مهاجرت
دوباره در وبلاگ بیان مینویسم : pelake23.blog. ir
دوباره در وبلاگ بیان مینویسم : pelake23.blog. ir
رادیو بلاگیها قراره یک رادیوی مجازی باشه برای ارائه ی نوشته های ارزشمند شما در قالب فایلهای صوتی ، برای اینکه بتونیم یکبار دیگه حال و هوای شیرین وبلاگستان رو بچشیم . میخوایم با صدامون ثبت کنیم ، صدای من ، صدای شما ، صدای همه ی کسانی که عضوی از این خانواده ی دوست داشتنی اند .
به جمع ما خوش اومدید :)
:: رادیو بلاگیها | Telegram.me/blogiha
+ توضیحات بیشتر در ادامه ی مطلب
آدمهایی را میشناسم که از صبح تا شب کارشان مفت خوری است و در یک اقدام ناجوانمردانه بابت این مفت خوریشان حقوق هم دریافت میکنند . آدمهایی که از صبح که میایند سرکار ، کارشان این است که خون بچه های مردم را بکنند توی شیشه آن هم با یک رابطه ی عجیب ، به این صورت که هرچه بچه ی طفلکی مردم طفلکی تر و بی سر و زبون تر و ضعیف تر ، میزان فشار وارده بیشتر !
عجیب ترین جای ماجرا اینجاست که وقتی به هم میرسند با یک لحن عربی و فشار روی سین و عین ندا سر میدهند که : التماس دعا برادر !
این روزها خوشحالم که دارم خلاص میشوم از دست این دشمنانِ برادر نما ، فقط مجبورم برای گرفتن امضا از هرکدامشان یک نفر را واسطه کنم ، که مجبور نشوم لحظات آخر توی رودربایستی حلالشان کنم ...
دلم نمیخواست دوباره شِکوه کنم از ماجرای غمگینِ این روزهای وبلاگستان و باز از این جملات تکراری بنویسم ، اما راستش را بخواهید خیلی سخت است ، برای مایی که شُکوه این امپراطوری را دیده بودیم . دلم میخواست یک بار دیگر چشم ببندم روی همه ی شبکه های سبز و آبی اجتماعی و برگردم به همین خانه ی بنفش خاک گرفته و از روزگارم بنویسم ، بنویسم و عشق کنم ، بنویسم و بخندم ، بنویسم و زندگی کنم .
راستش همیشه مرگ و تعطیلی سالن های قدیمی سینما برایم یک معمای حل نشده بود ! با خودم میگفتم که چطور میشود این همه خاطره فراموش شود . ماجرا خیلی ساده بود . سینما زندگی اش را مدیون مخاطبانش بود . سینماهای قدیمی میمردند چون خاک بجای عاشقان سینه چاک روی صندلی هایشان نشسته بود .
امروز غروب چرخ میزدم توی این آبادی و صفحه به صفحه میگشتم لابه لای لینک هایی که یک روز برای خودشون یک بغل خاطره بودند و حالا تنهای تنها ، خاک گرفته ، گوشه ای چمباتمه زده اند و دیگر نایی برای حرف زدن ندارند . بعضی هایشان به کل از بین رفته بودند و بعضیهایشان را غول فیلترینگ بلعیده بود . بعضی هایشان هم رها شده بودند به امان خدا و ...
دنیای ما بلاگرها تغییر کرده ، وبگردی دیگه تفریح مورد علاقه ی ما نیست ، کاری هم به بلاگفای مقصر و شبکه های خوش آب و رنگ ندارم ، دنیای ما تغییر کرده و اون روزهای خوب دیگه بر نخواهد گشت ...
میدانی رفیق
به نظر من هر آدم در زندگی اش بارها و بارها متولد میشود ، وقتی به موفقیت میرسد ، وقتی از یک بلایی جان سالم به در میبرد ، وقتی پس از یک بیماری سخت بهبود پیدا میکند ، وقتی یک آدم خاص وارد زندگی اش میشود ، وقتی عاشق میشود ...
اما فقط یکی از تولدهایش فیزیکی است و اطرافیان آدم فقط همین یک تولد را میبیندد و برایش جشن میگیریند .
و همین طور بارها و بارها میمیرد ، وقتی بعد از کلی تلاش به بن بست میرسد ، وقتی شکست میخورد ، وقتی کسی را که دوست دارد از دست میدهد ، وقتی بین دوراهیِ لعنتی مجبور است راهی که دلش نمیخواهد را انتخاب کند ...
آری ، انسان بارها و بارها میمیرد اما فقط یکی از این مرگها فیزیکی است ، و مردم فقط همین یک مرگ را میبنند و برایش غصه میخورند ، در حالی که او بارها و بارها مرده و فقط خودش میداند که چه سخت بوده این بارها و بارها مردن ...
