فردا صبح شیرین فراموشیست ...


 کنکور تموم شد . 

 البته آمادگی اینو داشته باشین که من بمونم برای سال بعد :دی

زندگی داره میگذره ، نه کند ، نه تند ، ولی خب از اون روزا خیلی بهتره . 

دارم آرامش قبل طوفانو تجربه میکنم ! 

برای اون آدما هم نه که دلم تنگ نشه ،

ولی خب الان میبینم که من روابطمو با همه خیلی جدی میگیرم ، و این باعث میشه ضربه بخورم

الان خانواده ، دوست ، معشوق ، ... تقریبا همه سر جای خودشون قرار دارن

و این امیدوار کننده س :)

میدونین تو این یه مورد " همین که گفتم درستش میکنم و کردم " ، 

خب خیلی به خودم امیدوار شدم !! 

حالم خوبه نسبتا ، دلم میخواد آدمای دورو برم رو refresh کنم ! 

دلم میخواد تفریح کنم ، خوش بگذرونم ، دلم میخواد اطرافیانم فقط وقتایی که دلشون گرفته ،

بیکارن ، حوصله شون سر رفته ، دورو برشون خلوته یاد من نیفتن 

ولی خب انگار نمیشه :دی مهم نیس به هر حال

سعی خودمو میکنم که تا جایی که بشه و بتونم 

یا تا جایی که نشه در رفت مثلا :دی یه دوست خوب ، خواهر خوب ، ... خوب !! باشم ...

میخوام شروع کنم به فعالیت 

یه سری کتابا باید بخونم ، یه سری جاها باید برم ، یه سری کارا باید یاد بگیرم

خلاصه اینکه دارم آدم میشم خدا بخواد :))

......................

وقتی خداحافظی میکنیم

چــه انـرژی عـظیـمی مـی خواهـد کـنترل اولین قـطره اشک بـرای نـچکیـدن !



restart !


فقط اومدم بگم دارم نزدیک میشم به اون چیزی که میگفتم :)

فیسبوکو ری اکتیو کردم ، حد و مرز رابطه ها واسم مشخص شده ، آسه میرم آسه میام ،


     دیگه دلخور نباش از من اگه رفتار من سرده

        کسی که داره غرق میشه به ساحل برنمیگرده ...

همون چهار رقمِ کذایی !

شما فکر کن ترَکِ missing ِ evanescence ! من ولی نمیدونم چی فکر کنم ! اصن فکر بکنم ، نکنم ، چه غلطی بکنم !

ادامه نوشته

تحویلِ سال نو ، بی تو بدون تو ...

امروز روز اول عیده ! چه عیدی ؟!

میگن سالی که نکوست از همون لحظه ی سال تحویل خودشو نشون میده 

پارسال بعد سال تحویل ، امسال بعد سال تحویل ... !

پارسال که خوب شروع شد یه افتضاحی بود در حد 1390 ، ببین امسال چی بشه با این وضع !

دیگه گفتن نداره ، همه چی مث سابقه ، دارم کم کم عادت میکنم

عادت میکنم به نبودنِ کسایی که یه وقتی خیلی بودن !

عادت میکنم به بودنِ کسایی که اعتمادمو جلب میکنن و باز به کار خودشون ادامه میدن 

عادت میکنم به سرگرمیای مجبوری ، فکرو خیال ، دغدغه 

عادت میکنم بخندم به بدبختیاشون وقتی از سر خوشی از هر چیزی درد میسازن 

عادت میکنم که یه وسیله باشم ، کاربرد داشته باشم تا همون وقتی که کاربرد دارم 

عادت میکنم به شنیدن "چطوری" هایی که کسی منتظر شنیدن جوابشون نمیشه

به دیدن دستایی که دراز میشن به سمتت ، درست تا یه لحظه قبل از گرفتنشون 

ولی با همه ی اینا من ...

همچنان پای حرفم هستم ، میکشم بیرون !

----------------------------

در این بهار آه ...!

