حرف‌هایی هست‌ برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی‌گوییم.. 
و حرف‌هایی هست برای نگفتن، حرف‌هایی که هرگز‌ سر‌ به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند. 
حرف‌های شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، 

حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا، که هم‌چون زبانه‌های بی‌قرار آتش‌اند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند؛ 
کلماتی که پاره‌های بودن آدمی‌اند. 
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته می‌شوند و در صمیم وجدان او آرام می‌گیرند.. 
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند.. 
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به‌ آتش می‌کشند و دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب بر می‌افروزند.


اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 

هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم. 

اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 

خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 

خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 

به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 

به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 

چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 

دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 

چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود. 

اثری از جانی ولچ


از چشمی که نمیبیند

چه انتطاریست جز سیاهی

اما از دلی که نمیبیند جز یارش را چه

باید همان دم که بگوییم او را میخواهیم

به فلک سر زدو اشک ریخت خدا

میخواهم گریه کنم

نمیدانم با چه صدایی

نمیدانم با چه بغضی

میخواهم راه بروم نیدانم با چه پایی

میخواهم ببینم نمیدانم باکدام پچشم

اما باز هم میدانم....

که تو دیگر با من نیستی

راست میگی حق با توئه

ما با هم باشیم که چی؟

آخرش کجا بریم؟

اما فکر نکردی دل به همین بودن خوشه

حالا خوشحال شدی؟

ویرونه شد …

 

 

نمی دونم چرا این روزا اینقدر پدال دوچرخه دوستی ها سفت شده!

یا من زود خسته می شم یا شیب زیاد شده

شایدم همرکاب ها دیگه رکاب نمیزنن !

مشکلات به سبکی هوا

عشق به عمق اقیانوس

دوستی به محکمی الماس

موفقیت به درخشانی طلا

اینها آرزوهای من برای توست

 

 

وقتی لبخند به دنبال جایی برای نشستن می گردد

با تمام وجودم آرزو می کنم لبهایت در آن نزدیکی باشد !

آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق خوشبختی هستی

دل است دیگر

یا شور می‌زند یا تنگ می‌شود یا می‌شکند

آخر هم مهر سنگ بودن می‌خورد روی پیشانی‌اش

 

 

 

اشک هایم که سرازیر می شوند

دیری نمی پاید که قندیل می بندد

عجیب سرد است هوای نبودنت

اشک من جاری شد

جای تو خالی بود

جـــــــــای تـــــــــو

عکس تو در طاقچه ی کوچک قلبم خندید

شعر دلتنگی من سخت گریست

 

 

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

فـرهنـگ لـغـت هــا نـیـاز بـه ویــرایــش دارند

بـرای مـعنی دلـتـنـگی احتیـاج بــه ایــنهــمـه کـلمه نــیـســت

دلتنـگی یــعنـــی نبودن تـــو . . .

 

 

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن

در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد..

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 

به یاد تو نوشتم که از جنس بهاری

که در اعماق قلبم همیشه ماندگاری