سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 

وبم کلا پرید بعد با آدرس همون قبلیم نتونستم درستش کنم

با تبادل اينك موافقم (:

چند وقت نميتونم نظر بزارم و نظراتو تائيد كنم

ولى وقتى ببينم حتماً نظر ميزارم (:

نظر یادتون نره

بااااااااااااااااااااااااااااااااااای

سلامتی ما دخترا👸
متلک میشنویم👻
کتک میخوریم😢
جک واسمون میسازن😜
اسید رومون میپاشن💦💀
حرف زور میشنویم😡
گشت ارشاد و برادر و ننه و بابا و سوپریه سر کوچه و عره عوره شمسی کوره بهمون گیر میدن😐
و
ولی...
از رو نمیریم😃
لامصصصصصب
انقد باحالیم فقط میخندیم😆😆😆
قربون خودمون برم😍😘
فقط خودمون میدونیم چه جواهراتی هستیم
دختراااااا پرچما بالا....😍🎋🎋🎋

دختری ک کپی نکنه شلغمه😐☝

چرا انقد پسرا جلف شدن؟

ابرو برميدارن...

لنز رنگى ميذارن...

ناخن بلند ميكنن...

لباس تنگ،
خشك شلوار تا زانو...
.
.
.
.
شوهر آينده من باس چادرى باشه...

تو خونه واسه خودم آرايش كنه...

من غيرتيمااااااااااا

گفته باشم

خخخخخخخخخ

هعیییییییییی خدایا

این شعر رو خیلی دوس دارم

از همان روزی که دست حضرت «قابیل»

گشت آلوده به خون حضرت  «هابیل»

از همان روزی که فرزندان  «آدم»

صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی

زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود.

 

از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت.

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است

صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست

قرن «موسی چمبه» هاست

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای، جنگل را بیابان می‌کنند

دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست

 در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفت وگو از مرگ انسانیت است.

چى بگم والااااااااااا

شمام اینجوری میشید؟