فعلا تعطیله



بِهـ شآنِه اَمـــ زَدی کِه تََنــــــــــهاییَمــ را تِکاندِه بآشی
بِهـــــ چِهـ دل خوش کَردِه ای ؟؟؟
تِکاندَن بَرفــــــــــ از شآنِهـ هایـِــ..
آدمـ بـــــــــــــــــــــرفی ؟؟؟

+در مقابل دو گروه از آدم‌ها همیشه سکوت کردم :

اونایی که بیش از حد معمول ؛ دوست‌شون دارم !

اونایی که بیش از حد معمول ؛ بی‌شعور هستن ... !!!

+دلم واسه اول دبستان تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه حیاط مدرسه وایسادی...

یه نفر میاد وبهت میگه:میای باهم دوست شیم.

+دقت کردين وقتي حقيقت رو می دونين،

گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه؟

بـ ـﮧ בنبــالــِ وـآژہ مَباشــَ

ڪَلمـ ـاتــَ فَريبـِ ـماטּ مے בهنـב

وَقتے اَوليـטּ حَـ ـ ـــرفِ اَلفبـ ـآ سرشــَ ڪلـ ـآہ ِبـــروב

بايـב فــآتحـﮧ ڪَلمـ ـات בيگر رـآ פֿُوانــ ב...

+تنها کسی که آهنگ پیشواز ایرانسل رو دوست داره خود صاحب خطه!

+تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

+یه روزایی هست که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی... همه وسایلتو که می ریزی بیرون تازه میفهمی چه غلطی کردی

بَعضـــے اَشــکهــــا هَستَند

بــــے دَلیل

بــــے بَهانـِـــﮧ

یــِـک دَفعــِــﮧ اے

نِصفـــــِـــــــ شَبــــے


عـَـجیب، آدَم را آرام مـیکُنَند .

+تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون

+یعنی اونایی که به بالا رفتن نمره شون بعد از اعتراض نمرات امید دارن همونایی هستن که تا نصف شب بالا پشت بوم دنبال آرم پپسی میگشتن.....

+ایرانی ها دروغ گفتن را از اول صبح با جمله "پاشو لنگ ظهره" آغار می کنند.

+BORDE ESPANIA RO B HAME TARAFDARASH TABRIK MIGAM! az avalam malum bud mibare :)))))))

گآهـے اوقـ ـآتـ ...

هَـمـِﮧ چیـز دَستـ بــِﮧ دَستـ ِ هَـمـ مـیـدَטּ

تا تـ ـو رو غَـرقـ دَر خـآطِراتـِتـ کُـنـَטּ ...

کـَمـے هَـواے بـهارے ...

یــِﮧ وَجَبـ پـیـادِهـ رو ...

دو کَلَـمـِﮧ حَـرفـ ...

بـوے ِ یــﮧ عَـطـرِ خـــآصـ ...

هَـمـِـﮧ و هَـمـِـﮧ کـافـیــِﮧ بـراے ایـنـکـِـﮧ ...

تـ ـو چـَنـد سـاعَـتـ وَسَـطِ اُتــآقِـتـ دِراز بـِکِـشـے

بآ یــِـﮧ آهـِ بــُلــَند 

خـیـرهِـ بـِشـے بــِﮧ سَـقـفـ و ...
غَرقـ تو روزایے کِـﮧ گــُذَشتــَـטּ ، دیگــِﮧ نیستـــَטּ ... وَلے ...

 

+ روزی را خواهم دید که برای اس ام اس دادن باید از فیلتر شکن استفاده کنیم .. !!جدی میگمااااااااا

+از هر زاویه ای به آیندم نگاه میکنم تهش به فرودگاه امام می رسه.

+اگه میخوای کسی رو از دست بدی....
فقط کافیه دوسش داشته باشی همین!

