hi

  

 نایت اسکین

 

 

 

پوستر های قشنگ برای امام هادی


imam naghi , امام نقی ,امام نقی(ع) , نقی , naghi , emam naghi

ادامه نوشته

لطفا بخوانید ادامه مطلب را.

imam naghi , امام نقی ,امام نقی(ع) , نقی , naghi , emam naghi

ادامه نوشته

هرآنچه میخواهی باش

81723690424271393064.jpg

هر چه میخواهی آرزو کن


هر جایی که میخواهی برو

هر آنچه که میخواهی باش

چون فقط یک بار زندگی می کنی

و فقط یک شانس داری

برای انجام آنچه میخواهی

از خدا بارون خواستم

همین امروز صبح بود که تو راه مدرسه داشتم با خودم می گفتم که همه جای کشور برف و بارونه ولی چرا اینجا نه؟

 و از صمیم قلب از خدا بارون خواستم.

دعام مستجاب شد.

به همین راحتی.

نمیدونید چقد خوشحالم.

خدایا ممنون که صدامو میشنوی...

خاک تو سر

با سلام و احترام خدمت شما دوست عزیز.

به اطلاع میرساند از اینکه به ما سر نمیزنید و نظر نمیدهید و در نظرسنجی باستانی این وبلاگ خاک تو سر شرکت نمیکنید کمال تشکر را داریم.

با سپاس فراوان

مدیر خاک تو سر وبلاگ

...

برف


وااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی خوشحالم.


امروز اینجا برف اومد.امسال این اولین باره.

البته روی زمین ننشست.

ولی خییییییییییییییییلی برام لذت بخش بود.


خداجون از ته ته دلم میگم:شکرت

تولد تولد

سلام بچه ها

من اومدم

خییییییییییییییییییلی هم خوشحالم چون امروز تولمه

هوووووووووووووووووووورااااااااااااا

خب این از موسیقی که خیلی مهمه...بایدم حتما پیانو باشه چون من پیانو دوس دارم

شما هم بفرمایید بستنی

اینم منم که دارم از ذوق میترکمخب آخه برای یه دختر تولد خیلی مهمه

اینم کیک...دست و جیغ و هووووووووووووراااااااا

هوووووووووووووووووووووووورررررررررراااااااااااااااااااااااااااا


اینم یه غذای چرب و نرم برای مهمانان عزیز


مهمونا رو نگفتم چون هر کی دلش بخواد دعوته


میبینید که از هیچی دریغ نکردم


هدیه ها هم با شماس دیگه...


حالا یه بار دیگه همه باهم ....دس و جیغ و هوووووووووووووووووراااااااااااااا


ممنون از همتون


امیدوارم ییادم باشین و نظر بدین

مچکرم



...

آذر - آتش

اصلا میدونستین که در گذشته های دور مردم ایران زمین در یک چنین روزی یه جشن داشتن به نام

 جشن آذرگان

این روز رو بهتون تبریک میگم.

 

 

هرجا باشی ذوست دارم

       امروز تولد یه نفره.یکی که خیلی دوسش دارم و برام خیلی عزیزه.

نمیگم کیه .اسمشو هم نمیتونم بگم...هه هه هه

ولی یه جورایی امروز خییلی شاد بودم و بهم خوش گذشت....

با این که هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد....وایسا وایسا....چرا چرا یه اتفاق خیلی خاص افتاد.............تولد

 

این پست رو واسه دل خودم نوشتم آخه فک نمیکنم خودش بیاد....
 
به هر حال
 
با من باشی دوست دارم
تنها باشی دوست دارم
امروز روز میلادته
هرجا باشی دوست دارم
 
تولدت مبارک

مسئله های ریاضی

 

مي‌گويند شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و بخيال اينكه استاد آنها را بعنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلي مبهوت شد، زيرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضي داده بود

قیمت معجزه

 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر

کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای


مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست


هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر


گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.


قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.


جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش


شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم


می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر


رفت و سکه ها را محکم روی شیشه

پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟


دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد


که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم،


قیمتش چقدر است؟


داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.


چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،


بابایم پول ندارد تا معجزه


بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟



مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید:


چقدر پول داری؟


دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت:

آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را


ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.


آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.


پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک


معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید


پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .