کشت و کار

یا الله ..
آدمی به امید زنده است و نفس می کشد و کار می کند .
چه سخت است که از نتیجه ی کار و تلاشت ناامید شده باشی . دستت به بیل نمی رود . دلت سردِ سرد می شود ..
شش ماه آزگار مثل تراکتور با زمین گلاویز می شوی و آخر کار ، محصولی را که با اشک چشم و خون دل آبیاری کرده ای به مفت هم نمی خرند . . هی ... روزگار ... و ما هم که میدانیم هر ساله همین آش است و همین کاسه ...
-- می گویی ؛ وقتی که می دانی محصولت را نمی خرند ، خوب نکار !! کشاورزی نکن ..!! .... آخر پدر بیامرز ، بفرما پس چه کار کنم ؟!!
ما مرد نشستن در خانه نیستیم برادر . برای ما ننگ است که عیالمان گرسنه باشد و بیکار در خانه بنشینیم . و خداوند هم که روزی مان را به خاک حواله کرده ...
--خوب ، درس میخواندی تا آدم دولت بشوی !!!
حرف ها میزنی مرد .. قرار نیست که همه ی خلق الله آدم دولت شوند . مگر فرماندار و امثالهم نمی خواهند بعد از ظهرها در خنکای کولرهایشان بر بالش عافیت تکیه کنند و قاچ هندوانه ای به بدن بزنند . من کشاورز شدم تا میوه های خوشمزه و آبدار مصرفی دولتی ها را تامین کنم و آنها هم اگر کاری می کردند تا محصولم روی دستم نماند و ضرر نکنم ، محشر می شد .
به همین زیارت ، کود و بذر و سم قرض گرفته ام که در موعد مقرر ، بیشتر از قیمت نقدی پرداخت کنم .
اصلا زحمت و سختی کار خودم به کنار ، پول مردم را که باید بدهم .
خلاصه ، من سواد ندارم و نمیدانم چه کسی باید برایم کاری کند . فقط می دانم که خدای شما و ما کشاورزان یکیست ...
هر کاری که می توانید انجام بدهید . نامه بنویسید به تهران که بیایند و از نزدیک ببینند . به همین زیارت اگر به دادمان نرسید خدا خیرتان نمیدهد .
کشت محصولمان شروع شده و از الان باید به فکر بود . خدای را مبر از یاد ....
سعید سالمی

شهرآشوب

 

شهر خسته است . به یابویی که در تقلای برون رفت از رودخانه ای شنی می ماند . پیاده روی عصرانه ام را سوت زنان از میدان امام علی می گذشتم که شیهه ی سایپایی گازوئیل کش جنونش را در حلقوم گندیده ی خیابان تف کرد و به پایین دست ها کناره کشید . من و میدان برای لحظاتی میخکوب شدیم .
خیابان پر از پیاده هایی بود که برای نان و زندگی نفس نفس می زدند و دکّه هایی خسته از خاک خوردگی های بادآورده که به همیشگی زخم ها اخم کرده بودند . . مردی لاغر اندام که عرض خیابان را با بی حوصلگی پیمود به سنگفرش پوچ بی سرانجامی ها تف کرد . . . زنان دستفروش هم که بر گرده ی بازار چون گزهایی تشنه در حاشیه خشک جازموریان پلاسیده بودند . . . فضای خیابان از خستگی گُر گرفته بود و همه در کاری بودند که برای لحظه ای نباید غفلت کرد و همیشه باید سخت بود که مرگ چون گرگی گرسنه در کمین آهویی بی رمق در پی فرصتی کوتاه است برای عرض اندام . . .
نشریه های مانده بر دکّه های مطبوعاتی ، مملو از عکس فرماندارها و شهردارانی شده اند که ....... حالم به هم خورد .
رفته بودم از بازار دوغ بخرم . (مغازه اولی ) ببخشید جناب ؛ این دوغ چند قیمت است ؟ . _ ٣۰۰۰ تومان . قیمت تمام شده روی آن ٢۵۰۰ بود . . باید از دیگری خرید کرد . مغازه ی بعد ، همان دوغ با همان نام و نشان ٣۵۰۰ بود . دریغ از دروغ دوغ فروشان ... مقداری نفرین بار عاملان و کارگزاران شهرم کردم و پیاده برگشتم که از یخچال خانه ام آب خنک بردارم و بخورم .
راستی !! اینجا رودبار جنوب بود . ( سعید سالمی )

آدم این عشق نبودی نشد .... عاقبت سیب جز افتادگی .. 

به بی راهگی قسم  ، از خیابان تا خانه راهی نبود .  ولی باید بیراهه می  

رفتم  که عادت کرده ایم به بی راهگی . همیشه ی خدا کارمان همین  

است .  راه به بی راهه می زنیم . قانون  به بی راهه می  بریم .  درس را  

به بی راهه  و حتی خودمان را نیز ... اصلا بی راهه ایم و بی راهه است  

زندگیمان . مگر چقدر قرار است بمانیم که همه اش به بیراهه گذشت .  

محض رضای  خدا یک بار  از ریل عشق و معرفت خارج نشویم . فقط یک  

بار . . سیگار می کشیم و همدیگر را می کشیم . و  قتل ما حتی تیتر  

هفته  نامه ای در جنوب هم  نمی شود . می جنگیم برای نبودن . برای 

 شکست  . برای  خطر .... خدا به خیر کند . . من  متهمم . باور کنید .  

وقتی که هر روز جوانان شهرم  به جان هم می افتند و  خونبازی  می  

کنند  و من هیچ کاری  نمی کنم  یقینا متهمم . سکانس عجیبی است  

زندگی در جوار شن باد و  گرمای آفتاب .و عجیب تر از آن بازیگرانی که ما  

باشیم . چقدر بد نقش هایمان را بازی کرده ایم .  سنگ شده ایم انگار   .  

سنگ  ... و فرماندار بیچاره در این  بازی هیچ  نقشی ندارد  .

                                          سعید سالمی نوشت  .

شیرین 3

صبح . . .

زودتر از همیشه و همه ٬ بیدار شدم . لباسهایم را پوشیدم و کتاب را برداشتم و پیاده

رفتم  دانشگاه . . . بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه در خیابان انبار شده بود .

حس و حالی عجیب در من افتاده . درد نه . شادمانی هم نه . . . نمی دانم چه

بود . ولی مثل همیشه نبودم .

در مسیر دانشگاه ٬ یک بار دیگر  با دقت تمام خواندمش . خوب . بهتر از این دیگر

نمی توانم بنویسم . . اصل ٬ مفهوم قضیه بود که گفته بودم .

وارد  که شدم روی اولین صندلی درون محوطه دانشگاه نشستم و فکر . . . دوباره

فکر .

* * *

 حالا دانشجویان تک و توک پیدایشان می شد . مخلوطی از دختر و پسر .

فضای دانشگاه مثل بغض بود . بادی نمی وزید . صبح اینجوری ندیده بودم .

شیرین هم وارد شد . آهوی بخت من . سفید باش . قدم بر دار که رفتارت ببینم .

نه کوتاه و نه بلند . شمشاد گونه ای با احساس . . خطی از خال و خیالش بیراه

نیست . همه چیزش به جاست . چشمانش به درشتی کُنگ هلیلی اند . بر پیشانی

گیسوانش نوری خدایی است و لبانش از انار که چه عرض کنم از همه چیز قشنگ

تر است .