ماجرا خیلی ساده است ، در دنیای سه بعدی ما زمان یک تعریف و کمیت کاملاً نسبی است ، لحظه ای که در آن هستیم با چشم بر هم زدنی میگذرد و دیگر هیچوقت تکرار نمیشود ، مثل آب رودخانه ای که اگر پایت را یک لحظه بیرون بیاوری و دوباره در آن فرو کنی دیگر همان آبِ قبلی نیست .
اما شاید دنیاهای بزرگتری هم وجود داشته باشد ، مثلاً یک دنیای پنج بعدی که حالا در آن زمان یک کمیت فیزیکی است ، مثل مسافت ، و تو هر لحظه که اراده کنی میتوانی به هر جای زمان که بخواهی بروی ، به کودکی ، به لحظات بودن در کنار کسانی که دوستشان داریم ، به لحظات گرفتن تصمیمات بزرگ زندگی و بعد شاید دلت بخواهد دست خودت را بگیری و سعی کنی به خودت یک نشانی هایی بدهی که مسیر کجاست و بی راهه کجا ...
و من فکر میکنم دنیای بعد از مرگ چیزی شبیه این باشد ...
فردی که پشت تریبون بود اعلام کرد که لطفاً کاغذهایی که در اول جلسه پخش شد برای انتقادات و پیشنهادات رو جمع کنید و برای من بیارید . چند لحظه بعد یک دسته کاغذ جلوش گذاشتن و ایشون هم برای ایجاد حس اعتماد در مخاطب تصمیم گرفت چندتایی رو به صورت رندوم بیرون بکشه و همونجا برای مسئولین بخونه و در صورت وارد بودنِ انتقاد یا پیشنهاد یک جوابی هم مثلاً از مسئولِ عالی رتبه ی حاضر در جلسه بگیره .
اولین کاغذی که بیرون کشید و خوند روش نوشته بود :
نمیدانم چرا غذاهای آشپزخانه ی پادگان ، همگی مزه ی مرغ میدهند !!
به جز مرغ ، که مزه ی ماهی میدهد ...
لطفاً به این مورد رسیدگی کنید ، با تشکر .
راستش را بخواهید فکرش را هم نمیکردم وسطِ این همه کاغذ صاف انتقادِ نازنین و هوشمندانه ی من را بیرون بکشد :]
میدانی رفیق ...
گاهی فکر میکنم مهمترین دلیل خدا از خلقت انسان آفرینش لبـخند بود .
و خداوند رود را آفرید که لبخند بیافریند ...
جنگل و سبزه و گل را آفرید که لبخند بیافریند ...
مهر را آفرید ، عشق را آفرید ، دوستی را آفرید ، که لبخند بیافریند ...
و بعد برایمان پیامبرانی از عطوفت و مهربانی برگزید که رسالتشان گسترش لبخند بود .
سپاسگزارم از خداوندگارِ لبخند بابت این همه زیبایی ، و از تو که پیام آور لبخند هستی ...
مهر بانو ...
لبخند بانو :)
دلم میخواد محکم بایستم جلوی همه ی اون کسایی که اعتقاد دارن " آدمها رو باید توی عصبانیت شناخت " ، زل بزنم توی چشماشونو بگم دارید اشتباه میکنید ، چرا فکر میکنید آدمها رو باید توی عصبانیت شناخت ؟ توی ناراحتی شناخت ! توی موقعیت های سخت شناخت ...
در حالی که آدمها توی این موقعیت ها دیگه خودشون نیستن ! خودِ واقعیشون نیستن ! بجای عقل و منطق غول عصبانیت داره به جاشون تصمیم میگیره .
نمیگم آدمها اجازه دارند توی عصبانیت هر کاری بکنند ! اما لطفا قبل از قضاوت در موردشون ، یاد لحظه های آرومشونم بیوفتید ، یاد لبخنداشون ، یاد مهر و عشق و دوستیهاشون ، یاد اینکه نسبت لحظه های بدِ عصبانیتشون به لحظه های خوب و شادشون چقدره ؟ بی انصافی نیست اگه بخوایم آدمها رو توی عصبانیت قضاوت کنیم ؟
مأمور پشت گیشه پرسید : شکستنی که نیست ؟
خندیدم و گفتم ، نه ! ... و چند ثانیه بعد زیر لب گفتم لبخند است :)
پستچی که گویا صدایم را شنیده بود با تعجب گفت : لبخند ؟!!!!!
و چند ثانیه بعد زیر لب زمزمه کرد ، دیگر مدتهاست کسی برای کسی لبخند هدیه نمیفرستد .
فردای آن روز لبخند هایم رسیده بود :)