New Post Comig Soon...

پست مدرنیست.بلاگفا.کام یک ساله شد...

پست مدرنیست . بلاگفا . کام

 یک ساله شد...

در این پست قصد داریم تا از همه ی شما عزیزانی که در این یک سال با ما همراه بودید و با مشاهده ی وبلاگ، درج نظرات، و حتی همراهی ما در سایت های اجتماعی مثل فیس بوک، نت لاگ و تویتر، تشکر به عمل آوریم.  وقتی به آمار بازدید های وبلاگ می نگریم احساس غرور و شعف می کنیم. و خیلی خوشحال هستیم که توانسته ایم توجه شما عزیزان را تا این حد به مطالب هنری جلب کنیم. و به عنوان یکی از پر بیننده ترین وبلاگ های هنری کشور در حضور شما عزیزان باشیم. پست مدرنیست. بلاگفا تا آنجایی که در توانش بود تلاش کرد تا آن دسته از فیلم ها، موزیک ها، کتاب ها، نقاشی ها و حتی سبک های هنریی را که در جامعه عمومیت چندانی ندارد و به نوعی خاص و البته مدرن هستند را به شما معرفی کند. و با آشنایی و معرفی شما به یک سری از هنر هایی که حتی دوستان جوان خودمان در همین مرز و بوم با دستان توانایشان خلق کرده اند، بین شما و هنر فاصله ی کمی بیاندازد. و با نظر خواهی از شما به کسانی که در این عرصه گام گذاشته اند کمک شایانی بکند. از این که گاهی در نظر خواهی برخی از پست ها بین شما دوستان محفل گرمی به وجود آمده و بحث بالا گرفته است بسیار خرسندیم. و امیدوارم پوزش ما برای غلط های املایی و نگارشی موجود در متن ها و البته گاهی دیر جواب دادن ایمیل های شما، عزیزان را پذیرا باشید. امیدواریم  در سال دوم حضورمان در بین این تار های جهانی بتوانیم به شما خیلی بهتر از قبل سرویس دهی کنیم و اشکالات موجود در سال ابتدایی را برطرف کنیم. منتظر نظرات گرم شما دوستان همیشگیمان هستیم، زیرا نظرات شما امید بقای وبلاگ است.

مدیر وبلاگ  

دجال یا ضد مسیح اثری متفاوت از فون تریه

دجال یا ضد مسیح

تفاوت را احساس کنید

 بعضی ها تفاوت را دوست دارند. و همیشه به دنبال چیز های متفاوت در زندگی خود هستند. اهمیتی ندارد که این تفاوت حس خوبی به آنها بدهد یا نه، تنها تفاوت بودنش کلافی است. چیز های متفاوت گاهی هنجار شکن هستند و برای نشان دادن تفاوت خود از یک سری قواعد خارج از عرف استفاده می کنند. فیلم دجال از آن دسته فیلم هایی است که ساخته شده برای دوست داران تفاوت. گرچه در راستای همین تفاوت ها پیام اصلی خود را به مخاطب با شعور سینما می رساند. همه چیز از همان ابتدا عجیب غریب جلو می رود. لارس فون تریه کارگردان فیلم این فیلم را تقدیم کرده به آنره تارکوفسکی! و در دوران ساخت فیلم از افسردگی شدیدی رنج می برده. حتی کستینگ فیلم با دردسر هایی آغاز می شود. نقش مرد فیلم را ویلیم دفو که قبلا در فیلم مندرلی که با همین کارگردان ساخته شده بود بازی کرده و جالب اینجاست که همسر فون تریه به دافو پیشنهاد می کند که بخاطر شهرتش از بازی در این فیلم پرهیز کند! اما دافو که از فیلم نامه بشدت خوشش آمده بوده است بازی در این فیلم را یک فرصت برای بروز احساسات درونی خودش میداند و منصرف نمی شود. بازیگر زن فیلم ابتدا اوا گرین انتخاب می شود، اما مدیر برنامه های او هم به او پیشنهاد می دهد که دعوت را رد کند و پس از دو ماه کلنجار رفتن در انتها گرین تسلیم می شود و از بازی در فیلم منصرف می شود. شارلوت کینز بورگ وقتی متوجه انصراف گرین می شود به سرعت از فون تریه درخواست می کند که نقش را به او بدهد. و تا حدی فیلم نامه روی او تاثییر گذاشته بوده است که اعلام می کند اگر بازی در این فیم را از دست بدهد خودکشی می کند!!!

فیلم دجال شامل دو بخش مقدمه و موخره است و چهار فصل میانی دارد. فیلم استارت جالبی دارد، چند دقیقه ی ابتدایی فیلم تصویر سیاه سفید است و موسیقی جرج فردریک هندل به زیبایی روی اسلوموشن بودن آن نشسته است. زن و شوهر مشغول معاشقه با یکدیگر هستند که کودک سه ساله ی آنها از تخت خود پایین آمده و صحنه را می بیند، سپس صندلی را کنار پنجره می کشد از آن بالا می رود و خود را از پنجره به پایین به روی برف ها پرتاب میکند.  بعد از کات شدن این سکانس تصویر رنگی می شود و دوربین از داخل درشکه ای که جسد کودک را حمل می کند تصویر همراهان تشییع جنازه را نشان میدهد. زن و شوهر که خود را مقصر این موضوع می دانند هر دو در حالت روحی بدی فرو می روند، تا حدی که زن از شدت افسردگی در بیمارستان بستری میشود. مرد با دیدن این که هیچ قرص و دارویی به همسرش کمک نمی کند تصمیم می گیرد خودش او را مداوا کند و تی تحقیقاتی پی می برد که زنش از کلبه ای در جنگل ترس دارد. این کلبه همان کلبه ای است که زن و پسر مرحوش نیک در تابستان سال پیش برای تکمیل پایان نامه ی دانشگاه زن، در آن حضور داشته اند. مرد زن را به همان کلبه می برد تا با از بین بردن ترسش او را مداوا کند. و در اواسط فیلم با پیدا کردن مدارکی متوجه این می شود که زن در طی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده بوده که تمامی زن ها شیطان هستند. همچنین او کفشهای نیک را همیشه تا به تا به پای او می کرده است و به وسیله ی کاربد شکافی نیک، مرد پی می برد که استخوا نهای پای نیک به همین دلیل تغییر شکل داده اند. وقتی زن متوجه پی بردن مرد به این قضایا می شود به او حمله میکند و او را به بتن سنگینی زنجیر می کند... زن در انتها اعتراف می کند که از اتفاقی که برای فرزندشان در حال رخ دادن بوده است اطلاع داشته اما کاری برای نجات آن انجام نداده است. و در صحنه ی پایانی فیلم مرد زن را میکشد و جسد او را به آتش می کشد. و در انتها وقتی در حال خروج از جنگل است در حالی که روی یک تپه ایستاده است چندین زن با صورت هایی محف شده و با لباس سفید از کنار او می گذردند!!! که این صحنه هم همانند پلان ابتدایی فیلم سیاه سفید است.  اسم فیلم اولین چیزی است که قبل از ساختن فیلم به ذهن کارگردان می رسد و شاید دلیل بی ربط بودنش با فیلم همین باشد. دجال را نمی توان در ژانر خاصی از فیلم های سینمایی قرار داد و شاید تنها کافی باشد که از آن به انوان یک فیلم متفاوت یاد کنیم.

 اردوگاهی درکشور جمهوری چک و آلمان برای فیلم برداری دجال انتخاب می شود. فیلم برداری در جنگل با دوربین دیجیتال صورت گرفته و حیواناتی که در طول  فیلم مشاده می کنیم همه حیوانات دست آموز هستند. وسایل شکنجه در فیلم به وسیله ی موسسه یسوداایپاس ساخته شده است. فیلم خشونت بالایی دارد  و در بعضی از پلان ها چندش آور است. مثلا در صحنه ای که زن با یک تخت سنگ بزرگ به آلت مرد می کوبد و یا صحنه ای که زن با قیچی آلت تناسلی خود را جدا میکند، ملاحظه کنید که حتی صحنه های خشن فیلم هم خاص هستند. دجال وقتی برای اولین بار در جشنواری کن 2009 روی پرده رفت، نیمی از مخاطبان سالن های سینما را ترک کردند و وقتی فون تریه برای مصاحبه ی خبریش حاضر شد. عده ی زیادی برایش هوو کشیدند. او که از کوره در رفته بود خود را بهترین فیلم ساز جهان معرفی کرد و گفت که هنگام ساختن فیلم فقط به علایق خودش عمل می کند و به تنها چیزی که توجه نمی کند تماشاگران است. البته او بعد صحبت های خود را پس گرفت. به هر حال متفاوت بودن در کار این انتقاد های سنگین را هم به دنبال دارد. علی رغم حرف و حدیث های بسیار این فیلم جایزه ی نقش اول زن را به خود اختصاص داد و به خاطر صحنه های بکر و داستان غریبی که دارد نظر خیلی از منتقدان را نیز به خود جلب کرد. این فیلم را به همه ی کسانی که از متفاوت ها لذت می برند پیشنهاد میکنیم.

گالری نقش (تابلوی خارج از چهار چوب)

خارج از چهار چوب؟!!! 

 

عصر یکی از روزهای خرداد ماه بود که به لطف چند تا از دوستان خوبم قرار بازدید از یک گالری نقاشی رو گذاشتیم. بهانه ی این قرار، بازدید از یکی از آثار خانم پریسا قانعی که از اقوام یکی از دوستان هستش بود. گالری نقش که در محله ی بیشه ی حبیب اصفهان قرار دارد. یکی دیگر از گالری های زیبایی شهر اصفهان است. یک درب کوچک ورودی، یک حیاط با دیوار های کاهگلی باغچه و درخت. و در نهایت ساختمان کوچکی که با یک پله به حیاط وصل می شد، فضای بیرونی را تشکیل داده بود. نکته ی خاص و جالب این گالری این بود که نمایش آثار مربوط به یک نقاش نبود و حدود 20 نقاش فقط اجازه ی قرار دادن یک اثر از خود را داشتند (البته در آن زمان خاص). و همین محدودیت انتخاب باعث شده بود تا هر کس به نوعی بهترین کار خود را گلچین کرده و برای نمایش آماده کند.

یکی از تابلو هایی که نظر من رو خیلی بیشتر از بقیه به خودش جلب کرد تابلوی رنگ و روغنی بود به اسم خارج از چهار چوب یک اثر بی نظیر که علاوه بر نقاشی ظریف و با دقتش یک ایده جالب داشت که همان خارج از چهار چوب بودنش بود. این اثر مطعلق بود به خانم گلچهره میر مقتدایی، که متعصفانه اون روز حضور نداشتند و نتونستیم مصاحبه ای با ایشون داشته باشیم. ایده ای که در این تابلو به کار برده شده در نوع خودش جالب توجه است. مدرنیته در لباس دختری که در تصویر است به وضوح قابل مشاهده است. و تکنیک خاص نقاشی جذابیت آن را دو چندان کرده است. به طوری که بین آن همه تابلو در گالری این اثر حتی از فاصله ی دور جلب توجه می کرد. در انتها Postmodernist.Blogfa.Com به همه ی دوستان علاقه مند به نقاشی و هنر بازدید از این گالری را پیشنهاد میکند.