به سمتش خیز برداشتم که باید می رفتم .

سلام . صبح بخیر .

بفرمایید . کتابتون .

دست شما درد نکنه .

. . . خواهش می کنم . کاری نکردم .

و از من جدا شد . نه نشد . دلم هنوز پیشش بود و به طرف کلاس رفت . . . خدا

حفظش کند .

حتما بعد از کلاس ٬ نامه را می خواند . طوری گذاشتمش که گوشه اش از لای کتاب

بیرون باشد که ببیند .

استاد وارد شد . پیرمردی از جنس کتاب کهنه ای که در باران مانده باشد .

دانشجویان کتابهایشان را بیرون آورده و باز کردند . . شیرین هم همین که کتاب را

ورق زد چشمش به  نوشته من افتاد . . . همان لحظه به صورت کلی نگاهش کرد و

در جیبش گذاشت . . و من دیگر نتوانستم نگاه کنم . نمی شد . نگاهم را دزدیدم .

خوب . . مرحله اول کار انجام شده بود . خدا را شکر . .

حتما  فردا با پدر و مادرش  در میان می گذارد و طی همین هفته جواب می دهد . .

اگر جواب نداد چه ؟؟! نمی دانم .

نفهمیدم درس چطور تمام شد . با سر و صدای دانشجویان کلاس به خود آمدم .

و کلاس خالی شد . همه داشتند می رفتند . من باید آخرین نفر می رفتم که راه

رفتنش را خوب تماشا کنم . . سنگینی قدمهایش را بر تخم چشمهایم حس می

کردم . . تا جلسه بعد حتما جواب می دهد .

قدم زدم تا خوابگاه . که همیشه کارم همین است . قدم میزنم .

روزهاو روزگارم تکراری و بی تفاوت می گذشت . به هیچ چیز جز شیرین فکر نمی

کردم . . فقط بعضی اوقات همینطوری الکی گریه ام می گرفت . نمی دانم چرا ؟

فردا جلسه بعد است و هنوز هیچ خبری نشده . یا پیر گشمیرون . .

منی که نمازم را عشقی می خواندم . از روزی که عاشقش شده ام ٬ شیوه ام تغییر

کرده . بعد از نماز ٬ حداقل نیم ساعت با خدا حرف می زنم . نماز صبح بیدار می شوم

و گاهی هم  که گریه می کنم .

شبها دیر می خوابم و صبح ها زود . . انگار من آنی نیستم که بوده ام .

صبح شد و باید به کلاس می رفتم . مسیر همیشگی . صندلی همیشگی . و من

همیشگی ٬ نه . . .

شیرین وارد کلاس شد و بدون اینکه نگاهی کند روی صندلی اش نشست . هیچ

موقع هیچ نمی گفت . مگر از او سوال شود . شماره تماسم را دارد . اگر بخواهد خبر

می دهد . حتما می داند که هر روز این هفته برایم سال می گذرد .

کلاس تمام شد و شیرین رفت و من هم آخرین نفر رفتم و خبری هم نشد .

هفته ها گذشت و خبری هم نشد . نشد . نشد که نشد .

نخواست که بشود . . نخواست و به روی خودش هم نیاورد که من همانی نیستم که

بودم . . روز به روز خسته تر . . ضعیف تر . . و سیگار تر . . .

شیرین ولی همیشه برایم شیرین بود و فراموش نشد .

ویرانم کرد . و من هم هیچ نگفتم . در خودم مُردم . در خودم ریختم . . . که :

عاشقان کشتگان معشوقند . . . بر نیاید ز کشتگان آواز .

                                                                        اینطور تمامش کردم .

 

 

 

شیرین 2

آهسته تر از همیشه ٬ به سمت خوابگاه در حرکت بودم و با خود فکر می کردم .

صدای رانندگان تاکسی جلوی درب دانشگاه مثل سرو صدای گنجشکان با یکدیگر

قاطی می شد . . باد هم که علاوه علت شده بود و نامنظم از هر طرف می وزید .

مسیر خوابگاه طولانی نبود و من هم که . .  باید قدم می زدم .

وارد خوابگاه شدم و بی هیچ حرفی روی تخت دراز کشیده و کتاب را روی سینه ام

گذاشتم . . خسته نبودم . سرحال هم نبودم . . نمی دانم . . حسی شبیه

وقتی که اشتباهی کرده باشی و مادرت دعوایت کرده باشد شاید . . . یا شاید دیده

باشید که بعضی وقتها آدم ٬ همین طور الکی و بیخود و بی جهت حالش گرفته

است . الان من همانطورم . نمی دانم . شاید عاشقی که می گویند همین باشد .

چند دقیقه ای نگذشته بود ٬ با خودم فکر کردم ٬ تا فردا وقت تنگ است که باید کتاب

را پس بدهم . . باید از این فرصت استفاده کنم و موضوع را مطرح کنم .

یک نامه می نویسم و لای کتاب می گذارم ٬ که این بهترین فرصت است و شاید دیگر

تکرار نشود .

برگه ای سفید و خودکا و . . .

به نام خدا

با سلام خدمت خانم معصومی .

می خواستم ٬ خدمتتان عرض کنم که بنده حقیر از دیدار اول که شما را  ...

نه . . نه . . . مچاله شد و دوباره باید نوشت که جالب نبود . .

. . . . . . . . . . . . . . . . .

باسمه تعالی

سلامی چو بوی خوش آشنایی .

میخواستم موضوعی را خدمتتان عرض کنم . من از روز دوشنبه که دیدمتان عاشقتان

شده ام . اگر موافق باشید . لطفا با خانواده محترمتان در میان بگذارید تا برای امری

خیر مزاحمتان شویم .

. . . اه . . نشد . .

دوباره .

به نام خدا و با سلام خدمت خانم معصومی .

باور کنید با دیدن شما حسی عجیب در من افتاده که هیچ وقت اینگونه نبوده ام . .

به خدا باور کنید . . . و من از پدر و مادری کشاورزم که خاکی ترین مردمانیم .

خلاصه مطلب اینکه عاشقتان شده ام و می خواستم از شما خواهش کنم اگر

موافقم باشید با خانواده محترمتان موضوع را در میان بگذارید تا مزاحمتان شویم

برای . . .

ضمنا این هم شماره تماس بنده است . در صورت موافقت ٬ اطلاع دهید و

  عدم اطلاع شمابه منزله مخالفت با درخواست بنده خواهد بود .

دوستدار شما مهدی .

. . . یک بار دیگر با حوصله و دقت تمام خواندم و لای کتاب گذاشتم . و با خودم فکر

می کردم که خدایا . . . آیا درست می شود ؟ . . . پناه بر خدا .

و با همان حس و حال قبلی که همچنان در من مانده بود ٬ روی تخت دراز کشیدم و با خوذ

 فکر و خوابم برد .

                                                                                 ادامه دارد .

