قِصّه/احمد شاملو

 

قِصّه

یه پادشا بود سه تا پسر داشت:

قیصر ومیصر و قصه رو بگیر از سر.

 دوتاشون کوربودن، یکیشون چش نداشت.

سه تا اسب ورداشتن برن شیکار:

دوتاش مرده بود، یکیش جون نداشت.

واسه بریدن سر بی گوشته، سه تا چاقو دس گرفتن:

دوتاش شیکسه بود، یکیش تیغه نداشت.

واسه کندن پوستش سه تا درخت پیداکردن:

دوتاش ھنو در نیومده بود، یکیش تنه نداشت.

سه تا دیگ گیر آوردن که بپزن بخورنش:

دوتاش سولاخ بود، یکیش ته نداشت.

پختن، خوردن، تشنه شون شد:

سه تاچشمه پیدا کردن:

دوتاش خشک بود،یکیش آب نداشت.....

احمد شاملو

Ahmad Shaamlu

(1925-2000)

دنيای سايه ها / فروغ فرخزاد

دنيای سايه ها

شب به روی جاده نمناك

سايه های ما ز ما گوئی گريزانند

دور از ما در نشيب راه

در غبار شوم مهتابی كه می لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه های تاك

سوی يگديگر بنرمی پيش می رانند

 

 

شب به روی جاده نمناك

در سكوت خاك عطرآگين

ناشكيبا گه به يكديگر مي آويزند

سايه های ما ...

 

 

همچو گل هائی كه مستند از شراب شبنم دوشين

گوئی آنها در گريز تلخشان از ما

نغمه هائی را كه ما هرگز نمی خوانيم

نغمه هائی را كه ما با خشم

در سكوت سينه می رانيم

زير لب با شوق می خوانند

 

 

ليك دور از سايه ها

بی خبر از قصه دلبستگی هاشان

از جدائی ها و از پيوستگی هاشان

جسم های خسته ما در ركود خويش

زندگی را شكل می بخشند

 

 

شب به روی جاده نمناك

ای بسا پرسيده ام از خود

«زندگی آيا درون سايه ها مان رنگ می گيرد؟»

«يا كه ما خود سايه های سايه های خويشتن هستيم؟»

 

 

از هزاران روح سرگردان،

گرد من لغزيده در امواج تاريكي،

سايه من كو؟

«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»

سايه من كو؟

سايه من كو؟

 

 

من نمی خواهم

سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پای رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوی خويش

روبرو گردد

با لبان بسته درها؟

او چرا بايد بسايد تن

بر در و ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدی

پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟!

آه ... ای خورشيد

سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

 

از تو می پرسم:

تيرگی درد است يا شادی؟

جسم زندانست يا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چيست؟

شب،

سايه روح سياه كيست؟

 

 او چه می گويد؟

او چه می گويد؟

خسته و سرگشته و حيران

می دوم در راه پرسش های بی پايان

گزيده هايي از شعر شيخ اجل سعدي

سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم 

دگري نمي شناسم تو ببر كه آشنايي

...

خبرت خراب تر كرد جراحت جدايي 

  چو خيال آب روشن كه به تشگان نمايي

تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي 

  به از اين چه ارمغاني كه تو خويشتن بيايي

...

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن  

  نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي

گزيده هايي از شعر شيخ اجل سعدي

به رسم ادب

سلام می کنم به همه ی دوستان

از اینکه مدتی نبودم عذر می خوام . هر چند اینبار هم اتفاقی گذرم افتاد.

نمی دونم چرا تنبلی می کنم یا شاید هم نمی رسم بنویسم. بعلاوه چی بنویسم . نوشتنیا نوشته شده گفتنیا گفته شده به قول محسن نامجو : " هرکاری بخواهیم بکنیم قبلا کردن"

امید وارم بتونم دوباره بنویسم

شرمندم کردین

تقدیم به تو  به رسم ادب، آره خود تو ! آره راستی ولنتاین مبارک!!!!!!!!!!!

 

              کی بر بالیده بودی ؟

                       ای هلالک ناخنهایت ده بار بلور حیات !

