خیال واهی


بغض نشست بر گلو

باز تو ناسزا بگو

رنگپریده شاهدان

من و خدا به گفتگو

****************

اومدم به شهر درئایی تون

جنگل و ساحل آشنایی تون

ولی دریا زپرپام خالی نکرد

زیر پا خالی ز بی مرامی تون

*********************

من غریب تو شهرتون رها شدم

توی ساحل غرق غصه ها شدم

خوش بحال فاطمه* تنها نبود

ولی من تنها ا گریه ها شدم

*****************

پر شوق اومده بودم بمونم

با پرنده های دریا بخونم

یکی دیگه ذوقمو ازم گرفت

گفت می خوام باز توی خونه ام بمونم

******************

انگاری با دست خالی اومدم

با خیال پست و واهی اومدم

گل یاس تو دست من پژمرده شد

پر شکسته پی بالی اومدم

********************

با تن خسته و روح خسته باز

می روم به سمت چاده هراز

توی کوه به دنال خدا بودم

گم می شم تو هاله راز و نیاز

*******************

من به امید حق و هو

کسب کنم صد آبرو

شاهد من خدا شود

لال شود یکی عدو

****************

سروده 12 آذر 1403

فاطمه منظور حضرت فاطمه است که نذر سمنو پزون به اسم ایشون بود و بقیه حکایت بماند بین من و خدا . که نوشتنش از حوصله وبلاگ شعریم

خارج است . خود شعر گویای همه چیز است . در این غریب آباد جز خدا واقعا هیچکسی را حتی برای دردل ندارم چرا که قضاوت ها سطحی ست

و دلسرد کننده . پس همان خدا دلم را به شادی ترمیم می کند آمین

اشاره به فسخ یک مبایعه نامه و اجرای مبایعه نامه دیگر . که فسخ هیچ ارتباطی به اجرا نداشت

حسرت

حسرت بال کبوتر ندارم

حسرت فردای بهتر ندارم

آرزوهام همه پر پر شده اند

حسرت یه گل ، روی در ندارم

********************

تو نگاهم یه نفر گمشده بود

مهربونی خیلی وقته رفته بود

نبض زندگی ز عشقی نمی زد

بین مردم ، آدم خوب بده بود

******************

تو اتاقم چقده سال مرده بود

دلنوشته هام پر از خاطره بود

پنجره بسته ز سرمای خزون

فنجون قهوه من شکسته بود

*******************

حسرت رفتن از این شهر ندارم

حسرت شلوغی و شر ندارم

تو سکوتم که به انزوا رسید

حسرت جنون، شهپر ندارم

سروده 15 مهرماه 1402

از نو

عادت به غصه دارم در شهر پر هیاهو

من بودم و قفس ها راه نجات من کو

فصل جوانی ام را بر خاکها سپردم

من آن سبو شکسته از رایحه های شب بو

******************

من که هنوز منتظر بهارم

هوای رویا پردازیها دارم

هنوز می گم معجزه ها رخ می ده

این همه سال در اومده دمارم

******************

توی وجودم استرس روییده

هی اضطرابم بیش و کم زاییده

از رو نمی رم هرچی خورد تو پوزم

شاید که روزای خوشم پریده

************

نومید نمی شم چون خدارو دارم

او که همییشه بوده یار غارم

دور و برم خالی ز آدم شده

بدی هاشون نمی مونه به یادم

****************

غم می رود ز شهرم شادی به چهره ها رو

آزادی ازقفس را بو می کشم چه خوشبو

زاییده می شوم من از نودوباره در خود

با من دوباره از عشق در انتهای شب گو

سروده 6 مرداد ماه 1402 بالاخره دل بدریا زدم و دوباره شعرکی گفتم .

البته در این رخوت یکساله گاها سروده هایی داشتم که ترجیحا

در قفس سینه ماندو منتشر نشد . عکس فوری بدون آرایش و

پیرایش دیروز پیاده روی روزانه ( تنها تفریح من )

باران

 

