اين آدم ها را...