                                                                                                         احمد شاملو

   حق نگهدار"""

پیرامون  یک پندار

... ومن به سخاوت زخم ابری می اندیشم  که نور را رخصت عبور می دهد.

  بخشی از شعر /آقای تورج سعیدی

 

زندگی نامه ی احمد شاملو،

د

درود بیکران!

تنها> تنها به خاطر احمد شاملو !

احمد شاملو، در ۲۱ آذر ماه سال ۱۳۰۴ هجري شمسي در تهران متولد شد. دوره کودکي را به خاطر شغل پدرش که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي ماموريت مي رفت، در شهرهايي چون رشت، سميرم، اصفهان، آباده و شيراز گذراند.
آموزشهاي دبستاني را در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد، و بخشي از دوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران گذراند. در سال ۱۳۳۱ به همراه پدرش، که براي سروسامان دادن تشکيلات از هم پاشيده ژاندارمري به گرگان و ترکمن صحرا انتقال يافته بود، به آنجا مي رود و همزمان با تحصيل در فعاليتهاي سياسي مناطق شمال شرکت مي کند.
وي به خاطر طرفداري از آلمانها و ضديت با متفقين، در تهران دستگير مي شود و به زندان شوروي ها در رشت منتقل ميشود. پس از آزادي از زندان به همراه خانواده به رضائيه مي رود و کلاس چهارم دبيرستان را در آنجا سپري مي کند و پس از بازگشت به تهران، براي هميشه تحصيلات مدرسه اي را رها مي کند.
ازدواج نخست اول در سال ۱۳۲۶ صورت گرفت که ثمره آن چهار فرزند به نامهاي سياوش، سيروس، سامان و ساقي است. در همين سال مجموعه اشعار «آهنگ هاي فراموش شده» از وي منتشر مي شود. در سال ۱۳۳۰ شعر بلند ۲۲ و مجموعه اشعار «قطعنامه» و در سال ۱۳۳۲ «آهن و احساس» را منتشر مي کند.
در سال ۱۳۳۳ به جرم سياسي مدت چهارده ماه در زندان موقت شهربانی و زندان قصر محبوس مي گردد.
ازدواج دوباره او در سال ۱۳۳۶ چهار سال بيشتر دوام نمي آورد و کار به جدايي مي کشد، تا اينکه در سال ۱۳۴۱ با آيدا آشنا مي شود و اين آشنايي در سال ۱۳۴۳ به ازدواج با او مي انجامد.
بين سالهاي ۱۳۳۶ تا ۱۳۷۶ دفترهاي متعددي از اشعار شاملو منتشر ميشود: «هواي تازه /۱۳۳۶»، «باغ آينه/ ۱۳۳۹»، «آيدا در آينه» و «لحظه ها و هميشه/ ۱۳۴۳»، «آيدا: درخت و خنجر و خاطره/ ۱۳۴۴»، «ققنوس در باران/ ۱۳۴۵»، «مرثيه هاي خاک/ ۱۳۴۸»، «شکفتن در مه/ ۱۳۴۹»، «ابراهيم در آتش/ ۱۳۵۲»، «از هوا و آينه ها/ ۱۳۵۳»، «دشنه در ديس/ ۱۳۵۶»، «ترانه هاي کوچک غربت/ ۱۳۵۹»، «مدايح بي صله/ ۱۳۷۱» و «در آستانه/ ۱۳۷۶».
شاملو علاوه بر شاعري، در ترجمه نيز تواناست. ترجمه هاي بسياري- از شعر و داستان و رمان- از وي به يادگار مانده است. مجموعه مفصل کتاب کوچه، که چند دهه از عمر شاعر صرف گردآوري و تدوين آن شده و تاکنون هفت مجلد آن به چاپ رسيده، از آثار باارزش اين شاعر ارجمند است. از جمله فعاليتهاي ديگر شاملو سرپرستي و اداره کردن مجلات متعددي است که از آن جمله است: کتاب هفته، خوشه، کتاب جمعه و ....
احمد شاملو سرانجام در دوم مردادماه سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست و طي مراسم باشکوهي در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
شاملو در نخستين دفتر شعرش «آهنگ هاي فراموش شده» تحت تاثير شاعران نوپرداز و تغزل سراي معاصر است. شکل اشعار اين مجموعه چهارپاره است و محتواي آن، بيان احساسات سطحي و کم عمق و معمولي. وي پس از اين مجموعه از طرفي به نيما و شعر او توجه مي کند و از طرف ديگر به نوعي تفکر خاص اجتماعي و سياسي گرايش مي يابد و از لحاظ شعري به سوي استقلال مي رود. «آهن و احساس» نمودار گرايش وي به نيما و «قطعنامه» و «۲۳» نشان دهنده استقلال شاعري اوست. در مجموعه «هواي تازه» شاعر نشان مي دهد که شعر واقعي از نظر او نه در گرو قالب خاص و معيني است نه متکي به وزن يابي وزني. از همين روست که در هواي تازه بيش از هر چيزي تنوع شکل به چشم مي خورد و شاعر شعر خود را در هر قالبي ارائه مي دهد. هم در قالب مثنوي و چهارپاره و هم در قالب هاي آزاد نيمايي و غيرنيمايي. موفق ترين نمونه هاي شعر شاملو، که کارهاي او را در معيار شعرهاي پيشرو عصر ما داراي ارزش و اعتبار کرده است، غالبا آنهايي است که در قالب منثور سروده شده است. کارهاي بعد از ۱۳۴۰ شاملو.
شاملو در اين حرکت از آغاز تجربه شعر منثور تا امروز همچنان در حرکت به سوي کمال بوده است و کارهاي اخيرش نشان مي دهد که روز به روز بر اسرار کلمه، در زندگي شاملو، دست کم سي سال تجربه شعري را به دنبال دارد. پشتکار شاملو و استعداد برجسته وي سبب شد که او تنها شاعري باشد که شعر منثور را در حدي بسرايد که به هنگام خواندن بعضي از شعرهاي او انسان هيچ گونه کمبودي احساس نکند و با اطمينان خاطر آن را در برابر موفق ترين نمونه هاي شعر موزون در ادبيات معاصر ايران قرار دهد.