 

 

 

 

 

شیرین 1

چقدر زیبایی تو . شبیه قر آن . .  چیزی در تو هست که در هیچ کس در هیچ جای

جهان نیست . خنده ملسی که روی گونه ات نشسته است ٬ خاک بر سرم می

کند . بیشتر نه .  به اندازه مادرم دوستت دارم . . . به کلاس درس که وارد می شوی

کلاسم به هم می ریزد . .  از اولین نگاه مرا گرفته ای . تکانه ای عجیب در من

افتاده . انگار توی بنگ بمانم . دیگر خودم نیستم . من تو ام . من کیستم ؟ نمی دانم .

. . بگذار پا پیش بگذارم که مبادا دیر شود . دیر بجنبم اگر شاید ٬ پشیمانی داشته

باشد که نجیب هایی مثل تو را به سرعت باد می برند . .

نه . نمی ترسم . . ولی هر کار با خودم می کنم نمی توانم . خیلی سخت است .

دارم تحلیل می شوم . خدایا مدد کن .

بعد از کلاس درس موقع خوبیست که سر صحبتی باز کنم . دیر بجنبم ٬ کارم تمام 

است . یا پنج تن . این دیگر چه حی است که . . .

کلاس که تمام شد . دانشجویان هرکدام به کاری زدند بیرون . .  شیرین همیشه جدا

از بقیه تا ورودی دانشگاه را قدم می زد . کبکی که در عین سادگی ٬ غروری قشنگ

 در رواجش نهفته است . معصوم است . چادرش بوی نجابت می دهد .

همین که از کلاس بیرون آمد !

. . . ببخشید خانم معصومی !

سرش را که برگرداند انگار برقی سه فاز وجودم را گرفت . نگاه نبود . خورشید بود .

یا امام رضای غریب . . می خواستم غش کنم .

بفرمایید . . .

 انگار یکی محکم با دست جلوی دهانم را گرفته باشد . زبانم قفل کرده بود . گم

شده بودم در او . . ناگهان به خود آمدم و بدون فکر در هیچ باره ای ٬ گفتم : اگه

اشکالی نداره کتابتون می خواستم معنی درس بنویسم . در اولین فرصت بر می

گردونم . . .

. . . خواهش می کنم . چه اشکالی !

نگاهش تا به سمت کیف رفت ٬ توانستم خوب نگاهش کنم . الله اکبر از این دختر .

نور است . حرف ندارد . نهایت قدرت است . خدای مهربان .

کتاب را به سمت من دراز کرده بود که من همچنان پرت بودم . . محو او شده بودم .

هیچ نمی شنیدم و نه می دیدم . . تا با صدای آسمانی اش به خود آمدم .

بفرمایید . . . !

ها . . بله . . دست شما درد نکنه . پس میدم  فردا .

باشه . اشکالی نداره . . . وآرام آرام  رفت . تپش قلبم با صدای قدمهایش میزان

شده بود . .

و من که هنوز به خود نبودم با تکیه به دیوار باید حفظ تعادل می کردم تا حالم سر

جایش بیاید . . دور شدنش را تماشا کردم که باید نهایت استفاده را از او می کردم .

روح کتاب در دستم زندانی شده بود ولی در عوض دلم نبود . گم شده بود . برده

بودش . رفته بود با او . .

با تمام وجود کتاب را بوییدم . بوی عشق می داد .

کتاب در دست ٬ به سمت خوابگاه . . .

                                                                                 ادامه دارد .

 

 

 

 

بی دوام تر از همیشه ٬ حوصله ام را در خیابان جا گذاشته ام و دارم پیاده از بانک

صادرات عبور می کنم . . مردان خسته چون سیب هایی پلاسیده در صف دستگاه

خودپرداز ٬ مانده بودند . و بی بی های معصومی که در پیاده رو افتاده  . باد از آن

سوی خیابان بوی کبابی اکبر را بغل می کرد و در هر کجای شهر که دلش می

خواست بر زمین می انداخت . مردی آفتاب سوخته ٬ با بلوجی خاکستری که گوشه

آن به سیگار سوخته بود و موهای بهم ریز ٬ وارد کافی نت شد . .

شهر همچون شهیدی که بر دوش جماعتی جیرفتی ٬ تشییع می شود . شهر را

گفتم . .

شاید فردا هم اتفاقی دیگر بیفتد . مگر نه اینکه همین دو روز پیش یکی از کارمندان

کمیته امداد را به ضرب گلوله در دل همین شهر ٬ در حوالی ستاد نیروی انتظامی ٬

کشتند .

وانتی که حنجره اگزوزش پاره شده بود حواسم را از پیاده رو پرت کرد . پرت شدم به

سمت خانه .

شهر شلوغ است و خدا به خیر کند .

اَور اَرزه . بهار اَبو . . .

باران هنگامه کرده . . آخ که چه نعمتی است این باران دیگر . شکرت خدا . حمام روح

زمین از دوش سرد آسمان . دمت گرم زندگی . . داری راه می آیی با ما . .

دارم فکر می کنم امسال چه نوروزی باید داشته باشیم . سبزترین سرها را درختان

خواهند داشت . برنامه ریزی کنید مسافران نوروزی . . بیایید . وجدانا خالی از لطف

نیست . گندم ها در اوج جوانیشان خواهند بود . و هندوانه ها . گوجه ها .

خلاصه باران حال حسابی داد . .

علی پرورش هم که رفت . پهلوانی آمد . اما از همین اولین روز کاریت یادت باشد که

این تودیع باشکوه در آینده ای که دور هم نیست ٬ برای تو هم خواهد بود . پس . . .

دهل . . .خاک بر سرم . دهل . . .

خورشید هنوز بر زمین ننشسته بود . نیمچه بادی هم از جانب غرب می وزید . صدای

دهل ٬ چکشکوب میخی بود بر جمجمه مرد . . خراش نوک موکت بری که بر جگر

خورده باشد . . اختیار گوشهایش که دست خودش نیشست که . . می شنیدند .

از کوچه پشتی خانه شان داشت می گذشت که باید حنای عروس به خانه رسانده

شود . . خوب ٬ بی انصافها . . شما که می دانید جریان از چه قراره  ! لاقل این یک

تکه راه را بی دهل رد شوید . اذیتم نکنید .

صدا که دور شد و آبادی خلوت . بلند شد . باید کاری می کرد . داغ کرده بود ناجور .

باید خودش را به چیزی آرام کند . .

این بار یک راست وارد مغازه کذایی شد . . .

از این ۵ هزار ٬ تریاک بده . .

مردی با سبیلهای تنک و صورتی تکیده ٬ از آن ور ویترین نگاه معنی داری کرد و . . .

مهمان دارم دایی . . فکر بد نکن . نه . . استغفرالله . . پسر کربلایی اصغر و این

کارها . . مچاله ای را در دستش گذاشت . و بدون توجه به کم یا زیاد آن ٬ زد بیرون به

قصد باغ بزرگ . دستش در جیبش خپ کرده بود و با احساس ٬ حجمش را اندازه  می

گرفت . باد هنوز صدای دهل را به گوشش می رساند . . ای باد نامرد .

گرده گزی پیر ٬ دستشویی وار نشست و آتشی که دودش به چشم می رفت . به

گوشه دست ٬ اشکهایش را پاک می کرد . معلوم نبود از گریه اند یا دود آتش .

سیخ بر آتش سرخ شده بود . هی با خود کلنجار . . لعنت بر شیطان حرامزاده .

