ﻫَـﺮ ﮐــﯽ ﺑـِﻪ ﻣـآ ﺭِِﺳـﯿﺪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺧُـﺪآﺳﺖ 
ﻣـآ ﻫــﻢ ﺩﺳﺘـآﻣﻮﻧﻮ توو جیبمـــ484813hos0os8tjh.gifـــون ﮐــَﺮﺩﯾﻢ 
ﮔُــﻔﺘﯿﻢ :ﺁﺭﻩ حـــــــ484813hos0os8tjh.gifــــــﻖ ﺑﺎ ﺷُــﻤﺎﺳﺖ.


%E2%98%86%E3%83%8F%E3%83%BC%E3%83%88%E2%شما شلوارتــــــــــ%E3%82%9C%2A%E3%81%8B%E3%82%8F%E3%81%84%ــــــــو بالا نگـﮧ בار عزیزم
لازم نیست ؋ڪر پرچمـت باشـ484813hos0os8tjh.gifـے

記号。矢印。左 のデコメ絵文字かわいい のデコメ絵文字من هیچوقت سعی نمیکنم جـ1185500s0i1diq7b4.gifــذاب باشم


بلکه این جذابیته ک سعی میکنه من باشه1185500s0i1diq7b4.gif

هرچقدر میخوای بُر بزن %E2%98%86%E3%83%8F%E3%83%BC%E3%83%88%E2%

من همیشه آســــــ*グーミン* のデコメ絵文字ــــــــــ میمونم

normal_Avazak_ir-Boy101




کسی بیاید پادرمیانی کند و

بگوید

جز خودم

پای کسی درمیان نیست …

لایک

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻻﯾﮏ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ

ﯾﻪ ﺷﺐ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺍﻭﻥ ﻻﯾﮏ ﮐﺮﺩ

ﺍﻭﻥ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﻦ ﻻﯾﮏ ﮐﺮﺩﻡ

ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ...

ﺩﺭﺩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ...

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﻝِ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ

ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﮐﻞ

ﺷﺐِ ﺑﻌﺪ

ﺳﺮ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﺎﻋﺖ

... ﻭ .....

ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ .

ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﯾﮏ ﺍﻭﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻧﺒﻮﺩ

ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ

ﺍﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﺍﻭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺁﺭﺯﻭ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ..

ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ..

ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ

ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺷﻌﺮ ﻧﻮﺷﺖ

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻻﯾﮏ ﺯﺩ

ﮔﻮﯾﯽ ﻻﯾﮏ ﺍﺵ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ

ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﺭﻧﮓ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ

ﺻﻔﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ..:

ﺍﻭﯼ ﻣﻦ

ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻻﯾﮏ ﺁﻣﺪ

ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻻﯾﮏ ﺭﻓﺖ

نگاهت هر قدر هم که دور باشد

 آرامم میکند

و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . .

چقدر رسیدنت را

♥دوست دارم♥ . . .

آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی

تنها برای  ♥تو♥ هنوز گرم است .

تقدیم به او که نبود،

ولی حس بودنش بر من

شوق زیستن داد

دلم برای کسی تنگ است

 که

آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ دلم می آورد

uniqelove_ROMANTIC_28_.jpg






تنها قانون دنیا که نباید است


دلت برای کسی تنگ می شود که نباید تنگ بشود



دستان کسی رامیخواهی که نباید بخواهی



کسی را دوست داری که نباید دوست داشته باشی



وقتی عاشق میشی که نباید عاشق بشی



برای کسی اشک میریزی که نباید بریزی........نباید

5.jpg









تو برايم بهترين هستي ،

دنيا را نميخواهم ،

تو زندگي من هستي

اينگونه مرا نگاه نکن ،

فکر کرده اي که از نگاهت خسته ميشوم ،

نه عزيزم بيشتر از اينکه هستم عاشقت ميشوم

پس آنقدر نگاهم کن ،

تا ديوانه شوم !









images?q=tbn:ANd9GcRwS05ETGUwTKIznisJ6lv





تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم

من را به من نبودن محکوم نکن!

من همانم که درگیر عشقش بودی!

یادت نمی آید!؟ من همانم!

حتی اگر این روزها هردویمان بوی بی تفاوتی بدهیم!


images?q=tbn:ANd9GcTVot1ZLnV_yPHNTjZ-R18




تو زندگی هر آدمی باید " یه نفر" باشه

مرد و زن بودنش مهم نیس

فقط باید "یه نفر" باشه 

یه آدم ، یه دوست ، یه همدم ، یه رفیق . . .

