32

من هر چند وقت يه بار يه درسايي ميگيرم و بعد فراموش ميكنم.هر چند وقت يه بار ميفهمم كه حساب كردن رو آدما حالا هر كي ميخواد باشه كار اشتباهيه ولي هيچوقت يادم نميمونه.هر چن وقت يه بار ميبينم كه اصلن براشون مهم نيست وجود داشته باشم يا نه.براشون مهم نيست ناراحت ميشم يا نه.فقط تا وقتي تملقشونو ميكني دوست دارن بعد اگه غير از اين باشه دورت ميندازن.هر كاري ميخواي كن اصلن.

پ.ن:نظراي بعضيا رو كه ميخوني(مثل وبلاگشون)دلت ميخواد بالا بياري.نظر نداشتن سگش ميرزه به اون نظرا.

31

من چرا به وبلاگ وابسته شدم؟براي چي دفترم تو قفسه خاك ميخوره؟من كه اصلن مخاطبي ندارم كه دلمو به نظراش خوش كنم.ميخوام بدونم من براي چي به وبلاگ وابسته شدم.

30

از اين به بعد بايد دنبالم بدوي.ديگه بخششي در كار نيست.من بايد زود تر از اينا تكليفمو با تو مشخص ميكردم.انقدر بدو تا از پا بيفتي.ازت متنفرم.

29

از همه ي آهنگايي كه دارم حالم بهم مبخوره.اگه كسي اينارو ميخونه يه آهنگي بهم پيشنهاد بده كه ازش خسته نشم.

28

نميدونم.خودمو نميفهمم.بيش تر از هر كسي خودمو.

27

ما نميفهميم چطور،ولي گاهي اونقدر دور و دور تر ميشيم كه از ديدن فاصله ها به گريه ميفتيم.

26

من و بابا اين روزا باهم كلي حرفاي جدي ميزنيم بدون اين كه آخرش سرم داغ كنه.من ياد گرفتم كه وقتي ميگه يني چي به خودم نگيرم و فكر نكنم داره عقيدمو مسخره ميكنه.ياد گرفتم وقتي نكته هاي منفي حرفامو ،رفتارمو ،كارامو رك و راست ميگه زياد ناراحت نشم.فهميدم كه درسته گاهي زبانمون يكي نيست و من معمولن نميتونم خوب حرفمو منتقل كنم ولي بيشتر وقتا منظورمون يه چيزه و در واقع داريم با نظراي موافق بحث ميكنيم.فك كنم اون هنوز خيلي چيزا رو درباره ي من نميدونه ولي همين كه من يه چيزايي ياد گرفتم خودش خيلي خوبه.

پ.ن:وقتي يه مشكلي به وجود مياد آدم نميتونه با اون سطح فكري كه اون مشكلو به وجود آورده حلش كنه بايد سطح فكرشو ببره بالا."انيشتين با اندكي تغيير"

25

چرا مردم اين جوري شدن؟هيچ كس اصلن گوش نميده آدم چي ميگه همه فقط ميخوان خودشون حرف بزنن.د خوب بابا اين جوري نه حرفاي تو فايده داره نه حرفاي اون.حرف نزنيم سنگين تره فك كنم.

24

فردا شنبس .به قول مامان شنبه ي ناراضي.نميدونم چن وقته منو شنبه آبمون باهم تو يه جو نميره.فك كنم حدودا از وقتي كه مامان شنبه ها تا شيش و نيم مدرسه است.شنبه ها چه آفتابي چه ابري(حتي ابري)يه حس و حال غريبي داره.بدتر از غروب جمعه كه بعضيا ميگن.يه روزايي سعي ميكنم باهاش كنار بيام.هي عبارت ها تاكيدي از دولت عشقو تكرار ميكنم.ميرم خونه با ماهان خوش اخلاقي ميكنم.ولي بازم حس غريب شنبه سر جاشه.نبايد از الان به خودم انرژي منفي بدم ميدونم.پس شنبه جان لطفا بيا با هم آشتي كنيم.

23

براي خودم نسكافه درست كردم و با ويفر ليمويي خوردم.بعد كتاب و دفتر عربيمو برداشتم و اومدم نشستم اينجا.تا شايد يه كم بنويسم.امروز فهميدم كه هرچي يه اسباب بازي شكسته تر و داغون تر باشه دور انداختنش براي بچه ها سخت تره.دليلشم خوب معلومه تمام خاطره هاييه كه از اون اسباب بازي دارن.تمام بازي هايي كه باهاش كردن.همه ي اون ماجراجويي هايي كه باهاش داشتن.امروز اومدم باربي هاي قديمي مو دور بندازم ،وقتي از توي پاكت بيرون آوردمشون و بهشون نگاه كردم فهميدم كه نميتونم به همين راحتي دورشون بندازم.نميتونم چون هنوزم مثل بچگيام فك ميكنم اسباب بازيا جون دارن.باربيا كه وقت خريدمشون خوشگل و ترگل ورگل بودن انگار در طول اين سال ها پير شدن.اولين باربيم كه از همه پير تر به نظر ميرسه و معمولن تو بازيام نقش مامان بقيه رو بازي ميكرده الان دوتا پا نداره.دختراشم الان ديگه سي و چن ساله يا حتي بيشترن.تعجب نداره خب!اگه بدونين چه زندگي پر پيچ و خمي داشتن.آدم بايد خيلي سنگ دل باشه كه بتونه به همين راحتي خاطرات بچگيشو دور بندازه.شايد بدمشون به يه بچه ي ديگه تا اون باهاشون بازي كنه و همه دوباره خوشحال بشن.هم من،هم باربيا،هم اون بچه هه.