صبح . . .
زودتر از همیشه و همه ٬ بیدار شدم . لباسهایم را پوشیدم و کتاب را برداشتم و پیاده
رفتم دانشگاه . . . بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه در خیابان انبار شده بود .
حس و حالی عجیب در من افتاده . درد نه . شادمانی هم نه . . . نمی دانم چه
بود . ولی مثل همیشه نبودم .
در مسیر دانشگاه ٬ یک بار دیگر با دقت تمام خواندمش . خوب . بهتر از این دیگر
نمی توانم بنویسم . . اصل ٬ مفهوم قضیه بود که گفته بودم .
وارد که شدم روی اولین صندلی درون محوطه دانشگاه نشستم و فکر . . . دوباره
فکر .
* * *
حالا دانشجویان تک و توک پیدایشان می شد . مخلوطی از دختر و پسر .
فضای دانشگاه مثل بغض بود . بادی نمی وزید . صبح اینجوری ندیده بودم .
شیرین هم وارد شد . آهوی بخت من . سفید باش . قدم بر دار که رفتارت ببینم .
نه کوتاه و نه بلند . شمشاد گونه ای با احساس . . خطی از خال و خیالش بیراه
نیست . همه چیزش به جاست . چشمانش به درشتی کُنگ هلیلی اند . بر پیشانی
گیسوانش نوری خدایی است و لبانش از انار که چه عرض کنم از همه چیز قشنگ
تر است .
به سمتش خیز برداشتم که باید می رفتم .
سلام . صبح بخیر .
بفرمایید . کتابتون .
دست شما درد نکنه .
. . . خواهش می کنم . کاری نکردم .
و از من جدا شد . نه نشد . دلم هنوز پیشش بود و به طرف کلاس رفت . . . خدا
حفظش کند .
حتما بعد از کلاس ٬ نامه را می خواند . طوری گذاشتمش که گوشه اش از لای کتاب
بیرون باشد که ببیند .
استاد وارد شد . پیرمردی از جنس کتاب کهنه ای که در باران مانده باشد .
دانشجویان کتابهایشان را بیرون آورده و باز کردند . . شیرین هم همین که کتاب را
ورق زد چشمش به نوشته من افتاد . . . همان لحظه به صورت کلی نگاهش کرد و
در جیبش گذاشت . . و من دیگر نتوانستم نگاه کنم . نمی شد . نگاهم را دزدیدم .
خوب . . مرحله اول کار انجام شده بود . خدا را شکر . .
حتما فردا با پدر و مادرش در میان می گذارد و طی همین هفته جواب می دهد . .
اگر جواب نداد چه ؟؟! نمی دانم .
نفهمیدم درس چطور تمام شد . با سر و صدای دانشجویان کلاس به خود آمدم .
و کلاس خالی شد . همه داشتند می رفتند . من باید آخرین نفر می رفتم که راه
رفتنش را خوب تماشا کنم . . سنگینی قدمهایش را بر تخم چشمهایم حس می
کردم . . تا جلسه بعد حتما جواب می دهد .
قدم زدم تا خوابگاه . که همیشه کارم همین است . قدم میزنم .
روزهاو روزگارم تکراری و بی تفاوت می گذشت . به هیچ چیز جز شیرین فکر نمی
کردم . . فقط بعضی اوقات همینطوری الکی گریه ام می گرفت . نمی دانم چرا ؟
فردا جلسه بعد است و هنوز هیچ خبری نشده . یا پیر گشمیرون . .
منی که نمازم را عشقی می خواندم . از روزی که عاشقش شده ام ٬ شیوه ام تغییر
کرده . بعد از نماز ٬ حداقل نیم ساعت با خدا حرف می زنم . نماز صبح بیدار می شوم
و گاهی هم که گریه می کنم .
شبها دیر می خوابم و صبح ها زود . . انگار من آنی نیستم که بوده ام .
صبح شد و باید به کلاس می رفتم . مسیر همیشگی . صندلی همیشگی . و من
همیشگی ٬ نه . . .
شیرین وارد کلاس شد و بدون اینکه نگاهی کند روی صندلی اش نشست . هیچ
موقع هیچ نمی گفت . مگر از او سوال شود . شماره تماسم را دارد . اگر بخواهد خبر
می دهد . حتما می داند که هر روز این هفته برایم سال می گذرد .
کلاس تمام شد و شیرین رفت و من هم آخرین نفر رفتم و خبری هم نشد .
هفته ها گذشت و خبری هم نشد . نشد . نشد که نشد .
نخواست که بشود . . نخواست و به روی خودش هم نیاورد که من همانی نیستم که
بودم . . روز به روز خسته تر . . ضعیف تر . . و سیگار تر . . .
شیرین ولی همیشه برایم شیرین بود و فراموش نشد .
ویرانم کرد . و من هم هیچ نگفتم . در خودم مُردم . در خودم ریختم . . . که :
عاشقان کشتگان معشوقند . . . بر نیاید ز کشتگان آواز .
اینطور تمامش کردم .