باید کلی غورباغه ها رو بوس کنی
تا شاهزادت و پیدا کنی

انتظار...

خیلی بده که مدتها منتظر یه چیزی باشی

و بعد از رسیدن به اون ، ببینی که اصلا اون چیزی که فکرمی کردی نبوده !

خیلی بده دیگه ،همین .

پ.ن : یک سال شد که ننوشتم .


تاريخ


آورده‌اند كه گاليله در جلسه دادگاه تاريخي خود اعتراف كرد كه زمين صاف است و جان به در برد .

پ.ن : راستي زمين كرويه يا صاف !

آگهي تبليغاتي

مژده                                                              مژده
گردگيري كتب مذهبي خود را به ما بسپاريد .
متخصص در گردگيري و پاك كردن خاك نشسته بروي كتب مذهبي .
اگر به قرآن يا كتاب نهج البلاغه خود سالهاست كه رجوع نكرده‌ايد نگران نباشيد .
فقط با يك تلفن ما در خدمتتان هستيم .
لطفا جهت نوبت در سالهاي اينده پيغام بگذاريد و اصلا هم عجله نكنيد .
گردگيري پرت 

سلام دوست من

یعنی چیزی هم بنویسم؟

فقط سلامی کردم که بگویم هستم همچنان .
اما جان شما کمرم خم شده .
بی حوصله و دمغ .
نمی دانم چرا احساس شکست با احساس شکستنم از درون همراه شده ؟
اما...
برایم خیلی چیزها تمام شده .
فقط زنده ام و بس .

یاد دیروز بخیر
با هم
شادمان
برای هم 
امیدوار

جان شما کمرم شکسته

 نام جاوید وطن ...

همه جان و تنم , وطنم , وطنم

 
 
  
نام جاوید وطن

صبح امید وطن 

جلوه کن در آسمان 

همچو مهر جاودان 

وطن ای هستی من 

شور و سرمستی من 

جلوه کن در آسمان 

همچو مهر جاودان 

بشنو سوز سخنم 

که هم آواز تو منم 

همه جان و تنم 

وطنم وطنم وطنم وطنم 

بشنو سوز سخنم 

كه نواگر این چمنم

همه جان و تنم 

وطنم وطنم وطنم وطنم 

همه با یک نام و نشان 

به تفاوت هر رنگ و زبان 

همه شاد و خوش و نغمه زنان 

ز صلابت ایران جوان 

ز صلابت ایران جوان 

ز صلابت ایران جوان

کوچ ...

 

 

و ما کوچ می کنیم                            

از تقصیر ما        
        به 
                      تقدیر ما

این روزها آسمان دلمان سبز شده است .

سالروز

گاهی لازم است روزی را به خاطر بسپارید 

                                          و گاهی روزی لازم است تا یادی زنده کنیم .

سالروز فقط بهانه‌ایست تا دستمان را در سطل خاطراتمان بکنیم کسی یا چیزی را بیرون بکشیم و دوباره به یاد بیاوریم .دستی بر سر رویش بکشیم ،با دقت در سطل بگذاریم و جایش را به خاطر بسپاریم .
چند قدمی به عقب برویم و آهی بکشیم و مثل همیشه ، این قافله عمر ...

سه سال پیش بود که ...

و ما همچنان امیدواریم نقطه

انسان کامل

ما با شروع هر سال ،در آغاز هر فصل و هر ماه ، در برنامه ریزی برای هفته پیش‌رو و هنگام بیدار شدن در هر صبح بدنبال انتخاب مناسبترین از خودمان هستیم ،شاید هر لحظه .
بهترین یک انسان کامل است و انسان کامل عنوانی نو در نوشته‌هایم .
انسانی با تمامی ابعاد وجودی .
انسانی در تلاش برای رسیدن به کمال .
و این حجیم‌ترین از تفکرات شبانه روز من .
بهترین عمل کردن ...

صحبت از بعد فرهنگی ،صحبت از اولین شهعیست که برای روشن کردن کویر تاریک پیش رویمان روشن می‌کنیم .از هماراهانی که شاید هم دقدقه‌ایم ،می‌خواهم اگر تمایل به بیان ذهنیات خود راجع به این مهمترین هدف دارند مرا با خبر کنند تا تمامی مطالبی که پیرامون این مبحث را در همین صفحه ارجاع دهم .
شاید هم‌اندیشی گره‌ای گشاید .

تعداد کلمات برای نوشته مهم نیست .
صحبت از هر مبحثی در مقوله فرهنگ مجاز است .
مهم بیان دقدقه و نظرات یک انسان کاملا عادی با سطح سواد متوسط است .

فرهنگ چیست؟ بی فرهنگی کدام است؟
فرهنگ زدگی چیست؟
تفاوت فرهنگ با عادت؟
فرهنگ بومی یا فرهنگ جهانی ؟
در بحث فرهنگ ،مدرنیته را قبول می‌کنید یا آوانگاردیسم؟
حنجار در فرهنگ چیست؟
فرهنگ معیار چیست؟
یا هر سئوال دیگری که به ذهنتان می‌رسد؟


پ.ن:هر کسی با فرهنگ به نوعی درگیر است .شاید مشکلتون با مقوله فرهنگ .
در واقع سئوالات بالا و خیلی از سئوالات دیگه‌ای هستند که مفهموم فرهنگ رو در ذهن من به چالش می‌کشونن .شما هم در این مورد بنویسید و در مورد نوشته‌های هم نظر بدیم .

فرار به دام


بروی صندلی نشسته است، چشمانش جایی را نمی‌بیند .ترسی مبهم وجودش را فرا گرفته .

اتاقی خالی ،در مرکز آن یک میز و دو صندلی روبروی هم و لامپی که به طور محسوسی پایین آمده است .
مردی میان سال و تنومند وارد اتاق می‌شود ، به همراه کیف دستی که آن را روی میز پرت می‌کند .

با چند سئوال آغاز می‌کند ،سئوالات ساعتی طول می‌کشد ، هر دو خسته شده‌اند .مرد کلافه می‌شود ،تن صدایش کم کم بالا می‌رود تا به فریاد تبدیل می‌شود .
ضبط صوت را خاموش می‌کند .از صندلیش بر می‌خیزد و به طرفش می‌رود ، با ضراتی بروی صورتش به زمین می‌افتد .
مرد از درون کیفش وسیله‌ای در می‌اورد و دو ناخن از دست چپش را می‌کشد ، فریاد می‌کشد .
مرد جواب می‌خواهد و هر چه زمان می‌گذرد عصبی تر می‌شود .تمامی صورتش را خون فرا گرفته ،یادش نمی‌اید چند ساعت زیر شکنجه است .