چه یادها

چه حرف های نا تمام

دل پر آرزو

چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگار من

امید نوبهار من

لبی به خنده باز کن

ببین چگونه از گلی

خزان باغ ما بهار می شود

                    اِنی وِی سال نو مبارک !


من ... با کمی تحریف !

گورِ بابای همه ی فکرام ، دغدغه هام ، اعتقادام ، باورام ، توقعام ، شخصیت خورد شده م ...

دو نفرو که دوس دارم باید همیشه خوشحال ببینمشون 

مهم نیس چیکارا کردن و چیکارا باید میکردن :)

من کشیدم بیرون و همچنان در حال بیرون کشیدنم ؛

از همه چی ، از همه کس !

کلی برنامه واسه خودم دارم . دوباره عادت میکنم !

وقتی اونی که باید باشه الان نیست ، دیگه چه اهمیتی داره که کی هست و کی نیست !

" دَرو که باز کنم دوباره خودم میشم ..................... "

رفتن تو نمیتونه باعث مرگ خاطره هام شه !

 فکر می کردم اینبارو طاقت نمی آرم ...

این بار دیگه نمی تونم ...

اما روزها میگذره و تو میمونی ، فقط زخمات عمیقتر میشه ! فقط تو دردات حل میشی ؛ تا مرزِ اشباع شدن !

نمیدونم چرا اینهمه انحلال پذیریم بالا رفته !

بیتابم !

فکر میکردم اینبارو نمیتونم ، فکر میکردم نمیتونه انقدر ساده همه چی تموم شه ... ولی خب ،

آدما همیشه اشتباه میکنن !

نمیگم تا حد مرگ بش وابسته نشدم ، نمیگم عادت نکردم 

نمیگم نه ، از اولشم دوسش نداشتم ! نمیذارم حسّم زیر سوال بره

حسی که قشنگ بود ، پاک بود !

هنجاری که با شکستنش دهن خیلیا بسته شد !

از فردین بازی هم متنفرم پس نمیگم رفتم که نرنجه !

فقط میتونم بگم :

رفتم ؛ شاید چون مجبور شدم که برم !

--------------------------------------------------------------------------------

ارجاع به ترَکِ " آدم یه جاهایی رو مجبوره " !

اون دوستی که کامنت گذاشته و ازم خواسته جواب بدم ولی هیچ مشخصه ای از خودش نذاشته !
با این جمله ت خیلی موافقم :

همیشه به مامیگن شما ازادین ولی خودت حساب کن وقتی تورو سریه چهار راه قرار میدن میگن از این سه راه نرو راه دیگه ای جز همون یه راه داری که بری؟اسم اینو میشه ازادی گذاشت؟

همینه !

دلتنگیِ مفرط

دلم تنگ شده ! واسه همه ی اون وقتایی که حالم خیلی بهتر بود ! 

واسهروزایی که فکر و خیالم خیلی کمتر بود ! واسه بیرون رفتنای دوتایی با الهه!

 واسه واسه اوج احساس بچگی با حمیده ! دلبریای یه دختربچه تو مقطع

 راهنمایی ! 

شبِ عیدِ دو سال پیش که نمیدونم حالا یادشه یا نه ! ناهارایِ آتیش ! 

واسه مسخره بازیامون با شقایق !

 واسه خرید کردن با شادی ! 

واسه کافه نارسیس ! رومنس حتی ! 

واسه بیرون رفتنای اکیپیمون !

 واسه گردشای سه کله پوک با رامین و هومن وسط امتحانام ! 

واسه اون رامین خر و کاراش !

 واسه هومنِ اون موقع و مسخره بازیاش ! 

واسه بچه بازیام ! بهاره ! کل کل با منصور ! بحثای مسخره با بچه های فامیل ! 

واسه قهرا ، آشتیا ، حتی واسه دعواها ! 

واسه تلفنای یکِ شب به بعد ! واسه اسمسایِ نصفه شب !

 واسه شب زنده داریایِ پارسال تابستون ! 

واسه ذرت و فلافلی که باید جای ناهار میخوردیم و دیگه حالمون از اسمشونم به هم میخورد !

 واسه بی آر تی بازی !