سیخ را برداشت . لااله الا الله . مکث طولانی شد که سیخ  سرد شده بود . دوباره

چپاندش بر سینه آتش . چشمهایش پر خون شده بود . سیخ و صبر و سرد و گرم

قاطی شده بودند و جوان خسته باخود درد می کشید . . سیخ را برداشت و  به یک

ناگهان بر کف دستش فشرد و نه . .ن . . . ه . تریاک را بر زمین کوبید و داغ سیخ را

که بر دل دستش گذاشته بود . به سمت غروب دوید . . نه . .

و از آن به بعد روز به روز تکیده تر شده بود . انگار پوست قورباغه خشک شده را در آب

حل کرده باشند و به خورد جوان داده باشند . فقط استخوان مانده بود . و حرف هم

که نمی زد و غروبهای هر روز روی گدار تنها می نشست و حرف هم که نمی زد .

                                                                                                                                          تمامش کردم . 

                                        

            

غمگریه 1 . . .

خبر ٬ چون سرب داغ در گوشهای مرد پیچید . . نه . . دروغه . . باورم نمی شه . .

محمد ٬ که دید باور نمی کند . سراسیمه به طرف ماشین دوید . نامه عروسی را از

جلوی داشبورد برداشت و با ناراحتی پرتش کرد پیش رویش و گفت : بیا . خودت

ببین . . 

 سست شد و سنگینی غمش را با زانو  بر دوش زمین انداخت . . انگار فشار

محکمی به مغزش وارد شده باشد . به هیچ نقطه امیدی فکر نمی کرد .

محمد هم که بعد از اعلام خبر رفته بود و حالا آرش تنهای تنها ٬ مات و مبهوت اشک

می ریخت .

اینجای اتفاق ها همیشه همین طور است . که اگر مرد گریه نکند ٬ واقعا بد می شود

به حالش . شاید محمد تاب دیدن اشکها را نداشته که بی صدا رفته بود . . اشک

مرد . . . شب از نیمه گذشته بود که در کوچه تنها قدم می زد . و فردا بعد از ظهر

پرده بند است . . خدایا خودت رحم کن  این دو روز تمام شود .  . جلوی مغازه تریاک

فروشی ایستاد . مردد . شنیده بود که غمها را کم می کند . . اما به زور ٬ پاهایش را

منصرف کرد و به راه افتاد . . مقصد معنی ندارد . فقط باید رفت و رفت . تا مگر سبکتر

شوی . شب انگار تمامی نداشت . تمام نمی شود این لعنتی . .

از دل تاریکی ٬ راه به سمت خانه کج کرد . هیچ صدایی در کوچه نبود . انگار همه

مرده بودند . . گاهی باد نفسی عمیق می کشید و در تن شب خفه می شد .

. . ناخودآگاه به سمت یخچال رفت و از میان انبوه قرص ها ٬ دیازپام ٬ برداشت و یک

دانه از آن را ته حلقش انداخت و نیم لیوان آب سر کشید . تا مگر دمی سر راحت به

زمین بگذارد . . که بعد از آن معلوم نشد  چه اتفاقی افتاد . انگار بمیرد . . به خواب

رفته بود . که شاید در خواب زمان بگذرد . عمیق .

و حالا نیمروز بعد است که با صدایی در کوچه از خواب پرید . انگار دهل . . .

ادامه دارد . . .

 

عجب صبری خدا دارد .

شاید اینطور بهتر باشد که ۷ صبح از خانه بزنم بیرون برای کار . . و به هیچ جای جهان

فکر نکنم . . . اصلا به من چه که خیابان خوب نیست . و فرماندار ساکت است .

اصلا به من چه ٬ اگر دزدهای سر گردنه  ٬ نمازشان قضا نمی شود و . . .

اصلا ولش کن. . . چقدر مگر . .

 آخر مگر چقدر قرار است عمر کنم . همه اش که با غصه گذشت .

بگذار از این به بعد با ٬ بادابادها سرکنم . 

می خواهد هر چه باشد . . .  دیگران سکوت نکنند . نترسند از هیچ کس . از این بدتر

که نمی شود .  به جان خودتان ٬ فریاد باشید . تا نمیرید .

دارم فرسوده می شوم از بس که تنهایی ٬ به همه اطرافهایم فکر کردم  .

من به خواب زمستانی می روم . و  امیدوارم که بعد از بیداری ٬ خیابان ٬ نو  شده

باشد . . فرماندار رفته باشد . . کتابخانه ها شلوغ شده باشند . . و . . .

نگهدارتان باشد . . .

 

محلی نوِِِِِِِِِِِِِِِِِِشت .

ییوار ... چِِطو پاشُم بپاشِن رویِ دهگاه . هوا مَتروسِ غُرصه٬ مث

 چشونِ دحتی که گریواده ای غم نمُزاد .

لیت خوردُم مثِ یه بُشکه ی کهنه  تویِ کوچه . . هِچ که ای

 پیاده وُنِ دَمِ ییوار ََنهَر . مُگون ای بخیلی و بی عاری . نه

 تکونی . نه شگونی . نه تُواری . که اَگفتت . . .

بویِ عودِ سر کَبرونِ مَزاری باد کَهکول اَکه و تویِ خَشَم  . جا و

بیجا اَتَکَندی . اوَروشَندی و یَهو  بَر اَگَشت  و گُم و گار . . .

ای تَهِ کوچه ی باریکِ خَشَم . پیرمَردی رَد بو . که ۹۰ سالگیِ

خشتونِ دیوارِ گلی . بش لُنگی مَندَر .

پاوونمُ خو روتن . ای بَسی که سَردوپا رویِ گُدارِ پشتِ دهگاه . .

 . نامُرادی نشتُم .

زندگی مثلِ دو تا خالو و خوهزارِ که ای هم دورن . . .

زندگی مث پُلگِ کودُمِ سَردِ خونه ی دُحتِ صَغیرِ محَله .

زندگی ناخَنده . زندگی ناگَرده . زندگی بی عاره . زندگی بی

کاره . زندگی ییواره . زندگی غم داره .

. . . توی آوادی ما .

بگذار عاشقانه ای دیگر ٬ که این روزها . . .

(وقتی نمی رسیم به هم در حریم هم . . . ما را از این حضور مکرر چه حاصل است )

همین ایستادن های ناگهانی ات اذیتم می کند . که جلوی دانشگاه ایستاده ای و

لبخند می زنی . . آه خدای من . سیب گونه هایت انگار در بارانی ــ همشهری ــ

خیس خورده باشد که باران تازه بند آمده بود .

جز تو هیچ کس در هیچ جای زمین نیست که . .  . خاطرت جمع باشد  من از تو لبریزم که

از لانه نگاهت دو  کفتر چاهی به هر کجای خیالم پر می کشند . . حواسم همیشه

پرت توست . . راه که می روی ٬ انگار زمین منم . که مور مور می شود تنم .

 یک جا بایست تا خوب ببینمت ای اناری که از سرخی ات طعم جیرفت ٬ لای دندانهای

پسینگاهم خزیده است . . راستی ! هیچ می دانی که بعد از (تو حتی به درد سوختن

هم نمی خورم . ) . و جایی از همین روزها شاید از  جاده ابروانت پرت شوم و بمیرم

که پشت فرمان هم با خودم نیستم . . البته فدای سرت . که روزهاست خودم را

برایت آماده قربانی کرده ام . .