فقط می‌خواهد همه چیز تمام شود ،فقط تمام شود .
از طرفی بعد از تحمل اینهمه سختی چیزی برای گفتن به این خوک ندارد .
با ضربه‌ای به سرش بی هوش می‌شود .

چشمانش را باز می‌کند ،زنی با لباس مرتب در حال پاک کردن خون از روی صورتش است .نفس عمیقی می کشد .مرد گوشه اتاق در حال قدم زدن پک عمیقی به سیگارش می‌زند .به سرعت به سمتش می‌رود .زن مانع او می‌شود .مرد را از اتاق بیرون می‌کند .

زن روی صندلی می‌‌نشیند .با مهربانی برایش توضیح می‌دهد برای خلاص شدن از این وضعیت باید همکاری کند .او نمی‌تواند زمان زیادی از دست مرد راحت باشد .

این تهدید است یا دلسوزی ؟ ذهنش کار نمی‌کند و قاعدتا تمایل به خوش‌بینی دارد .
نرمی صدای زن او را تحت تاثیر قرار داده .به نظرش زن قصد کمک کردن دارد .
حداقل او را از زیر شکنجه نجات داده...
شروع به صحبت می‌کند .با صدایی ارام و گرفته .بعد از هر جواب ،سوالی دیگر در انتظارش است .

زن دست آسیب دیده او را بانداژ می‌کند .
از روی صندلی بلند می‌شود و از اتاق بیرون می‌رود .

به فکر فرو می‌رود و نفسس عمیقی می‌کشد .
زن با مرد تنومند بلند می‌خندند و از نتیجه کار خود خرسندند .

پ.ن :این متن را جور دیگری بخوانید .

تو یا من؟

این مهم نیست که من کیم؟ مهم اینه که تو دیگه خودت نیستی!

من کدامم...؟

بوف کور رو یه بار دیگه می خونم...
داستان یک روح سیروس شمیسا را می‌خونم...
فیلم identity رو می‌بینم...
تئوری‌های پراکنده‌ای از فروید می خونم...
فیلم passion of mind رو میبینم...
می‌نویسم از ...
می‌نویسم...


پ.ن : الان که دارم می‌خونم امید ندارم که چاپش کنن!

کمی آن طرف تر از یقین


در مکتب ها و اندیشه ها همواره مرزی وجود داشته است .این مرز خطی فرضی است که موقعیت فرد را نسبت به آن ایدئولوژی تعیین می‌کند .
هر فردی می‌تواند سه موضع را اتخاذ کند .

کفر :هر فردی که نسبت به مکتبی و یا اندیشه‌ای کاملا بی اعتقاد باشد در آن مکتب به او کافر می‌گویند .اگر چه خود کفر به درجاتی تقسیم می‌شود که صحبت از آن مجالی دیگر را می‌طلبد.

یقین :شاید بهتر است بگوییم معتقد بود ،زیرا یقین درجه متعالی اعتقاد است .یعنی فردی که بروی خط جدا کننده افراد بر اساس موضع گیری نسبت به آن عقیده قرار دارد که البته شاید از منظر دیگر این خط خود بسیار وسیع و عریض باشد بدین مفهوم که معتقد بودن هم درجاتی متعدد دارد .

اما یکی از مباحثی که بسیار از اوقات فکرم را مشغول می‌کند مرحله‌ای است که فرد به یقیین رسیده و یا شاید فکر می‌کند که یقیین پیدا کرده است .ممکن است این درجه خود نوعی کفر باشد و یا طی کردن مسیر تکامل در اندیشه‌ای به غلط .

گاهی نیز این دسته از پیروان را افراد تند رو و یا رادیکال می‌نامند .
اگر بخواهیم برای این حالت اسمی انتخاب کنیم که بتواند بیان کننده و زیبنده آن باشد کمی کارمان سخت می‌شود .فرا دین و یا شاید چیزی در این مایه‌ها .

تصور کنید فردی را که بعد از سالیان تحقیق و بررسی در مکتبی به درجه‌ای میرسد که خود حکم صادر می‌کند و اشراف کامل بر تمامی گفته‌ها و تمامی تئوری‌های مکتب دارد .درست در همین جاست که خط یقیین همانند  مویی نازک می‌شود و فرد با وزش نسیمی محتمل به آن سوی یقیین پرت می‌شود.

به نظر من این حالت زمانی اتفاق می‌افتد که یا ایدئولوژی یا اندیشه ضعف دارد و یا فرد بدلیل توجیه نشدن و وجود نقطه‌ای تاریک در ذهنش نوعی حالت خصمانه نسبت به آن مکتب می‌گیرد .

شاید یکی از خطرناک ترین حالات بشری همین باشد که فردی کاملا بنیادین و با دلایلی فراوان و مستند خواه درست و یا خبط به جنگ با دین به پا خیزد .

این تغییر به کرات در تاریخ رخ داده است .از تندرو های مسیحی که گاهی به شیطان پرستان تبدیل شدن و گاهی به پاپ هایی با تفکرات ضد مسیحی ، یهودی هایی که به جز نام چیزی جز موسی را به خاطر نیاوردن تا مسلمانان تندرو و حتی افرادی که در مکتب‌های کوچک همه و همه در شرایطی قرار می‌گیرند که شاید غرور و یا شاید هم منفعت آن را از ایمان آورندگان به دشمنان قسم خورده تبدیل می‌کند که در برخی مواقع فرد به آن خیال است که را خود درست است نه مسیر بقیه افراد هر چند در اقلیت باشد .

بازگشت یا پیشرفت؟


يکي از بحث‌هاي که در مدرنيته بسيار به آن پرداخته شد اين بود که به واقع حقيقت هنر چيست؟
گروهي اعتقاد داشتند که زرق و برق باعث در حاشيه قرار گرفتن هنر مي‌شود.
مثلا در نقاشي کاستن عناصر نقاشي تا پايين ترين سطح ممکن يکي از اين موارد بود.
تصور کنيد نقاشي هاي از پيکاسو يا رامبراند را با نقاشي هاي که به کشيدن چند خط و يا طيفي از يک رنگ بسنده کرد.
به واقع هنر چه بود و کارکردش چه بود .
اين يک تجربه بود ،بازگشت و يا پيشرفت؟
مينيمال در داستان نويسي و ابستره در نقاشي از نمونه هاي اين جنبش هستند.
هدف از طرح اين بحث رسيدن به جاييست که بدانم و بدانيم آيا مجاز به نوشتن مينيمال هستيم؟ و آيا مينيمال هنر است؟ و يا نه؟

وقتی مسیر هدف را توجیه می‌کند.