 واسه همه کرمایی که میریختمو هیشکی فکر نمیکرد کار من باشه ! 

واسه تنها و پیاده خیابونو متر کردنام ! 

واسه لجبازی کردنام ! واسه سگ خلق شدنام !

 واسه خنده های از تهِ دل ! واسه گریه هایِ از تهِ دل ! 

واسه حسی که قبلن داشتمو الان ندارم ! 

واسه دوستایی که قبلن داشتمو الان ... دارم ؟!! 

خلاصه دلم تنگه دیگه ! همین !



فقط چند روز ...


ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود ....

...


موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

دستي از غيب برون آيد و كاري بكند ...


مختصر،هرزنامه :D

 

خیلی سخته که کوچیکترین امیدهات ناامید بشن،تمام!

dare I say ...:D

Far from the place

Where I'm writing this song

There is a girl

To whom my heart belongs

She doesn't know

That I'm thinking of her

But again

That's not the point


She makes me glad

Just by being alright

Though I would wish

That just for one night

She would come back

And again we'd be friends

Like those times

When love never ends


Watching your picture

I feel I'm with you

And your hand is flirting with mine

Maybe it's pointless

But what can I do?

Knowing you're one of a kind


Honestly

I know I'll be fine


But dare I say

You are amazing in every way

And would you mind

If we woke up with each other each day?


But then I remember that I'm just a guy

And still I keep dreaming of you

Cause that's all I can do


You said you loved him

The last time we met

Please tell your boyfriend

That I'm not afraid

I know the difference

Between right and wrong

But again

That's not the point


Sometimes I sleep

With a smile on my face

Cause dreaming of you

Makes me glad

And then I wake up

While I'm still in my dream

The sweet kiss 

That we never had


Honestly,

How foolish is that?


But dare I say

You are amazing in every way

And would you mind

If we woke up with each other each day?


But then I remember that I'm just a guy

And still I keep dreaming of you

Cause that's all I can do


(Dare I say?

Ooh

Would you mind?)


But dare I say

You are amazing in every way

And would you mind

If we woke up with each other each day?


But then I remember that I'm just a guy


دلم تنهایی میخواد...خیلی زیاد!

 

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !

 

 

 بد بیاری پشت بدبیاری...این شده زندگی من این روزا!

حالم داره به هم میخوره...نپرس از چی!از همه چی!

دارم سعی میکنم کنار بیام باهاش ولی فقط سعی میکنم....!

با تشکر از دوست عزیزی که اینو کامنت گذاشته بودن :D

 

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نيم، او مرده و من سايه اويم

من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است

در ديده او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تيرگی شامگهان بود

من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ

ديري ست که با خنده يی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو ميخواهيش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم


                                                      (سیمین بهبهانی)

 

هيلا صديقي-شب آیینه ها

 