طهران تهران (اولين فيلم اپیزودیک در ایران يکي از يکي بد تر!!!)

طهران تهران

اولين فيلم دو اپيزودي در ايران، يکي از يکي بد تر!!!

 

در دوران قديم يک شب يک نويسنده موضوعي به خاطرش مي رسيد. که آن را به رشته ي تحرير در مي آورد. و بعد با نگاهي اجمالي به آن اثر و با مشورت با چند نفر نتيجه ميگرفت که اگر اين متن فيلم شود بهتر از کتاب خواهد بود و در ضمن هيجان و پتانسيل فيلم شدن آن متن را بالا مي دانست. حال اين نويسنده اگر خود قدرت فيلم نامه نويسي داشت، متن خود را تبديل به يک فيلم نامه مي کرد. و اگر نداشت آن را در اختيار يک فيلم نامه نويس قرار مي داد. اين فيلم نامه نياز به يک کارگردان داشت تا به متن هاي نويسنده جان دهد. چند کارگردان انتخاب مي شدند. و کارگردانان با خواندن فيلم نامه و در بر گرفتن محتواي آن سر دست مي شکاندند تا فيلم نامه به آن ها برسد و روي آن کار کنند. بعد از همه ي اين ها کارگردان منتخب مي بايست با کمک تهيه کننده که او نيز حساب شده و از قبل تعيين شده بود براي فيلم يک کستينگ يا انتخاب بازيگر فراهم ميکردند يا يک نفر را انحصارا براي اين کار انتخاب مي کردند. بازيگران منتخب تست مي دادند، و هر کدام از جان مايه مي گذاشتند تا در امتحان خود قبول شوند و فيلم را بازي کنند. و حتي ما داريم بازيگراني را که بر سر همين موضوع وقتي با شکست مواجه شدند، از علاقه ي شديدي که به فيلم داشتند و اما ناکام شده بودند. خودکشي کرده اند!!! در انتها فيلم با مشقت فراوان ساخته مي شد. در حين فيلم برداري ممکن بود کارگردان از بازي بازيگر خود ناراضي باشد و حتي چندين بار بازيگر عوض کند و هزاران مشکل و سخت گيري ديگر در راه بود تا فيلم هاي بزرگي در تاريخ جهان ثبت شوند. گرچه، اين کار ها ملزمه ي يک فيلم معمولي را هم در بر مي گيرد... اين مقدمه براي اين بود که بگوييم مثل اينکه اخيرا در کشور ما موضوع بر عکس شده است. يعني تعدادي انسان ِ متشخص از قبيل آقايان و خانم هاي نويسنده و کارگردان و بازيگر و... به دور يکديگر جمع مي شوند و تصميمي مي گيرند که: چه خوب است فيلمي بسازيم!!! آنها به دنبال جذاب ترين و چالش انگيز ترين موضوع هاي روز مي گردند. آن چيزي را کند و کاو مي کنند که به قول معروف در بورس باشد. و صندلي هاي سينما را پر کند، حالا کمي هم چاشني محتوايي و هنري اضافه مي کنند، شايد شانس در خانه را زد و جايزه هم گرفتند. اين فيلم ها علي رغم ضعف و تهي بودن دروني، چند مشکل فراهم ميکند. 1. مدت زمان فيلم کم مي شود و هر چه بازيگران و کارگردان مطلب را کش و قوس مي دهند باز ممکن است فقط 45 دقيقه براي نمايش داشته باشند که در ضمن مقدار زيادي از آن هم در فيلتر ارشاد اسلامي حذف مي شود. و 2. اينکه مخاطب اين فيلم ها يک دسته اي مي شود، يعني اگر فيلم معذل در مورد جوانان باشد. جوانان را به سينما مي شکاند و بر عکس. يکي از فيلم هايي که به قول خودش اين مشکل را حل کرده فيلم "طهران تهران" است. "طهران تهران" در واقع دو فيلم کوتاه است که در يک پرده ي سينما پخش مي شود. و براي اولين بار است که ما در سينما در حال ديدن فيلم، مي بينيم که تصوير سياه مي شود و نوشته اي بر آن نقش مي بنديد که: پايان قسمت اول. و دوباره تصوير واضح مي شود و ما يک فيلم بي ربط و کاملا مجزاي ديگر را مي بينيم. و تا انتها دليل اين دوگانگي براي ما مشخص نمي شود. که البته شايد بنده متوجه نشدم و فقط خود نويسنده و گارگردان در جريان هستند!!!.در قسمت اول ما داستاني را دنبال مي کنيم که قشر مسن تر جامعه ي ما آن را شايد بيشتر دوست داشته باشد و براي جوانان زياد جذاب نيست، پس جوانان عزيز بايد تنقلات خود را در اپيزد اول ميل فرمايند. پيامک بفرستند و به قولي سر خود را جوري در آن تاريکي سالن گرم کنند تا قسمت دوم شروع شود. قسمت اول داستاني را نقل ميکند از خانواده اي که سقف خانه شان فرو مي ريزد، آنها به تهران گردي مي روند و بر اثر دير رسيدن به وسايل اياب و ذهاب سوار اتوبوس هايي مي شوند که تهران گردي را به صورتي حرفه اي تر و البته هزينه بر تر انجام ميدهد. در اين قسمت همانند يک برنامه ي مستند ما با جاي جاي تهران آشنا مي شويم. در اين پلان ها سعي شده از تکنيک فيلم برداري دوربين روي دست استفاده شود. تا کار را طبيعي تر جلوه دهند. ولي متاسفانه آنقدر صحنه ها کات مي شود که در اين مورد فيلم اصلا موفق نبوده است. صحنه ي از اين طرف به آن طرف رفتن بازيگر با يک دوربين گرفته شده به طوري که اين طرف گرفته شده است. کات شده است و سپس آن طرف گرفته شده است. و فيلم بردار محترم فيلم زحمت يک چرخش ساده را به خود نداده است که شايد دليل خودش را داشته باشد. منظورم همان دليل هنري است که کارگردان و نويسنده فقط خودشان مي دانند.!!!

در قسمت اول فيلم کلا هيچ اتفاقي نمي افتد وشايد جذاب ترين صحنه، صحنه اي باشد که دو کودک در عمارت گم مي شوند. و حدود پنج دقيقه اين دو کودک در يک تصوير بسته مي دوند تا در انتها به آغوشه باز خانواده که دو متر آن طرف تر در حياط ايستاده اند برمي گردند. و احساسي ترين صحنه صحنه اي است که در محل پانسيون سالمندان پير زني که ساعت ها به پنجره خيره شده بود دختر خود را از پنجره مي بيند. ( که انصافا اين صحنه خوب كار شده و تحريک کننده است، البته يک تحريک احساسي لحظه اي) فيلم با معرفي آثار مدرن و باستاني تهران از برج ميلاد تا شمس العماره زمان سپري مي کند. امري که براي غير تهراني ها شايد جالب باشد، البته به عنوان يک فيلم مستند آن هم نه در سينما با هزينه ي دويست هزار ريال بليط. در انتهاي قسمت اول خانواده هايي که در اين طور با هم همراه بودند به خانه ي خانواده اي که سقف خانه شان خراب شده بود مي روند. و همه با هم آن جا را مرمت مي کنند. اين کل قسمت اول فيلم بود. باور کنيد... . شايد سخت باشد که تشخيص دهيم "داريوش مهرجويي" اين فيلم همان مترجم کتاب جهان هولوگرافيک است!!!

در قسمت دوم که تينيجري تر و به اصطلاح جذاب تر است. همان موضوع کليشه اي اين چند سال اخير بيان مي شود. چند نفر جوان مي خواهند کاري را انجام دهند که با معيار هاي قانوني داخل کشور بدون هيچ دليلي مقايرت ندارد. (حالا اين کار مي تواند يک گروه موسيقي باشد که اين روز ها بحث داغ فيلم سازان ايراني است) و اينها تلاش مي کنند. روبروي خانواده ي خود مي ايستند. گريه ميکنند جان ميدهند و در نهايت باز هيچ اتفاقي نمي افتد. بجز اينکه در همان سکانس آخر که در تريلر هاي تلويزيوني پخش شد و شايد همه به خاطر همان قسمت به سينما آمدند. گروه بالاي يک تپه ايستاده اند و آهنگي را مي خوانند و مي نوازنند که همه ي تماشاگران را مجبور به گفتن اين حرف کنند: خداي من، چطور به اين فيلم مجوز داده اند. شايد همه ي خوشي ما بر سر همان پلان آخر باشد که با خود مي گوييم حداقل يک موسيقي خوب گوش کرده ايم. ولي متاسفانه "برزو ارجمند" (که فکر نمي کنم صداي خودش باشد) شروع به خواندن مي کند. آن هم چه سبکي هيپ هاپ وسط يک آهنگ راک تمام عيار با پنجه هاي طلايي "رضا يزداني". يعني در کل فيلم گروه به دنبال مجوز بود براي اجرا... وحالا وسط يکي از اجرا هاي زير زميني (يا، رو کوهي) خود شروع مي کند به خواندن سبکي که از بيخ و بن ارزش موسيقيايي ندارد. و همان الحق که مجوز ندهند. آرزو داشتيم در انتهاي اين فيلم هاي کليشه اي لااقل به يک نتيجه برسيم. بله ما اين مشکل را داريم بر همگان هم آشکار شده است. حال راه حل را نشان دهيد، نتيجه گيري کنيد. به تصوير کشيدن صورت مسئله آن هم بار ها و بار ها چه ارزشي دارد؟؟؟ فيلم برداري در اپيزود دوم بهتر است. ولي متاسفانه دريغ از يک ذره تدوين کامپيوتري. در اپيزود دوم فلش بک هايي به قبل زده مي شود وبه طوري که هر کاراکتر داستان خود را از يک زمان خاص شروع ميکند. ولي اگر بيننده باهوش نباشد اصلا متوجه اين فلاش بک ها که بي محابا و ناگهاني زده مي شود نمي شود. فيلم مي توانست با يک پيرويوس ۸ ايکس با تصويري خش دار يا سياه سفيد و يا با هر تدوين کامپيوتري ديگر اين فلاش بک را نشان مي داد. تا هم مخاطب متوجه داستان شود و هم جذابيت فيلم بالا رود. ولي بدون هيچ مقدمه اي صحنه به صحنه ي ديگر مي رود و بيننده بايد تشخيص بدهد که صحنه ي دوم در زماني ديگر اتفاق افتاده است. مثلا در صحنه اي که تصادف مي شود. در چند پلان قبل مي بينيم که "برزو ارجمند" که در حال صحبت با "رضا يزداني" است ناگهان يک صداي تصادف مي شنود و پايين مي رود. و در چند سکانس بعد درامر گروه تصادف مي کند و اين صدا همان صدايي است که "برزو ارجمند" شنيده بود، و حالا ما او را هم در صحنه مي بينيم. اين ايده ي نسبتا جالبي است. ولي بيننده خيلي سخت متوجه اين قضيه مي شود. و از خود مي پرسد. يک دفعه او (برزو ارجمند) از کجا آمد؟؟؟ شايد بهتر بود بجاي آن سكانسي كه  دو كودك در عمارت گم شدند و چند دقيقه ي فيلم را به خود اختصاص دادند از يك تدوين كامپيوتري براي فلش بك ها در قسمت دوم استفاده مي شد.

