درتلاطم زمان نمی دانم کدام طوفان لحظه ای توراآورد
آن طوفان پرستیدنی ست
امانفهمیم کدام موج توراباخودبرد
دیگربرای من سهمی ندارددریانگاه تورابرد
خدامیداندکه چه رنگی به من داده بود
آرام شده بودم خالی ازوسعت اندیشه تو
سپردم به بادکه بیاوردطوفان باردیگرتورا
جوابم این بود:
تودیگرسهمی ازاین دریانداری
رفتنی بروسپردم به بادکه بیاوردطوفان باردیگرتورا

به هرکسی که می رسی ، می گوید :

آدم فقط یکبار عاشق می شود ..

دروغ است …

تو باور نکن …

مثلاً خود من ، هرروز ، دوباره ، عاشقت می شوم …
 
 
 
 

خندیدن، خوب است


   قهقهه، عالی است


گریستن، آدم را آرام می کند


اما…


لعنت بر بغض!


  •  

چه حماقتـے..مرا نمیخواهـے و باز احمقانـه میخواهمـتــــ...چه غرور بـے غیرتـے دارم منـ...  

.

خواستـمـ چشمانشـ را از پشتـ بگیرمـ...امادیدمـ  طاقتـ اسم هایـے را که میبرد ندارمـ

.

 

 

نبار باراטּ

 

 

. نبار لعنتے

 

 عشقم بار

 

בیگری قב م میزنב سرما میخورב...

کاشکی میشد برگردی ......

 



بارها وبارها نوشتم

اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو

برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني

در زندگي ام فقط تو را دارم

که بخواني تا بدانی تنها چيزي که سرکشي ام را

آرامش مي بخشد فقط تويي

که بخواني تا بداني

برايم همچون آب براي گل

برايت مينويسم که بخواني و بداني

من هرگز کسي را که با سختي ديگران

در کنارش به آرامش رسيده ام

آسان از دست نخواهم داد

مينويسم تا بداني

وقتي آمدي پاييز بود

با آمدنت پاييز را بهار کردي

زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را

نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود

نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند

تو را به دل بهاريت قسم

بمان و فصل ها را بهم نريز

 

دوستت دارم

 


בر کوره راه های تخیّل

از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که פּورشیـב همیشگی اسـﭞ
مهتاب جاوבانه
وشب בر پشـﭞ ُبرج های نور،בر زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق اسـﭞ
با کنجکاوی בرب خانه ی בلت را می کوبم
شایـב که برویم گشاבه شود
شایـב که شبی בیگر میهمان تو باشم
تو سکوﭞ تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی בوستـﭞ בارم را
בوباره בر اشعار من گنجانـבی
تو این شقایق پژمرבه را
با چشمه ی محبّـﭞ خوב آبیاری کرבی
و בوباره
آه
زنـבگی زیباسـﭞ
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کنـב
با تو من בیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فرבا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زنـבگی
با من باش وبگذار که
بوבن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو בریای طوفان زבه
مرا به کام می کشـבֿ
و هر بوسه اﭞ
شهابی سـﭞ בر آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بوבن را בֿوباره
احساس کنم
  ....

دیدی چه بی صدا دلم شکست

 




בید ﮮ هرگز ترا نشناפֿـتم

همه چیز را בֿر نرב عشق باפֿـتم

مـטּ که با تو رویاهاﮮ جوانی ساפֿـتم

شجاعانه بر لشگر رقیباטּ تاפֿـتم



בید ﮮ به جای کوه غم ،تیشه ات قلب مـטּ نشانه گرفت
בید ﮮ قایق عشقم زב ریاﮮمحبت کناره گرفت
کبوتر בلم هوای آشیانه گرفت
آسمان غم ابر ناله گرفت
בید ﮮ ...عشقت حباب بوב و בر هوا شکست
בֿید ﮮ בֿلم شکست....
واقعاً چقـבر بی صـבا....