شبانگاهست و با دستان بسته

همه ، پلهاي پشت سر شكسته

سرم رامي كشم تا چوبه دار

...يكي در سوگ آيينه نشسته

شبانگاهي كه سربازان درگاه

به جرم يك خودي كشتن خودآگاه

مرا با دست بسته مي كشيدند

براي حاظران تا پاي جاگاه

گناهان مرا از سر نوشتند

گلي ازمن به دست خود سرشتند

به من حتي ندادند سهمي از من

براي خود درو كردند و كشتند

يكي كه شكل من بود از در آمد

نه از در ، شايدم از من برآمد

فقط از لابه لاي برگه هايش

مصيبت هاي نسل من در آمد

يكي ديگر شكايت از دلم كرد

شكايت از هزاران مشكلم كرد

نه از ديروز وامروز ونه ازما

حكايت از خيال باطلم كرد

همه ديدند و گفتند و شنيدند

در آخر هم به رأي خود رسيدند

به جرم قتل يك كودك ، خودآگاه

برايم حكم اعدامي بريدند

من و آيينه ها در ماتم شب

همه، جانها گذشته از سر لب

زبان وا كردم و از درد گفتم

ازآن جانها كه مي سوزاند اين تب

گنه كردم گناه بي گناهي

گناه ساختن روي تباهي

مرا جنگ فلك از پا درآورد

فلك دريا و من هم مثل ماهي

نه امشب،حبس من پيوسته بوده

تمام عمر دستم بسته بوده

نبوده راهي هرگز تا به مقصد

اگر هم بوده مركب خسته بوده

دل سرخم سر سبزم فنا كرد

سرم از تن حسابش را جدا كرد

نباشد پاي چوبه زير آب است

سري كه هي دو دوتا چهار تا كرد

همان ها كه مرا سرباز كردند

سر از درمان زخمم باز كردند

هرآن زخمي كه مانده گشت طومار

همان ها وقت غم سر، باز كردند

اگر مرده درونم روح كودك

فراوان ست از اين مقتول كوچك

ميان سينه هاي مردم شهر

مزاراني ست قد يك عروسك

همه،آيينه ها در هم شكستنتد

نخ ناگفته ها از هم گسستند

نگفتم آنچه كه بايد بگويم

به دستم باز هم زنجير بستند …

شبانگاهست و با دستان بسته

همه، پلهاي پشت سر شكسته

سرم را مي كشم تا چوبه دار

يكي در سوگ آيينه نشسته

 

 

و این منم...دختر تنهای پاییز!تنها در جمع!

 

لعنت به تمام کسانی که تو نیستند ولی بوی عطر تو را میدهند!

 

زندگی تور چند روزه که نیست، بگذری، از خودت مرا بکــــنی

با خودت هی قدم ـ قدم تا مرگ،قید هر چه غمست را بزنی

بروی چند روزخوش باشی ، تا ابد بی خــــیال ، هر چه که بود

بی خیال من و خودت ، یعنی ، بیخیال خودت ، خودت که منی

زندگی را دوباره برگـــردی ، به تب بیست و چند سـالگـی ات...

باز از پشـت پنجـره چون مــاه ، جــذر و مـد مرا به هم بزنی

دستپـاچه ترین نگــاهت را ، به من عاشــقـت حواله کــــــنی

کپ کنم ، حظ کنی ، یخم بزند ، زیر و رویم کنی به هر سخنی!

 

p.s:be khoda,be june bacham manzuri nadaram!

hamchenin mokhatebi!be khodetun nagirin lotfan! :D

پاسخ-فروغ فرخزاد

 


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما »

 

اولین بیانیه جنتی پس از مرگ

 

احمد جنتی در اولین بیانیه بعد از مرگ خود، عمل ددمناشه، منشنا، ددمنشه ی

 عزرائیل را شدیدا محکوم کرد. همزمان بالاترین نشان لیاقت آن دنیا به عزرائیل برای

اتمام بزرگترین پروژه تعریف شده تاریخ بشریت اهدا شد. آخرین خبرها از آن دنیا

 حاکی است ترس از کمبود منابع کاغذ و جوهر پرینتر برای پرینت کارنامه عمل احمد

جنتی نگرانی عظیمی را برای دست اندکاران و بخش محاسبات آن دنیا بوجود آورده

است. از سوی دیگر، اخبار تایید نشده حاکی است گزارش های کاغذی نوشته شده

 توسط دو فرشته سر شانه، مربوط به سال های آغازین و میانی حیات احمد جنتی

به دلیل گذشت زمان طولانی، پوسیده و از بین رفته و امکان حساب و کتاب اعمال

 سال های ابتدایی حیات نامبرده میسر نمی باشد. لذا آخرین گزارش ها حاکی است

 در نشستی که به ریاست خدا ساعاتی پیش به پایان رسید، به تصمیم اعضای

جلسه، تنها اعمال و جنایت های سیصد سال اخیر احمد جنتی مبنای

 محاسبه کارنامه عمل وی قرار خواهد گرفت.

