مهاجرت

راستش فکر میکردم بلاگفا حتما بعد از سونامی وحشتناکش دوباره میتونه همون ساحل امنی باشه که از هر کجای دیگه بیشتر دوستش داشتیم ، اما اینطور نبود ...

دوباره در وبلاگ بیان مینویسم : pelake23.blog. ir

رادیو بلاگیها

رادیو بلاگیها قراره یک رادیوی مجازی باشه برای ارائه ی نوشته های ارزشمند شما در قالب فایلهای صوتی ، برای اینکه بتونیم یکبار دیگه حال و هوای شیرین وبلاگستان رو بچشیم . میخوایم با صدامون ثبت کنیم ، صدای من ، صدای شما ، صدای همه ی کسانی که عضوی از این خانواده ی دوست داشتنی اند .

به جمع ما خوش اومدید :)

:: رادیو بلاگیها | Telegram.me/blogiha

+ توضیحات بیشتر در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

1014

آدمهایی را میشناسم که از صبح تا شب کارشان مفت خوری است و در یک اقدام ناجوانمردانه بابت این مفت خوریشان حقوق هم دریافت میکنند . آدمهایی که از صبح که میایند سرکار ، کارشان این است که خون بچه های مردم را بکنند توی شیشه آن هم با یک رابطه ی عجیب ، به این صورت که هرچه بچه ی طفلکی مردم طفلکی تر و بی سر و زبون تر و ضعیف تر ، میزان فشار وارده بیشتر !

عجیب ترین جای ماجرا اینجاست که وقتی به هم میرسند با یک لحن عربی و فشار روی سین و عین ندا سر میدهند که : التماس دعا برادر !

این روزها خوشحالم که دارم خلاص میشوم از دست این دشمنانِ برادر نما ، فقط مجبورم برای گرفتن امضا از هرکدامشان یک نفر را واسطه کنم ، که مجبور نشوم لحظات آخر توی رودربایستی حلالشان کنم ...

1013

دلم نمیخواست دوباره شِکوه کنم از ماجرای غمگینِ این روزهای وبلاگستان و باز از این جملات تکراری بنویسم ، اما راستش را بخواهید خیلی سخت است ، برای مایی که شُکوه این امپراطوری را دیده بودیم . دلم میخواست یک بار دیگر چشم ببندم روی همه ی شبکه های سبز و آبی اجتماعی و برگردم به همین خانه ی بنفش خاک گرفته و از روزگارم بنویسم ، بنویسم و عشق کنم ، بنویسم و بخندم ، بنویسم و زندگی کنم .

راستش همیشه مرگ و تعطیلی سالن های قدیمی سینما برایم یک معمای حل نشده بود ! با خودم میگفتم که چطور میشود این همه خاطره فراموش شود . ماجرا خیلی ساده بود . سینما زندگی اش را مدیون مخاطبانش بود . سینماهای قدیمی میمردند چون خاک بجای عاشقان سینه چاک روی صندلی هایشان نشسته بود .

امروز غروب چرخ میزدم توی این آبادی و صفحه به صفحه میگشتم لابه لای لینک هایی که یک روز برای خودشون یک بغل خاطره بودند و حالا تنهای تنها ، خاک گرفته ، گوشه ای چمباتمه زده اند و دیگر نایی برای حرف زدن ندارند . بعضی هایشان به کل از بین رفته بودند و بعضیهایشان را غول فیلترینگ بلعیده بود . بعضی هایشان هم رها شده بودند به امان خدا و ...

دنیای ما بلاگرها تغییر کرده ، وبگردی دیگه تفریح مورد علاقه ی ما نیست ، کاری هم به بلاگفای مقصر و شبکه های خوش آب و رنگ ندارم ، دنیای ما تغییر کرده و اون روزهای خوب دیگه بر نخواهد گشت ...

و دوباره زندگی ...

میدانی رفیق

به نظر من هر آدم در زندگی اش بارها و بارها متولد میشود ، وقتی به موفقیت میرسد ، وقتی از یک بلایی جان سالم به در میبرد ، وقتی پس از یک بیماری سخت بهبود پیدا میکند ، وقتی یک آدم خاص وارد زندگی اش میشود ، وقتی عاشق میشود ...

اما فقط یکی از تولدهایش فیزیکی است و اطرافیان آدم فقط همین یک تولد را میبیندد و برایش جشن میگیریند .

و همین طور بارها و بارها میمیرد ، وقتی بعد از کلی تلاش به بن بست میرسد ، وقتی شکست میخورد ، وقتی کسی را که دوست دارد از دست میدهد ، وقتی بین دوراهیِ لعنتی مجبور است راهی که دلش نمیخواهد را انتخاب کند ...

آری ، انسان بارها و بارها میمیرد اما فقط یکی از این مرگها فیزیکی است ، و مردم فقط همین یک مرگ را میبنند و برایش غصه میخورند ، در حالی که او بارها و بارها مرده و فقط خودش میداند که چه سخت بوده این بارها و بارها مردن ...

نشانی ها را دریاب

ماجرا خیلی ساده است ، در دنیای سه بعدی ما زمان یک تعریف و کمیت کاملاً نسبی است ، لحظه ای که در آن هستیم با چشم بر هم زدنی میگذرد و دیگر هیچوقت تکرار نمیشود ، مثل آب رودخانه ای که اگر پایت را یک لحظه بیرون بیاوری و دوباره در آن فرو کنی دیگر همان آبِ قبلی نیست .

اما شاید دنیاهای بزرگتری هم وجود داشته باشد ، مثلاً یک دنیای پنج بعدی که حالا در آن زمان یک کمیت فیزیکی است ، مثل مسافت ، و تو هر لحظه که اراده کنی میتوانی به هر جای زمان که بخواهی بروی ، به کودکی ، به لحظات بودن در کنار کسانی که دوستشان داریم ، به لحظات گرفتن تصمیمات بزرگ زندگی و بعد شاید دلت بخواهد دست خودت را بگیری و سعی کنی به خودت یک نشانی هایی بدهی که مسیر کجاست و بی راهه کجا ...

و من فکر میکنم دنیای بعد از مرگ چیزی شبیه این باشد ...

از خاطرات خدمت

فردی که پشت تریبون بود اعلام کرد که لطفاً کاغذهایی که در اول جلسه پخش شد برای انتقادات و پیشنهادات رو جمع کنید و برای من بیارید . چند لحظه بعد یک دسته کاغذ جلوش گذاشتن و ایشون هم برای ایجاد حس اعتماد در مخاطب تصمیم گرفت چندتایی رو به صورت رندوم بیرون بکشه و همونجا برای مسئولین بخونه و در صورت وارد بودنِ انتقاد یا پیشنهاد یک جوابی هم مثلاً از مسئولِ عالی رتبه ی حاضر در جلسه بگیره .

اولین کاغذی که بیرون کشید و خوند روش نوشته بود :

نمیدانم چرا غذاهای آشپزخانه ی پادگان ، همگی مزه ی مرغ میدهند !!

به جز مرغ ، که مزه ی ماهی میدهد ...

لطفاً به این مورد رسیدگی کنید ، با تشکر .

 

راستش را بخواهید فکرش را هم نمیکردم وسطِ این همه کاغذ صاف انتقادِ نازنین و هوشمندانه ی من را بیرون بکشد  :]

دوستان لبخندی

میدانی رفیق ...

گاهی فکر میکنم مهمترین دلیل خدا از خلقت انسان آفرینش لبـخند بود .

و خداوند رود را آفرید که لبخند بیافریند ...

جنگل و سبزه و گل را آفرید که لبخند بیافریند ...

مهر را آفرید ، عشق را آفرید ، دوستی را آفرید ، که لبخند بیافریند ...

و بعد برایمان پیامبرانی از عطوفت و مهربانی برگزید که رسالتشان گسترش لبخند بود .

سپاسگزارم از خداوندگارِ لبخند بابت این همه زیبایی ، و از تو که پیام آور لبخند هستی ...

مهر بانو ...

لبخند بانو    :)

فقط کمی دیرتر قضاوت کنیم

دلم میخواد محکم بایستم جلوی همه ی اون کسایی که اعتقاد دارن " آدمها رو باید توی عصبانیت شناخت " ، زل بزنم توی چشماشونو بگم دارید اشتباه میکنید ، چرا فکر میکنید آدمها رو باید توی عصبانیت شناخت ؟ توی ناراحتی شناخت ! توی موقعیت های سخت شناخت ...

در حالی که آدمها توی این موقعیت ها دیگه خودشون نیستن ! خودِ واقعیشون نیستن ! بجای عقل و منطق غول عصبانیت داره به جاشون تصمیم میگیره .

نمیگم آدمها اجازه دارند توی عصبانیت هر کاری بکنند ! اما لطفا قبل از قضاوت در موردشون ، یاد لحظه های آرومشونم بیوفتید ، یاد لبخنداشون ، یاد مهر و عشق و دوستیهاشون ، یاد اینکه نسبت لحظه های بدِ عصبانیتشون به لحظه های خوب و شادشون چقدره ؟ بی انصافی نیست اگه بخوایم آدمها رو توی عصبانیت قضاوت کنیم ؟

بسته ای از جنس لبخند

مأمور پشت گیشه پرسید : شکستنی که نیست ؟

خندیدم و گفتم ، نه ! ...  و چند ثانیه بعد زیر لب گفتم لبخند است :)

پستچی که گویا صدایم را شنیده بود با تعجب گفت : لبخند ؟!!!!!

و چند ثانیه بعد زیر لب زمزمه کرد ، دیگر مدتهاست کسی برای کسی لبخند هدیه نمیفرستد .

فردای آن روز لبخند هایم رسیده بود :)