زبان شعر شاملو هم چون درختي است که ريشه آن در زبان نظم و نثر فارسي دري تا حدود قرن هشتم استوار است، و شاخ و برگ آن در فضاي زبان امروز افشان گرديده است. به همين جهت اين زبان، شکوه و استواري زبان ديروز و طراوت و تازگي زبان امروز را در خود جمع دارد. بي گمان راز زيبايي و موفقيعت شعرهاي سپيد شاملو تا حدي زيادي مرهون همين زبان است که نه تنها خلاف عادت نمايي آن، چهره اي شاعرانه به آن مي بخشد، بلکه تشديد صفت آهنگيني آن هم، جاي وزن عروضي و نيمايي را در شعرها پر مي کند.

مرثيه:
به جستجوي تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره اي
که آسمان ابرآلوده را

قابي کهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي که بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ....

 

 برگفته از کتاب زندگينامه شاعران بزرگ ايران (سيدعلي رضوي بهابادي)

کوتاه ترین شعر دنیا که خوانده ام از احمد شاملو بوده

سلاخی می گریست !   05-19-08-garden-birds0006_100x100_c                                

                  به قناری کوچکی دل باخته بود  !

                                                                  >>احمد شاملو<<

                                                                         

شب نشسته رو سرم

شب نشسته رو سرم داره برام قصه ميگه

قصه ي تكراري تنهايي و غصه مي گه

مي چكه ستاره هاش رو صورت خسته ي من

مي پاشه نگاه ماهش رو چش بسته ي من

سرمو يه لحظه رو دامن مشكيش مي ذاره

همه ي خاطره هامو جلو چشمام مي آره

داره مي گه.....                 