 

منو یادت نمیاد-حمید اصغری

 

گفتی تو هم مثل منی

از یه شکست عاشقونه اومدی

گفتم دیگه گریه نکن

عزیز من خوش اومدی

گفتی که از گذشته هام چیزی نپرس

روزای خوبی رو نداشتی

گفتم دیگه گذشته ها تموم شده

اون روزا که منو نداشتی

گفتم دیگه بارون گریه هات بسه

زندگی یک نفسه

از این به بعد یکی واست دلواپسه

یه عمر برات هم نفسه

حالا که گریه رو از چشات گرفتم

بغضو از صدات گرفتم

غمو از دلت ربودم

رفتی توی تار و پودم

منو یادت نمی یاد؟

حالا که دل به هیچکسی نبستم

روزی صد دفعه شکستم

بدیاتو هم ندیدم

غماتو به جون خریدم

منو یادت نمی یاد؟

منو یادت نمی یاد؟

حالا که صدات برام یه آشناس

حالا که نمی دونم دلم کجاس

این که رسم عاشقا نیست میدونی

دیگه اسم من و تو رو زبوناس

حالا که گریه رو از چشات گرفتم

بغضو از صدات گرفتم

غمو از دلت ربودم

رفتی توی تار و پودم

منو یادت نمیاد

حالا که دل به هیچکسی نبستم

روزی صد دفعه شکستم

بدیاتو هم ندیدم

غماتو به جون خریدم

منو یادت نمی یاد؟

منو یادت نمی یاد؟!!

 

از زبان يك دختر ایرانی...

 


بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم.هریک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛

میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد. جدایمان کردند؛

از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای

تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند....

 من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه ! دانشگاه هم که رفتیم جدایمان

 کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان!

. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران...!!!

 جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم ....

در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با

پارچه‌های برزنتی ...

آنقدر غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛

 و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو ...

تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان،

از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه

و متلك از تو باشم و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به

حالی‌ات کند و نگاه حریصت مانتو ام را بدرد ....

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد

خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد

هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم...

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و

درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا!

در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی

و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر

صخره‌ای دیگر قدکشیدن را ... تقاص تو را ندیدن و نشناختن را ...

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛

وقتی دنبال کار می‌گردم ؛ وقتی تاکسی سوار می شوم !!!

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور...

 بهتان بر نخورد...

آخر سالیان است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه

کرده‌اند !!

 

تخم مرغو رانندگی!

 

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:

 مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز...

وای خدای من، خیلی درست کردی...

حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی...

 وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟

دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش!

هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی.. هیچ وقت!!

برشون گردون! زود باش!

دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟

 یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

 زن به او زل زده و ناگهان گفت:

 خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟!

 فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی

 میکنم، چه احساسی دارم!!!


 

و تو رفتی با او...

 

و تو رفتی با او...او که یک روز همه عشقت بود،او که تنها تپشِ قلبت بود...

رفته بود،از رفتنش آب شدی،سرد م تنها،خسته،بی تاب شدی!

من تو را می دیدم،حسرتت میدیدم،پای تو می ماندم،درد تو می خواندم!

با من از حسرتِ خود می گفتی،از غم و غربتِ خود می گفتی...

من ولی ساکت و برجا بودم،تو هر آنچه میکشی میگفتی...

با من از خلوتِ خود درآمدی،پا به پا به شهرِ قصّه آمدی!

شعله ای در چشمِ سردت زنده شد...خاطراتِ با تو بودن زنده شد!

با منی،می گفتی!عاشقی،می گفتی!

باورَت میکردم،باورَت می کردم...

زندگی جوانه زد در دلِ عاشقِ ما،لحظه لحظه پر شدیم از همه خاطره ها!

تا که او باز آمد...

من تو را می دیدم،لرزشِ دست و دلَت می دیم!

گفتی امّا با من : مانده ای تا به ابد...

من تو را می دیدم...

من تو را می بینم...

رفته ای با او که...!

 

شهر هرت کجاست ؟؟؟

 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه

مستحب!

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو

مي شناسن!

شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه!

شهر هرت جايي است که دوستت بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌

 دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از

زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده

مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند!!!

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها

و مادرهاشان را درمان کنند...

شهر هرت جايي است که شوهرها انگشتر الماس براي زنانشان

مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند!