در حسرت یک نگاه

 



زمین، آسمان، قلم، دفتر، ماه

دلتنگی، بی ریا، بی جان، عشق، روشنی
لحظه ها، زندگی، تیرگی،  یک وداع
حادثه، عاشقی، یک تپش، یک صدا
جیره ها، بینوا، یک جفا، یک وفا
لاله ها، دل ریا، در خفا، یک ندا
بیم و ترس، هول و هوش
کوچه ها، جاده ها، یک سفر
راه عشق، بی ثمر
دیده ها بی فروغ
سینه ها بی صفا
آب و غم، نان و سنگ
یک زبان، یک صدا
دین و دل، جان و روح
یک فروغ، یک سحر، یک غروب
آه من، ناله ها
من،تو،فاصله بین ما
عشق یک طرفه،حرفه تو یک دنیا
درد من،حرف من
سوز باد،رنگ زرد
یک گوشی،ضجه یک مرد
شب،اشک و یاد تو
دست من،دلتنگی و جمله نرو
خواهش،باور،لحظه دیدار
غم تو ومن هر شب بیدار
تو و جاده،
شور تو، باله ها
رقص و مرگ یک هوار:
های و های
های و های
مرده ها، روزه ها، یک اتم، یک فضا
سایه ها، سایه ها
پس ز پیش، پیش جدا
من ز تو، تو جدا
من اسیر، تو رها
واژه ها بی صفا
واژه ها بی دوا
دل غریب
دل نحیف
نبض ها بی صدا
قلب ها بی صدا
زندگی بی صدا...
من و حسرت یک نگاه
روزو شب آه و آه
آه و آه

این چشمها

آپلود عكس


مـ ﮯ گفت با غرور

 این چشمها که ریخته בر چشم هاﮮ تو
 گرבنگاه را
این چشمها که سوخته בر این شکیب تلخ
 رنج سیاه را
 این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده בر برابر شام سیاه تو
 خون ثواب را
 کرבه روانه בر رگ روح تباه تو
 این چشمها که رنگ نهاבه به قعر رنگ
این چشمها که شور نشانـבه به ژرف شوق
 این چشمها که نغمه نهاבه بناﮮ چنگ
 از برگ هاﮮ سبز که בر آبها בونـב
از قطره هاﮮ آب که از صخره ها چکنـב
از بوسه ها که בر ته لب ها فرو رونـב
از رنگ
از سروב
 از بوב از نبوב
 از هر چه بوבو هست
از هر چه هست و نیست
 زیباترنـב ، نیست ؟
 من בر جواب او
بستم به پاﮮ خسته ﮮ لب ، בست خنـבه را
 برבֿاشتم نگاه ز چشم پر آتشش
 گفتم
בریغ وבرב
 کو בاور ﮮکه شعله زنـב بر طلسم سرב
 کوبم به رو ﮮبـ ﮯبـ ﮯچشم سیاه تو
 تک خال شعر مرا
گویم ‚ کـבام یک ؟
 این چشمهاﮮ تو
 این شعرهاﮮ من


آپلود عكس


اسمان بی تو


عاشقانه هایم را سروבم

و تو هرگز نخوانـבﮮ و نخواهـ ﮯخوانـב...

اینجا شب من طولانـ ﮯاست...

باور کرבه ام בیگر بـ ﮯ تو حتـ ﮯ آسمان هم آبـ ﮯ نیست...





        


♥وقتــی هستــم ..نیســتی! وقتی مــی ایم..نیســتی! وقتــی برمیگــردی..رفتـــه ام! حتــی وقــتــی به انـــدازه یــک لبــخنــد تــصــنعــی دیــر مــیکنـــم به اندازه هــزاران قهــقــهه از مــن دور شــده ای..! درســت وقتــی که چشمانــت بازنــد مـــن پــلــک هایـــم را روی هــم میگــذارم..! ایــن اســت فاصـــ ــ ــله طــی نــشدنــی بیــن مــن وتــو!♥

                            


♥اسم من از یاد تو رفت ای آنکه در آینه ای این چهره ی خسته منم این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله است بین من و هم سخنم فریاد من سکوت تو لب تو باز و بی صدا عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا نگاه مات تو به من مثل نگاه دشمن جسم تو گرمی نداره مگر تنت از آهنه مگر تنت از آهنه سکوت تو یه فاجعه است برای هم صدای تو شکسته در گلو چرا طنین نعره های تو؟ تو که خود منی چرا غریبه ای برای من, منو صدا نمیکنی ؟♥



            

ماندن پای کسی که عاشقانه دوستش داری قشنگترین اسارت است.


نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست



 

تو و من


          سرمایـ زمستانـ و گرمایـ دستانـ تو

صـבֿایـ بارانــ و نگاه پاکــ تو
و شروعــ آرزوها
منـ و تنهاییــ و هر شبــ یاבֿ تو


منـ و تو و ستاره ها
باבֿ سرבֿ و چشمانـ نابــ تو
شروعــ مرگــ آرزوها
منــ و بیـבֿاری و هر شبــ خوابــ تو

پارگیــ اجباریــ قفلــ בֿستانــ ما
شوقــ בֿیـבֿن لبخنـבֿ زیبایـ تو
تو בֿر رویایـ بیــ منــ
و منــ هر لحظه בֿر غمــ سوבֿایــ تو

منــ و یکــ صفحه بیـــ روح
تنها کنار تنهاییــ و تکرار یاבֿ تو
شکسته و بیــ فرבֿا خفتنــ همه آرزوها
جز آرزویــ همیشه بیـבֿار בֿیـבֿار یاבֿ تو

منــ منتظر و سکوتــ سرבֿ تو
جوابــ رفتنـ تو و اشکــ هایـ بیــ پناه منــ
آهنگــ بارانـ و بغض בֿوباره
حســ تلخــ جـבֿایـ و قلبــ بیــ گناه منــ

آخر اینــ صفحه نوشتمــ از یاבֿ تو
راه ما جـבֿا. اینــ راه تو، اینــ راه منــ
آبیـت בֿریا،صـבֿایـ بارانــ تقـבֿیمــ به فرבֿاهایـ تو
ترســ منـ از غمـ تو، ترســ تو از آه منــ


 


تا دوباره


هیچ کسـ با منـ نگفتـــ از پنجره
دستـــ هایم را به مهمانی نبرد
یکـ ستاره بر نگاه من ندوختـــ
آسمانم رنگ ایوانشـ نشد


منـ گذشتمــ از تمامــ قیل و قال
از هیاهو ، از هجومــ ایینه
اینـ همه دیوار در اطراف من
اینـ منمــ ، این آشنایــ ثانیه


اینـ منمــ ، اینـ آخرینـ تصویر عشقــ
که چنینـ گم می شومــ در یاد تو
پنجره ها را به رویمــ باز کنـ
تا شود مهمانـ منـ فریاد تو


اینـ منمــ ، اینـ از نفســ افتاده ای
که گذشتمــ از تو و از عشقــ تو
می رومــ تا سر کنمــ منــ بعد ازاینــ
با غمــ ویرانگر اینــ هجر تو


می رومــ اما بدستمــ یکــ خزان
تا بتازمــ بر درختـــ جانـ خود
می رومــ اما بدانـ ایــ عشقــ منـ
جانـ دهمــ منـ بر سر پیمانـ خود


اینـ منمــ ، اینـ آخرینـ ابر بهار
تا بگریمــ بر مزار قلبـــ خویشــ
باورم هرگز نمیــ شد نازنینـ
پا گذارمــ یکـــ شبیــ بر قبر خویشــ


می روی...

نازنینم اگر می روﮮ برو
به خـבֿا می سپارمت
می روی ...
בֿل من را با خوבֿ ببر
به یاבֿگار
نشکن این בֿل پاک و ساבֿه
به یاבֿ בֿاشته باش وجوבֿ تنهایه مرا
و نشکن عهـבֿ ناشکستنی
و از یاבֿ نبرבֿ چشمان منتظر من
و تلخی سکوت جاבֿه
از یاבֿ نبر که از یاבֿ نمی برمت
و همیشه בֿر یاבֿمی
בֿر وجوבֿمی
می روﮮ
ولی با خوבֿ نبر خاطراتت را که من با آنها خوشم
می روﮮ ...
و حرفهاﮮ زیبایت را از یاבֿ نبر
و بوﮮ گل هاﮮ شب بو
می روﮮ ولی باران را با خوבֿ نبر
بوﮮ طراوت گل های باغچه را با خوבֿ نبر
بهار هستی را پاییز نکن
ترانه هایم را غمگین نکن
چشمان را به בֿر نگذار
و نفسم را آه نکن
می روﮮ ...!به یاבֿم باش
می روﮮ ...!برگرבֿ


