چگونه دلتنگ نمیشوند، مگر شهرشان شب ندارد؟
شب را دوست دارم؛
تمام شلوغیها
و هر آنچه که اضافیست با شب کنار میرود...
"محمت دوجی"
شب را دوست دارم؛
تمام شلوغیها
و هر آنچه که اضافیست با شب کنار میرود...
"محمت دوجی"
چقدر غمگین است
آدمی که
حرف هایش را به ماه میزند
و ماه فقط نگاه میکند.
فقط نگاه..
پنجشنبه ات بخیــر
کُجایی؟
چِه میکنی؟
+دلتنگتم..
امروز خاکش کردن...
مرد...به همین راحتی...
خون به دلم کرد....
رفت...
تنم هر روز بهانه آغوشت رامی گیرد..
وازاین داغتر جهنمی نیست...
هرچه دلم میخواهدت نیستی..
و زندگی آواری شده که...
هرلحظه بر سرم خراب میشود..
نبودنت را کم آورده ام..
چه برایت بنویسم؟
که هرگاه خواستم برایت بنویسم، احساس کردم که قلبم از جایش کنده خواهد شد...
+می دانم قرار نیست آدمها با ندیدن یکدیگر بمیرند..آدمها کنار یکدیگر زنده اند،وقتی کنار هم نیستند با یاد یکدیگر زنده اند..
سهم ما در وسط معرکه ی عشق چه بود؟
غم و دلتنگی وحسرت...
همه یک جا باهم...
+روزهای خوبی نبود ولی من درهمان روزهای سخت تورا دوست داشتم...
تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم...
عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه
و تو هنوز با قطعه قطعهی قلب شکستت دوستش داری..
+نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خودم ..
مال من نیستی
اما دوستت دارم..
هنوز دوستت دارم...
و دلتنگیات مرا میکشد...
من از آنهایم..
از آنهایی که
وقتی عاشق شوند
می میرند..
من یقین دارم همین جا در همین دنیا شبی..
آه این هرشب نخوابیدن ها بگیرد دامنت..
اى كاش مىتوانستم
اين دل خسته و غمگين را
دور از چشم همگان
انگار كه براى من نيست
كنار خيابانى رها كنم...