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر!

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ

 بايد پارتي داشت!

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان

براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد...

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند...

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه

که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف!

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر

 کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن...

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت

شهر مي گن: به ما چه؟!!!مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون

باشند!

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو

توي کاخها مي سازن...

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد

بگيري...

شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام...

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما

اين برادرا…………

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه!

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه!!!

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي!!!

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند

مورد انگشت شمار...

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن

 مبادا آينه داشته باشي!

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن

احمقانه، ابلهانه و … است....

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي

اما همسرتو نه…

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا

زندگي کني مي‌گه: نمي دونم هر چي بابام بگه!

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو

دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و

بي کلاسي تو کلي حرف بزنن...

شهر هرت جايي است که هرگز نمي‌شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه

از يک طرفش بيفتي..

شهر هرت جايي است که …….

شهر هرت همینجاست!

عشق بها دارد ...

 

عشق بها دارد ...

من و تو بوديم و يك دريا عشق ...

حالا من هستم و يك دنيا اشك ...

آري عشق بها دارد ...

يک نفر بايد بپاخيزد....


 

به آرامی سخن سر داد:
    

يک اگر با يک برابر بود!؟
 
معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
 
ولی آخر کلاسيها

لواشک بين خود تقسيم می کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد
 
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان

تساويهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود
 
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
 
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
 
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
 
به آرامی سخن سر داد:
    
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند
 
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟
 
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

 وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

 اين تساوی زير و رو می شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
 
معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...

 

"«زنده ياد خسرو گلسرخي»

 

بی تو...

 

دو دریچه دو نگاه دو پنجره

دو رفیق دو همنشین دو هنجره

دو مسافر دو مسیر زندگی

دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

غصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلبه در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود

چشمای پر حسادته زمونه بود...

 

سوره پارازیت!!!!!!!

 

 

 انا قطعنا الفارسي وان بالعلت الفساد السالوادور والمارجاريتا لكم

المفلحون!!

 (همانا ما شبكه فارسي وان را به علت فساد سالوادور و مارگاريتا

 قطع نموديم،باشد كه شما رستگار شويد)

 سوره ي مباركه ي البارازيت

 

=))

 

آمریکا

شما به رئيس‌جمهور امريکا می‌گوييد: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمی‌افتد،

فقط شما معروف می‌شويد و دربارهء مادر رئيس جمهور کتاب می‌نويسيد و ميليون‌ها

 دلار درآمد کسب می‌کنيد! اما بعد از آن، رئيس‌جمهور از شما به دادگاه شکايت

می‌کند و شما مجبور می‌شويد که بابت غرامت، همهء‌ پولتان را به رئيس‌جمهور

بدهيد !

 

انگلستان

شما به نخست‌وزير انگلستان می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير هم به شما

می‌گويد: مادر خودت رو !!!!

 

فرانسه

شما به رئيس‌جمهور فرانسه می‌گوييد: «مادرت رو...»! و بلافاصله ميليون‌ها نفر از

مردم به خيابان‌ها می‌ريزند و در حمايت از شما، به رئيس‌جمهور می‌گويند: «مادرت

 رو...»! رئيس‌جمهور هم دربارهء جريحه دار شدن احساساتش شعری می‌سرايد و

آنرا در روزنامه‌ها و مجلات و راديو و تلويزيون منتشر می‌کند ...

 

ژاپن

شما به نخست‌وزير ژاپن می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير تعظيم می‌کند و به

شما می‌گويد: ببخشيد، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد!

 

آلمان

شما به صدراعظم آلمان می‌گوييد: «مادرت رو...»! پليس به سراغ شما می‌آيد و به

شما می‌گويد: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشيد ...

 

سوئد

شما به نخست‌وزير سوئد می‌گوييد: «مادرت رو...»! از مردم ر‌أی‌گيری می‌شود که آيا

 شما مادر نخست‌وزير را... يا نه؟! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزير

را...! ولی اگر رأی منفی داده شود، نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌های

تلويزيونی می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقيت می‌کند !