"داريوش مهرجويي" و "مهدي کرم پور" به ترتيب کارگردان هاي اپيزود اول و دوم فيلم هستند. جالب است که براي جايزه نگرفتن فيلمشان در جشنواره ي فجر دليل هاي جالبي هم آورده اند. مثلا اين دو بزرگ وار عرض کرده اند که: به دليل اين که فيلم ما اپيزوديك بود و سابقه ي اين سبک فيلم سازي در ايران کم است داوران سر در گم شده اند و در نهايت جايزه به "طهران تهران" تعلق نگرفته است.سينماي ايران به چه سمتي مي رود خدا مي داند. با اين همه موضوع هاي بکر و استعداد هاي خوب دروني کشور عزيزمان خيلي حيف است که يک کارگر ساده دويست هزار ريال خود را براي تفريحي مهيج براي خود و خانواده اش خرج فيلمي کند که در انتها هيچ مفهومي از آن برداشت نکند. و حتي قشر بالاي جامعه ي ما و جوانان ما به تماشاي يک علامت سوال تکراري و بدون جواب بنشينند. کارگردان هاي عزيز ما با ساخت چنين فيلم هايي بايد ظرفيت انتقاد را حداقل داشته باشند. خبر گزاري "ايرنا" خبر داد از جدالي که بين يکي از خبرنگاران و "مهدي کرم پور" به راه افتاده بود. و قضيه از آنجايي شروع مي شود که خبر نگاري از کرم پور سوالي مي کند و کرم پور در جواب مي گوييد: شما کارشناس سينما هستيد؟ و در اين هنگام خبرنگار جواب ميدهد که بله، کارشناسي سينماي خود را از درب منزل شما گرفته‌ام. و کرم پور به شدت اعتراض ميکند که خبرنگار بي ادبي کرده است. که در همين حين خبرنگاران ديگري هم به دفاع از خبرنگار اول بر مي خيزند. و به درگيري شديد لفظي با کرم پور مي پردازند.جالب است سينما ي ما خود پر از نقض هاي فني و... است و با اين حال مي خواهد دست موسيقيمان را هم بگيرد. به اميد روزي که پرده هاي سينما آثاري ماندگار و با ارزش پخش کند.

ایمان ملکی: شلوار جین در پس زمینه ای نوستالوژیک

ایمان ملکی

شلوار جین در پس زمینه ای نوستالوژیک

 

اولین اثری که از ایمان ملکی به چشم من خورد درست چند سال پیش بود. در حالی که از مقابل مغازه ای که تابلو فرش میفروخت رد شدم. تابلویی نظرم را جلب کرد. مقابل آن ایستادم در این تابلو یک چیزی سر جای خودش نبود و شاید هم دقیقا سر جای خودش بود!!! تابلو عکس دو دختر را نشان میداد که در یک فضای باز مثل بام یک خانه، کتابی را باز کرده بودند. که گویی حافظ بود. بلخره متوجه نکته ی جالب عکس شدم. همه چیز در عکس نمایی نوستالوژیک داشت. یک فضای دیرینه که ما را بیاد دهه ی 60 میاندازد. ولی این تصور با دیدن ساختمانها ی سر به فلک کشیده در پس زمینه و شلوار جینی که جامه ی یکی از دختران را تشکیل می داد مثل پتک در سر ما میخورد و به ما گوش زد میکرد که این اثر جدید است و در همین دنیای مدرن امروزی به تصویر کشیده شده . داخل مغازه شدم تا اطلاعاتی در مورد این عکس کسب کنم.خانم منشی که مشغول مکالمه با تلفن بود بی مقدمه گفت قیمتش سه تومانه. آقا سه ملیون. و به ادامه ی مکالمه اش پرداخت. پرسیدم اثر ِ کیه؟ گفت بافت فرش یا نقاشی اصلیش. گفتم خود طرح. با کلافگی تلفن را قطع کرد و گفت باید بپرسم چند لحظه اجازه بدید. و از آنجا بود که من برای اولین بار با نام ایمان ملکی و اثرش با نام فال حافظ آشنا شدم. اثاری که به نظر من یکی از جالب ترین نکات در آن همین تلمیق فضای نوستالوژیک و مدرن است. فضای نوستالوژیک بیشتر در آثار ملکی از نمایه های معماری ساختمان ها و فضا ی نقاشی است. مثل دیوار های فرو ریخته و کاهگلی یا پنجره های قدیمی. و یا پرستیژ و فیگور خاص شخصیت های نقاشی مثل نشستن روی زمین و... اما در این بین ما ناگهان میبینیم که شخصی که در تصویر است یک لباس کاملا مدرن به تن کرده مثل شلوار جین و یا ...

ایمان ملکی دربیستم اسفندماه  1354در تهران  دیده به جهان گشود. او استاد به تصویر کشیدن نقاشی هایی است که در نگاه اول با عکس اشتباه گرفته می شوند. نقاشی هایی که هنرمندانه پرستیژ احساس و حتی انعکاس نور در شیشه ی یک پنجره را به تصویر می کشند. در ادامه ی مطلب بخوانید بیوگرافی ایمان ملکی را از زبان سایت رسمی خودش.

ادامه نوشته

داستان صلوات !!!

صلوات

ساعت تقريبا دوازده ظهر بود. درب دبستان باز شد و بچه ها مثل گلوله از فشنگ بيرون ريختند. يکي از آنها در ايستگاه اتوبوس منتظر ماند. تا اتوبوس جلوي او و ديگر مسافران ايستاد. دو بند کوله پشتي اش را محکم چسبيد و از در مردانه داخل شد. قامت کوچکش را به زور بين مسافران که ايستاده بودند و دستشان به ميله ها قفل شده بود جا داد. اتوبوس حرکت کرد. از لابه لاي ازدحام مسافران پيرمردي را ميديد که چندين انگشتر عقيق دردست دارد ريش و موي سفيدش صورتش را از نمايش پوشانده بود. تسبيحي در دست داشت و زير لب ذکرميگفت. يقه ي پيراهنش با وجود گرماي تاقت فرسا اي که برفضا حاکم بود تا آخرين دکمه بسته شده بود. طوري که در آن تراکم جمعيت به سختي نفس مي کشيد.اتوبوس در ترافيک شهر همانند لاکپشتي در ساحل حرکت ميکرد و مسافران هر کدام از گرماي هوا معترض بودند. پير مرد يقه ي خود را شل کرد. بادي در گلو انداخت و فرياد کشيد: به سلامتي جانبازان اسلام صلوات!!!  هنوز هم همه ي صلوات قبلي
  به اتمام نرسيده بود که بلند تر فرياد کشيد: به سلامتي رهبر معظم انقلاب اسلامی صلوات. وادامه داد: به سلامتي شعيان اسلام صلوات. به سلامتي سريازان امام زمان صلوات به سلامتي... اين سخنان گويي پاياني نداشت و مردم البته نه همه شان صلوات ختم ميکردند. کودک همانند يک علامت سوال بي جواب به دهان پير مرد خيره شده بود. گويي قصد گفتن چيزي را داشت اما امتنا ميکرد. تا اين که بلاخره جنگ دروني خود را به پايان رساند. نگاهي به جلو انداخت وبه زحمت موفق به ديدن اتوبوس شد که آرام آرام به ايستگاه نزديک مي شد. دستان خود را محکم گره کرد. چشمانش را بست و در يک لحظه که سکوت سردي فضاي سنگين اتوبوس را فرا گرفته بود با تمام وجود فرياد کشيد به سلامتي همه ي مردم جهان صلوات. اتوبوس در ايستگاه ايستاد و پسر بچه در ميان انبوه جمعيت نا پديد شد.!!!

وقتی که زمین فوتوشاپ شد (کرت ونر)

وقتی که زمین فوتوشاپ شد

نقاشی به سبک کرت ونر

با دیدن آثار کرت ونر در عکس هایی که در اینترنت و... منتشر شده است. ابتدا 100% میگویید چه فوتوشاپ جالبی!!! اما این چنین نیست شما با یک نقاشی واقعی از یک نقاش واقعی طرف هستید. که شاید تا هنگامی که خودتان از نزدیک آثار او را نبینید باور نخواهید کرد که این آثار حقیقی هستند و روی یک سطح کاملا صاف کشیده شده اند. کرت ونر خالق سبکی از نقاشی است که اگر از زاویه ای مشخص شده به آن نگاه کنیم در کمال تعجب یک تصویر کاملا سه بعدی را بر روی سطحی کاملا صاف میبینیم. جالب اینجاست که با تغییر زاویه ی دیدمان دیگر تصویر قبیلی را نمیبینیم و با یک نقاشی عجیب و بدون فرم مواجه می شویم!!! کرت ونر در کشور آمریکا دیده به جهان گشود و از کودکی شروع به نقاشی و مجسمه سازی کرد. او در 16 سالگی اولین قرارداد کاری اش را بست و از 17 سالگی در آمد زندگی اش را به عنوان یک طراح و گرافیست به دست آورد. ونر در جوانی به عنوان یک تصویر ساز که نقاشی هایی مفهومی از پروژه های فضایی آینده ناسا را می کشید، یه استخدام این شرکت (ناسا) در آمد. ولی با رخنه ی رایانه و فضا سازی های سه بعدی اش که به راحتی و البته دقیق تر انجام می شد در سال 1982 مجبور به استعفا شد. بعد از این ماجرا ونر تمامی آثار خود را به فروش رساند و به ایتالیا مهاجرت کرد تا به تحصیل و تحقیق درباره  هنر کلاسیک اروپا که علاقه شدیدی هم به آن داشت بپردازد. کرت ونر که اکنون بیش از پنجاه سال دارد نقاشی های خود را با استفاده از دستگاهی که اتودی از طرح مورد نظر را با نور روی زمین می اندازد ترسیم و و سپس با گچ و پاستیل کامل میکند ، استفاده از گچ و پاستیل باعث شده که این نقاشی ها با اولین باران از بین بروند. آثار ونر بیشتر سفارشی هستند و جنبه ی تبلیغاتی دارند ولی علاقه شخصی اش به کشیدن تم های مذهبی و اسطوره ای است. در سال جاری به زودی کتابی از او منتشر خواهد شد که در آن 25 نقاشی خیابانی اش به نمایش درخواهد آمد. ونر تا کنون در بسیاری از کشور های جهان آثار خود را نقاشی و مطرح  کرده است و معروف ترین اثر خود "روز خشم"  Irae Dies)))) را در بسیاری از خیابان های جهان کشیده است. این نقاشی روز رستاخیز را به تصویر می کشد و اولین اثری است که نقاشی سه بعدی روی زمین را به جهانیان معرفی کرده. ونر در گفتو گو با هفته نامه ی چلچراغ از علاقه ی خود به طراحی در کشور ایران هم نیز اشاره کرده است. نقاشی های سه بعدی خیابانی اختراع خود ونر است. او با مطالعه یک دستگاه تغییر شکل دهنده که در قرن هفدهم میلادی وجود داشته این آثار را ابداع کرد. در چندین دهه هنرمندان نقاشی ها و طراحی هایی با ابعاد بزرگی خلق کرده اند که فقط از یک نقطه خاصی قابل دیدن باشد. اما روش هندسی که ونر در آثارش به کار میبرد کاملا با هنرمندان دیگر متفاوت است. به امید دیدن آثار جالب این هنرمند در کشورمان.