 و در پایان . . به جان مادرت ٬ مواظب خودت باش که خیلی خیلی دوستت دارد .

                                                                                         سعید

داستان گفتم . . .

تیغ موکت بر را تا نیمه بیرون کشیده بود . . حرف نمی زد . ولی معلوم بود که دارد

خودش را می خورد . از درون می سوخت . انگار یک لیوان سرب داغ را لاجرعه سر

کشیده باشد . سیگار پشت سیگار . شدت خشمش از کامهای زمختی که از سیگار

می گرفت لبریز بود و ته مانده آن از خون سرخ چشمانش سرازیر میشد . با خودش

قدم می زد . فکر می کرد . تصمیم میگرفت و . . . لا اله الا الله . . دوباره سیگار . . .

یک لحظه در چنگال سکوت میخکوب شد و در پی آن با صدای بلند نعره کشید :

نامرد . بی وجدان . . نان و نمک خورده بودی . . بی پدر . و مشت محکمی بر

دندانهای دیوار .

انگار باید کاری کند . . که مرد ، هرگز نمی تواند بعضی تلخ ها را در خود بریزد .

بر سینه خاک نشست . بند کفش های کتانی اش را محکم بست و به راه افتاد .

و همین طور زیر لب دشنام می داد . . . بی صاحب . . . .

دسته تیغ را در چنگ هایش محکم می فشرد و دندانهایش در جدال با یکدیگر قلاب

شده بود . ، راه را می درید . . خون خودش را می خورد انگار . . شاید هم شبیه رخنه

 کرمی به مغز استخوان . نمی توانست ثابت بایستد . باید قدم  می زد . شاید درد را

کمتر حس کند . . . لا اله الا الله .

 . . . الله اکبر  . انگار دارد گریه می کند . . خدای من . . گریه مرد . باید این هنگام

سقف آسمان سقوط می کرد  و زمین دهان باز . . بلند غاره می زد . . نامرد . . آخه

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ . و هق هق زبری که از لابه لای نفس هایش راه به بیرون می

کشید .

هر چند قسمت از راه را لحظاتی می ایستاد و  در تعارض میان تصمیم و تردید ، فشار

 سنگینی را تحمل می کرد . نه می توانست منصرف شود و نه . . .

فکر این موضوع آنقدر عذایش می داد که هر ناگهان  ، با تمام وجود زیر گریه می زد .

و ناسزا می گفت . . . خدا خیرت نده ، لا کردار  بی وجدان . .  چند لحظه ای را

سکوت کرد و بالاخره به راه افتاد . تصمیم گرفته شد و نمی شود کاریش کرد .  . و

دیگر هیچ جای مسیر را توقف نکرد .

مسیر گذرش را می دانست . که همیشه ، بعد از سرکشی به گاو و گوسفندانشان ،

نیمه شب از همین کوره راه ، قدم می زد تا به خانه . . . تاریکی شب ، چون چادری

مشکی که بر قبر جوان تازه مرده ای کشیده باشند ، همه شهر را در بر گرفته بود .

زمان بسیار آهسته تر از همیشه می گذشت . سکوتی سنگین  بر حوالی ، سایه

انداخته بود . . در حالی که دسته تیغ را محکم می فشرد در پناه خاربوته ای خشک

کمین کرد . . صبر می کنم تا بیاید این ماد . . . حرامزاده .

چند دقیقه ای از سکوت نیمه شب نگذشته بود که سایه مردی از انتهای راه نمایان

شد . . چشمهای مرد پر خون بود . انگار هیچ چیز نمی دید . . بیا . . جلوتر بیا کیو . .

. نامرد . .

مرد سرش پایین بود . انگار در فکری باشد . آرام آرام در مسیر  ، قدم می زد . شب و

 سکوت ، دندان تیز کرده بودند بر تلخی اتفاق  . . 

درست چهار قدم از  کمین گاه نگذشته بود که ، همچون گرگی از پشت سر با

تمام وجود بیرون پرید و . . .

ضربه وارد شده بود که بعد از آن  فریاد و دشنام ، با غاره و خون قاطی شد .  شب و

تاریکی و خونی که از شاهرگ مرد ، بیرون می جهید . .

تمام شد . حقش هم همین بود . . این واگویه های مردی بود که بعد از کنارکشیدن

خود از میدان ماجرا در کاهدان خانه پناه گرفته بود . و حالا شاید احساس رضایت می

کرد . . تا تو باشی دیگر به خواهر من . . . .

و مردم فردای آن روز پیکری را تشییع کردند که جعفر بود نه محمد . چرا که آن شب

محمد ،  نا خوش احوال بوده و برادرش جعفر را به جای خود برای سرکشی از

گوسفندان راهی کرده بود .  شب نامردی کرده بود و اتفاق هم افتاده بود و نمی شد

هیچ کاریش کرد .

پایان .

 

 

به بهانه عشق . . .

در این میانه گاهی ، عاشقانه گفتن ، حال می دهد .

از کجای جیرفت سر زده ای ، که رواجت کمنزیل ها را رمانده است . و از تیر ماه

عنبرآبادی چشمانت حرم داغ عشق ، بر می خیزد  .

درست ، شبیه مارال در کلیدر . .

هر روز از کوچه پشتی خانه مان ، کاش رد می شدی ، که رقصی چنین میانه

میدانم آرزوست .

قدت چونان مضافتی جوانیست که  شاخه های گیسوانش بر شانه ها یش

  ریخته است و دو خوشه خرمای شیرین بر . . . . به بار نشسته است .

می بینمت هربار که از هر جای شهر میگذری ، ناخودآگاه به تپش می افتم . . انگار

سوخت نمی رسد به مغزم . . دست خودم  که نیست که . . .

درست نمی توانم بگویم که چه حالی می شوم  ، ولی به جان خودت ، به هم می

ریزم . . زیبایی و این اذیتم می کند . دیوانه ام می کند . . اصلا روانی می شوم از تو .

روانی ام کرده ای ، که خیلی دوستت دارم .

                                                                               قربان شما . سعید .

 

خدا می داند که ما بدبختیم . .

وقتی که یک بومی رودباری با دلالها ی . . . همراه می شود و به خاطر دریافت مبلغی

ناچیز ، محصول کشاورز را به قیمت پایین از دستان پینه بسته اش در می آورد تا سود

کلان نصیب دلال شود . . غریبه ای را به همخون خودمان ترجیح می دهیم . . وجدانا

اینگونه نان خوردن خوب است ؟ . . . کجای کارها ایستاده ایم ؟

وقتی که کلیپ تصویری مادران و خواهرانمان که برای گرفتن یارانه به بانک . . .

مراجعه کرده اند ، توسط عده ای از خدا بی خبر به خارج از مرزهای کشور و شبکه

های جهانی می رسد و  ما سکوت می کنیم . . 

وقتی که روستاهایمان از نوشیدن آب سالم و بهداشتی محرومند . . .

وقتی که مدارسمان از نظر امکانات آموزشی در فقیرترین وضع ممکن هستند . . .

وقتی که بیمارستانمان  شبیه . . . لا اله الا الله .

وقتی که  نرخ امید به زندگیمان به صفر رسیده است . .

وقتی که . . .

وا مصیبتا . . .

 

خسته بودم که نوشتم . . .

