اينترنت لاك پشتي

حدود دو هفته است كه از طريق اينتر نت دايل آپ ديگه به بلاگفا هم كانكت نميشم.

به زور دعا و صلوات مي تونم ايميلهامو چك كنم.ديگه وقتي به يا هو ميل يا جي ميل

هم كه ميرم پيغام ميدند كه سرعت اينترنتتان از لاك پشت هم كم تر است.

خسته شدم از اين اينترنت كند. ديگه مجبورم يه مودم وايمكس ايرانسل بگيرم.

اذان و نماز

وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند.

وقتی از دنیا میرویم برایمان نماز می خوانند.

فاصله اذان تا نماز چقدر کوتاه است.

پیوند آسمانی

سالروز ازدواج امیر مومنان و یگانه دختر پیامبر بر دوستداران اهل بیت مبارک

فصل پاییز

فصل پاییز یکی از فصل های زیبا کم کم سردی خود را بروز می دهد.

من این فصل را خیلی دوست دارم.ولی بهترین فصل مورد علاقه من

فصل زمستان است.فصل پاییز را بیشتر بخاطره بارون هاش دوست دارم.

بارونهای پاییز بخصوص در شب خیلی به من آرامش میده.دوست دارم

موقع بارون فقط قدم بزنم و با خودم شعر های بارونی بخونم.خدایا ممنون

بخاطره این فصل های زیبایت.

سخت تر از کویر


(دکتر شریعتی)

هر مشکلی راه حلی دارد

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است

قدرت زیبایی خدا


ادامه نوشته

زندگی....

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم که چرا زندگی من اینقدر سخت است

ولی بعد می فهمم که کسانی دیگری هم هستند که زندگیشان از من هم سخت تر

است.یکی از دوستانم می گفت انسان نباید در سختیها زندگیشو با کسی که زندگی

راحت تری دارد مقایسه کند باید با کسی که زندگیش از او سخت تر است مقایسه کند

هر مشکلی که در زندگی ما به وجود می آید مانند قرصی است که باید به یک بیمار داد

هر تلخی در زنگی باعث می شود که که قدر شیرنیهای زندگی را بیشتر بدانیم.مانند

پدر مادر خواهر و برادر و کسانی که برایمان عزیز است.وای از آن روزی که از

دستشان بدهیم و قدرشان را نداشتیم

تخته سنگ

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم با خود مي گفتند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد

 حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.

گداي نابينا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

 

برگرفته از وبلاگ داستانهاي جذاب و خواندني