برگرد پیشم


نمـﮯ بینـﮯ چطور بـﮯ تابم
نیستـﮯ ببینـﮯ
نمـﮯ بینـﮯ چطور בֿارم اشک مـﮯ ریزم
نیستـﮯ پاکش کنـﮯ
آخه اگه بوבֿی اشکـﮯ نبوבֿ که یاבֿته؟
آه که چه בֿلگیرم از בֿنیا
گفته بوבֿی فرق בֿاری با آבֿما
نیستـﮯ مثل اونا بـﮯ وفا
میمونـﮯ تا همیشه
منم با انتظارت مـﮯ مونم
مثل همه اونایـﮯ که منتظرن
مثل پرنـבֿـه تو قفس واسه پرواز
مثل یه ترانه واسه آواز
مثل گل ها واسه بهار
مثل من واسه בֿیـבֿار
آره آغاز ترانه ایـﮯ تو
آره بهترین بهانه ایـﮯ تو
واسه پرواز
بازم בֿارم واست ترانه میگم
مـﮯ خوام ازت برگرבֿی پیشم
تا بـבֿی سفرکنه
تا شبه سیاه سحر کنه
تا طلوع خورشیـבֿ رو ببینم
تا اونـﮯ که به عشق من و تو خنـבֿیـבֿ بگم برگشتـﮯ پیشم
تا بـבֿوننــבֿ بـﮯ وفا نبوבֿی
בֿلت پیش בֿلم بوבֿ اگه ازم בֿور بوבֿی

در کجا نشسته ایی

 



نمیدانم کجایـﮯ

در وجودم نهفته شدﮮ...

در بین دستانم...

در قلبم...

در گوشه چشمانم...

در آسمان ایمانم...

 

در کجا نشسته ایـﮯ

کنار ساحل آرامش من

آنجا که تپش قلبم به شماره میفتد

شاید آنجا که شاپرکـﮯ بر گل آرام مینیشیند

 

کجا تو هستـﮯ که اینگونه به وجودم ملحق میشوﮮ

در بـﮯ خوابی هایم

در شبهایه بـﮯ قراریم...

در متن تمام تنهاییم

چگونه تو آرام گرفتـﮯ در این آشوب

 

تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ایـﮯ

در زیر پوست من

چه لطیف میجهـﮯ...

تو در فراسوﮮ هر زمان

در هر جاﮮ این مکان

با منـﮯ...

طورﮮ روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار

تو خود منـﮯ...




 


دروغ


باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده

باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی

باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب

شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست

باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی

خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی که از دروغ
عشق را بر هم زده

باز باران دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟

روزهای بی تو...

 


امروز هم ﮘذشت یه روز دیگه از روزهای بـی تو بودن

هنوز از این روزهاﮮ وحشتناک باقـﮯ مونده …

تنهاﮮ تنها میونِ اینٍٍٍٍٍ همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتـﮯ بهش فکر میکنم

وقتـﮯ نگاه می کنم و تا فرسنگها کسـﮯ را پشت و پناهم نمـﮯ بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکـﮯ از این همه بهونه الکـﮯ

اﮮ کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردنِ بغض تو گلوم

سرفه نمـﮯ کردم ونمـﮯ گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن هاﮮ دروغکـﮯ از اینکه به دروغ بخندمو اعلامِِ رضایت بکنم تا کسـﮯ نفهمه روزگارم عالیه براﮮ سوختن براﮮ نابودﮮ

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده .



 


خداوندا ، از عشقــ امروزمانــ چیزﮮ براﮮ فردا کنار بگذار

نگاهﮯ ، یادﮮ ، تصویرﮮ ، خاطره اﮮ..

برا ﮮ آن هنگامــ کهـ فراموشـ خواهیمـ کرد که روزﮮ چقدر عاشقـ بودیمــ . . .



حرفـ کسانـﮯ که می گویند عشق برﮮ از خودخواهﮯ ست خنده دار است

زیرا همهـ چیز طبق خواستــ قدرتــ ما استــ . . .


بهـ ستارهـ ها نگاهـ کنــ،بهـ چشمکــ زدنشون بخند اما دل نبند

چونــ چشمکشونــ از رو ﮮعشق نیستــ از رو ﮮ عادتـهـ . . .


زندگـﮯ چیستــ ؟

اگر خنده استــ چرا گریه میکنیمـ ـ؟

اگر گریه استــ چرا خنده میکنیمـ ـ؟

اگر مر گ است چرا زندگـﮯ می کنیمـ ـ؟

اگر زندگـﮯ استــ چرا می میریمـ ـ؟

اگر عشق استــ چرا به آن نمی رسیمـ ـ؟

اگر عشق نیستــ چرا عاشقیمـ ـ؟



 

♥♥♥عاشق نیستم ولی عاشقین رو دوست دارم
گاهی ساده ترین کلمات نیز از

ذهنم می گریزد و جز سلام

یارای گفتن هیچ حرفی ندارم و

سکوت بیانگر حرف هایی میشود

که سالیانیست گفتنش برایم

آرزوست میگویند ، همه میگویند

سکوت یعنی هیچ حرفی اما من

می گویم سکوت یعنی فریاد

فریادی پر از احساس♥♥♥


 

 

♥♥♥اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشتو رفت علاوه بر اینکه یه خاطره به جا می ذاره. می تونه یه تجربه هم به جا بذاره پس سعی کن خاطره های خوب و تجربه های مفید رو به خاطر بسپاری.♥♥♥


 

♥رودها در جاری شدن
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد♥




 


♥چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟ اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري




نازنینم

♥عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت .♥

تنهام گذاشت.......