     زنده ياد  حسين پناهي

                                                               

ميز ي براي كار                                                       

كاري براي تخت                                                 

تخي براي خواب                                            

خوابي براي جان                                       

جاني براي مرگ                                     

مرگي براي ياد                                             

يادي براي سنگ                                                   

همين بود زندگي؟                                 زنده ياد  حسين پناهي 

پاسخ

 از دوستاني كه از من توضيحاتي در باره ي بعضي از مطالب وبلاگ خواسته

بودند خواهش مي كنم يك آدرس (وب يا ايميل ) از خود به جا بگذارند تا بنده

بصورت خصوصي به عرضشان برسانم .  بخصوص آقاي سر دهلقي  با مزه

با سپاس از اظهار نظرتان

 

خاموشی

آدمی به اندازه ی«شعور نداشته»اش حرف می زند

و به اندازه ی«خردمندی»اش  خاموش می ماند.

ما به تماشای...

ما به تماشای تو باز آمدیم                   جانب دریای تو باز آمدیم

سیل غمت خانه ی دل را ببرد        زود به صحرای تو باز آمدیم

                      

فراموش نخواهم کرد

آدمهایی که بخشی از یادها و گوشه ای از دلم از آن آنهاست را

 هیچگاه فراموش نخواهم کرد . چرا که هنوز یاد دارم

که دلی دارم و هنوز می تپد ، و از تپش آن یادهایم هنوز

 می رقصند ، و سینه ام را پراز خون می کنند 

 خونی که از رگهایم عبور می دهد زندگی را.

سعی میکنم.

سعی می کنم کمتر بخندم !

 نکنه ۱۲۰ ساله بشم و هیچ خنده ای برام نمونده باشه !

بهتر نیست بیشتر گریه کنم؟!

نکنه .............. و گریه هام رودستم باد کنه!

 

 

آره همین

   ناراحت نباش ارزششو نداره!  خوشحال هم نباش باز ارزششو نداره ! 

تنها کاری که باید بکنی اینه که با یک لبخند زیبا خوب بیندیشی اما غصه نخوری .

آره همین.

در باره ی آل پاچینو



الفردو پاچينو در سال 1939 در يك خانواده ايتاليايي تبار در نيويورك ديده به جهان گشود .
او نيز از چمله بازيگراني است كه براي خروج از پشت ديوار بلند گمنامي و قرار گرفتن در
جايگاه

 شايسته خود به يك اتفاق خجسته نياز داشت .او كه تا 32 سالگي در پيچ و خم تئاترهاي برادوي و

 آموزشهاي اكتورز استوديو به پروزش انرژي نهفته در صحنه خود را با نقشهايي نه چندان موفق

 به آستانه سينما رسانده بود در سال 1972 اين امكان را يافت كه با درخشش در 2 فيلم " ناتالي و من "

و " وحشت در نيدل پارك " استعداد كم نظير خود را بروز دهد.از اين پس پاچينو گام در راهي نهاد

 كه تا به امروز او را به عنوان يكي از بزرگترين بازيگران سينماي جهان و يكي از اساتيد مسلم

 بازيگري رهنمون كرده است .بدون شك ايفاي نقش " مايكل كورلئونه " در فيلم بي نطير ( پدرخوانده 1)

 گامي موثر به سوي قله هاي ترقي بود .پس از موفقيت پدر خوانده , پاچشنو نوار موفقيتهاي خود را با

دو فيلم سرپيكو و مترسك ادامه داد.سرپيكو بار ديگر او را مانند پدر خوانده نامزد جايزه اسكار كرد .
نقش افريني دوباره او به نقش مايكل كورليونه و اين بار در فيلم پدرخوانده 2 و اين بار نيز در مقابل

 يكي ديگر از نوابغ بازيگري چهان يعني دونيرو بار ديگر او را نامزد جايزه اسكاري كرد كه به نظر

 مي رسيد زمان زيادي را بايد براي به دست آوردن آن تلاش كند .
پاچينو دهه 70 را با سه فيلم ديگر به پايان برد كه براي دو فيلم " بعد از ظهر سگي " و : عدالت براي همه "

 بار ديگر نامزد جايزه اسكار شد .دهه 80 دهه سقوط پاچينو بود , شايد تنها بتوان به فيلم بي نظير برايان دي