در ادامه ی مطلب معروف ترین و دیگر آثار خیره کننده ی این هنرمند را مشاهده کنید.

ادامه نوشته

گشتی در گالری آپادانا (به بهانه ی نمایش آثار ناصر نور محمد زاده)

گشتی در گالری آپادانا

به بهانه ی نمایش آثار ناصر نور محمد زاده

 

ساعت حدودا 7 و 30 دقیقه ی عصر بود که خانم خدادادیان تماس گرفت و قرار بازدید از نمایشگاه را  تنظیم کردیم. درست فردای همان روز راس ساعت مقرر جلوی در نمایشگاه بودیم. اولین باری بود که با این گالری آشنا میشدم. و از همان ابتدای کار شیفته ی این محل دنج شدم. از در فلزی نمایشگاه داخل شدیم اولین چیزی که در آن حیاط دلباز جلب توجه می کرد،درخت خرمالوای پر بار بود که هر  شاخه اش انقدر خرمالو داشت که تا نزدیکی های زمین خم شده بود. کمی جلو تر روی ایوان یک فضای نوستالوژیک کوچک ایجاد شده بود یک تخت و فرش که آدمی را به یاد خانه ی مادر بزرگ قصه ها می اندازد و دیوار ها پر بودند از تبلیغات هنری. یک پنجره هم آن جا بود که پرده های سفید چین دارش مانع دید به داخل گالری میشد. وارد گالری که شدیم از یک راهروی کوچک گذشتیم تا رسیدیم به سالن که اطرافش پر بود از نقاشی های آب رنگ استاد نور محمد زاده. نور، مناسب بازدید از یک هنر به شیوه امپرسیونیستی بود. وسط سالن یک میز با چند تایی صندلی کلاسیک گداشته شده بود و رویش لیستی بود از نقاشی ها (که با شماره علامت گذاری شده بود) و جلوی هر شماره هم قیمت آثار نوشته شده بود. وهمین طور یک سبد پر از شیرینی برای پذیرای از بازدیدکنندگان. تا آنجایی که به یاد دارم گران ترین اثر 3 ملیون و نیم و ارزان ترینش 300 هزار تومان فیمت داشت. در این جا این سوال برایم پیش آمد که چرا این آثار اسم ندارد و با شماره نام گذاری شده اند؟؟؟!!! گالری فضای کوچکی داشت یک سالن و سه اتاق کوچک. البته همین فضای کوچک بود که همه چیز را خاکی و صمیمی تر نشان می داد و فضای هنری را ازیک فضای پر زرق و برق ِ چشم پر کن دور کرده بود.با نگاه به نقاشی های آب رنگ استاد، صدای ضربه ی قلمو که بر روی بوم فرود می آید را میشد حس کرد. تابلو های جالبی بود از دور نمایی دیگر و از نزدیک نمای دیگر داشت، که البته این جادوی نقاشی با آب رنگ است. به تصویر کشیدن نور، بازتاب آن، سایه ها درخشش آب و تلفیق اثار یا فضای مدرنیسم در این آثار رئال قابل ستایش بود. برای کسب اطلاعات بیشتر از این گالری می توانید به سایت www.apadanagallery.com مراجعه کنید.

در ادامه ی مطلب، گزارش تصویری را ببینید و بخوانید بیوگرافی ناصر نور محمد زاده را از زبان       عنایت الله نظری نوری. 

با تشکر از مهتاب خدادادیان، و ژیلا منانی مدیر گالری

ادامه نوشته

نقد فیلم درباره  الی... (مخاطب پشت هندی کم!!!)

(وقتی در مورد یک فیلم حسابی حرف میزنیم)

درباره الی... 

مخاطب پشت هندی کم!!!

 

خرس نقره ای بهترین کارگردانی از جشنواره ی برلین، بهترین فیلم جشنواره ترایبکا، سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه مردمی، بهترین کارگردانی، بهترین صدا و نامزد دریافت ده سیمرغ بلورین از بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر. چه خبراست؟ قبل از دیدن فیلم با خواندن جایزه های دریافتی درباره الی مخاطب حس نا ملموسی به فیلم پیدا میکند، و به خود میگوید حتما یک فیلم خسته کننده مثل فیلم بادبادک سفید مجید مجیدی است. اما با دیدن فیلم، مخاطب چه یک فیلم بین آماتور باشد چه یک نقاد تشنه ی نقد. محو فیلم زیبای درباره الی می شود. شاید داستان درباره الی را بتوان در دو خط خلاصه کرد:"خانواده ای که برای تفریح به شمال می روند همراه آنان دختری بدون اجازه ی نامزد خود به دعوت سپیده به قصد آشنایی با احمد یکی از افراد خانواده که تازه از آلمان آمده، راهی آنها می شود و سپس در دریا غرق می شود" اما همین چند خط بگونه ای بازی و کارگردانی شده است که 120 دقیقه ی فیلم را حتی برای یک لحظه پلک زدن هم رها نمیکنیم. فیلم درباره الی با کار گردانی و نویسندگی و تهیه کنندگی خارقولاده ی اصغر فرهادی و با بازی فراموش نشدنی، گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی، شهاب حسینی، مریلا زارعی، مانی حقیقی، پیمان معادی، رعنا آزادی ور، احمد مهرانفر و صابر ابر، به قدری حرفه ای و طبیعی بازی شده است که در حین دیدن فیلم هر چه بخواهیم سعی کنیم تا عوامل پشته صحنه را در آن فضا تصور کنیم موفق نخواهیم شد!!! درباره ی الی ما را به یاد لحظاتی می اندازد که در پیک نیک های خانوادگیمان در حال فیلم برداری مناظر را از پشت دوربین هندی کم میبینیم!!! ما در صحنه حضور داریم فقط از پشت یک دریچه صحنه ها را می بینیم. درباره ی الی چنین حسی به ما میدهد. فیلمی که به عقیده ی من کلمه ای فرا تر از طبیعی را لایغ است. گر چه برخی درباره ی الی را همانند فیلم "ماجرا"ی آنتونیونی می پندارند و الی (ترانه علیدوستی) را برداشتی از آنا و حتی احمد (شهاب حسینی) و سپیده (گلشیفته فراهانی) را برداشتی  از ” ساندرو ” و ” کلودیا" ی فیلم آنتونیو نی، ولی درباره الی فیلمی کاملا مستقل و منحصر به فرد است. فیلمی که تک تک سکانس هایش حساب شده و تامل برانگیز است. فیلم برداری فیلم که در برخی صحنه ها از تکنیک دوربین روی دست و جامپ کات استفاده کرده است به طبیعی بودن فیلم قدرتی مضاعف بخشیده است. چون بیشتر صحنه های فیلم در روز بازی شده است شاید جای زیادی برای صحبت در مورد نورپردازی باقی نماند. یا اینکه بیشتر پلان ها نزدیک دریا گرفته شده است و موج های دریا، باد و دیالوگ های بازیگران در هم ملطمق شده اما صدا برداری قابل توجه فیلم قابلیت تفکیک صدا ها را در عین طبیعی جلوه کردن به بیننده عرضه میکند. موسیقی فیلم خوب کار شده و حتی تیتراژابتدایی فیلم هم خارقولاده و در نوع خود یونیک و تک است. تیتراژی خاص، که از داخل یک صندوق صدقات آغاز می شود و استارت فیلم را هم از همان جا میزند. بعد از پخش فیلم در سینما سایت های هیت آهنگ مملو شده بود از موسیقی تیتراژ تاثیر گذار درباره الی... .

. از مباحث فنی فیلم که بگذریم میرسیم به موضوع فیلم. اینکه درباره الی به دنبال چه بود؟آیا این فیلم سوالی کلیشه ای را که در ذهن همه ی نسل سومی ها است مطرح کرد.هنگامی که از یکدیگر میپرسند: بین خیانت معشوقه ات به تو، و مرگ او کدام را انتخاب می کنی؟؟؟!!! آن دسته از افرادی که جواب دوم را قبول دارند، پایان فیلم برایشان یک هپی اندینگ) Happy Ending) تمام و کمال بوده، و لی دسته ی اول ناراضی از این هستند که چرا دختری که بعد از شناخت نامزدش تصمیم خود را گرفته تا با فرد دیگری باشد در پایان یک گناه کار محسوب می شود که در دل دریا مجازات میشود در صورتی که تقریبا احمد هم داستانی شبیه به همین داشته است. و پس از ناکامی با ازدواج خود با همسر آلمانیش تصمیم دوباره اتخاز کرده است. این دسته افراد از تبعیض جنسی و شکاف های فرهنگی جامعه دم میزنند. که با شناختی که از اصغر فرهادی داریم این برداشت ها از ذهن بیننده عجیب هم نیست. و شاید به نوعی خواسته ی فرهادی ای که پیکان حمله ی خود را به سوی فرهنگ نا بجای ایرانی گرفته است هم همین باشد. به قول منتقدی شاید "درباره ی الی مشخصا ادای دینی نامحسوس به سینمای روشنفکری دهه ی شصت اروپاست که همزمان با اشاعه ی موج چپ ، خود را به عنوان سینمای مدرن تثبیت کرد .سینمایی که درصدد مبارزه با آن شکل کنسروی روایت های منطقی ، غیر موسع و هنجارطلب بود." از همین رو برخی درباره  الی ِ اصغر فرهادی را با ماجرا ی آنتونیو نی مقایسه می کنند. که البته "پست مدرنیست. بلاگفا" با این ایده صحوا مخالف است. شاید فرهادی با یک تیر چند نشان زده و در عین حال به این موضوع هم اشاره داشته است که خانواده ی فرهاد قبل از گم شدن الی او را دختری معصوم می پنداشتند ولی به محض عوض شدن اوضاع ذهنیت آنها هم نصبت به او تغییر کرد و معصومیت او را زیر سوال بردند. این سست عنصری در تصمیمات که در جامعه، با تغییرات کوچک، به فور شاهد آن هستیم شاید طعمه ی اصغر فرهادی برای به چالش کشیدن و نمایش این موضوع در فیلمش بوده است.شاید تنها ایرادی که بتوان به درباره الی گرفت یکی از سکانس های پایانی فیلم است. اصغر فرهادی می توانست با حذف صحنه ای که نامزد الی او را در سردخانه شناسایی میکند پایان فیلم را به طرز زیبایی غنی و پر محتوا کند. و الی را در دریا ی ذهن بییننده یک مجهول همیشگی کند!!! به طوری که بیننده را در دوگانگی ِ اینکه آیا الی مرد، یا ایا فرار کرد، یا چه شد؟؟؟  به اسیری بکشد. اگر این صحنه حذف می شد شاید مخاطب بعد از دیدن فیلم به تامل عمیق تری فرو میرفت اما فرهادی به بیننده زحمت زیادی نداده و انتهای فیلم را بسته است. این موضوع که البته صلیغه ای  است شاید تنها ایرادی است که بشود به فیلم درباره ی الی گرفت. فیلم برداری دوربین روی دست، جامپ کات ها، شوخی ها و روابط دوستانه و خانوادگی ، آزادی بیان نسبی در دیالوگ ها، بک ووکال های حساب شده. همه و همه عامل های مهمی در طبیعی بودن فیلم هستند. با تمام این تفاسیر است که بعد از انتهای فیلم آن حس ناملموسی که قبلا ذکر شد از بین می رود و بیننده با خیال راحت میگویید نه تمام جوایز حق دریاره الی بود. و 120 دقیقه ای که صرف شده را صرف یک شاهکار هنری وطنی میپندارد. درباره ی الی در بین زمانه ای که فیلم های ایرانی فقط جنبه ی تجاری (با پوزش از تکراری بودن این کلمه در وبلاگ) پیدا کرده است  نه به جرات بلکه به راحتی میتوان گفت یک شاهکار و افتخار برای سینمای ایران است.