بَعضے وَقتـــا دوسـ دارَمـــ

دستَمُـ بذارَمـــ زیــر فَکَمـ

چِشمــ تــو چِشمــ خُــدا بِشَمــ

و بِهشـ زُل بِزِنَمــ و بِگَمــ

مثلــــا کِهــ چے؟؟

+دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تموم میشه

تازه جوابهای بهتری به ذهنتون میرسه ؟!!

+همیشه خودکار و کاغذ افتاده دور وبرت اما هروقت پشت تلفن میخوای چیزی رو یادداشت کنی تا شعاع 101 کیلومتری‌ ات هیچ خودکار و کاغذی پیدا نمیشه!!

 +از این که نمیده...
اینو بلدم ...
صبح پا میشم میخونم اینو ... . . . .
زمزمه های درونی در حال درس خوندن و رد کردن صفحات.....


 

دפֿـتَرے پشتـہ یکـ هزآر تـومآنـے نوشتـہ بوב

پـבرهـ مُـعتآבمـ برآے هَمیـیـטּ پولـے کـہ בستـہ تـوستـ

 یکـ شَبـ مَرآ بـہ בستہ صآحبـ פֿـآنمآטּ سپُـرב

פֿـدآیآ چقَـدر میگیرے کـہ بگـذآرے شبـہ اولـ قَـبر قَبلـ از اینکـہ تـو ازَمـ سـوآلـ کنـے مَـטּ ازتـ بپـرسَمـ چـرآ؟؟؟

+روزی رو میبینم که داریم سنگ میخوریم یهو یه تیکه نون سنگک میره زیر دندونمون..!!!!!

+ديدين بعضيا وقتي مي‌شينن رو صندلي چرمي بعد صدا ميده، يه بار ديگه صداشو در ميارن که بگن مال صندلي بوده؟!!

ایـטּ روزهــــا

از ڪِنارِ مـَטּ ڪہ ﻣﮯگُذَرے

احتیـــاطْ ڪـטּ

هِزاراטּ ڪارگَرْ دَر مـטּ

مَشغولِ ڪارَند

روحیــِــہ امــْ

دَر دَسْتـِـ تعویــض استـــْ


+شما هم وقتی عصبانی هستین سرعت تایپتوون واسه اس ام اس فرستادن یا چت کردن اتوماتیک میره بالا ؟؟؟!

+یه جاهایی هم هس که دیگه اُ مای گاد و شِت و این سوسول بازیا جواب نمی‌ده....

فقط باس بگی یا ابلفضل....

+فیلم جنگی ایرونی نشون میدن؛ بمباران میشه، خانومه خونین و مالین از زیر آوار میاد بیرون،ولی این روسریش لامصب تکون نمیخوره !!

کــاش مــن دیگــری بــــودم ...

مــی نشستـــم روبِـروی خـودم

ســر تــا پـــا گــوش مـی شدم

تــا ببینم
حـرف حســــابــــــم

چیســــــت !؟


 

+خدایا پاره شدیم از این همه خوشحالی و زندگی مرفه!! دو دقیقه روی بقیه ی کشورها تمرکز کن:|

+این همه درس خوندیم بالاخره نفهمیدیم رابطه ی فیثاغورس با کی بود..قضیه اش چی بود....!!! بالاخره چی شد؟( خانُم ریاضی دلَم واسَت تَنگ شُده)

+حضور هیچکس در زندگی‌ شما اتفاقی‌ نیست، همه آمده اند دهان شما را سرویس کنند.باشد که دریابیم حکمت این حضور را :|

همه ی این روز ها و شب ها میگذرد

چـه تـو بـاشـی چـه نـبـاشـی

و مـن

خـیـلـی وقـت پـیـش یـاد گـرفـتـه أم

زنـدگـی آسـان تـر از ایـن هـاسـت

و بـا ارزش تـر از وجـود یـک آدَم...