حواسمان پرت زندگی شده و یادمان نیست که باران نمی بارد . بیچاره چترهایمان . . .

# # #

دارم فکر می کنم که اگر امسال نرخ گوجه و هندوانه پایین شود چه باید کرد .  بازوان

کشاورزان از این فکر ، گاهی سست می شود . . دستها به بیل نمی رود که اگر

پشت این همه تقلّا ، ضرر نهفته باشد  ، دنیا باید به آخر برسد . من خوب نمی دانم

که چه کارباید کرد ، اما باید کاری کرد ، بیکار ماندن جرم است . گناه است و . . .

دیگر از حرف ، کاری بر نمی آید که سالها گفتیم و فریاد زدیم . و البته آنچه به جایی

 نرسد فریاد است .

نمی دانم   خوب نوشتم یا نه . ولی شما بقیه قضیه را خودتان بگیرید .  . حالم خوب

 نیست .

 

 

سلام جانم . . سلام .

داستان می نوشتم و حواسم نبود که خیابان را اذیت کرده اند . . .

گفتنی است که . . .

نترس فرماندار . . قرار است برایت تودیع بگیرند . از آمپول پنی سیلین که بدتر نیست .

البته شاید هم ماندنی شدی . . نمی دانم . ولی مردانه ٬ باید بروی . بس است

دیگر . . الله اکبر . مگر چه قدر . خون تو که از امین و محمد رضا   رنگین تر نیست .

البته قرار است در آموزش و پرورش هم اتفاقاتی بیفتد . . شنیدم که . . . خدا می

داند .ان شاالله که خیر است .

می خواهند شهر را جراحی کنند شاید حالش بهتر شود . من که خوش بین هستم .

و رضا راوند و دار و دسته اش هم احتمالا دارند برای تحقق اهداف کوتاه مدت خود

تلاش می کنند .

طیاری هم که همش پشت سر عموی من حرف می زند .

و حالا که ۹۰ درصد از مردم شهرمان مرده اند ٬  ۹۰ درصد از کارهای ساخت

بیمارستان پیش رفته است .

یک نکته جالب دیگر که امروز دیدم . . . در شهر یک تابلو نصب کرده اند که روی آن

نوشته است . . اگر زکات داده نشود چهارپایان می میرند . . . گناه از

موجود دو پا  باشد و تاوانش را چهارپایان پس بدهند . . بیچاره چهارپایان .

خیلی خوب

پهلوان 4

جدال جنس آهنین با گوشتین . .  نبرد نابرابر . زنجیرها قلاب می شوند . چهار لایه

سخت . . شاید با همان نیروی نخست ٬ زنجیرها پاره شوند . ولی این گونه که نمی

شود ! حساب و کتاب دارد که ٬ باید روال خودش را طی کند . . مردم میخکوب شده

اند و پهلوان نقش تقَلاگران را چه ماهرانه بازی می کند . .

در میانه میدان چند بار به خود می پیچد و نه . . . نه . . .به این زودی که نباید از هم

بدَرَد . . با نفس هایی زمخت شروع به سخن می کند :

آی جماعت ! اگه زیر فشار این زنجیرهای فولادی قلبم ترکید ٬ سلام منو به دختر ۵

ساله ام برسانید . . جماعت سکوت رحم آگینی به خود گرفته اند . دل است دیگر ! از

سنگ که نیست . به رحم می آید . .

این بار دیگر نیاز به گفت پهلوان نبود که یکی از میان جمعیت پا به میدان گذاشت و ۵

هزاری روی پارچه وسط میدان انداخت که در پی آن میدان ٬ پول باران شد . .

و این پایان کار بود که پهلوان با یک حرکت سریع فاتحه چهار لایه زنجیر را خواند . و کار

تمام شد . و به توضیح اضافی نیاز ندارد که . . .

                                                پایان

 

 

پهلوان 3

چشمهای همه جماعت سر سوزن بود . سکوت آمیخته با ترسی ملایم ٬ فضای

میدان را پر کرده بود . که پهلوان آرام آرام در جعبه را تا نیمه باز کرد . و  دم موجود زبان

بسته را بیرون کشید . . مار . . این سلطان بیابان ٬ که نیشش اگر شب  نوش جان

شود به ناشتا نمی کشد که . . . اکنون در میان جماعتی مبهوت چمباتمه زده است .

. . که در مقابل آدم ٬ هر موجودی لاموجود است . چه برسد جماعتی از آدمها . . .

خیلی معطلش نمی گذارد . به کمک چوبی که در دستش است و با گرفتن دوباره دم

مار ٬ بیچاره را به صندوقچه چوبی می اندازد تا معرکه ای دیگر . . .

و دوباره میدان داری باید برای گرمی بازار . . .

روغن این حیوونی که دیدید بیشتر از اونی که فکر کنید ارزش داره . برای پادرد ٬ کمر

درد ٬ سردرد و. . . هرجای بدنت که درد می کنه یه کم از این روغنو به همونجا خوب

مالش میدی تا خوب گرم بشه . . . اگه دوباره اون درد سراغت اومد نفرینم کن . .

بیست تا دونه بیشتر ندارم ٬ باور کنید ارزشش بیشتر از این ده هزار تومانی که

میدی . شلوغ کنید به هیچ کس نمیدم . سر جات وایستا خودم میام . . به چند دقیقه

نکشید . تمام شد . .

حالا نوبت زنجیر  . . این زنجیر همه شما می دونید که جنسش از آهنه . و جنس آهن

نامرده . به فرق مولا  رحم نکرد . . بعضی میگن پهلوون این زنجیر یکی از دونه هاش

بازه . . قلابیه . . یکی داوطلب بیاد امتحان کنه . . زنجیرو به بازوهای یکی از

تماشاگران می بنده و نه . . . نه . . . کار هر کس نیست خرمن کوفتن . . .

حالا نوبت خود پهلوونه که باید بازوی گوشتین را با زنجیر آهنی محک بزنه .

سه دور زنجیر . و آهنگ ضبط صوت . . . و سرخی چهره پهلوان . . .

ادامه دارد . . .

 

 

پهلوان 2

جماعت باید جمع شوند تا شروع شود . . اینجاست که خود پهلوان به آهنگی شبیه

رجز شروع به خواندن می کند . .

به نام نامی حق و با مدد از بزرگ پهلوان عالم ٬ شیر خدا ٬ کَنَنده ی در خیبر ٬ حیدر

کرّار . . .

آدم نشوی تا نبری نام محمد . . . بر محمد مصطفی و آل پاکش صلوات . .

و مردان و زنانی که همچون مورچه های دور یک حبّه قند ٬ حلقه زده اند با صدای بلند

صلوات می فرستند . .

پهلوان دوباره میدان داری می کند . و بعد از یک و نیم چرخ در میدان ٬ از مردان و زنان

مشتاق می خواهد که چند قدم عقب تر بایستند . و بر می گردد و . . .

* * *

* * *

نفس زنان شروع به حرف می کند :

داخل این جعبه یک حیوانه . . نیش بزنه  نیم ساعت دوام نمیاری . . با هیچ کس هم

شوخی نداره . دو متر قد داره . . میارم وسط تماشا کنید . . بعضی ها میگن پهلوون ٬

این حرفا قدیمیه . . . دست شماها دیگه رو شده . . دندونای  حیوون زبون

بسته رو کشیدین .  مردمو ساده گیر آوردین . . .

