فصل زیبای با هم بودن :)
یادش بخیر قدیما که تا یه حرفی تو دلمون قلمبه میشد بدو میومدیم اینجا مینوشتیم ... حالا این روزا که همه چی رو فی..ل...تر کردن بازم یاد بلاگفا و قرتی بازیای بلاگفایی افتادم .. سهیل صبح ها ساعت 7 بیدار میشه ، قبلا خیلیییییی غرررر میزد نمی خواست بره ... هنوزم وقتی سرویسش میاد و هزارتا بوق میزنه تازه داره صورتشو میشوره یا زیپ سوییشرتش رو میبنده یا تازه داره از پله ها میره بالا ظهرها با هیجااااان برمی گرده از همون دم در لباساش رو در میاره و کیف رو پرتااااب می کنه تو هوا در بدو ورود هم اول میره سراغ فریزر بستنی برمیدازه ، بعد کیک و شیر می خوره و در نهایت مامااااااااان نهارمو بیار .. بیاد روزهای 1 سالگیش براش تو قابلمه کوچولوش پلو میپزم که غذاشو زودتر از من و باباش بخوره شب هم ساعت 8 تا 9 میخوابههههه و من آزااااد واسه خودک فیلم میبینم تا همسر بیاد .... فی..ل...ترینگ اینس...تا هم که زد پیج م رو ترکوند .... اما دارم تلاش میکنم مجدد فلوراکیدز خوشگلمو روپا کنم آخرین باری که اینجا نوشتم، سهیلم 2 سالش بود ... امروز نفس 5 سال و یک ماهه ی من رفت پیش دبستانی ! سلاااام چقد این روزها حال و هوای وبلاگنویسی رو کردم سهیل جانم تا چند روز دیگه میشه دو سالش دو سالی که پربود از عشق و سختی های مضاعف و شادی و گاها گریه !!! ميشه اسمشو گذاشت سال سختي ها ... بزرگيتو شكر خداي مهربون خداروشكر كه ازين نود و شش ِ پتياره فقط چند روز مونده.... و تو نيمه ي ماه هفتم زندگيت رو داري پر مي كني ....❤️ با هربار بيدار شدنت براي خوردن شير و غنچه كردن لبهات و گرد كردن اون چشماي درشتت ميميرم و زنده ميشم خدايا ممنون كه فرشته ي بهشتيت رو قسمت و روزيه مت كردي چهارده روزه که حساب ِ زمین و زمان از دست ما در رفته و هر ثانیه ی ما شده یک سهیل ِ ریزه میزه و بانمک جانانکم ! چطوری طاقت بیارم و خودمو کنترل کنم ، خواب ِ شب دیگه تمووووم !! از فردا با موج جدیدی از احساسات مادرانه میریم به استقبال از بقیه ی هفته های انگشت شمار تا اومدنت !
اما خببببب دیگه عادت کرده و دوست داره که بره ...![]()
و شروع می کنه تعریف کردن از برنامه هاشون ..![]()
![]()



| miss-A |