براه  بارانم  قفس به جا مانده

به شوق پروازش نگاه درمانده

صدا  کنم باران بیا به آغوشم

نگو که دستانم تورا زخود رانده

******************

 دلم می خواد یه نفس بهاره

یه آسمون صاف و پر ستاره

تنها نباشم توی این هیاهو

عاشق بشم به آدمی دوباره

سفر کنم تو جاده ها پیاده

بی چتر تو بارون چه صفایی داره

کفشهای  خیسمو بگیرم تو دست

برم تو جمع عاشقای ساده

یکی  بیاد با یه گل قاصدک

فوتش کنم بخنده بی غلغلک

دستاشو تودست خودم بگیرم

خدا از اون بالا کشیده سرک

فقط غم و غصه روی داریه

دوری و دلتنگی علاجش کجا

مقصر فاصله هامون کیه

**************************

به خانه ات رونق تبسم و خنده

ز مهربانی ها دلت چه آکنده

پرنده خوشبخت به شوق آغازی

سفر به فردای نشاط و لبخنده

تیر 1401 تعداد سطر شعر و ترانه

باران زرد خوشگل کوچولو شهلایی بالاخره رفتی هر چند زندانبانت

عاشقت بود دست و دهنت می کرد ولی تو باز آزادی

بیشتر برات اهمیت داشت و از توی دستاش رفتی و اوج گرفتی

ایشاله هر حا هستی خوب باشی و مهمتر از همه ایشاله

جایگزین تو انقدر شادی و خوشی تو قلب شهلا بیاد که تو

را به فراموشی ناخودآگاه بسپارد

ا

دشت جان

u195289_.jpg

 

باز چشمانم چه گریان  می شود  

روزهایم سرد و عریان می شود 

رنج هایی را کشیدم از شما

بر لبم حرفی که پنهان می شود

****************

می گریزم از هجوم ناله ها

دردهایی آشکار و در خفا

رنج ها از مردمان آید پدید

می روم تنها  به امید خدا

***************

در شماها عشق سلاخی شود

آسمان چشمتان خاکی شود

دستتان آلوده بر روزی ما

  قلبها  از ظلم تان  شاکی شود

**********************

من غرورم قیمتی دارد گران

خم نمی گردم به پای این و آن

قدرت از روی ستم ضعفی بزرگ

می دوم چون آهویی در دشت جان

*********************** 

پیش رو خورشید پشت سر شما

سایه تاریک تان  بر سر مباد

خنده مرموزتان از بد دلی ست

من شکفتم در میان نورها  

 *******************

آسمانم سبز و رخشان   می شود

روزهایم  چون بهاران می شود

گم شوید از سرنوشت روزیم

با خدا هر درد درمان می شود

تعداد سطر شعر و ترانه 24

سروده 5 بهمن 1400 تاریخ اعلام مجدد نامه بازنشستگی  

 

 

بی حوصله

 

حالم به حوصله ها دسترس نداشت

پاییز پنجره ام طعم گس نداشت

او پشت پنجره در انتظار نیست

فهمیده ام که به من عشق پس نداشت

*************

چقدر گذشته از بهار و پاییز

بارون می باره نم نم و ریز ریز

زمستون ما که سفید نمی شه

سرما نشسته کنج دل غم انگیز 

*************

گرم می کنم دلم را با خیالش

باز که شبا گریه کنم رو  بالش

گلای یاس بالکن  م تکیده

عقده شده محبت و نوازش

*************

خنده شده یه حس بیگانگی

لبخند عکسا همگی ساختگی 

گپ می زنم با مردم  رهگذر

حرف دلاشون درد بیچارگی

*************

سرخ می کنم  با سیلی روی خود را

بی عاری پیشه  کرده ام در اینجا

دست رفاقت قطع و دست خوبی

  همه چی گرون و دل فقط بی بها

**************                     

فریاد شادی من فریادرس نداشت

گل خنده لبم غنچکان  نارس نداشت  

از انتظار نقطه تاری  نمانده است

با هم یکی شدن ما دید رس نداشت  

سروده 18 دی ماه 1400تعداد سطر شعر و ترانه 24 

زندگی

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

 

 

 

 

 

 

 

زندگی از تو طلبکارم 

بچگی هامو چه راحت دادم

و جوونی رو

سالها تنها بودم

تو نفهمیدی ?