پاپ سورئالیسم  چیست؟

پاپ سورئالیسم

چیست؟

پاپ سورئالیسم یا به عبارت دیگر LowbrowArt به شاخه ای از هنر زیر زمینی اطلاق می شود که برای اولین بار در اواخر دهه ی 70 در لس آنجلس کالیفرنیا ظهور کرد. این جنبش ریشه در موسیقی پانک، کمیک و فرهنگ خیابان دارد. طنز، عنصر اصلی این هنر است و گاهی عنصر خشونت در آثار پاپ سورئالیست ها نقش دارد. اکثر آثار پاپ سورئالیسم ، نقاشی است، ولی بعضی اوقات عروسک، دیجیتال آرت و حتی مجسمه هایی نیز در این قالب خلق شده است. رابرت ویلیام  و گری پنتر از اولین هنرمندان این سبک بودند. اولین آثار این هنرمندان در گالری های آلترناتیوتر نیویورک و لس آنجلس بر پا شد، گالری هایی مثل سایکودلیک سلوشن و زرووان که در هالییوود است. این جنبش از همان ابتدای امر مورد توجه هنرمندان جوان قرار گرفت و صدها نفر را جذب خود کرد. اولین مجله ی اختصاصی پاپ سورئالیسم در سال 1994 توسط رابرت ویلیامز به چاپ رسید و همین مجله پرچمدار این جنبش و گسترش دهنده اش شد. اما کلمه LowbrowArt  عنوانی است که رابرت ویلیام در سال 1979 به این جنبش داد و منظورش قرار دادن آن مقابل Highbrow بود و در سال 2006 کریستین اندرسون در کتاب پاپ سورئالیسم به وجوه تمایز این دو اشاره کرد و پاپ سورئالیسم را به گونه ای از Lowbrowart جدا کرد، با این همه کماکان به این جنبش کالیفرنیایی سورئالیسم آرت هم اطلاق می شود. منتقدان، موزه ها و صاحبان گالری های معتبر جهان هنوز در این که آثار هنرمندان این سبک را در مجموعه فاین آرت جهان قرار دهند یا نه، با یکدیگر اختلاف نظر دارند و همین امر باعث شده که بسیاری از کلکسیونر ها از خرید آثار پاپ سورئال خودداری کنند. برخی از منتقدان اعتقاد دارند که این جنبش از ریشه های کافی برخوردار نیست و ارزش هنری آثار هنرمندان منتسب به این سبک با هنرمندان دیگر قابل قیاس نیست و استاندارد های پایین دارد.

با این همه در سال های اخیر بسیاری از هنرمندانی که با آثار پاپ سورئال آغاز کردند، در گالری های بسیار معتبر و حتی موزه ها نمایشگاه بر پا کردند و به مرور در صف مدعیان هنر معاصر قرار گرفته اند. آنها معتقدیند عناصر سبک دادائیسم در کارهایشان مشهود است و ریشه آثارشان به همان جنبش عظیم اوایل قرن بیستم بر می گردد. این گروه از هنرمندان، آثار مارسل دوشامب و توماس هارت را معیار های مناسبی میدانند که به نقد های منتقدان بر سر Lowart و  Highart جواب می دهد و نظریاتشان را زیر سوال میبرد. آنها همچنین برای تفاوت های میان فاین آرت و فولک آرت و همین طور پاپیولار کالچر و های آرت کالچر جواب هایی دارند. از بهترین هنرمندان سبک پاپ سورئال می توان به جان کیورین، تاکاشی موراکامی، مایک کلی، کنی شارف، لیزا یسکاواچ، بری مک گی و مارگارت کالیگن که از مدرسان هنری سانفرانسیسکو هستند، اشاره کرد.

(برای دیدن آثار بیشتر بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید)

ادامه نوشته

معرفی کتاب سنت ، مدرنیته و پست مدرن

سنت ، مدرنیته و پست مدرن

گفتگوی اکبر گنجی با

داریوش آشوری، حسین بشیریه، رضا داوودی و موسی غنی نژاد

 

شاید تا یک دهه ی قبل فقط دانشجویان رشته هایی مثل علوم سیاسی و... به دنبال کتابهایی با مضامین مدرنیته، پست مدرنیسم و... میرفتند. ولی زمانه عوض شد و بحث های این چنینی تقریبا همه گیر شد و افراد زیادی به دنبال مطالعه ی این دسته از کتاب ها رفتند. شاید معروف ترین کتاب در مورد پست مدرنیسم که با اولین سرچ در گوگل یا کتابخانه ی محل یا دانشگاه جلوی دیدگان ما پدیدار شود. کتابی از لارنس کهون با نام از مدرنیسم تا پست مدرنیسم باشد که در پست اول وبلاگ به توضیح بخش هایی از آن پرداختیم. ولی در این بین کتابهای دیگری نیز یافت میشود که خواندنشان خالی از لطف نیست. کتابی که در این پست قصد معرفی آن را داریم همان طور که در تیتر دیدید کتابی است با عنوان "سنت، مدرنیته، پست مدرن" این کتاب برخلاف دیگر کتاب ها از ساختاری بسیار ساده تشکیل شده و بیگدار سراغ کلامات قلمبه سلمبه ای نمی رود که مخاطبان آماتور را گیج کند. داستان کتاب از این قرار است که اکبر گنجی با چهار تن از روشنفکران سیاسی و جامعه شناس به بحث نشسته است و شروع کرده به سوال پیچ کردن این سه. سولاتی اساسی ای که غیر مستقیم ما را با واژهای "ایسم" دار غربی آشنا میکند. سوالهای اکبر گنجی آنقدر هوشمندانه است که در پایان یکی از بحث ها داریوش آشوری اعتراف میکند که سوالهای گنجی او را مدام در تله میانداخته اند و او را از تفره رفتن دور میکرده اند. کتاب از چهار بخش مجزا تشکیل شده است. به ترتیب:

1.میراث مدرنیته (گفت و گو با داریوش آشوری)

2.پروژه نا تمام مدرنیته (گفت و گو با حسین بشیریه)

3.بحران مدرنیته (گفت و گو با رضا داوودی اردکانی)

4. مدرنیته مبتنی بر سنت (گفت و گو با موسی غنی نژاد)

نکته ی جالب توجه در مورد کتاب این است که ابتدای هر بخش یا به قول خود کتاب گفت گو، یک بیوگرافی کاملا کامل!!! از طرفین بحث نوشته شده است. منظور از کلمه ی کاملا کامل! این است که این بیوگرافی از سال تولد و ترجمه و تعلیف ها گرفته تا سال ازدواج و تعداد فرزندان!!! طرف بحث را شامل میشود که در نوع خود جالب توجه است. همچنین قابل ذکر است که کتاب از آزادی بیان نسبتا خوبی برخوردار است. (به این نکته هم توجه کنید که کتابی که من در اختیار دارم چاپ سال 1375 است، و از ویرایش و سانسور هایی که به طبع تا کنون صورت گرفته بی اطلاع هستم!!!).شاید دلیل ساده بودن ساختار این کتاب 280 صفحه ای این است که به صورت سوال و جواب مطرح شده است. (با مطالعه ی هر بخش کتاب احساس میکنیم در حال تماشای یک میز گرد دو نفره ی تلویزیونی هستیم!) سولاتی که شاید ذهن برخی از ما را هم به خود اشغال کرده است. سوالاتی از قبیلِ: آیا بدون عبور از مدرنیته می توان به موقعیت پست مدرن وارد شد؟- آیا مدرنیته و تمدن غربی یک چیزاند؟-آیا مدرنیزاسیون بدون مدرنیته ممکن است؟- وضعیت ما نسبت به روند ظاهرا فرا گیر دموکراتیزه شدن چیست؟- کدام یک از فلسفه های جدید ما را در گذر از جهان گذشته به جهان آینده کمک میکند؟ و...این سوالات با تبحر از سوی اکبر گنجی مطرح میشوند و البته با تدبر خاصی از سوی طرفین بحث پاسخ داده میشود. اگر تا بدین جای کار به شدت مشتاق این شده اید که پاسخ این سوال ها را بدانید این کتاب را از دست ندهید.نسخه ی سال 1375 این کتاب،  نسخه ای است که چاپ آن را موسسه ی طلوع آزادی در 5000 جلد با قیمت 700 تومان به چاپ رسانده است. که احتمالا اکنون در بازار با طراحی جلد و قیمت متفاوتی موجود می باشد. (البته با توجه به قدیمی بودن کتاب خبر دقیقی از این که آیا کتاب هنوز در کتاب فروشی ها به فروش می رسد یا نه در دست ندارم، که در اولین فرصت شما را مطلع خواهم کرد. ولی به احتمال زیاد این کتاب را در کتابخانه های معتبر پیدا خواهید کرد.) خواندن این کتاب را به همه ی روشنفکران و علاقه مندان به این دسته از بحث های داغ توصیه میکنم.

چند خط، در مورد فیلم خوب ِ بی پولی...

چند خط، در مورد فیلم خوب ِ بی پولی...