 

+وقتی کسی بهم میگه "باید باهات حرف بزنم" ، تمام کارهای بدی که از اول زندگیم کردم به یادم میاد !!!:|

+دقت کردین جمله ی"با همه ی احترامی که واستون قائـلم"استارتی است برای ریدن به طرف مقابل؟؟ =))))))) 

+موقع عصبانيت 10ثانيه صبر كنيد يه ليوان آب هم بخورين

حتما فحشهاي بهتري يادتون مياد ...

 

  ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ 

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

قلب ميزارم که جا بدي،

اشک ميدم که همراهيت کنه،

و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.

 

+فک کنم فقط تو ایرانه که وقتی 2 تا دوست همو بعد از مدت ها میبینن با فحش به هم ابراز احساسات میکنن!

+مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید:میتونم بهت اعتماد کنم ؟!
در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده !

+خداوندا قدرتی که در تایپ کردن به ما عطا نمودی، در گفتار هم بده!!!

آدمایـے کـﮧ سـاکِت سـوار تاکـسے میشن . . .


تا مقصـد از پنـجره بیـرون رو نگـ ـاه میکنن،


آخرشـ ـم،


بدون ِ هیـچ حرفے،


کـرایـﮧ رو میـدن و میـرن . . .


آدمـای خسـتـﮧ و دلـ ـتنگـے ان


سَـر بـﮧ سَـرشون نذاریـن.

می بوسمـ و میگذارمـ کنار


تمامـ چیزهایـ را که ندارمـ...


دستـ هایتـ را


عاشقیـ اتـ را


همهـ را.....


عادتــ احمقانه ای ستــ


چسبیدنــ به چیز هایی که


ندارمشانـــ...

مي گويند : شاد بنويسـ

نوشته هايتـ درد دارند

و من ياد مردیـ می افتمـ ، که با ويولونشـ

گوشه ی خيابانـ شاد ميزد

اما با چشمهایـ خيسـ...

در خانه باز شد کودک گرسنه شادمان به سمت در دويد

مرد باز هم دست خالی به خانه آمده بود!

کودک نگاهی به چشمان خيس و شرمسار پدر انداخت

دستان پدر را گرفت تا ديگر خالی نباشد...

+ای کاش نگاهت ، زیر نویس داشت !

+من نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس بخونی حتی خاطرات دوران مهد کودک اونم با وضوح HD یادِ آدم میاد !

+محققان ایرانی بر این باورند که 72361987 نفر درایران مبتلا به تنبلی مفرط هستند،چون که حاضر نیستند حتی این عدد رو هم کامل بخونن!

خیلی سخته….

خیلی سخته که بغض رو توی گلوت نگه داری

و نذاری کسی بفهمه چه زندگی دردناکی داری

خیلی سخته که هیچکی درکت نکنه .

خیلی بده کنار کسی باشی و

بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی

عروسک قصه من
حسادت ممنوع ...!
عشق ممنوع ...................
زندگی ممنوع...دوستی ،صداقت ممنوع....!
وقتی هر نفس غنیمتی است در این بیداد گاه عدالت
وقتی خداوند خسته است از خدایی و به استراحت است
کسی چه میداند شاید شیطان ،جبریئل را در آغوش گرفته باشد
کسی چه میداند شاید ...
خدا هم شاید شیطان را عاشق بود که سرپیچیش را نادیده گرفت
کسی چه میداند شاید
تکراری باشد و شاید هیچ
در این دوگانگی ها گم باش .

 

نــیکـوتـین سـیـگار آدمـهــا را جـذب نـمـیکنـد ..
آدمهـا بـه دود ســیگار مـعـتـاد مـیشـونـد!
خيره مـیشـونـد بـه دود و غـرق در خاطرات ..

آدم هـا مـعتاد خاطـرات مـیشـونـد ...

 

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب...

ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی...
غذایت را سرد می خوری... ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام!
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی!
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی ...!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد

تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست!!
بعد از این همه مدام،
نمیدانم هنوز این امید را از کجا می آورم برای فردا...!؟؟!