 

همواره می توان دلیل آورد ،توجیه کرد...
همیشه می‌توان غمگین بود ،عصبانی و معترض بود...
می‌توان از نداشته‌ها گفت ،از نا مهربانی‌ها ،از روزهای که انتظارش را کشیدیم و نیامد.
از چیزهایی که حق‌مان بود ولی نصیبمان نشد.

اینکه هدف وسیله را توجیه می‌کند یا نه مبحثی دیگر است اما چیزی که لمس می‌کنم این ست که وسیله در حال عوض کردن هدف است.
وسیله دستمان را گرفته و به پایین می‌کشد ،می‌کشد پایین و ما را در خود حل می‌کند.
وسیله همان عوامل محیطی و در واقع مسیر رسیدن به هدف است.

هدف چیست؟ باز خود مبحثی دیگر است ،اما ...
اما یادمان نرود که می‌توان در این مسیر سخت و جان فرسا ،به داشته‌ها تکیه زد.
آن چیز که مسلم است ،کاستی‌هایی است که در یک جامعه متناوب است و داشته‌ها گاهی اکتسابیست.
تفاوت شعار با بیان یک واقعیت در عملی بودن و نوع نگاه واقع بینانه است.

هدف اولیه زندگی رسیدن به آرامش است و از آن به بعد است که ما هویت یک انسان را دارا هستیم و می توانیم مسیر‌ها را بر اساس اولویت رسیدن به آرامش دسته بندی کنیم.
مفهوم آرامش مبحثی مفصل و عمیق است که در مجالی دیگر به آن می پردازیم.

پ.ن:از ابراز محبت شما دوستان خوشحال و شرمندم.مشغله زیاد  راه اندازی سایت جدید حسابی وقتم رو گرفته با عرض معذرت قول می‌دم بیشتر باشم.


 

یک مسافر

 

کتاب ابزاری حیاتی در معادلات فرهنگی هر جامعه است.
این که چرا در جامعه ما سرانه کتاب خوانی تا این حد پایین است بحثی مفصل و کارشناسی میطلبد.
اما متاسفانه بازتاب آن را در جامعه می توان احساس کرد.


چند روز پیش همکارم بدون هیچ مقدمه ای کتابی به من هدیه داد، بعد به سایتی رفت و کتاب را ثبت کرد.
مسئله برایم خیلی جالب شد. با خود گفتم که شما را هم با این جنبش آشنا کنم.
وقتی ما کتابی می خریم و از مطالب آن لذت می بریم قاعدتا دوست داریم تا آن را با افرادی که هم فکر هستیم به اشتراک بگذاریم.
                                                                                    

این که بعد از خریدن و خواندن یک کتاب آن را در قفسه
کتابخانه بگذاریم و از دیدن آن لذت ببریم شاید مورد علاقه
بعضی از دوستان باشد. اما قبول کنید، بهره مند کردن
دوستی از لذت خواندن کتاب، توفیقی دیگر دارد.
به هر حال هدیه کردن کتاب تاثیر زیادی در رشد
سرانه کتاب خوانی و به تبع آن بالا رفتن فرهنگ جامعه شود.
حال اگر کتابی دارید که چندین بار خوانده اید و فکر می
کنید برای دیگران مفید باشد را بردارید، ابتدا به سایت 
کتاب مسافر بروید.

در این قسمت مشخصات خودتون رو بنویسید و بگید به چه
کسی می خواهید کتابرا هدیه دهید. سپس روی تایید کلیک کنید. سایت به شما یک شماره دوازده رقمی می دهد و همچنین می توانید در این قسمت برچسب را دانلود و بعد از پیرینت گرفتن آن را در صفحه اول کتاب بچسبانید.
مزایای این کار این است که شما می توانید ببینید که کتابی که هدیه داده اید دست چه کسی است
و همچنین کتابی که دست شماست برای چه کسی بوده، چند نفر خوانده اند و در ضمن می توانید مطمئن شوید که کتاب در جایی خاک نمی خورد.
در ضمن آن برچسب و گوشزد شما می تواند فرد هدیه گیرنده را موظف به هدیه دادن دوباره کتاب کند.  

 

 

چرخ و فلک

بهروز دستش را به سمت بازوی رضا دراز می کند.

-   دست بهروز در حال نزدیک شدن به رضا است.

-    رضا در حالی که به همراه بهروز سوار بر چرخ و فلکی

 در شهر بازی هستند نظاره گر نزدیک شدن دست بهروز به سمت بازویش است.

      -  اتاقکی که رضا و بهروز در آن نشسته‌اند علاوه بر حرکت دورانی به دور خود، به سمت راست و            چپ متمایل می شود و اهرمی صفحه‌ای را که                                                                              چهار اتاقک در حال دوران به دور خود را حول                                                                                  محور  مرکزیش می چرخاند در راستای عمود                                                                                بر سطح زمین به ارتفاع چهار متری برده و                                                                                     دوباره به سطح زمین می آورد.

-    فرهاد که از سوار شدن بروی وسیله تفریحی می ترسد در حالی که دوربین فیلم برداری در دست دارد از بهروز در حالی که دستش را به سمت بازوی رضا دراز می کند فیلم برداری می کند.

-    فرهاد از فاصله 300 متری که باجه فروش بلیط قایق سواری در شهر بازی است به سمت چرخ و فلک می رود و در عین حال فیلم برداری می کند.

-     من در حالی که روبروی تلویزیون نشسته‌ام تصویری را می‌بینم که در آن چرخ  فلکی در حال چرخیدن است و دو نفر در آن نشسته و در حال انجام کاری هستند.

-   تو در حالی که نوشته‌ای را می خوانی سعی در تجسم کردن من در حالی که روبروی تلویزیون نشسته و در حال دیدن تصویری که در حال نزدیک شدن به چرخ و فلک است هستم.

-     این تصویر توسط فرهاد فیلم برداری شده است.


 

کات...