 پالما " صورت زخمي " در اين دهه اشاره كرد . گرفتار شدن پاچينو در دام الكل و كوكايين پاچينو را به سمت

نابودي مي كشيد پاچينو با ترك اعتياد خود دوباره به عالم سينما بازگشت و بار ديگر شخصيت مايكل كورلئونه

 را اين بار در شكل و شمايلي جديد و در آخرين قسمت از 3 گانه پدرخوانده " پدرخوانده 3 " تجسم بخشيد..
پس از ترك اعتياد پاچينو دوباره با قدرت به نقش آفريني هاي خود ادامه داد و انقدر در كار خود استمرار بخشيد

تا اينكه در سال 1982 آكادمي اسكار او را براي ايفاي نقش سرهنگي كور شده در فيلن " بوي خوش زن "

 شايسته دريافت جايزه اسكار اعلام كرد .بازگشت باشكوه پاچينو به عالم سينما همچنان ادامه دارد و او همچنان

 با نقش آفريني هاي بي نظير خود بر پرده سينماها مي درخشد .



فيلمنگاري :

ناتلالي و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگي 1975
بابي ديرفيلد 1977
عدالت براي همه 1977
دريانوردي 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمي 1983
انقلاب 1985
بازجويي 1986
درياي عشق 1988
ديك تريسي 1989
فرانكي و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گري گلا راس 1992
بوي خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداري 1996
درجستجوي ريچارد 1996
دني براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودي / نفوذي 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چيني 2000
بي خوابي 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلي 2003                                     منبع:         http://www.iranclassic.com 

مارلون براندو

مارلون براندو در جوانی در فیلم  وحشی

مارلون براندو در فیلم پدرخوانده

هدف شعر / احمد شاملو

هدف شعر 

هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خودش حق می‌دهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند اهل سیاست به قداست زندگی نمی‌اندیشد بلکه زندگان را تنها به مصادر و وسایلی ارزیابی می‌کند که عندالقتضا باید بی‌درنگ قربانی پیروزی او شود و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز، شرط هیچ چیز نیست و در دنیای بی‌قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمی توان داشت . 

               http://www.shamlou.org                    احمد شاملو

الیوت

به بهانه ی دوست خوب ناشناسم الیوت

 

سنگ انداختن در منجلاب حماقت تنها بوی گند عقب افتادگی را به مشام می رساند!

بهتر است از دور به آن نگریست و شاهد تعفن آن بود

شاید این منجلاب (( کودی )) شود

 برای روییدن دوباره ی جوانه های سبز امید !

به امید آن روزگار

 

یه شاهکار  از مهدی اخوان ثالث بزرگ

منظومه ی شکار- اثر استاد مهدی اخوان ثالث

به درخواست دوست خوبم آقای حبیبی شمس برای همه ی دوستداران شعر اخوان

 شاهکاره اگه وقت نداری بخونیش کپی اش کن بعدآ بخونش

                                اینجا کلیک کن !

 

زمین در آستانه شاملو

 

قناری گفت :

   - «کُره ی ما»

     کُره ی قفس ها با میله های زرّین و چینه دان چینی.

 

***

ماهیِ سرخِ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبـیر کرد

که هر بهار

متبلور می شود

 

***

کرکس گفت:

    - سیّاره ی بی هم تایی که در آن

      مرگ

      مائده می آفریند.

 

***

کوسه گفت :

-        «زمین»

سفره ی برکت خیزِ اقیانوس ها .

                                     

                                       ***

 

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین اش از اشک تَر بود.

                                                    احمد شاملو – کتاب در آستانه

 

کسی بوق نمیزند ...!

 

تنم زیر آفتاب  سایه ندارد

زیر باران خیس نمی شود

صدای آدمها در گوشم بیا و برویی دارند

                                                   

نگاه آدمها از من می گذرند و به هم می رسند

                                                    

 کسی برای من بوق نمی زند

 اتومبیل مرا زیر نمی گیرد

گداها از من چیزی نمی خواهند!