زن زیبائی نیستم
موهائی دارم سیاه که فقط تا زیر گردنم می‌‌آید
و نه شب را به یادت می‌‌آورد
نه ابریشم
نه سکوتِ شاعرانه
نه حتی خیال یک خوابِ آرام
پوستِ گندمی دارم
که نه به گندم میماند
نه کویر
و چشم هائی‌
که گاهی‌ سیاه میزند
گاهی‌ قهوه ای
دست‌هایم
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی‌
برایِ تو
به یادِ تو
به عشقِ تو
شعر می‌‌نویسند

مرا همینطور ساده دوست داشته باش

بـالـاخـره . . . روزی مـیـرسـه کـه . . .

مـیـفـهـمـی کـلـافـگـی بـرای هـمـه هـسـت

حـتـی سـخـت تـریـن و سـفـت تـریـن آدم هـا . . .

مـیـخـوان تـنـهـا بـاشـن ،

مـیـخـوان داد بـزنـن ،

هـق هـق گـریـه هـاشـون سـکـوت ُ بـشـکـنـه

مـیـخـوان زیـر بـارون . . . کـمـی بـمـیـرن !

بـالـاخـره روزی مـیـرسـه کـه . . .

بـه ایـن بـاور مـیـرسـی . . .

مـیـتـوان بـود و مـُرد !

مـیـتـوان بـا سـیـگـار هـم دَم گـرفـت . . .

مـیـتـوان اجـازه داد تـنـهـایـی . . . خـود را در تـ ـو غـرق کـنـد !!!

 

یـه وَقــت هـایـے هَـست



بـایـَد لَـم بـدے یِ ـه گـوشـه ...



وَ جـَریـان زندگـیـتُ فَقَط مُـرور کـُنـے



بَعدش َـم بگـے



بـه سَ ـلـامتـے خ ـودَم...



کـ ِه اینقـَدر تَحَـمُل داش ـتَم

باﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ، ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ...

ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻛﻮ؟
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻛﻮ؟
ﺁﻥ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﻛﻮ؟
ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﻛﻮ؟
ﻓﺼﻞ ﺧﻮﺏ ﺳﺎﺩﮔﻲ ﻛﻮ؟
ﻳﺎﺩﺕ ﺁﻳﺪ ﺭﻭﺯﺑﺎﺭﺍﻥ،ﮔﺮﺩﺵ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﺮﻳﻦ؟
ﭘﺲ ﭼﻪ ﺷﺪ ﺩﻳﮕﺮ،ﻛﺠﺎﺭﻓﺖ؟
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺭﻧﮕﻴﻦ،
ﺩﺭ ﭘﺲ ﺁﻥ ﻛﻮﻱ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ،
ﺩﺭ ﺩﻝ ﺗﻮ،ﺁﺭﺯﻭیی ﻫﺴﺖ؟
ﻛﻮﺩﻙ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺩﻳﺮﻭﺯ؟
ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻏﻢ ﻫﺎﻱ ﺍﻣﺮﻭﺯ،
ﻳﺎﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ،
ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺮﺑﺎﺩ

 

" فــرهنـگ عـــرب " چادر بــه سـَـر مــا کشیـــد ...
و " فـرهنـگ غـــرب " لبــاس از تــن مــا دَریـــد ...
ولـی‌ " فــرهنــگ مـن ایــرانـیـــه " !
نــه بــه چـــادر افـتـخـــار خــواهـــد کـــرد نــه بــه لبـــاس از تـن دَریــــده

 

گوشهایم را می گیرم…


و چشم هایم را می بندم…


و زبانم را گاز می گیرم...


ولی…


حریف افکارم نمی شوم…


چقدردردناک است…


فهمیدن...!


 

خوآهش میکُنــم ...

بی حُوصلگـیهآیم رآ ببخـش ،

بـدخُلقیهآیـم رآ فـرآمـوش کُـن ،

بی اعتنـــآییهآیــم رآ جــدّی نــگیر ،

در عـوض مـن هـم تُــو رآ ميبخشـم کـہ مُسـبّب همـہ ی ایـنهآیـی

 

 شیطانــــــــــــ نیسـتمـــ...