و تو تنهایی را بیشتر بخشیدی

مادرم را تو گرفتی از من

پدر م را هم

و عزیزانی دیگر

مرگ در دست تواست  

گردن حادثه  ننداز   و اجل

خنده ام را تو گرفتی دیگر

قلب من را تو شکستی صد بار

یا  هزاران بار

تلخ کردی کامم

خواب را از چشمم تو گرفتی هر شب

روزهایم را بی غروب شب تاریکی کردی

سهم من از تو فقط اندوه است

چهره ام  غمزده و  بی روح است

مرده ام من اما  

می خورم می پوشم می روم برمی گردم  

قلب در سینه من می طپد

اما مرده

عشق از روز ازل اینجا نیست

عشق هم مرده

تو به من هرشب گریه می بخشی

دور من پر شده از آدمها

آدمیت ها کو

سرنوشتم رقم خوبی داشت

خط خطی شد هرسال

و سیاهی برجا ماند

محبسی ساختی از آزادی

دست و پایم را بست

دیرگاهی ست که زلفم نشده آشفته

و نسیم دست بر مویم نکشید

و لبانم از  لب باران

قطره عشقی نچشید

ترس در کل وجودم پیداست

ترس از طرد شدن

ترس از رفتن ها

ترس چشمان پلید هرزه

ترس پیری

ترس اخطار ز هر بی سروپا

حس امنیت نیست

حس پرواز

حس لذت

حس آغاز و سلام

حس شادی

حس رقصیدن

جاده ها ی تاریک

و من بی مقصد

نه کسی همراهم بود

نه کسی آن دورها دور

چشم بر راهم بود

نه کسی بدرقه ام می کرد

با گل و نور

 

زندگی من بدهکارم توام

خنده ات می گیرد

من بدهکارم چون

خنده هایی ز تو پنهان کردم

و کوله بار سفرم

همسفر با من با خود برد

عشق را پنهان کردم

در قلبم

من هنوز می توانم عاشق باشم

و بخوانم آواز

و بگویم از فردا

که پر از شور و صداست

و پر از شعر و شعور

من همین الان مهربانی را

قسمت کردم

 زندگی با من آغاز بشو

بی خیال عمرم

من دوباره متولد می گردم

از بطن خودت

تو پر از خاطره هستی با من

تو پر از رمز و نیازی با من

من تورا بخشیدم

چون که تقصیر تو نیست

متولد گشتم دردیاربحران

مذهبم  هم گریان

جای شکرش باقی ست

که خدایی دارم

که تورا بخشیده به من

زندگی دوستت دارم

بی کم و کاست

کمتر از خالق خود

بیشتر از حتی خود خویش 

دوستت دارم

دوستت دارم 

نوشته 5 آذر ماه 1400

سبک شعریم بدر این شعر سیار متفاوت هست .

دلنوشته ایی است آهنگین از احساسات واقعی ام نه غزل است و نه ترانه . 

 

شه نامه

سرخورده از نگاهم در این شب خیابان

 از شب هراس دارم  از روز هم گریزان  

در چشم پر حکایت غمنامه را بخوانید

لبخند من هدر شد در  فصل  برگ ریزان

******************

تو صورتم خنده کجا رفته بود

نگاه من تو قاب غم  مرده بود  

خسته شدم ازین نقاب چهره

دلم پر از بهانه گریه بود

******************

روزهای فرصت دیگه از سر گذشت

روز گذشته دیگه هم بر نگشت

می گن که ناشکری نکن زنده ایی

کاری نمی شه کرد به این سرنوشت 

 ******************

مهربونی پر کشید از زمونه

یادی ز اون خوبیا هم نمونده 

خیره می شم به دیوارای  گچی

حرفای تلخی دلمو سوزونده

******************

دنیا عجیب نیس آدما عجیبن

یه روز خوبن یه روزی نانجیبن

باور نمی کنند که من همین ام

برای من خط و نشون کشیدن

*****************

خط می زنم رو شعر عاشقونه

انگار ی کار دل من  تمومه

حس می کنم زنده مرده هستم

دلگیر از خدا ، خود و زمونه 

******************

سر زنده از نگاهم در این شب چراغان

از شب نمی گریزم تا انتهای باران

در چشم پر زخنده شه نامه را بخوانید

لبخندمن به خنده شادی دهد به یاران

تعداد سطر شعر و ترانه   28

سروده 5 آبان 1400 به بهانه سفر به ماکو و رفتارهای عجیب و غریب تک و توکی  از مردم کم فرهنگ

شاهنومه آخرش خوشه  حکایت منه دیگه هنوز که ناخوشم

بتکده

پیچیده ام شولای غم در هرم گرما بر تنم

گویی که ادم نیستم من جنس باران و  غمم

صدها نفر زانو زنان درگوشه های بتکده

من در میان این بتان عجزی  نمی دارد،خمم  

**************

یکی نبود دست منو بگیره

بگه بریم با این که  خیلی دیره

شب که شده بازم  با گریه بودم

همزادمن گریه ،نگو که پیره  

******************

می شم به تاریکی دوباره خیره

ستاره ای تو آسمون می میره

دل تنگ مادرم شدم دوباره

چشام تو  دست غم هنوز اسیره

*************

از دست آدما دلم می گیره

فقط توخواب فرشته گی می بینه

دلای پاک و مهربون کم شده 

خیلی دلا هستن سیاه و تیره        

**************

امید دارم به آدمای دیگه

افکار این بعضیا هم پلیده

یادش بخیر گذشته های روشن

خدا کنه باز بزنه  سپیده

*****************

برخاستم با تاج گل شادی نشسته بر سرم

با خنده خوبم خوبتر با گریه دیگر من بدم   

عاشق ترین مخلوق هم ،مستم ولی بی میکده                

من پیش در گاه خدا یک ذره حتی کمترم

سروده 12تیرماه1400تعداد سطر شعر و ترانه 24

به مناسبت بازایستادگی,   ناگهانی  درتاریخ 12 تیرماه .

زنده باد زندگی

 

 

کاش یکی عاشق موهام بود

کاشکی یکی عاشق رویام بود

کاشکی یکی عاشق دستان من

یا که هوادار بدیهام بود

***************

هاه ه ه کنم  شیشه آیینه ام

من که نفس می کشم و زنده ام

این همه رخوت بخدا  خوب نیست

ناز زمان را پس ازین می خرم

******************

رنگ کنم صورت خود را به گل

در هوس رقص به ساز و دهل   

از غم خود پای به بیرون زدم            

یک ِمن بهتر  که مرا داده هل 

***************

پای برهنه به خیابان زدم

غلت به روی چمن آسان  زدم

 وای نگفتم که لباسم گلی ست

بوسه به سگهای  نگهبان زدم

 ************** 

سخت نگیرم که هوایم نداشت

یا که مرا در غم غربت گذاشت

گنج به عالم به دم هیچ هاست   

آخر و اول همه را جا گذاشت

*******************

حسرت ای کاش ندارد دلم

شبنم گل خیس کند خاطرم

می شکفد خنده به لبهای من

وای که من از همه عالم سرم

سروده 7 اردیبهشت 1400 تعداد سطر شعر 24

 

 

عاشق هوسباز

کفشهایم منتظر در راه بود

آرزوهایم اسیر آه بود

کور بودم من به چاه سرکشی

در سقوطم عشق هم گمراه بود

**********************

عاشقی در کوچه ها سرگشته شد

بر نگاهم غصه ها سربسته شد

کوچه های بچگی ویران شده

عشق ها مال کتاب و قصه شد

********************

گم شدم در شهر اقیانوس شب

در هراس از گفته های زیر لب

تا کجا راز دلم پنهان کنم

گرچه رسوا می کند این هرم تب

********************

در بساط بی دلان شادی و شور

مست هایی فارغ از درک و شعور

من چرا زانوی غم دارم بغل

می خزم در سایه ها از ترس نور

******************

بر دلم گلبرگ یاسی مرهم است

نغمهء سازی مسیحاهمدم است

از هوسبازان عاشق خسته ام

عشق آدم ها برای من کم است

*********************

یکنفر از مهربانی ماه بود

شاخه های رز بساط راه بود

می درخشد چشم من چون بچگی

در عروجم عشق هم همراه بود

سروده 20 فروردین 1400

تعداد سطر شعر 24

 

اولین سروده در قرن جدید

نقاب

 

منسوخ شده سلام دیگر

بی عشق که مبتلام دیگر

در پشت نقاب ،خنده مرده

من متنظر پیام دیگر

**************

در این دنیای سرگردان

منم عاصی تنهایی

نه راه روشنی پیدا

نه غمخواری نه دلداری

بساط اشک پر رونق

درون بستر سردم

به طوفانی گرفتارم

چون کشتی های بی زورق

نصیب دل پریشانی

منو دنیای گمنامی

کسی من را نمی بییند

منو آیینه های دق

هزاران فرصت وافسوس

لبان حسرت بی بوس

گلی پژمرده در گلدان

و رویایی شود سرپوش

اگرچه دستهایم باز

اسیر بی سرانجامیم

به آغوشم که می بخشد

کبوترهای زندانی

***********

محبوب شده سلام دیگر

با عشق که پر بهام دیگر

بی هرچه نقاب خنده ، زنده

من منتظر کلام دیگر

سروده 11 اسفند 1399تعداد سطر شعر و ترانه 28

کارون

 