در یک جمله فیلم بی پولی ساخته ی حمید نعمت الله و هادی مقدم را می توان یک فیلم کمدی رئالیست اشک آور خطاب کرد. فیلمی که شاید اسم دیگرش سنتوری 2 یا سنتوری مجوز دار باشد. بی پولی هم از درد های جامعه میگوید. اما مثل سنتوری زیاد حقایق را به تصویر نمی کشد و زیر پوست شهر نمی رود و تنها با روندی ساده و بی آلایش فقر مالی یک طراح لباس را به تصویر میکشد که غرورش او را به این روز میاندازد. شاید برخی دلیل تشابه این فیلم با سنتوری را در یکی بودن بازیگر نقش اول فیلم یعنی بهرام رادان بدانند اما این چنین نیست. هر کسی دیگری هم که بجای او بازی میکرد بی پولی باز نسخه ی دیگری از سنتوری بود. اسم و فیلم نامه ی ساده ی فیلم است که همه را پای باجه ی بلیط فروشی سینما می برد. بی پولی مشکلی است که شاید یک ثروتمند هم با آن برخورد کرده باشد یا حداقل همیشه از رو برویی با آن ترس داشته است، یک درد مشترک. بی پولی را میتوان با دیدگاه های زیادی مشاهده کرد ، میتوان به تک تک سکانس هایش خندید و هم میتوان برای هر لحطه اش گریه کرد و یا هر دو که بیشتر کارگردان سعی کرده مورد سوم را  به تماشا گر القا دهد. مثلا در آن سکانسی که ایرج در مقابل سوپر مارکت آن اسکناس 5 تومانی را پیدا میکند و بعد همسرش را که معتقد است این پول حرام است و قصد دارد آن را در صندوق صدقات بیاندازد را تهدید میکند مخاطب را به شدت میخنداند ولی دقیقا چند ثانیه بعد که لیلا حاتمی با بازی خوبش از رحمت خدا و فرشتگان صحبت میکند اشک بیننده که درست چند لحظه پیش قاه قاه... میخندید را در میآورد. دو حس متضاد در کوتاه ترین فاصله ی زمانی. فیلم بی پولی استاد خلق این لحظات است. ولی اگر فیلم را عمیق نگاه کنیم و با واقعیت جامعه تطبیقش دهیم قطعا مورد دوم به سراغ ما خواهد آمد، یعنی بجای خنده به پلان های فیلم در ماتمی غریب فرو خواهیم رفت. وقتی در سینما مشغول دیدن این فیلم بودم. عکس العمل های تماشاگران هم به اندازه ی خود فیلم برای من جالب بود عده ای که فیلم را مختصا از منظر یک فیلم کمدی نگاه میکردند با کوچک ترین اتفاق زیره خنده میزدند. عده ای گاهی می خندیدند و گاهی در بهت و ناراحتی فرو میرفتند، این موضوع در صحنه ای که ایرج قولک دخترش گیتا را باز میکند و با ولع خاصی از میان تکه روزنامه ها اسکناس 100 تومانی را بر میدارد و میگوید: "این پول نیست؟ این پول نیست؟" را به فور شاهد هستیم. ساختار این صحنه یک روایت طنز گونه است ولی در باطن حقیقتی تلخ را به تصویر میکشد. جالب است! همه به یک پرده نگاه میکردیم اما برداشت ها متفاوت بود. فیلمی با برداشت آزاد که این روز ها در سینمای تجاری ایران که با اتومبیل ها و سوپر استار هایش جزب مخاطب میکند کم یاب است. فیلم بی پولی فیلمی برای همه ی قشر ها و همه ی طبقات است. این فیلم در برابر فیلم کمدی کلاسیک دو خواهر ساخته ی بانکی، که هم زمان با همین فیلم روی پرده رفت از مزایای بیشتری بر خوردار است. در فیلم دو خواهر شاید طبقات پایین جامعه بعد از خارج شدن از سینما بجای شاد شدن، حسرت اتومبیل ها خانه ها و موقعیت بازیگران فیلم را بخورند (شاید مزحک به نظر بیاید اما این یک حقیقت بی چون و چرا است) ولی بی پولی طوری طراحی شده که همه ی طبقات جامعه آن را درک کرده و می پسندند. البته این مطلب را هم نا دیده نگیریم که موضوع این دو فیلم زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت دارد.


بهرام رادان، لیلا حاتمی، بابک حمیدیان، سیامک انصاری، علی سلیمانی وامیر جعفری هر کدام به نوبه ی خود در فیلم خوش درخشیدند و این بازی بسیار طبیعی از این بازیگران حرفه ای چندان دور از انتظار هم نبود. لیلا حاتمی نیز در این فیلم با بازی خارق العاده اش به همگان ثابت کرد که گلشیفته فراهانی تنها نقش متقابل بهرام رادان نیست. و به گونه ای در این فیلم ظاهر شد که هیچ کس از فراهانی حتی یاد هم نکرد!!! تمام بار احساسی ِ زناشویی فیلم را حاتمی به دوش کشید و عکس العمل یک زن در برابر بی توجهی شوهرش را بسیار حرفه ای بازی کرد. رادان نیز با این که موضوع فیلم با سنتوری تقریبا یکی بود ولی به گونه ای ظاهر شد که ما علی سنتوری و ایرج را دو شخصیت کاملا متفاوت پنداشتیم و این متفاوت بازیکردن ها تنها از یک بازیگر حرفه ای مثل بهرام رادان سر میزند نه دیگران که تظاهر به حرفه ای بودن میکنند. در کل فیلم بی پولی را به همه ی دوستداران سینما توصیه می کنم بی پولی از آن دسته فیلم هایی است که از 2000 تومانی که برایش در سینما میپردازیم پشیمان نخواهیم شد.

مرگ میراث در بستر مدرنیسم از نوع ایرانی

 مرگ میراث در بستر مدرنیسم از نوع ایرانی

سی ُسه پل VS خط مترو


(طرح از دوست هنرمندم عادل جعفري)

آدمهای دنیا به دو دسته تقسیم می شوند. یک دسته با گذشته ی خود زندگی میکنند، عاشق آثار و میراث خود هستتند و به این قبیل چیزها افتخار میکنند. دسته ی دیگر آدم هایی هستند که مدرن زندگی کردن را دوست دارند این دسته آدمها همیشه تیر چراغ برق را به درخت ترجیح میدهند!!! اگه دسته ی سومی هم پیدا شود که ادعا کند این دو را با هم میخواهد، 100% داری یک نوع بای پولار(Bipolar) روانی است. چون این دو مقوله با هم کنار بیا نیستند. و همیشه یکی دیگری را از سره راهش برداشته است، که نمونه های آن هم در کشور خودمان زیاد است. وقتی سردار الله وردی خان، والی فارس در عصر شاه عباس با همت بی همتایش پلی بر بلندی زاینده رود ساخت و نامش را به نام خویش ثبت کرد، هرگز فکر نمی کرد گذرگاه این پل که زمانی محل ساز و آواز هنرمندان صفوی در دستگاه اصفهان بود، طعمه ای برای غرق شدن در جهان مدرن شود. 400 سال پیش فرماندار وطن پرست فارس نمی دانست روزی زیر رودخانه زاینده رود بساط حفاری پیچیده علم خواهد شد تا مردم، بی دغدغه ی ترافیک، زیر زمین سوار قطار برقی شوند و آمد و شد کنند. اکنون مسئولان متروی اصفهان با اعتماد به نفسی مثال زدنی بیانیه صادر میکنند و مطبوعاتی ها را هم گرد هم جمع میکنند و از انحراف 35 درجه ای مسیر تونل مترو به سمت سی و سه پل داد سخن سر می دهند.

در ادامه ی مطلب بخوانید گزارشی را از جداله متروی اصفهان و زاینده رود و پل هایش. سلام مترو خداحافظ سی و سه پل یا بر عکس؟

ادامه نوشته

بهنود شجاعی اعدام شد!!!

بهنود شجاعی فردا اعدام می شود.

اعدام بهنود شجاعی متوقف شد.

بهنود شجاعی اعدام شد!!!

بهنود شجاعی  جوانی است که سه سال پیش در یک نزاع دسته جمعی، مهر قتل دوستش احسان به پیشانیش خورد، و چون 17 ساله بود به کانون اصلاح و تربیت رفت تا منتظر سن قانونیش باشد. در این مدت بار ها و بارها حکم اعدام این جوان صادر شد، و همین طور بار ها و بار ها این حکم متوقف شد. طوری که اگر در صفحه ی گوگل "بهنود شجاعی" را سرچ کنیم با هزاران لینک تحت ِعنوان ِ " بهنود شجاعی فردا اعدام می شود." و "اعدام بهنود شجاعی متوقف شد." بر میخوریم. در این  مدت خانواده ی بهنود و فعالان اجتماعی و هنرمندان زیادی سعی کردند تا خانوادی مقتول را از حق قانونی خود منصرف کنند و بهنود را به زندگی برگردانند. اما هیچ کدام از این تلاش ها نتوانست خشم اولیای دم را فرو نشاند. نیمه شب قبل از اجرای حکم، وقتی خبر اعدام قریب الوقوع بهنود منتشر شد، ده ها نفر از مردم مقابل در زندان اوین تجمع کردند تا خانواده ی مقتول را در زمان وروود به زندان از تصمیم خود منصرف کنند، اما...

بشنوید از زیان مصطفایی وکیل زحمت کش بهنود که گفته بود: در آخرین لحظات بهنود حتی به پای خانواده مقتول میافتد. و تقاضای بخشش میکند. اما چند لحظه بعد طناب به گردنش آویخته میشود. و پدر و مادر مقتول چهار پایه را از زیر پای او می کشند. این صحنه ی بی رحمانه دل هر کسی را به درد میآورد و چهره ای سنگ دلانه از خانواده ی مقتول ارائه میکند. ولی نباید یادمان برود آن طرف قضیه هم پسر جوانی (احسان) وجود داشته است که برای خانواده اش خیلی عزیز بوده است. و مرگش برای خانواده اش همین قدر سهمگین. پدر مادر احسان اگر میبخشیدند قابل ستایش بودند، ولی... اکنون آیا قابل سرزنش اند؟؟؟ آیا آنها از حق قانونی خود اسفاده نکرده اند؟؟؟ این سوالی است که من شخصا جوابی برایش ندارم. اگر شما جوابی پیدا کردید حتما Postmodernist.blogfa را هم با خبر کنید!!! در ادامه ی مطلب بخوانید گزارشی دقیق تر و تکان دهنده از شب اعدام بهنود شجاعی. از زبان کسانی که در صحنه حضور داشته اند.

ادامه نوشته

با گوش هایتان بترسید (Akira Yamaoka)

با گوش هایتان بترسید!!!

در مورد Akira Yamaoka خالق موسیقی ِ سری بازی ها و فیلم تپه ی خاموش (Silent Hill)

موسیقی در فیلم و بازی های Horror نقشه بسیار مفیدی را ایفا میکند به طوری که اگر همان صحنه ی وحشتناک فیلم را با یک موسیقی از یک فیلم کمدی تعویض کنیم ممکن است، مخاطب بجای شکه شدن و ترسیدن حتی زیر خنده هم بزند. بیشتر فضا سازی ها در این جمله فیلم ها به عهده ی موسیقی های متن فیلم هاست. و خیلی اوقات این موسیقی ها طرفداران زیادی هم پیدا کرده و به صورت انبوه از اینترنت دانلود میشوند. روانشناسان هم تایید کرده اند که انسان از طریق شنیدن ممکن است بیشتر بترسد، امتحان این قضیه مجانی است فقط کافی است چند لحظه چشمهایمان را ببندیم صداهای اطراف ما را به کجا ها که نمیبرند. البته از قدیم هم گفته شده انسان از چیزه ندیده میترسد ولی قطعا یا آن چیز را شنیده یا حداقل در موردش شنیده است. پس اینجا است که گوش ها طعمه ی آهنگ سازان بازی ها و فیلم های وحشتناک میشوند. یکی از فیلم هایی که موسیقی متنش حتی بیشتر از خود فیلم طرفدار پیدا کرد فیلم زیبای Silent Hill بود. موسیقی متن این فیلم به قدری تاثیر گزار بود که بعد از اکران فیلم یک دی وی دی ِ جداگانه از موسیقی متن فیلم هم وارد بازار شد و اتفاقا فروش خوبی هم کرد. (همین طور برای هر قسمت از بازی های سایلنت هیل یک دی وی دی جدا با نام Silent Hill: Song Track از سوی شرکت Konami منتشر میشود) موسیقی متن این فیلم نیازی به توجه برای شنیده شدن ندارد و گوش های موزیسین و حرفه ای هم نمی خواهد در همان ابتدای فیلم هر آماتوری که از موسیقی هم چیزی نداند جذب این موسیقی بی نظیر میشود.

