فقر ...
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ،
عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ،
ولي ، آن چيز پول نيست .....
طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي
فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،
كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند .....
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است
كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است
كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

رخصت ...
سلام . این پست هم تکراری بود ... نگاه به گذشته قشنگه حتی اگه
به قیمت تکرار باشه
چند روز پیش یه تکرار تو زندگیم بوجود اومد که باعث شد چند دقیقه
زندگیمو تو مخم مرور کنم ...رسیدم به یه هیچ بزرگ
با خودم گفتم بیست و اندی از عمرم رفت ... چشم بهم بزنم بیست و اندی هم
میره و باید تو تنهایی خودم بشینم و منتظر عزراییل باشم
فکرش هم سخته ... بعدش هم تموم .
ما هستیم که تغییر کنیم ... که تغییر بدیم مگه نه؟
وقت طلاست