راننده تاکسی مسیرم را نمی پرسد

                                         چقدر دلم می خواهد پشه نیشم بزند !

! SHOT UP ! TEACHER

 

- آقا معلم سلام!

- سلام !

-    خونه ی ما هم این نزدیکیاس ...

       آقا ممنون از اینکه امروز ما رو هنگام تقلب دیدی و چیزی نگفتی !
                                                آقا راستی تقلب آزاده!؟

- نه! کی گفته؟!

- آقا امروز ! ...یادتون نیس؟!... منو مگه ندیدین؟

- نه !...  مگه کاری کردی؟

- ای بابا !!!   اقا ببخشید ...فراموش کنید ...شوخی کردم.

- ....

- آقا راستی خونه ی ما هم نزدیک خونه ی شماس!

- ....  


 

کوه سه پلاله فارسینج (پارسینه)

سه پلاله (سه پاله)

 این کوه از سه یال به هم چسبیده ی بزرگ تشکیل شده است.( یال شرقی . یال غربی . یال جنوب شرقی)

 معادل کردی یال  در زبان کردی بومی پارسینه پال است.

بنابر این می توان گفت این واژه سه پال > سه پاله > و در اثر تکرار در گویشهای دوره ای سه پلاله بیان می شود

یادتونه؟

یادتونه گفتم : شبی دزدانه با کوله باری از(( یاد ))خواهم رفت؟

 

 

ادامه نوشته

یا وه

انگار به یا وه گفتن می ارزد

 

جای شکرش باقی اش مال خودت .....

 

دستت درد نکنه برای اون آوردنت به دنیا مادر برام

 

قصه گفتن کار هر مرد نیست به دنیا

 

 آوردن من کار ما ما ما مادرم بوده و

 

 برای اینکه بنویسم باید تنها

 

چه کسی رو راضی ات میکنم اما چرا باید زاد روز من شب باشه اونم شبی نقره ای که

 

 باز از آن کوچه کسی گذر نکرد و

 

برای کسی ارزشی نداشت زاد روز من که شب بود

 

ماه پشت ابر بود امین و اکرم خواستند از کوچه ی ما گذر کنند ولی

 

باد ابر ها را با خود برد و مهتاب همه جا را روشن کرد

 

امین گفت: به به چه مهتاب قشنگی

 

اکرم! بیا بریم الان ما رو تو این کوچه می بینن

 

وآنها هم از کوچه ی ما گذر نکردند و ما ما درم از شر زاد ن من شب بود زاد روز من  روز نبود

 

شب بود ماه پشت ابر بود..............باشه   باشه   خفه می شم

                

                ه     تبهبببه

 