Akira Yamaoka خالق این موسیقی های بکر است. نوازند و آهنگ سازی که هر جا اسمی از Silent Hill میاید نام او هم طنین انداز میشود.او در سال 1968 در توکیوی ژاپن دیده به جهان گشود. و اولین پروژه ی خود را در سال 1993 در شرکت Konami به جهانیان عرضه کرد. Akira کارگردانی یک سری از بازی های سایلنت هیل را هم به عهده گرفته است مثل نسخه ی چهارم این بازی (The Room). خیلی ها این مرد ژاپنی را به عنوان خالق ترس، البته از نوع سایلنت هیلی بر میشمرند. ساز مورد استفاده در این موسیقی ها بیشتر پیانو است که به گونه ای مرموز نواخته میشود که هم حالت نوازشی بر فیلم (یا بازی) دارد و هم در عین حال مو بر تن آدمی راست میکند. سایلنت هیل نسخه جدیدی برای فیلمش به بازار ارائه نکرد (یعنی تا به حال که نکرده) اما سری بازی های این مجموعه همچنان در حال ساخت و فروش است آخرین ورژن بازی تا به اکنون سایلنت هیل 5 با نام Home Coming است که در سال 2009 به بازار ایران و جهان عرضه شد. با توجه به نسخه های جدید بازی میتوان هنر نمایی و پیش رفت چشم گیر Akira را شاهد بود.
در کل
 Yamaoka Akira یک افتخار، است هم برای شرکت بازی سازی Konami هم برای  هالیوود و هم برای ما آسیایی ها.

Jim Caviezel

جیم کویزل

و رابطه ي ماورايي اش با عيسي مسيح

Jim caviezel پسری از خانواده ی هفت نفری کویزل است. خانواده ای تمام کاتولیک با اعتقادات سفت و سخت مذهبی. جیم متولد سال 1968 در مانت ورنو واشنگتن امریکا است. او که در یک خانواده ی معتقد کاتولیک بزرگ شد به دلیل قرار گرفتن در محیطی ورزشی و مذهبی و با علاقه به محیط پیرامون خود به ورزش بسکتبال پرداخت و در مدرسه ی بسکتبال خود (برن کندی) مقام های پر افتخاری کسب کرد. ولی طولی نکشید که به دلیل مسدومیت پای خود از این حرفه کناره گیری کرد و با چرخش 180 درجه ای خود به بازیگری علاقه مند شد. و با چند نقش کوچک در سالهای 1990 تا 1997 کار خود، هر چند با نقش هایی کم رنگ را آغاز کرد. جیم کویزل با بازی در فیلم The time red lineدر نقش یک سرباز ایده آل گرا به شدت زیر نظر منتقدین رفت تا جایی که حتی تصمیم گرفت بازیگری را کنار بگذارد ولی در همان سال با بازی در فیلم Ride white the devil خوش درخشید و نظر خیلی از کارگردانان سینما را به خود جلب کرد. او همچنین با بازی در فیلمAngel eyes به همراهی و پیشنهاد Jennifer lopez در سال 2001 طرفداران زیادی پیدا کرد. و تا جایی پیش رفت که در سال 2002هنگامی که در یکی از فیلم ها به دلیل اعتقادات مذهبی خود حاضر نشد در یکی از صحنه ها با خانم Ashley jones که در آن فیلم نقش همسرش را داشت عشق بازی کند، کناره گیری کرد. به شدت توجه مل گیبسون بازی گر و کارگردان موفق هالیوود را به خود جلب کرد مل گیبسون که خود به اعتقادات مذهبی اش به شدت پای بند بود. جیم را در فیلم جنجالی مساحب مسیح در نقش عیسی مسیح نشاند.

جیم در آن فیلم به یک ستاره ی جاودان تبدیل شد. نقشی که برازنده ی جیم کاویزل است. و در این بین اتفاقات جالبی رخ داد که همه او را یک بازیگر و یک انسان خاص و ماورایی قلم داد کردند. و برخی این اتفاقات را فقط موضوعاتی تصادفی برشمردند. جیم کاویزل در 33 سالگی نقش عیسی مسیح را بازی کرد و دقیقا مسیح در هنگام به صلیب کشیده شدن 33 سال داشته است. از طرفی ابتدای نام و نام خانوادگی Jim Caviezel با حروف J و C شروع میشود که همانند jesus christ نمایانگر عیسی مسیح است. همان طور که ذکر شد برخی این اتفاقات را تصادفی نمیدانند. و اعتقادات سفت و سخت جیم را مزید بر علت می شمارند. جیم کویزل با بازی در فیلم هايوي من به کارگردانی رابرت هاروند در نقش اول این فیلم باری دیگر خوش درخشید و مهارت خود در فیلم های جاده ایی اکشن وبيم مووي را به نمایش گذاشت. جیم کویزل در سال هزار و نهصد و نود و هفت با خانم کرت براویین که یک معلم دبیرستان بود ازدواج کرد، دو فرزند حاصل این ازدواج بود و همچنین جیم و کرت هزانت یک پسر بچه ی چینی به نام Bow را هم به عهده گرفتند.این بازیگر کاتولیک تمام موفقیت های خود را مدیون اعتقادات مذهبی خود است. ولی هنوز راز رابطه ی معنوی و ماورایی او با عیسی مسیح از چشم خیلی ها پوشیده است. از نظر منتقدان از جمله خود ملگیبسون هیچ کس بجز جیم کاویزل برازنده این نقش نبوده و نیست.

همه چیز در مورد منهای یکی ها (نگاهی به گروه Minus 1)

خانم ها آقایان این شما... و این

Minus 1

(همه چیز در مورد منهای یکی ها)

در ازدحام ویدو کلیپ های ماهواره ای و در این هرج و مرجی که موسیقی را بیشتر به یک آلت عرفی تبدیل کرده تا یک هنر. روزی چشمم به یک ویدو کلیپ برخورد که با دیگر کلیپ ها تفاوت خاصی داشت. هم از لحاض کیفیت ویدویی و کارگردانی و هم از لحاظ موسیقیایی. یک موسیقی متال عالی و از همه جالب تر با یک وکال ایرانی فوق العاده و کم نظیر. منتظر انتهای کلیپ برای دیدن اسم کارگردان و اسم گروه ماندم. اما این ویدو بدون هیچ مارکتی به پایان رسید و فقط نوار معرفی شبکه معرفی کرد: -1 ، Icarus's Dream

با سرچ کردن -1 در تور های شبکه جهانی هیچ چیز جز یک سری معادله ی ریاضی دستگیرم نشد. تا این که زمان زیادی گذشت و اتفاقی یک روز یک ویدو کلیپ دیگر از این گروه این بار با یک موزیک قوی تر و یک داستان ویدویی که در کلیپ های ایرانی تقریبا بی نظیر است دیدم. انتظار من برای دیدن مارکت بی نصیب نماند و ویدئو نام و نشان داشت گروه ""Minus 1 با آهنگ "توهم(illusion)" از آلبوم "حس لعنتی" و با کارگردانی ارشیا شکیباییان. گروه منهای یک، یک گروه آلترناتیو متال ایرانی بدون عیب و نقص است. جوانانی که دور هم جمع شده اند تا بگویند ایران هم علاوه بر موسیقی سنتی اش چیزهای دیگری برای به رخ کشیدن در چنته دارد. با این که سبک متال در عامه ی مردم ما طرفداران زیادی ندارد و یا بهتر بگویم طرفداران خاص خودش را دارد. مخصوصا برای کسانی که معتاد به شبکه های موزیک هستنند(که بیشتر به دنبال سبک هایی مثل پاپ و رپ هستند). ولی این گروه به زودی در دل های مردم جا شد. ترانه های سنگین گروه و در عین حال موسیقی خشن ولی دلنواز منهای یک باعث شد بینندگان چند دقیقه ای را به تماشای یک کار حساب شده و با ارزش بنشینند.متد هایی که منهای یک را از دیگر گروه های متال و راک ایرانی جدا میکند وکال بسیار حرفه ای این گروه است. و البته سولوهای کم نظیر و ترانه های پر مایه این گروه هم که حرفی برای گفتن نمیگذارند. منهای یک گروهی پنج نفره و کامل است که تشکیل شده است از:

مسعود فیاض زاده ............................. Electric Guitar, Jazz Guitar

سعید فیاض زاده............................. Bass Guitar

حامد مبارز ............................. Vocals

علی باغ فر ............................. Drums

سیامک بغدادی ............................. Vocals, Electric Guitar

البته خود منهای یکی ها بر این باورند که یک گروه هفت نفره دارند آنها سعید توانایی و دانیال بهشتی که ترانه سرایان گروه هستند را هم عضوی موثر در Minus 1 میدانند. که البته در کلیپ های گروه ما آنها را نمی بینیم. منهای 1 تا قبل از آلبوم حس لعنتی دو آلبوم دیگر از خود بجای گذاشته است ولی اولین کار حرفه ای گروه همین آلبوم حس لعنتی است و اولین اکران -1 بر صفحه ی تلویزیون ها در سال 1385 با آهنگ Icarus's Dream شکل گرفت. البته همین آلبوم هم از سوی وزارت ارشاد اسلامی ایران به عنوان یک آلبوم رسمی شناخته نمیشود و منهای یک به دنبال رسمی کردن آن و پخش انبوه آلبوم خود است. که البته اگر هم این اتفاق بیفتد منهای یک نباید منتظر سودی از طریق فروش آلبوم باشد و این جا قانون کپی رایت از نوع ایرانی است که آتش به مال خیلی از هنرمندان میزند. از طریق برگزاری کنسرت هم که ... شاید بهتر باشد حرفش را نزنیم.لازم به ذکر است که تمامی آثار گروه تا به حال در استادیوی شخصی منهای یک به ضبط رسیده است.هماهنگی قابل توجه بین اعضای گروه قابل تحسیین است. در یکی از آهنگ ها شاهد ملودیی شرقی هستیم که با گیتار الکتریک نواخته میشوند کاری که همه ی گروه های بلوز و راک جهان کردند بجز خود شرقی ها. و شاید وقتی می سی سی پی و نیواورلئان بلوز را به جهانیان هدیه میکند و نوروژ بلک متال را و...، این بار منهای یک سبکی بنام پرشین آلترناتیو از ایران را به جهانیان اهدا کند که بعدها جهانی و همه گیر هم بشود.شاید.!!!