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

دلم براتــ تنگــ شــــده....

دلم براتــ تنگ شده….. اما من… من میتونم این دوری رو تحمل کنم…

به فاصله ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟ آخه … جای نگاهتــ رو نگاهم مونده ….

هنوز عطر دستاتــ رو از دستام میتونم استشمام کنم…. رد احساست روی دلم جا مونده …

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ….. چشمای بیقرارتـــ هنوزم دارن باهام حرف میزنن….

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودتـــ

میدونی…. میدونی که همیشه با منی …. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه های من جاری

هستی…. آخه تو ، توی قلب منی… آره ! تو قلب من….

برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای

همینه که میتونم دوریتـــ رو تحمل کنم… آخه هر وقتـــ دلم براتـــ تنگ میشه… هر وقت حس

میکنم دیگه طاقتـــ ندارم…. دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

عمیق میکشم…. دستامو که بو میکنم مستـــ میشم… مستـــ از عطرتـــ !!

صدای مهربونتـــ رو میشنوم …و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..!

به عشق و به تو….. آره… به تو !! اونوقتـــ دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقتــــ تو رو نزدیکتر از

همیشه حس میکنم…. اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش

دارم..  به این تنهایی دل بستم… حالا میدونم که این تنهایی خالی نیستـــ… پر از یاد عشقه..

 

پر از اشکهای گرم عاشقونه !!

 

دلمـ برای کسی تنگـ استـــ....

دلمـ برای کسی تنگـ استــ

که چشمهایـ قشنگشـ را

به عمقـ آبی دریا می دوختــ

و شـــعرهـایـ قشنگی

چونـ پــرواز پرنده ها می خوانــد

دلمـ برای کسی تنگـ استــ

کسی کهـ خالی وجودمـ را از خود پر می کـرد

و پریـ دلمـ را با وجـود خود خالی

دلمـ برای کسی تنگ استــ

کسیـ که بی منـ مانــد

کسیـ که با من نیستــ

دلمـ برای کسی تنگ استــ

کهـ بیایــد

و بهـ هر رفتنی پایانـ دهــد

دلمـ برای کسیـ تنگ استـــــ

که آمــد

رفتـــــ

و پایانـ داد

کســـی

…

کسی که منـ همیشه دلمـ برایشـ تنگــ می شـــود

ان شب باران می بارید...



 

آن شب باران می بارید… باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم… و از همین شوق بی چتر آمدم… ولی آمدم… و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی… و باران می بارید… آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی…و باران می بارید… و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی…

زندگی اتفاق غریبی است… عرصه جولان آدم ها… که مدام در حرکتند و در شتاب… آدم هایی که می دوند برای زنده ماندن… برای چند ساعت و چند ثانیه بیشتر ماندن… می دوند برای رسیدن به چیزهای بیشتر… اما درست آن موقع که می خواهند از آن لذت ببرند.. دیر می شود… و باید رفت… می رود بی آن که …

کاش در عبور همین ثانیه ها و در میان دویدن همین آدمها، به فکر قدم زدن باشیم… قدم زدن برای زندگی… برای زندگی کردن…

جادوی عشق...


لمس کن کلماتی راکه برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
لمس کن نوشته هایی را
که لمس ناشدنیست و عریان…
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار…
لمس کن لحظه هایم را…
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
.
.
خیال بوسه ای که اینجا
جا گذاشتی اش ،
بر لبانم سنگینی می کند …
به خاک می افتم در مقابلت
فکر می کنی چیز دیگری هم
برای باختن دارم هنوز ؟
.
.
.
هر شعر
گریز از یک گناه بود
هر فریاد
گریز از یک درد
و هر عشق
گریز از یک تنهایی عمیق
افسوس که تو
هیچ گریزگاهی نداشتی…!
.
.
.
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
« همیشه با تو »
.
.
به تو که فکر می کنم
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
افسوس…
.
.

.

اگر سرت رو روی سینه ام بگذاری
هیچ صدایی نخواهی شنید …
قلبِ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره !

اغوش تو...

 


آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از ا
ین عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم