تلاش
دارم تلاش میکنم خودم رو نجات بدم. اینجا توی 35 سالگی زندگیم جایی هستم که میتونست بهتر باشه. دارم استارت جداییمو میطنم با همسرم...
دارم تلاش میکنم خودم رو نجات بدم. اینجا توی 35 سالگی زندگیم جایی هستم که میتونست بهتر باشه. دارم استارت جداییمو میطنم با همسرم...
امروز من یه کار خوب دارم که علاوه بر اینکه خودم رو مشغول کرده برای حدود 100 نفر دیگه هم کار درست کرده. برای اینکه این کارم به اینجا برسه خیلی زحمت کشیدم. اما امروز تصمیم گرفتم این کار رو به همین صورت ادامه بدم و وقتم رو بزارم روی یه کار جدید. شاید بهتر از این بشه شایدم همه پولام نابود بشه. نمیدونم. میرم جلو ببینم چی میشه..
الان که دارم اینا رو مینویسم چند نفر پشت در اتاقم منتظرن من رو ببین و به منشی گفتم بهشون بگه برن. ایناروزها درگیری ذهنی فراوان دارم. یادم به روزهای خوش چندسال پیش افتاد که نه مدیر بودم و نه کاخانه دار. یک آدم معمولی سرخوش بودم که وبلاگ نویس هم بودم. یاد دوستی افتادم که از طریق همین بلاگ باهاش آشنا شدم و بهترین روزهای زندگی ام را با او گذراندم. نمیدانم الان کجاست و چیکار میکنه و حتی نشونه ای هم ازش ندارم. اما یاد خنده هاش و شادیاش هنوزم منو شاد میکنه .البته با حسرت. هنوزم دوسش دارم. هرجا باشه
شمارو هم دوست دارم. اصلا همه رو دوست دارم![]()
![]()
مثل الان من. یعتی باید انتخاب کنم بین پیشرفت و توسعه شرکت یا شکستن دل چندتا آدم.
باید تصمیم میگرفتم و من اولی رو انتخاب کردم و چندتا از نیروهایی که سرپرستاشون ازشون ناراضی بودن رو اخراج کردم. خیلی سخت بود. مخصوصا وقتی میان پشت در اتاق و یا زنگ میزنن و التماس میکنن.
مجبور بود علی رغم میل خودم اینکار رو کردم.
بعضی وقتا نمیدونم چی درسته چی غلط. شما بودی چیکار میکردی؟
سلام. در همین حد بگن که دو هفته هست اومدین آلمان. اگر چه هیچی اینجا قابل مقایسه با ایران نیست اما دلم واسه شهرم و بی فرهنگیاشون تنگ شده!! .فکر کنم دو هفته دیگه برگردیم
به پدرم نگاه می کردم. انگار دلم برایش تنگ شده بود. دیدم موهایش سفیدتر شده. خدایا!! یک لحظه به ذهنم رسید نکند پدرم بمیرد. لحظه ای به آن اندیشیدم و تصور کردم. برایم قابل تصور نبود. لحظه ی ترسناکی بود.
پدرم گرچه لاغر نحیف اما برایم مثل الوند و دماوند با صلابت است. گرمای وجودش را از روبرویم بیشتر حس کردم. گوشی ام را پرت کردم. جلوتر رفتم. همچنان به او نگاه میکردم. میخواستم او را بقل کنم و تا میتوانم فشار دهم. اما نمیدانم چرا نمیشد. انگار شرم کرده بودم. آخر ما یاد نگرفته ایم که عزیزانمان را در آغوش بگیریم. پدرم سرش را بالا آورد . نگاهی به من کرد و گفت چیزی شده؟
-نه. هیچی
-آخه قیافت مثل آدمایی میمونه که چیزی شده
و دوباره سرش را به کاغذش انداخت و من که نتوانسته بودم اورا در آغوش بگیرم ازخودم ناراحت بودم.رفتم و کنارش نشست و خودم را به زور بیشتر به او چسباندم..
خدایا پدرم را برای من و همه ی پدرها را برای فرزندانشان زنده نگه دار