 

ترکيه

شما به رئيس‌جمهور ترکيه می‌گوييد: «مادرت رو....»! و رئيس‌جمهور هم اسلحه‌اش

 را در می‌آورد و به شما شليک می‌کند. اگر شما کُرد باشيد، رئيس‌جمهور مورد

تشويق قرار می‌گيرد! وگرنه او را به دادگاه احضار می‌کنند و او در بين راه فرار می‌کند

 و به يونان پناهنده می‌شود !

 

سوئيس

شما به نخست‌وزير سوئيس می‌گوييد: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخست‌وزير با

شما تماس می‌گيرد و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما می‌دهد تا شخصاً با

 خودش هماهنگ کنيد !

 

هند

شما به نخست‌وزير هند می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير شما را به خانه‌اش

دعوت می‌کند و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان می‌دهد و

برای شما آواز می‌خواند و گريه می‌کند. شما هم متأثر می‌شويد و به خانه

برمی‌گرديد و می‌بينيد که خانواده‌تان ناپديد شده‌اند و سالهای سال به دنبال خانوادهء‌

 خود از اين شهر به آن شهر آواره می‌شويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و

گرسنگی می‌ميريد و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی

 ساخته می‌شود !

 

کانادا

شما به نخست‌وزير کانادا می‌گوييد: «مادرت رو...»! مادر نخست‌وزير خبردار می‌شود

و مقاله‌ای فمينيستی در روزنامه چاپ می‌کند و تبعيض جنسی را به شدت مورد

انتقاد قرار می‌دهد و از شما می‌خواهد که پدر نخست وزير را...ا

 

کلمبيا

شما به رئيس‌جمهور کلمبيا می‌گوييد: «مادرت رو...»! بعد وصيتنامه‌تان را می‌نويسيد

و در اولين فرصت خود را دار می‌زنيد! چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دا

ر دور گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده‌ و با اسيد سوزانده شده‌ايد، پيدا

 می‌کنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده و در حومهء شهر

دفن می‌کند ..

 

چين

شما به رئيس‌جمهور چين می‌گوييد: «مادرت رو...»! رئيس‌جمهور هم به صورت

 لفظی، هم شما و هم خانواده‌ تان را...! سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهء

‌ماه تبعيد می‌شويد !

 

ايتاليا

شما به نخست‌وزير ايتاليا می‌گوييد: «مادرت رو....»! روزنامه‌ها خبر رسوايی مادر

نخست‌وزير را چاپ می‌کنند و مافيا به خاطر شهوت زيادتان، به شما پيشنهاد

همکاری در زمينهء تهيهء‌ فيلم‌های پورنو می‌کند! نخست‌وزير هم برای تلافی،

يک بازی دوستانهء فوتبال بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب می‌دهد

 و داور بازی را می‌خرد و تيم محبوب شما را با نتيجهء مفتضحانه ‌ای شکست

می‌دهد ..

 

روسيه

شما به رئيس‌جمهور روسيه می‌گوييد: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار يک

سانحه شده و درتصادف با اتومبيل کشته می‌شويد! به خانوادهء شما اطلاع داده

می‌شود که شما در حال مستی رانندگی کرده‌ايد و شدت تصادف چنان زياد بوده

 که بدن شما تکه ‌تکه شده است ...

 

عربستان

شما به رئيس‌جمهور عربستان می‌گوييد: «مادرت رو....»! همه به شما می‌خندند،

 چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شويد و اين دفعه به

پادشاه عربستان می‌گوييد: «مادرت رو...»! همه از خنده دست می‌کشند و پادشاه

هم زبان شما را قطع می‌کند...

  

ايران

چــــی؟! شما به رئيس‌جمهور ايران می‌گوييد: «مادرت رو...»؟؟؟!! متأسفم دوست

من، ديگر دير شده! خيلی وقت است که رئيس‌جمهور ایران نه تنها مادرت رو، بلکه

خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و همسر و فرزندانت رو...!!خبر نداری!!!!