یه نفر که جویای حالت باشه ، که نگرانت باشه 

که تو را بهتر از خودت بشناسه 

یه نفر که شمارشو رو بگیری و بگی "حالم بد است"

شنیدن ِ همین یه جمله کافیه تا کار و زندگیش رو تعطیل کنه و به سرعت باد خودشو به تو برسونه 

آخر ِ خوشبختیست که یک نفر توی زندگیت باشه

که تنها نباشی ، که تنها نمونی . . . !

برف رشت

چه برفی میباره رشت ...
گیلانی ها جیغ ... دستتتتتتتتتتتتت هورارررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااا

106804_734.jpg



106806_795.jpg



106808_622.jpg




106810_951.jpg



106801_169.jpg




resized_484985_155.jpg



resized_484988_919.jpg


resized_484989_468.jpg



resized_484990_365.jpg





زندگی آن قدر ها هم جدی نیست،
بیایید شوخی ها را جدی تر بگیریم...!
آدمیان به لبخندی که بر لب ها می نشانند،
به احساس خوبی که بر جا می نهند،
و به دردی که از یکدیگر می کاهند می ارزند..




کاش اون لحظه ای که یکی ازم میپرسه حالت چطوره؟و جواب میدم خوبم....
کسی باشه که محکم بغلم کنه و آروم تو گوشم بگه......
میدونم که خوب نیستی....








حکیمی به دهی سفر کرد زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حکیم خواست تا مهمان وی باشد.حکیم پذیرفت.کدخدای دهکده هراسان خود را به حکیم رسانید گفت:

این زن،هرزه است به خانه‌ی او نروید حکیم گفت:یکی از دستانت را به من بده کدخدا یکی از دستانش را در دستان حکیم گذاشت.آنگاه حکیم گفت حالا کف بزن کدخدا گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند حکیم پاسخ داد:هیچ زنی نمی تواند به تنهایی هرزه باشد،مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند!
به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش



میبینے رَفتَنتــ بَرایمــ عاבے شُــב

عَجیبــ اَستــ مَگـﮧ نـَﮧ ؟

اَما هَنوزمــ בِلم...

بَــבجور هَوایتــــ را میڪَنــב و ناخوבاگاه میگویمــ ...

ڪاش بـوבے....




چقدر غریب !


هیچکس انگار هوای هیچکس را نمیکند!


یخ کرده زمین از بی هوایی…

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..

---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!!


روزی میرسد که یک ملافه ی سفید پایان میدهد..

به خنده هایم،

شیطنت هایم،

بازی گوشی هایم،

سر به سر گذشتن هایم،

آن روز به عکس هایم خیره میشوی و میگویی کجایی دیوونه دلم واسه دلقک بازی هات تنگ شد...

اما اون روز دیگه من نیستم....

م.خااااص


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

dfa34d7921fd146d9ceb3332038e3642-425

467de83ab2f0141b4010d8014ad21315.jpg

یه معادله ی جالب:
۱. ازسنت ۲۰سال کم کن.
۲. عدد باقیمونده رو با۷ جمع کن
۳. اگه عدد زوجهبا یک جمع کن و اگه فرده یک رو ازش کم کن
۴. دورقم سمت راست تاریخ تولدت رو باهاش جمع کن
۵. نتیجه رو بیخیال. حالا حالت چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلتنگی





گاه دلتنـــــــگ مي شوم


دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــي ها

حسرت ها را مي شمارم

و باختن ها...

وصداي شکستن را...

 نميدانم من کدامين اميد را نااميد کردم

وکدام خواهش را نشنيدم

وبه کدام دلتنگي خنديدم

که چنين دلتنگــــــــــــــــم


اين روزها تلخ مي گذرد ، دستم مي لرزد از توصيفش !

عشق

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یادmall;"> داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

f1e1e481a6015ec2f1b05add5f863c33-425

34ba9adae359e9431e85aea521b2dc62-425


اینو چی میگین ؟؟




دلم می خواهد ...

من و تو ....

دوستانی بودیم در دنیای کودکی !!!

که حتی در اوج لذت های بچگی

دعوایمان که میشد ...

قهرهایمان به ثانیه هم نمی کشید !!!

و ...

دوباره به قایم با شکمان

با شیطنت ادامه می دادیم ...!!