 نه قربونت بشم . این مار طلسم این دعاییه که الان تو دست من می بینید . .چهار

گوشه این دعا چهار قل نوشته شده . وسطش هم آیت الکرسیه . .  شب

مسافرت میری ٬ یه دونه از این دعا با خودت ببر ٬ از بلا و گزندگان و درندگان و . . . در

امانی . . مریض داری ٬ بردی دکتر خوب نشده ٬ یه دونه از این دعا ببند به بازوش ٬ اگه

 خوب نشد ٬ من یه هفته دیگه سر همین زیارت پنج تن برنامه دارم . بیا تف بنداز تو

صورتم . . .

اما . . .

چه خوش گفت پیغمبر باوفا . . . دعای بی هدیه ندارد شفا .

تعدادشون هم زیاد نیست . من یه دور بیشتر نمی زنم . پنج هزار نداری چهار هزار . .

باور کنید ارزشش بیش از این حرفاست . . .

به نیم چرخ هم نمی کشد که همه به فروش رسده اند . .

مرحله اول کار تمام شد و حالا نوبت مار است که باید بیاید به میدان . .

ادامه دارد . . .

 

( پهلوان 1 )داستان گفتم . . .

بازار دم کرده بود . که مردان با غیرت جنوب از دل گرما برای زندگی و نان قد عَلَم

کرده بودند . و بعضی ها تا نفسی چاق کنند در سایه ی دکّان ها نشسته اند .

دستفروشان آفتاب سوخته ای که با مشتریان همیشه مدارا می کنند . بیشترشان

از روستاهای اطرافند . روستا زادگانی با شرف که که نیمه دوم عمرشان را سخت

می کوشند تا زندگی بگذرد و چون می گذرد غمی نیست . . .

پیکان سواری سفیدی جای خود را از لای ماشین ها باز کرد و در گوشه ای از پیاده

روی خیابان ایستاد و مردی با موهای پرپیچ و تاب که چون کبوتری مغرور راه می رفت

از آن پیاده شد . . . . ضبط صوتی از جعبه ماشین بیرون کشید و

از شاه مردان مدد گرفت . .

علی آن شیر خدا شاه عرب . . . الفتی داشت با این دل شب . . .

شب ز اسرار علی آگاه است . . . .

و به فراخور ریتم سنگین خواننده آهنگ ٬ تنش را گرم می کرد . .

مردان بی حوصله ای که از کار و بار مانده بودند ٬ آرام آرام پیش آمدند و میدان معرکه

شکل گرفت . .

پارچه ای به رنگ سبز در میانه میدان گسترده شد که به قول خودش به ضریح شش

گوشه اباالفضل عباس (ع) متبرک شده بود . و در پاره کردن زنجیر از آن مدد می

گرفت .

 

ادامه دارد .

 

بی برنامه نوشتم . . .

ما بستانکار هستیم . . .

وقتی که محصول ذرت آماده برداشت می شو د ٬ گرازها هم سرو کله شان پیدا می

شود . . و این یکی از جاهایی است که  ـ ته پر ـ جواب می دهد . اینجا باید ماشه را

چکاند ٬ نه هر جا که دلمان خواست .

و یا شهرداری دستور قتل عام سگهای ولگرد را میدهد . . این هم خوب است . .

. . . شاید دیده باشید ٬ وقتی سگی در کنار جاده یا در بیابان مرده است ٬ سگهای

دیگر هرگز لاشه اش را نمی خورند . . سگهای بامرام . ــ مرام سگی ــ که می گویند

بیخود نیست که . . .

فقط یادمان باشد که جنگل هم قانون خودش را دارد .

ولی قانون جنوب خوب است . چون که دیشب باران بارید و همه چیز را شست .

یا علی مدد .

این هم چند نوشته از خودم . . .

از خیابان خاطرم جمع شد که دیگر هرگز درست نمی شود . .

برویم روستا . .جایی که مردانش به زمین هم رحم دارند و تشنه اش نمی گذارند .

جایی که دست های پینه . از بیل هیچ شکایتی نمی کنند . و نه از نعره های بی

بدیل بادهای ولگرد جنوبی . .

زمین را شخم زده اند . که باید مهیای کشت بود . . همان هندوانه های شیرین . .

همان گوجه های خون آلود . . و همان های دیگری که عاقبت کار به مفت هم از ما

نمی خرند . چه فرقی می کند امسال با هر سال های دیگری که محصولمان روی

دستهای زمین باد می کرد . . خون دل مردهایمان از چشم گوجه های سرخگون

سرازیر می شد . خدای را نبر از یاد . . خدای را . . .

وقتی که می دانید قرار است اتفاق هر ساله بیفتد . چاره ای بیندیشید . کاری کنید .

نگذارید دهان بغض کشاورزان وا بشود . . به نام عدالت باید پاسخگو باشید .

شما که نمی دانید و نمی بینید چه مشقتی است تا این محصول به بار بیاید . خدا

سر شاهد جگر آدم آتش می گیرد وقتی می بیند که مادران و کوکان پا به پای مردان

کار . مردانه کار می کنند . البته جگری اگر باشد برای عده ای . . . دل سنگ هم آب

می شود ولی . . .

این ادامه دارد . . .

لا اله الا الله

یا دوست . .

گیریم ما اشتباه . . شما کجای انصاف ایستاده اید . ببینید چگونه داریم خسته می

شویم در جدال گرما و گردو خاک . . سنگدل نباشید به خدا .

به جز سوختن ٬ اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد و این عجیب نیست .

اگر قرارتان کشتن است . مثل مرد بگویید و خلاصمان کنید .

شهردار که کارش خوب است . فرماندار هم که فقط . . استاندار هم که بنده خدا

دستش درد نکند . . . پس کجای کار می لنگد . مقصر کیست . خداوکیلی این هم

شد زندگی . .

انگار ماکتی از بیمارستان ساخته اند . فقط برای تماشا . . آب آشامیدن مان هم که

مثل . . . چه می ماند . مدرسه هایمان هم که از بدبختی لبریزند . بالاتر از این که

دیگر رنگی نیست . بیایید مثل مرد خلاصمان کنید .

با ماشین های باکلاس می آیید و فقط با خودتان جلسه می گیرید و نهار می خورید و

می روید . خوب خوش انصافها . یک بار هم با مردم بنشینید . درد دلشان شنیدنی

است به قرآن . از همه فرماندارها و استاندارها قشنگ تر حرف می زنند . مشکلات را

لمس کرده اند . . خودشان تصویری از مشکلاتند . جای بسی حرف دارد این کارها .

لا اله الا الله .

پرواز را بخاطر بسپار . . پرنده مردنیست .

چه می شد که این هم یک نقش می بود که اصغر بازی اش کرده باشد و بعد از اتمام

اجرا ٬ دوباره به واقعیت زندگی لبخند می زد . . درست مثل بازی در نقش ـ حجر ـ

و همه نقش های دیگر که بازی شان کرده بود . .

* * *

و واقعیت هم همین است که ما اصغر را به خاک نسپردیم که فراموش شود . او

همواره در تمرین ها و اجرای تئاتر هایمان حضور خواهد داشت . نقش بازی خواهد

کرد  و در صحنه خاطره ها هنرمندی اش را به نمایش خواهد گذاشت .