پل بی پناه مانده در ازدحام دشمن

دستی به جای مانده بر جامه های بی  تن

کارون خروش کرده از خون آن  شهیدان

شرمندگی بجا ماند بر دیده های چون من    

**********************

محو کارونم که استمرار داشت

چند پل دلبر، شبیه یار داشت

صد پرنده دور  پل پروانه وار  

آن عقابی کز قفس هم عار داشت

*************

دشمنی هم مرز با ما دوست شد

جنگ ها در این میان هم لوث شد

تانک ها از روی شهرخون گذشت

روزآزادی ، جهان 1محبوب شد               

***************

نور می بارد به  روی شهرها

شهرهای شاد و خرم بادها

 ترسها  ازشهر دوری می کند

ذکر می خوانم برای یادها

**************

یادی از سربازهای بی کفن

تشنه لبهایی به خاک این وطن

یا که حتی یاد نعمت نفتی ام

با  "لب کارون"  دستی هم  بزن  

****************

این پل بنا شد از عشق دارد که جان  نه آهن      

روی زمین و خاکش  این مردمی که ماهن

کارون و شط اروند کشتی گل نشسته

صد ها پرنده عشق  در ابتدای راهن   

1- شهید جهان آرا    

سروده 7 بهمن 1399  تعداد سطر شعر و ترانه 24     

 

اخطار

 

خودت را خدایم تصور نکن

به خوبی دمادم تظاهر نکن

گذشتم ز هر خواهشی هم بجا

خدا گر تو هستی تکبر نکن

****************

می رم ولی خدا ی من یارمه

خدای واقعی توی کارمه

آهای بگم تو بنده ای و ناچیز

خدای عشق همیشه همراهمه

فکر می کنی گرفتی آرزوهام

یا اینکه قدرت نهفته در پام

نور خدا روشنی راهمه

از هیچکسی نمی کنم واهمه

دنیا عجوزه ای که زیبا شده

کار شما فقط به دنیا شده

نه مهربونی توی چشماتونه

نه هم زبونی روی لبهاتونه

پا می کشید روی زمین خاکی

چندتا کنیز و نوکر هلاکی

یکی به تغظیمه و من چاکرم

یکی دیگه تو خط من دلبرم

منم که تنها توی کار خودم

دست خدابه زیر بال و پرم

*************

به تاریکی ِدل، تفکر نکن

به نشخند ، کس را تمسخر نکن

گذشتم ز تو بگذرد هم خدا ؟

بگویم دوباره تکبر نکن

سروده 21 دی ماه 1399

تعداد سطر شعر و ترانه 24 

فقط همینو می گم زودتر از من می روی حالا ببین . 

خاطرات

من درون نفس خویش تورا کم دارم

طرح لبخند به لب ، چشم پراز غم دارم      

زیر باران تن خیسم به تب آلوده شده

روی گلبرگ خیالم ز تو شبنم دارم

       **********************

دور وبرم پرشده  از خاطرات

نوشته و گل خشکه و ضایعات

سنگهای کوچک سفرهای دور

صدفهای سیاه دریای نور

لباسهایی توی کمد آویزون

ساعت روی دیوارم که میزون

دستبندهای پاره شده تو کشو

گوشوارای لنگه به لنگه کادو 

تو جعبه ایی تیله های رنگی ان   

مال زمان بچگی  دنگی ان  

عینک و دفترو  و  کتاب کهنه

صاحبشون نباشه خیلی ظلمه

کاغذهای رنگی و دل نوشته

یه نامه از   زمان های  گذشته

عکسهای چندتا آلبوم قدیمی

دوستی ندارم که باشه  صمیمی

خونه  من پر شده از خاطرات

از سال قبل تا سالهای دور و مات

هیچکی نمی آد به سراع خودم

می خوام که از دور به یکی دل بدم

**********************

نفس خویش تورا هم  دارم

اوج خندانی ام و چشم پر ازنم   دارم

زیر باران نه تن خیس نه تب آلوده

نه  که چتری نه تورا هم  کم دارم     

سروده 99/9/19    تعداد سطر شعر و ترانه 28