فرشتهــ نیستمـــــــ...

خــدا هــمـــــ نیستمـــــ...

فقط یکـ دخترمــ...

از نوعـــ سادهـ اش... حوا گــونهـ فکـر میکنمــــ ...!!

فقط به خاطر یک سیب تا کجـا باید تاوان داد؟

 

 

توےایـن چـنـد سالِ عمـرم یه چـیز ُ خـ ـوب فهمیـدم ؛

گـُذر ِ زَمـان هیچ چیز ُ حـَل نمیکنه . . .

ماست مالـ ـے میکُـنه

 

 

خدایـــــــــا

در انجمــاد نـگـ ـاهـهاے سـرد اینــ مردمـ ـ

دلـم

براے جهنمتــ

تنگ شدهـ استــ ...

 

چیزے نمیخواهمـ

جــُز

یـڪ اتاقـ ِ تاریـڪ

یـڪ موسیقـے بے ڪلامـ

یـڪ فنجانـ قهوهـ بــہ تلخـے زهـر !

و خوابے بــہ آرامے یـڪ مرگــــــــ همیشگے

 

 

علم و ثروت

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید
سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده
من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت
روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود
من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!
چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود
وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند
زندگی ادامه دارد …
هیچ وقت پایان نمی گیرد …
من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!
من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!
 

صندوقچه تنهايي ام را باز ميکنم

 

 که نگويند از هيچ پر است

 

که ياد تو و نام تو

 

وعشق تو گرانبهاترين دارايي تنهايي من است...

 


از تو بيشتر! خاطره هایت را دوسـت دارم!!

 

که با من مانـده اند !

 

آرام و بی ادعا....


نه پيشاني من به لبهاي تو رسيد

 

 نه لياقت تو به احساس من!

 

چيزي به هم بدهكار نيستيم...

 

شعر تنهايي

حمید مصدق و فروغ فرخزاد
گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من ند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

حميد مصدق

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

فروغ فرخ زاد

 

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

جواد نوروزی

وصییت نامه ی من...

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

زندگی اجباری است

شاید آنروز که سهراب نوشت :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

 بایداینطور نوشت

هر گلی هم باشی

 چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی باید کرد

زندگی اجباریست .

Valentine's Day

يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...
هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها...

.....................

ب مناسبت ولنتاین

۱.قالبمو عوض کردم

۲.اگه میخوای بدونی طرف مقابلتم دوست داره یا نه این تستو بزن

http://truelovequizzes.com/love-and-relationship-quiz/love-and-relationship-quiz-1.html

سرنوشت

مراقب افکارت باش ،    آنها  به گفتــــــــار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش ،     آنها  به کــــــــردار تبدیل می شوند.

مراقب کردارت باش ،    آنها  به عــــــــادت تبدیل می شوند.

مراقب عادتهایت باش،  آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش ،  که ســــــــرنوشت تـــــو است.

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

بی توقع ...

چقدر
کم تـــوقع شده ام
نـه آغوشت را میـــخواهم
نـه یک بوسه
نـه دیگر بودنت را
همین که بیایی
از کنارم رد شوی کافیست
مــــــرا به آرامش میرساند
حتی اصطحکاک ســایه هایمان

امید

 از بزرگ مردی (نمی دونم شاید هم بزرگ زنی)می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی
می گوید 99 صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد.

 

هیچ وقت زود قضاوت نکن

 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ادامه نوشته

ایمان به خدا

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

فقیر، ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:

 

ادامه نوشته

دود مي خيزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من‌.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟ 
با درون سوخته دارم سخن‌.
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب‌،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست‌.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام‌.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام‌.

تيرگي پا مي كشد از بام ها:
صبح مي خندد به راه شهر من‌.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم‌.
با درون سوخته دارم سخن‌.

سهراب سپهری