و این هم یک نقش بود که باید بازی شود . . اما برای عزیزی چون اصغر سجادی ٬ زود

اتفاق افتاد .

تسلیت عرض می کنم .

من نیستم . . .

غروب که می شود بر بلندای تپه می ایستد . . بی رمق تر از نریانی که   بشکرد تا

جازموریان را به تاخت آمده باشد . . و  واگویه های تنهایی اش چون لبه تیز کاردی

است که بر سینه خاک مالانده باشند . زجر آور است . اذیت می کند . .

و گاهی صورتش میهمان سیلی شن بادهایی است که از نفس گدار بر می

خیزند . دمش گرم است .

کاشکی می فهمید از کجاست . کیست ؟ . . . گوشهایش به دوردست ها

خیره می شود و چشمانش لا به لای کهورستان به جست و جو تیز  . .

غم ناله های زنی در حنجره باد ، که انگار به سوگ عزیزش نشسته  باشدکه در گرده

غروب ناگهان گم شده است .

منبع صدا دورهاست . ولی خون می بارد از آن . . آزارت می دهد . در گوشهایت که

می پیچد انگار سرب داغ است .

. . . مویه . . لیکو . . .

مرد هراسان به دنبال صدا می دوید . اما نرسید . تا گم شد . درست مثل صدا . گم

شد برای همیشه . مثل زن . و از آن پس ، غروب ها همیشه دو صدا . دو ناله در باد می پیچد .

یکی مردانه و یکی زنانه . .

و این ضمانت زندگی است .

 

برقص برقص 2

سازی را بیدار کنید که ساعت 4 است . کم کم باید مهیای __ سرتراش __ شد . قبل

از شروع سرتراش ، یک دست کوتاه دهل بر پا می شود ، تا مردم از صدای دهل

خبردار شوند که سرتراش نزدیک است .

و حالا . . . ای سرتراش ای سرتراش . . یار سر خوبیش بتراش . .

داماد را بر  کرسی نشانده اند  و ریش و قیچی به دست آرایشگر است تا  اصلاحش

کند. . زنان با دستمال های رنگی در یک طرف و مردان در طرف دیگر ، حلقه ای

ساخته اند و داماد را در میان گرفته اند .

اینجا که سر می تراشیدم . . . نقل و نبات می پاشیدم .

و زنان به رقص دستمالها ، همخوانی می کنند با ساز . ( آهنگ ساز که یک بیت را

می نوازد ، زنان شعرش را می خوانند ) . . . بسیار خوب .

و در اثنای سرتراش نقل و نبات و پول ، برای سلامتی سر داماد به هوا پاشیده می

شود . . .سرتراش هم تمام شد . همین قدر کافیست . . .

داماد باید حالا به حمام برود . . در حمام است که چند تن از دوستان و اقوامش با

لیف و صابون از بدنش حسابی پذیرایی می کنند و ساز  نیز در وصف حمام رفتن

داماد می نوازد . . .

سر یو به گونال ، یو به گولمال . . . داماد ناز اکن ، نازی به قربانش . . .

بعد از حمام و پوشیدن لباسها و . . به زیارتگاه می رود برای دعا ، که با قطاری از

ماشین ها و موتورسواران ، بوق زنان همراهی می شود .

و بعد از زیارت و دعا برای شروع زندگی مشترک ، باید به خانه عروس رفت که تا آنجا

نیز با ساز و دهل همراهی می شود . . استقبال گرم پدر و مادر و بستگان عروس . .

داماد بر مبلی ، جلوی خانه عروس می نشیند و دوستان و آشنایان و بستگان ، برای

عرض تبریک ، خدمتش می رسند . . .

زیباست . . خوش به حال دامادها . . تبریک عرض می کنم  . .

برقص . . . برقص . . .

نیست که ما هم عاشق می شویم ٬ پس باید عروسی بر پا کنیم . . دهل می آوریم

تا حنای شادمانی  را بر دست های زندگی بزنیم . . حنابندی کنم  من . . . دو دست

 رنگی کنم من . . . حنابندی همینه . . . دو دست رنگی همینه . . . و دختران محلی

پوش با دستمال هایی به طعم بوسه ــ شیلین ــ می روند . .هیار و هیار ٬ همی که

ایهتنم . . . شیلین جلو دار همی که ایهتنم . . . و داماد ٬ مضافتی جوانیست که

هجده سالگی اش را بر جنوب آسمان ٬ خوش باورانه روییده است  .  پسین ـــ پرده

بند ـــ تمام شد و حالا شب عروسی است . باید رقصید . . حال می دهد 

وجدانآ . دهل که همیشه به گفت ساز است ٬ در آغاز سنگین می زند که رقاصان به

 ـــ نرم چرخ ـــ گشتاری باید تنشان را گرم کنند که چاردار سرکنگی در راه است .

دهل بزرگ در میدانی باز جولان می دهد و صفی از رقاصان کاربلد به فنون رقص بومی

 در مقابلش قد علم کرده اند و گرد میدان بر افروخته اند که ساز داشت به نهایت

ضرب می رسید . . دادعلی یاری های های . . . بگه بداری های های . . . رقاصان و

سرکنگی یکی شده اند . . و  ـــ کلَلوُ ـــ ( فریاد زیری است که به لرزش سینه ها ٬ در

 قالب چهچه ٬ از حنجره بیرون می جهد ) انگار مرغ جیرفتی آواز سردهد . و ریش

سفیدان آبادی که بر زیراندازی ٬ ردیف جلوی میدان نشسته اند ٬ کیفور می شوند . .

. و بانیان عروسی ٬ تا محفلشان به اوج هیجان برسد ٬ نوتهای دوهزار و پنج هزاری را

در جیب ساز و دهلی ها می چپانند . . . و حالا دست اول عیش پایان گرفته است که

 بعد از استراحتی کوتاه باید مهیای ـــ چوچاپ ـــ بود . چوبها آماده و مردان میدان ٬

حلقه زده اند تا به ضرب هم آهنگ چوبها ٬ طبیعی ترین موسیقی عاشقانه جنوب را

بنوازند . . . یکدست . . شیرین . .  خدایی . . که در ابتدای کار سنگین است و به

فراخور آهنگ تند و ضربی ساز ٬ به شکست چوبها پایان می گیرد . و داماد هم که در

پوست خود نمی گنجد گاهی رقص ملایمی می زند که خیلی قشنگ است . خوش

به حالش . . دهانم آب افتاد . . حالا زمان به بامداد گواهی می دهد و موقع ذبح گاوی

است که باید نهار فردای مهمانان شود . گاو را که سر بریدند و گوشت را از پوست

جدا کردند ٬ آشپز وارد عمل می شود و حالا صبح شده که باید دوباره عروس و داماد

را حنا بست که اگر هزار بار هم تکرار شود زیباست و جذاب . . . . . کم کم به نیمروز

نزدیک می شویم و مهمانان گروه گروه به خانه ها راهنمایی می شوند . و نهار که

خورده شد در مکانی معین یکی از اقوام داماد بر صندلی راحتی برای جمع آوری بذل و

نوشتن نام بذل دهندگان می نشیند و مردم بذلهایشان را تقدیم می کنند . . .

ادامه دارد . .