 

گاهی لازم است که یک ایست در زندگیت بدهی. از مرکب روزگار پایین بیایی و نگاهی به مسیری که امدی و می خواهی بروی بیندازی.
در حقیق ببینی کجای کاری.
خوب تا اینجا حرف معقولیست.
اما اگر این تامل تکرار شد و هی تکرار شد دیگر بیک بیماری تبدیل می شود .حالا اسمش را هر چه می خواهید بگذارید.شاید اسکیزوفرنی یا شاید هم ...

بگذریم،کار بلدی می گفت اگر کارگردانی بیشاز ۴۰ دفعه کات بدهد دیگر خودش هم نمی داند چه می خواهد .
متوجه هستید که چه می خوام بگویم.
خوب پس بمن حق بدهید.

می دانید؟

 

راستش را بخواهید نمی‌توانم به سادگی از هیچ‌یک از گفته‌ها و نوشته‌هایم بگذرم.

عقیده‌ام بر این است که هر نوشته‌ای و هر گفته‌ای، هر چند به نظر بی دلیل حتی برای فاعل آن به نظر بیاید.جایی در ضمیر ناخود‌اگاه او، دلیلش در تاریکی در حال خاک خوردن است، برای بازگردانی آن به ضمیر خودآگاه، گاهی اوقات باید رفت، چراغ را روشن کرد و زنگار بی تفاوتی را از آن زدود، به عبارتی ریشه یابی کرد.

 

باز هم خود نقدی می‌کنیم و نقدی بر نوشته‌ای شاید به نظر آنی و اتفاقی می‌نگاریم.

 

"می‌دانید"

در مورد این خطابه خیلی فکر کردم، اینکه چرا می‌گوید میدانید؟ چرا نوشته را با کلمه دیگری شروع نمیکند؟"می‌دانید؟" شاید کنایه است و نوعی جلب توجه، اگر فرض کنیم گوینده در جمعی شلوغ و پر سر و صدا نشسته است دیگران و مخاطبینش بلند داد می‌زند "می‌دانید" و همه صورتشان را به سمت گوینده بر‌می‌گردانند.

 

احساس می‌کنم نویسنده احتیاج به جلب توجه دارد، به نوعی به گوش داده شدن، شاید هم احساس می‌کند کسی عمیقا به گفته‌اش گوش نمی دهد.

"می‌دانید" یک سئوال است، که مخاطب در اولین کلمه با پرسشی مواجه می‌شود.

چه چیز را می‌دانم؟

 

"جالب است"

اینکه به نظر من جالب است یا تو؟

این که همان چیزی که "میدانید" جالب است؟

خوب پس اگر تا اینجا مجهول است بنابراین باید در ادامه روشن شود که چه چیز جالب است.

 

"می‌دانید،جالب است.مطالبی که نمی‌توانم بنویسم از نوشته‌هایم با ارزش تر است."

 

احساس می‌کنید، مینیمال است؟

شاید قضیه به شکل دیگریست.تعریف کوتاهی از مینیمال به ما کمک می‌کند.

 

"مینیمال در واقع در ادبیات سبکی است که نویسنده استفاده از تمامی شگردها و قیود را تا سر حد المان های پایه‌ای تنزل می‌دهد و تا حد ممکن سعی در ساده کردن متن خود دارد.

مینیمال به عبارت ساده یعنی عادی نوشتن اتفاقات و حوادث بسیار عادی و روزمره"

 

"ارزش"

وقتی میگوییم که با ارزش تر است.یعنی با توجه به معیار ارزش،یکی برتر و یکی مقام پایین تری دارد.

شما بگویید کدام ارزش؟

ایا ارزش نسبی نیست  در اینجا ارزش به بازی گرفته نشده.هر دو مجهولند.و ایا می‌توان بین دو مجهول ارزش گذاری کرد.

 

به عبارتی یکی از ویژگی های مینیمال یک حادثه است یک اتفاق که در لحظه‌ای مشخص روی می‌دهد.اما بار دیگر جمله را مطالعه کنید.

همه چیز در این جمله نسبی است.

کدام نوشته و کدام نانوشته؟

به عبارتی در هر لحظه هر نا نوشته‌ای می‌تواند به یک نوشته تبدیل شود و برعکس، باور ندارید؟

خوب دوست دارید کدام نوشته‌ام را نانوشته کنم؟

اگر بخواهیم این جمله راتحلیل کنیم شاید کتابچه‌ای شود که ازحوصله بیرون است.

و در آخر

 

گاهی جملات بقدری ضعیف و ناتوان در بیان انسان لایتناهی هستند که مردد می‌شویم، بنویسیم یا نوشته نمیشود!!!!؟؟؟؟/

 

 

 

 

نانوشته ها

 

 

می‌دانید،جالب است.مطالبی که نمی‌توانم بنویسم از نوشته‌هایم با ارزش تر است.

 

 

یکسان انگاری

 

نمی توان پذیرفت که دو چیز یا دو عمل یکی و یکسان باشد.هر عملی یک نو آوری است.با وجود این تمامی نظم و سازمان تفکر و زبان تصدیق ساده این نا-یکسانی را انکار می کند.
ما می توانیم عالم را صرفآ با ساده کردن آن به حد تصورات مبتنی بر یکسان انگاری که به کمک طبقه بندی تقسیم به انواع و رده بندی صورت می گیرد درک کنیم و به کمک آرایش دوباره تداوم بی کران رویداد های ناهمسان به نظام کرانمند مشابهت ها.
سرشت هستی این است که هیچ رویدادی هرگز تکرار نمی شود اما سرشت اندیشه این است که ما رویدادها را فقط با یکسان انگاری هایی که گمان می کنیم میان آن ها وجود دارد در می یابییم.

 

 

نون و گلدون

 

نون و گلدون روایت حادثه ایست که برای مخملباف و پاسبانی رخ  داده است و آنها در تلاشی برای بازسازی حادثه ،فیلمی شبه مستند می سازند .بازیگران در جوانی انتخاب می شوند و داستان به همین سادگی آغاز می شود.

دلیل ساخت فیلم در ابتدا بسیار سطحی می نمایاند اما در واقع فیلم گل و گلدون از این جهت اثر مهم ایست که شروع تغییرات در افکار و گرایشات ذهنی مخملباف است.کارگردانی که تا قبل از این فیلم با ساخت فیلم هایی همچون بایکوت که بعد از انقلاب ساخته شده به تبیین ارزشهای انقلاب می پردازد  که طی آن به ارزشهای کمونیستی و کلا ارزشهای غیر انقلابی می تازد.
گل و گلدون شروع تردید و تغییر است در افکار مخملباف است.