داستان کوتاه4/

اهمیت حسن بودن/جواد مجابی / برگرفته از: http://yerena.blogfa.com/

 حسن برای همسایه اش، یک همسایه است. برای زنش شوهر و برای بقیه فقط حسن. او را در کوچه می توان دید، دعوت می کنیدش به کار، تا باغچه تان را بیل بزند. حسن باغچه تان را بیل می زند. تا بار خود را بجائی برسانید، حسن بار را روی دوشش می گذارد و دنبالتان می آید. تا اطاقها را رنگ بزند. حسن اطاقها را هم رنگ می زند. شما سرش داد می زنید، ساکت می ماند. از کارش ایراد می گیرید، ساکت می ماند. غذای شب مانده به او می دهید، ساکت می ماند. شما خیال می کنید او یک گوسفند است. او هم خیال می کند شما یک گرگ هستید. حسن مرد آرامی است. در کوچه اعلانات را به آرامی نگاه می کند. در میتینگ ها به آرامی فریاد می کشد. در روضه خوانی ها به آرامی گریه می کند. در خانه اگر شام باشد به آرامی می خورد. اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می زند. حسن مرد قانعی است. شبها نان و چای می خورد. ظهرها هم همینطور، اما صبح خودش را می تواند بدون صبحانه هم شروع کند. حسن یک سماور روسی دارد که زنش انرا همیشه برق می اندازد، حسن نان بربری را دوست دارد اما عادت ندارد توی خمیر بربری را بکاود. حسن معتقد است سکنجبین چیز خوبی است. و معتقد است که دیگر سکنجبین خوب گیر نمی آید. حسن مرد بی اطلاعی است. نمی داند روزنامه ها بخاطر او چاپ می شود. او فقط به عکسها نگاه می کند. نمی داند که بانکها بخاطر پس انداز به او جایزه می دهند. نمی داند شاعران سبیلو بخاطر او قافیه می بازند. او خودش سبیل دارد. وقتی به او می گویند آدم نادانی است. تنها می گوید عجب! وقتی به او اشاره می کنند که خیلی خبرها هست، او خود را نمی بازد. در خانه حسن کسی بیکار نیست. پسر بزرگش در دکان آهنگری نعل می سازد. حسن خوشحال است که کار پسر او برای جامعه فایده دارد. پسر کوچکتر او بلیط می فروشد. حسن خوشحال است که پسرش در خوشبختی مردم دخالت دارد. کوچکترین پسر، شیشه های خانه مردم را می شکند. حسن می گوید این هم کاریست و پسرش را کتک می زند. حسن دو دختر دارد، یکی بزرگتر از آنست که کاری نکند. و یکی کوچکتر از آنست که کاری از دستش برآید. حسن به فکر شوهر دادن دخترهاست. زن حسن هم به فکر شوهر دادن دخترهاست. اما داماد مناسب همیشه به خانه همسایه می رود. حسن در سوگواریها خوشحالست و در جشنها سوگوار با اینهمه او از آتشبازی خوشش می آید. و خوشش می آید که لامپ های سه رنگ را بخانه بیاورد. در شجاعتش همین بس که نقش شیری را بر بازوی چپ کوفته است و حال دنبال کسی می گردد که خورشیدی برآن بیفزاید. یکبار حسن یقه خود را در خیابان چاک داده است. در تیمارستان، در کلانتری، در محل، شایع شد که علت اصلی گرما بوده است. حسن تصمیم دارد در یک روز زمستانی یقه خود را جر بدهد. حسن در پایتخت زندگی می کند. اول پای دیوار می خوابید. بعد روی چرخ دستی می خوابید. بعد توی دکان بعد ازدواج کرد و در اطاق می خوابد. اما تا فرصت پیدا می کند جایش را در هوای آزاد می اندازد. وقتی حسن قصه زندگی اش را می گوید، بچه ها می گویند ما هم می خواهیم پای دیوار بخوابیم. مادرشان نان و چای آنها را می دهد و میخواباندشان. زن عصبانی است به حسن می گوید دهاتی حسن می گوید مگر تو دهاتی نیستی؟ زن می گوید: نه، هیچوقت، پدرم دهاتی بود.

 

.......!

  خواستم ماهی بگیرم  نشد

  مرا کجا می برد این رود

                                [ پر از تخته پاره ]

 

    کدام صخره قایقم را خرد  کرد ؟   چه شد؟

    قلابم را سگان آبی دزدیدند !

 

   مرا رود با خود برد

   می دانم مرا به سنگ خواهد کوفت

   و دست وپایم را به خرچنگها نسیه خواهد داد

 

  اما  نیز می دانم

                    [ روزگاری ]

  جمجمه ام  در خواب نیمروز  گرانماهیفروشی

                  قهقهه خواهد زد

داستان کوتاه3  

بي‌همگي

ساموئل بکت                   
برگردان: منوچهر بديعي                                   برگرفته از سایت دیباچه

 

 

ويرانه‌ها پناهگاه راستين عاقبت به سوي آن بسا خطا برفته از ياد....

ادامه نوشته

داستان کوتاه 2

مزاحم
خورخه لوئيس بورخس       برگردان: احمد ميرعلائي          برگرفته از سایت قفسه

 

  در توردرا، آنان را به اسم نيلسن‌ها مي‌شناختند. کشيش ناحيه به من گفت که سلف او با شگفتي به ياد مي‌آورده

که در خانه آن‌ها يک ....            

ادامه نوشته