همان طور که حوادث در طول فیلم پیش می رود داستان سعی دارد تا در عرض به درون شخصیت ها نزدیک شود.حوادث به عمد یا غیر عمد به طرز قابل ملاحظه ای موازی یکدیگرند.در واقع در راستای نزدیک شدن به عمق شخصیت ها از بزرگسالی به جوانی و بالعکس در دوایری موازی به یک نقطه میرسد.تفکر مسلط به فیلم تردید و تکرار است"در همه چیز".

انتخاب کاراکتر جوانی برای پاسبان تلاشی بی نتیجه در جهت جبران روزگار از دست رفته است.فیلم به ما می گوید اگر شرایط محیطی همان شرایط حادثه باشد بازیگران همان عمل و عکس العمل های شخصیت های واقعی را تکرار خواهند کرد .مخملباف قصد دارد از زاویه جدیدی به جبر نگاه کند و این سئوال در ذهن بننده ایجاد می کند که اعمال یک جوان هفده ساله در دوران انقلاب اقتضای شرایط بوده یا از روی تفکر؟

در باز سازی حادثه پاسبان ناگهان متوجه می شود که عمری فریب خورده.آگاهی زمانی رخ می دهد که از اول شخص به سوم شخص تبدیل می شود .فیلم به ما می گوید اگر فاعل به راوی تغییر پیدا کند شکل قضیه نیز بکلی متفاوت جلوه می کند .تفاوت ،بازیگری با کارگردانیست ،اول شخص با دانای کل است ،سرباز با فرمانده.
مخملباف روایت جدیدی از ان دوران دارد!
آگاهی یک پدیده است!


دختری که منشاء حادثه است و مورد   علاقه مخملباف و پاسبان بوده به هیچ   کدام از معشوقه هایش نمی رسد و بعد    از حادثه   هر سه در مسیر جدیدی قرار   می گیرند.
در حقیقت تمام ارزوها و امال دوران جوانی ،نجات بشریت ،رسیدن به عشق پاک  ،همه و همه یا بکلی فراموش شده و یا تغییر کرده است .مخملباف می گوید جبرآ این اتفاق دوباره برای هر نسلی تکرار     می شود.

 

مکالمه ها بسیار ساده ،واقعی و دلنشین است اما برای لذت بردن از فیلم باید به تمامی نکات ریز و گاهی گیج کننده که در لایه های زیرین فیلم نهفته است توجه کرد .نکاتی که بیان کننده دغدغه های فلسفه زندگی مخملباف است.  

 

کارگردان:محسن مخملباف
فیلم بردار:محمود کلاری
گرده کارگردانی:محرم زینال زاده ،ابوالفضل علاقه بند                                             
موسیقی:استاد مجید انتظامی

 

هوای بارانی

 

 

 

هوای بارانی

                            " دریا "                                                               " فکر "


 پ.ن۱:
یک راهنمایی:لزومآ یک شئ آن چیزی نیست که ما می بینیم.در واقع بود و بازنمود یکی می شود و یک واژه قادر به بیان ان چیزی که ما می بینیم نیست.یعنی هر تصویر بشتر شبیه یک تصویر دیگر است تا چیزی که باز نمود آن است.

پ.ن۲:
بسیار از اوقات اتفاقات و چیزهایی که ما می بینیم به محتوی ربطی ندارد و اسامی بازگو کننده راز دیگریست که الزامآ به موازات رازی که در تصویر می بینیم نیست.

پ.ن۳:
این سومین باره که دارم این پست رو تغییر میدم تا شاید بتونم شما رو با حقیقتی درگیر کنم. 

آزادی!

 

جدیدآ نرسیده به آزادی را هم دور برگردان کرده اند.

 

 

فرهنگ سازی (اخبار)

 
کاهش دوباره  سهام در بورس امریکا.
ناتوانی مردم امریکا در پرداخت وام های خود و هزینه های اولیه زندگی.
در سال 2005 حدود 40 ميليون نفر از بزرگسالان به دليل عدم توانايي پرداخت هزينه‌ها، خدمات مورد نيازشان را دريافت نكرده‌اند.
زن آمريكايي با هجوم به سمت فستيوال خياباني با اتومبيلش 35 تن را زخمي كرد.
افزایش امار بزهکاری در امریکا.
افزایش نا امیدی و ناراحتی های روحی در بین افراد کم سن و سال در امریکا.
دولت آمريكا براي كاهش مصرف سوخت و كمك به بهبود وضعيت محيط زيست سه هفته زودتر ساعت رسمي خود را تغيير مي دهد.

اینها بخشی از خبر هایی است که هر روز از شبکه های مختلف خبر صدا و سیما پخش می شود.جدا از مقوله صحت ان ها و محتوای ان،می خواهیم از منظر تاثیر گذاری این دست واکنش ها به اتفاقات در دیگر نقاط دنیا بر فرهنگ جامعه مان بپردازیم.

کشور ایران مدعیست که با نظام اسلامی اداره می شود اید بدان معناست که تمامی رفتار های دیپلماتیک و غیره را می توان در چهار چوب اسلام بررسی کرد.یکی از منابع مهم بدست اوردن رهنمون در اسلام سخنان بزرگان این دین است.

بزرگان اسلام بارها و بارها در سخنان خود به این نکته اشاره کرده اند که در رفتار با دشمان باید بشدت احتیاط کرد و پیروان این دین را دعوت به خوش رفتاری با دشمنان کرده اند که در واقع نباید با انها مانند خودشان رفتار کرد و در سیره عملی ان ها هیچگاه ندیده ایم که در غیاب فلان دشمن به تخریب انها پرداخته باشند.

مطمئنا ان ها تاثیر مخرب این عمل زشت اگاه بوده اند.تا اینجا فرض کردیم که مردم کشور ها مخاطب هم دشمن خونین ایران هستند.اما واقعیت چیز دیگریست.از قدیم الایام صحبت در مورد ضعف های دیگران راهی بوده است برای منحرف کردن افکار از مشکلات خود و این روش،روشی قدیمی و اصطلاح لو رفته می نمایاند.

از روی دیگر من به عنوان یک ایرانی چرا باید از به هلاکت! رسیدن فردی بیگناه خوشحال شوم.کشتن تحت هر عنوانی بد است.در واقع رسانه ها می خواهند ما بدون تفکر و بدون این که برهانی اورده باشند تا ما را به تامل و نتیجه گیری وادار کنند، از شخصی یا ملتی در ان طرف دنیا متنفر باشی و ان ها را به القاب توهین امیزی صدا بزنیم و از مرگشان خرسند.

اما این خطابه ها در همینجا به پایان نمی رسد انها از ما می خواهند که از فقیر شدن گروهی،سقوط اقتصادی ،بد بخت شدن یا هر بلای دیگری که بجان انها بیاید خوشحال باشیم.بارها و بارها با افتخار از شکست سیاست های کشور های به اصطلاح غرب می گویند و اگر مجالی پیش بیاید جشنی هم می گیرند که چه؟ فلان ملت در بد بختی بسر می برند و توان پرداخت وام های خود را نداند.این فعل  با توجه به توضیحات بالا یعنی همان اموزه های اسلام که جمهوری اسلامی خودر را متهد به انجام ان می داند عملی قبیح است و که حتی جاهایی با بزرگ نمایی روبرو می شود.

در واقع ما نمی خواهیم از رفتارها و اقدامات کشور های متخاصم چشم پوشی کنیم اما دو نکته قابل توجه است،اول انکه دولت ها با یکدیگر طرف هستند و نباید ملتی دشمن شناخته شود که عملا در تصمیم گیری های دیپلماتیک کوچک ترین تاثیری ندارد.دوم که بنظر من بسیار مهم است این نکته است که نشر چنین اخباری فرهنگ کشوری را متاثر می کند و در واقع ترویج بد اندیشی و بد خواهی است که تاثیرات ان را در زمانی نزدیک دامن گیرمان می شود. 

از  اعمالی دیگری که تاثیرات بدی در فرهنگمان داشته که بوضوح می توان مشاهده کرد ترویج فرهنگ شعار و یا دادن ناسزاست.این عمل در برحه ای تا جایی بالا می گیرد که وزیر شعاری انتخاب می شود و دادن شعار از کار های مرسومی می شود که در هر جمعی از راهپیمای ها گرفته تا نماز های یومیه که به جماعت برگزار می شدند پای ثابتی بودند که بررسی ان باشد برای مجالی دیگر.


 

 

وبلاگ نویسی (قسمت سوم)


همکنون در اینجا اتفاق مهمی در حال وقوع است.
به اینجا رسیدیم که دسته ای از وبلاگ ها را مورد تحلیل قرار دهیم که محوریت ان (خود) هستند.در نظر سنجی 75% رای دهندگان خود را درون گرا می دانستند البته باید گفت درون گرایی نوعی مریضی نیست.من خود را انسانی درون گرا میدانم و با تمامی ارتباطات زیاد روزانه با اطرافیان،درونم دنیای دیگری در جریان است که این وبلاگ هم قسمی از این دنیاست.نظر سنجی اذعان به درون گرایی با اکثریت داشت و با تمام احترامی که برای افرادی که تمامی تعاملاتشان با دنیای بیرون از خود است.
از اولین تحلیل راجع به وبلاگ نویسی اتفاقات جالبی افتاد ،پنجشنبه غروب به دعوت امرتـــــــات از دوستان وبلاگی برای دیداری دوستانه با چند تن از وبلاگ نویسان در کافه خانه هنرمندان دور هم جمع شدیم تا لحظاتی را که علاوه بر تاثیر گذاری بسیار شیرین بود را تجربه کنیم.با تمامی گرفتاری که داشتم از حضور در ان جمع بسیار خوشحالم ،شاید فکر نمی کردم دوستانی که می ایند تا این حد با چرایی امدنشان کلنجار رفته اند.همگی دلیل و دید گاهی عمیق داشتند که برایم جالب بود.
دوستان به ترتیب نشستن دور میز خود را معرفی کردند:
خانم مسیح اسمعیلی با وبلاگ برهنه در باد.قبلا با هم اشنایی نداشتیم، روزنامه نگاری کاملا پخته بود که به همراه همسری نوازنده و فهیم منو تحت تاثیر درکش از وبلاگ نویسی قرار داد.
وبلاگ نویسی رو عاملی میدونست که شعر هاش رو به بلوغ زود رس دچار کرده بود.
خانم ماهی کوچولو با وبلاگ سقف کاذب.با دختر کوچیکش امده بود.شاید وقتی با ذوق از وبلاگ نویسی می گفت از خودم خجالت می کشیدم.سخت با اراده بود باور نمی شد ممکن پشت این وبلاگ ها عوامل محیطی به این شکل باشه.
اقا سپهر با وبلاگ اشک عشق.روانشناسی ارام و عمیق و کم حرف بود و نتونستم ازش زیاد بدونم ،دلیلش برای نوشتن شاید به دلیل خیلی از ما شبیه بود اما اتفاقی اونو  متوجه خود کرده بود.کمی با او همزاد پنداری داشتم.
نفر بعدی خودم بود با وبلاگ پـــــرت. دلیل نوشتنم تنهایی در روز سیزده بدری بود که از برای تخلیه خودم وبلاگ نوشتم و بعدش شد خونه مجازیه من.راستش خیلی حرف زدم که بماند.
اقا ابوالفظل گل با وبلاگ سواد نامه انقدر عمیق و در عین حال دوست داشتنی بود که ترجیح می دهم فعلا نظری در مورد او ندهم اما تجربه و دغدغه هایش از چهره اش کاملا پیدا بود.
سارا خانم با وبلاگ پر و پیمون در انتظار گودو.دختری که چرای سنگینش را همه جا با خود می کشید .با وبلاگش اشنا بودم وبلاگش را برای کسانی که می خواهند اسوده و بی دغدغه زندگی کنند پیشنهاد نمی کنم.
المیرا خانم با وبلاگ یه دختر تعطیل. یکم با دختر اکتیوی که تو نت دیده بودیم فاصله داشت اما نسبت به سنش مطالب بسیار قویی داره.زیاد حرف نزد اما روی تعطیل بودن خودش خیلی تاکید داشت که من باهاش موافق
نبودم.
ماری خانم با وبلاگ سهم من همه اندوه است.که بزرگ مجلس بودن دیگه واقعا کم حرف بود اما وقتی با کلی زحمت ازش حرف می کشیدی از سال ها تجربه روز نامه نگاریش می گفت که واقعا به نظرم مفید بود.انقدر این زن در من تاثیر گذاشت که نمی تونم توضیح بدم ولی پست کردن برام شکل دیگه ای پیدا کرد.
نفر اخر امی خانم با وبلاگ امرتـــــــات بود که در واقع بانی دور هم جمع شدن بود فکرش قابل ستایش بود.
کلی راه امده بود و مارو دور هم جمع کرده بود.قضاوت در مورد وبلاگش رو بعهده خودتون می ذارم اما جدا دختر پری به نظرم امد.
یه علی اقای هم که هنرمند و تندیس ساز بود اخر بهمون اضافه شد که هنوز بلاگش و پیدا نکردم ولی تو اون مدت کم کلی از حضورشون فیض بردیم.
حقیقت اینه که خیلی از اشنا شدن با دوستان خوشحال شدم و جواب سئوال هایی رو پیدا کردم.مهمتر از همه تاثیرش روی نگاه من به وبلاگ نویسی بود و عینا دیدم که وبلاگ برای بعضی ها چقدر مهم است و برای بروز کردن ان چه مشکلاتی پیش رویشان است.
مطالب در این مرد در ذهنم بسیار است که بتدریج با شما در میان می گذارم.اما نکته مهم این است که به اهمیت هر پست پی بردم که گاهی چکیده تمام اندوخته های فردیست یا تمامی ذهنیت،دغدغه ها و کلا بینش فردی را نشان می دهد. بیایم از هر نوشته بسرعت نگذریم و کمی تامل کنیم.

 

در ارتباط با:وبلاگ نویسی (قسمت اول)  . وبلاگ نویسی ( قسمت دوم )

وبلاگ نویسی   ( قسمت دوم )

 
"همکنون در اینجا اتفاق مهمی در حال وقوع است"
 
در قسمت قبل از مسائل پراکندهای صحبت کردیم و بصورت جسته وگریخته به چرایی بلاگ نویسی پرداختیم در ادامه می خواهم به تاثیر عوامل محیطی بر روی نوشته ها صحبت کنیم.
عومل محیطی یعنی شرایطی که نویسنده در هنگام نگارش مطلب در ان بوده است که این شرایط
اعم از شرایط روحی و درگیری های ذهنی می باشد.
به جرات می توان گفت که اگر سبک و نوع نوشته تماما به شرایط محیطی بستگی نداشته باشد قسمت بسیار زیادی از را در بر می گیرد. نتیجتا با بررسی شرایط زندگی یک فرد می توان علت
نوشتن و دلیل انتخاب نوع نگارش را متوجه شد.
خوب بدیهی است که تحلیل ما راجع به وبلاگ هایی با محوریت ادبی ،اجتماعی وهنری است و
مطالبی که در زمینه های دیگری نوشته می شود اگر چه ارزشمند و قابل بررسی مثلا از جهت
اجتماعی و تحلیل شخصیتی نگارندگان مطالب می باشد لذا برای نزدیک کردن نتیجه گیری به واقعیت مجبور به تنگ کردن دایره بحث هستیم.
حقیقا این مسئله که چرا فردی بدون توجه به درامد زا بودن و ارضای مسائل مالی اقدام به راه انداخت وبلاگ و بروز کردن آن حتی برای مدت زیاد به نظر من یکی از مسائل بسیار جالب چند ساله اخیر است.
فرض کنید فردی با تمامی گرفتاری ها و مشغله ای که دارد در زمان مشخصی وبلاگش را بروز می کند و محرک آن چیزیست که به آن پرداخته ایم.
همان طور که اشاره شد ریشه این محرک در زندگی بیرونی فرد نهفته است اما واقعا دلیلش چیست و چه چیزی ما را پای این صفحهات جادویی می کشاند.
محققان عقیده دارند افرادی بیشتر وقت خود را پای رسانه ها که البته اینترنت را هم اگر جزو رسانه قلمداد کنیم می گذارند افراد درونگرایی هستند.
با فرض صحت این مطلب می توان به این نتیجه رسید که وبلاگ جایی برای تخلیه روانی، بیان احساسات ،به نوعی درد و دل که با وجود قسمت نظرات گاهی به یک رابطه دو طرفه تبدیل می شود.
لازم به ذکر است تحلیل وبلاگ نویسی زمانی مهم تر می شود که بدانیم بعد از پدیده چت که کار کرد مثبتی نداشت حالا نوبت به این پدیده دنیای مجازیست که در صورت استفاده درست از آن می تواند به پدیده بسیار مثبت در جامعه ایران که سرانه مطالعه بسیار پایینی نسبت به دیگر جوامع جهانی دارد.
در مورد وبلاگ هایی که مطلب علمی ،خبری و یا نقدی دارند فعل نگارشت جدا از محتوای مطلب پدیده ای کاملا مثبت و قابل تمجید است اما در مورد وبلاگ های با محتوای درد و دل و یا مطالبی احساسی
سوال اینجاست که تاثیر انشار احساسات درونی از جانب نگارندگان ان در دنیای مجازی چیست و بازخورد ان را در کجای جامعه باید بررسی کرد.
با توجه به اینکه دلیل تخلیله احساسات با به اصطلاح ماشین و یا در بهترین حالت با افراد ندیده و نشناخته را تنها می توان درون گرا بودن فرد دانست.برای تحقیق در این مورد در گام اول در یک نظر خواهی بسیار کوچک از بازدید کننده گان محترم این وبلاگ که احتمالا خود دارای وبلاگی می باشند
این گونه سئوال می پرسیم:

وبلاگ نویسی  (قسمت اول)

همکنون در اینجا اتفاق مهمی در حال وقوع است.

 این که این اتفاق چیست و دلیلش را کجا باید جستجو کرد...
این که اینجا کجاست...
هدف چیست؟
و این که، مخاطب کیست؟
چیزی که شاید قبل،بعد و یا در هنگام انجام کاری ذهنم را مشغول می کند یک کلمه است.
چرا؟
چرا من اینجا هستم؟
چرا من وبلاگ می نویسم؟
چرا سبک نوشته هایم این گونه است؟
و چرا تو می ایی و مرا می خوانی و نظرت را نسبت به نوشتهایم می گویی؟
(قبلا بگویم که من و تو در واقع من و توی نوعی است که به گستردگی این دنیای مجازیست پس
قضیه را شخصی نکنیم!)
شاید بتوان عنوان این نوشته را گذاشت هنجار شناسی بلاگ نویسی در ایران ولی علاقه ای به
عنوان ندارم چون عنوان شاید نیمی از مطلب را بازگو کند اما من می خواهم تو همرام بیای و در
این مسیر چیزهای زیادی هست که باید از تو یاد بگیرم.
می دانم خواندن یک  مطلب جدی و بلند بسیاری از اوقات حوصله همه مان را سر می برد.شاید به
این دلیل است که بسیاری از نوشته های بلاگی یا در اصطلاح پست ها مجیز شده است و انگار سبک
مینیمال نویسی راحت ترین راه برای جذب خواننده است.برای مثال یکی از محبوب ترین بلاگ هایی که من همیشه به ان سر می زنم بلاگ یکی از دوستان است که با حوصله عجیبی از طرف نویسنده به صورت هر روز به اصطلاح بروز می شود و بیش از دو سوم از نوشته هایش از حالات بیدار شدنش بروی
تخت خواب یا چیزی شبیه به ان است که با حالتی از تعجب و بی خبری معشوقه عریانش را در اغوش گرفته است.
در واقع من قصد ندارم به کسی خرده بگیرم و یا نوشته خاصی را برتر و یا ابتر بدانم قصد، تحلیلی با کمک شما دوستان است که به یقین بیشترین تاثیر در نوع نوشتها بعد از عوامل محیطی را دارا هستید.
سعی می کنم مختصر و مفید بنویسم ولی امید وارم با ور کنید که با هجمه عظیمی از سئوالات بعد
خواندن مطالبی در این دنیای مجازی روبرو هستم و قصد انجام کاری را دارم تا شاید بتوانیم با کمک هم
مطالب هدفمندی بنویسیم و این نوشته های ابدی را سرو سامان بدهیم.
ببنید شاید این سئوال پیش بیاید که دلیل این فکر چیست ویا مثلا سبک نوشته یک نیهیلیسم چه هدفی را می تواند دنبال کند ،در واقع قصد دارم جسته و گریخته بدون این که طرح کاملی از هدفم داشته باشم فقط شروع کنم و مثلا برای هدف یک نوشته ی نیهیلیسمی توجیهی به مثابه تاثیر نوشتهای بزرگانی مانند یغما جندقی در انقلاب مشروطه ایران و در عرصه جهانی مورد نام اشنایی مانند حضرت نیچه اورد.گرچه فاصله بسیار و قیاس اشتباه می نمایاند اما ما را به اصل قضیه همچنان وفادار نگاه می دارد.
در ذهنم پر از مثال است که دوست دارم با تو در میان بگذارم و نظرت را بپرسم. از روز نوشت ها،از دفترچه خاطره های خصوصی که دیگر مانند قبل خصوصی نیست ،از عاشقانه نوشتن ها و این که این همه عاشق را چرا در خیابان های به این شلوغی نمی بینم.از این که کار کرد این همه تکنولوژی چیست و ما با این وسیله اعجاب انگیز چه می کنیم.ایا ما ماشینه نشدیم و برای این تکنولوژی نمی نویسیم.آیا دنیای مجازی برایمان چراگاهی وسیع است که می ایم و می چریم و لذتی می بریم و می رویم.در واقع به نوعی می خواهم شروع کنم تا در خلال این مسیر با هم به نتیجه ای برسیم واز شما دوستان می خواهم که مرا یاری کنید.
برایم سوال اینجاست که چرا کاری که گذشتگانمان با چاپ سنگی و با کاغذ کاهی و اسب و...
ما نمی توانیم انجام بدهیم و به کجا می رویم.
دوستی می گفت جدیدا هر کسی مشکلی (روانی) دارد وبلاگی میزند و مانند بیماران ابسشنی (وسواسی) نظراتش را چک می کند.
تاسفم اینجاست که با اینهمه ازادی در این دنیای مجازی به چه کاری مشغولیم و طی پست های بعدی به این مطلب می پردازم.

بیایید به خودمان بیاییم فکر می کنم وقتش است کمی جدی تر به قضیه بنگریم.این نوشته تا ابد ماندگار است.

 

           صفر را بستند که به بیرون زنگ نزنیم

                                         از شما چه پنهان

                                                  ما از درون زنگ زدیم

 

 

زنده به گور

 

 

 این را که می گویم خوب بخوان:

زندگی برای من مجموعه دریافت هایست که از طریق حواس پنج گانه بوجود می اید
من نمایش نامه نویس آن نیستم تنها به مثابه یک قابله می توانم به زایش زمان کمک کنم
خود می دانی و برایت از شکست روز هایی که با اندیشه های اگزیستانسیالیستی خود سر خوش
بودم مسولیت تمامی امور را متوجه خودم می دانستم گفته ام اما حالا بدان که یک پانک با
برخی گرایش هایی نئو لیبراستی ام و حوصله خودمم ندارم.
تو خود می دانی چقدر اطرافم را خلوت کرده ام تا خود را بیابم و همان طور که گفتم زندگی
برایم مجموعه دریافت هایست که از طریق حواس پنج گانه بوجود می اید و این یعنی تجربه
تجربه ای که قسمتی از ان تنهاییم است.
شاید این بار هم اشتباه باشد اما من از تمامی تجربه هایم چه راست و چه خبط لذت می برم
اما این بار از تمامی لذت هایم ‌ از همه انها دل کنده ام در ارزوی وصال جهشی به فراسوی نیک
و بد و التزام ان را پسا مدرنیستی فلسفی یا فته ام اگر چه از تاریخ بیداری ایرانیان شروع کرده
 و نمی دانم پایان ان کجاست و حالا دیگر قبول ندارم  انسان تنها موجودی است که وجودش بر ماهیتش مقدم است و باورکن که وجود خودمم زیر سئوالی به عظمت تاریخ بیداری ایرانیان است اگر چه به این که بیداریی هم درکار باشد شک دارم.
بدان که از تمامی لذت هایم دست کشیده ام .باشد که رستگار شویم.

 

شرح حال


پ.ن:بگذارم و بگذریم  بگذاریم و بگذریم  بگذاریم و بگذریم ...
پ.ن۲:ببخشید که اینقدر خود خواهانه می نویسم دوست دارم که انطور که می خواهم بنگارم گر چه می دانم طالبان کمی دارد.ببخشید.