در همین ماه اخیر گروه سومین ویدئوی خود را روانه ی شبکه های ماهواره ای کرد اما این بار یک موزیک و یک ویدویی آرام که جایی برای هد زدن نمی گذاشت ولی اشک مخاطب را در می آورد. سورپریزی دیگر از گروه با نام (two black waves) یا دو موج سیاه که آن هم یک اثر دیگر از گنجینه ی پر ارزش منهای یک است. آهنگ های منهای یک را هم میتوانید به صورت دمو از سایت رسمی خود منهای یک (www.minus1band.com) دانلود کنید و هم میتوانید با سرچی در اینترنت از دیگر سایت های موزیک بدست آورید البته بعید میدانم بجز سه آهنگی که کلیپ شدند بقیه ی آهنگ ها را در دیگر سایت ها پیدا کنید.به امید روزی که منهای یک جهانی تر از این که هست بشود و به امید روزی که پشت باجه ی یک روزنامه فروشی بخوانیم: بلیط کنسرت منهای یک موجود می باشد. نه روزی که بی بی سی فارسی تیتر بزند Minus 1 هم به ینگ دنیا پیوست.

اکسپرسیونیسم انتزاعی در جریان نقدایماژهای پست امپرسیونیستی

اکسپرسیونیسم انتزاعی در جریان نقدایماژهای پست امپرسیونیستی

یعنی چه؟!

اگر شما هم از این که نمیدانید جکسون پولاک کیست و نقاشی های کاندینسکی به چه سبکی است، خسته شده اید، اگر در محافل هنری (مثل موزه های معاصر) در جواب سوال بقل دستی تان که پیکاسو، ((کوبیست)) بود یا ((دادائیست)) و جای ((فوتوریسم)) در آثار او کجاست؟ ناچار شده اید با سقف یا نوک کفشتان در سکوت ارتباط برقرار کنید... و خلاصه اگر به نقاشی علاقه دارید وتصمیم دارید با اساتید بنام تاریخ هنر آشنا شوید و تکنیک های برجسته آن را بیاموزید و البته حوصله آموزش های الکی پیچیده رایج را هم ندارید، پیشنهاد میکنم ((کشف نقاشان بزرگ)) را از دست ندهید. در این کتاب با مشهور ترین هنرمندان جهان از دوره رنسانس گرفته تا پسا پست مدرنیسم از مونه گرفته تا داوینچی، از رامبراند گرفته تا اندی و راهول آشنا میشوید. در مورد تاریخچه ی سبک هایشان به ساده ترین شکل ممکن چیزهایی میخوانید و مهم تر از همه اگر خرده ذوقی از نقاشی داشته باشید، خودتان میتوانید با آموزش های موجود در هر بخش دست به تجربه بزنید و مثلا با تکنیک رنگ روغن ون گوگ شروع کنید به نقاشی تابلوی معروف ((گل های آفتاب گردان)).

Postmodernist.blogfa قصد دارد تا با معرفی این دسته کتاب ها کسانی را که به هنر نقاشی و... علاقه مندند را به سمت کسب علم در مورد این رشته ها و آشنایی با سبک های بزرگان این هنرها سوق دهد. تا استعداد خود را با تخصص و تجسس تلمیق کرده و آگاهانه دست به کار شوند.این کتاب ((کشف نقاشان بزرگ)) را نشر قطره منتشر کرده، نویسندگان آن: کیم سولگا و مری آن کول هستند، و ترجمه ی روان و ساده ی آن به عهده ی خانم زهره خلیلی بوده است. مترجم در مورد کتاب میگوید: ((شاید کشف نقاشان بزرگ جرقه ای باشد برای شعله ور ساختن ذوق هنری و کشف استعداد های نهفته نقاشان بزرگ آینده.))

تحریم ِ مردمی

تحریم ِ مردمی

غول ها به زانو در می آیند

حتما برایتان پیش آمده که به یک مغازه یا رستوران بروید و با اعصاب خرد از آنجا بیرون بیایید و دلیل عصبانیتتان هم رفتاره بی ادبانه ی صاحب آنجا و یا گران فروشی باشد. در این مواقع یا خشمتان را همان جا خالی میکنید که پایان آن هم طبعا به کلانتری محل منتهی میشود و یا آن که راه هوشمندانه تری را انتخاب میکنید، دیگر پایتان را آنجا نخواهید گذاشت. بایکوت (Boycott) یا همان تحریم، مسالمت آمیز ترین شیوه اعتراض به رفتار غیر انسانی و منفعت طلبانه کمپانی های است که امروزه در جهان سرمایه داری فقط و فقط به فکر پر کردن جیب هایشان هستند. این کمپانی ها با آلوده کردن محیط زیست، کشتن موجودات بی گناه، از بین بردن جنگل ها و حتی در بعضی از مواقع مرگ انسان ها روز به روز ثروتمند تر میشوند. اما پاشنه ی اشیل این غول های پولدار ((پول)) است، یعنی اگر جریان رسید پول و گردش سرمایه در آنها کند یا مختل شود، ضعیف و درمانده میشوند. و این راهی است برای به کرسی نشاندن خواسته های به حق، انسانی و متمدنانه کسانی که به جز پول به چیزه دیگری هم فکر میکنند. در این پست چند جریان بایکوت علیه کمپانی های معروف دنیا را برسی میکنیم.

میتسو بیشی

هدف: وارد کردن کمپانی میتسو بیشی برای تغییر سیاست هایشان در مورد خرید مواد اولیه نظیر چوب و کاغذ از دولت مکزیک. کمپین ((روز میتسو بیشی نخر)) بیش از 700 هزار نامه به کمپانی ارسال کرد و به گفته یکی از رهبران این کمپین ((این بایکوت طولانی آرام علیه یکی از ثروتمند ترین کمپانی های دنیا خواهد بود.))

دلیل: شرکت های میتسو بیشی موتورز و میتسو بیشی الکتریک از خریداران اصلی چوب و کاغذی بودند که بزرگ ترین کارخانه چوب و کاغذ مکزیک، آن را تولید میکردند. آلودگی وحشتناک محیط زیست تنها دلیل این تحریم نبود. میتسو بیشی در یک پروژه عظیم تولید نمک از آب دریا سرمایه گذاری کرد که باعث نابودی یکی از قدیمی ترین میراث های تمدنی، ((ویزکانیو)) در مکزیک میشد.

نتیجه: بعد از یک تحریم طولانی، میتسو بیشی معترضان را شگفت زده کرد. در آوریل سال 2000، کمپانی اعلام کرد از سرمایه گذاری در این پروژه به خاطر حفظ محیط زیست کنار کشیده است.

آدیداس

هدف: بایکوت محصولات آدیداس، سازنده وسایل و پوشاک ورزشی از طریق راه اندازی سایت viva.com برای آگاه سازی مردم سر تا سر جهان.

دلیل: آدیداس برای ساخت کفش های ورزشی مخصوص فوتبال از پوست کانگوروهای استرالیایی استفاده میکرد. بهانه ی کمپانی برای این کار، قابلیت ویژه ی این پوست در شرایط سخت بازی مثل مقاومت در برابر ضربات و توانایی تحمل فشار استارت های بازیکنان فوتبال بود.

نتیجه: این تحریم که از استرالیا شروع شد. با استقبال مردم اوپا و آمریکا مواجه شد، ولی کمپانی آدیداس هنوز تصمیمی برای تغییر این وضعیت نگرفته است.

دبیرز De Beers

هدف: تحت فشار قرار دادن کمپانی معروف جواهرات برای پرداخت سود مناسب به بومیان صحرای کالاهاری در آفریقا.

دلیل: کمپانی ((دبیرز)) برای در اختیار گرفتن معادن سرزمین مادری بوشمن های صحرای کالاهاری، به کمک دولت های محلی، آنها را از سرزمین مادریشان کوچ داد. بدون آن که حق طبیعی و مادی این بومیان را به آنها داده باشد.

نتیجه: در ماه می سال 2007، کمپانی ((دبیرز)) تسلیم تحریم محصولاتش شد و تمامی زمین های بومیان را در اختیار یک تعاونی محلی گذاشت و از یک سود 2/2 میلیارد دلاری صرف نظر کرد. تعاونی جدید قول بازگرداندن بومیان به سرزمینشان و دادن حق استفاده از معادن الماس را داده است.

زارا Zara

هدف: ((جنبش متوقف کردن تجارت پوست)) یکی از موفق ترین حرکت های مردمی برای بایکوت یک نوع خاص از تجارت است. هدف اصلی گردانندگان این جنبش دو چیز است:

1- مبارزه با شرکت های تولید لباس که در مدل های گرانقیمتشان از پوست حیوانات استفاده میکنند.

2- تحریم افراد مشهور مثل هنرپیشه ها یا خوانندگانی که از این نوع لباس ها به تن میکنند!!!

دلیل: گروه ایندی تکس ((Inditex)) صاحب مجموعهای از برند های معروف دنیا مد از جمله زاراست و تحت این برند لباس های زنانه ای به بازار ارائه میکند که در اکثر آنها از پوست حیوانات نظیر روباه و سمور استفاده میشود. در واقع با دوخته شدن هر قطعه از این لباس ها یک حیوان زنده قربانی میشود و جیب صاحبان کمپانی پر پول تر.

نتیجه: در اول ژانویه سال 2005 و درست سه روز قبل از اعلام تجمع جهانی در مقابل فروشگاههای زنجیره ای زارا در سر تا سر دنیا، گروه ایندی تکس اعلام کرد فروش لباس های ((پوستی)) را در تمام 2064 فروشگاهش در 52 کشور جهان متوقف خواهد کرد.

اتومبیل اسوسی ایشین (AA)

هدف: مبارزه با استعمار حیوانات در بند برای جلب مشتری و فروش خدمات به رهبری ((انجمن حمایت از حیوانات اسیر شده))

دلیل: شرکت AA، ارائه دهنده خدمات تعمیر و سرویس جاده ای برای اتومبیل در کل اروپاست. این شرکت در یکی از آگهی هایش، برای نمایش کیفیت خدماتش از تصویر یک فیل استفاده کرده. ((انجمن حمایت از حیوانات اسیر شده)) با پی گیری زیاد این فیل نگون بخت را که متعلق به یک سیرک بود پیدا کرد، در حالی که وضعیت بسیار بدی از نظر تغذیه و محل نگه داری داشت. البته این انجمن در تمامی دنیا به دنبال حیواناتی میگردد که در سیرک ها یا باغ وحش ها به شکل نا مناسب در اسارت هستند.

نتیجه: در ژولای سال 2005، کمپانی AA اعلام کرد)) از این پس در هیچ کدام از آگهی های تبلیغاتی اش از تصویر حیوانات استفاده نخواهد کرد. این تصمیم در پاسخ به درخواست مشتریان گرفته شده است.))

نستله Nestle

هدف: در سال 1977 دکتر درک جلیف (Derek Jellife) آمریکایی و همسرش با تاسیس ((انجمن حمایت از تغذیه با شیر مادر)) جنبشی را علیه کمپانی سوئیسی نستله، بزرگ ترین کمپانی تولید شیر خشک، به راه انداختند که هدف آن تحریم محصولات کمپانی نستله بود.

دلیل: نستله با هدف فروش شیر خشک به خصوص در کشور های جهان سوم، با دادن اطلاعات غلط و تطمیع مسئولان محلی بهداشت در این کشورها، باعث افزایش مرگ و میر نوزادانی میشد که به جای تغذیه با شیر مادر، مجبور به خوردن شیر خشک میشدند. در واقع شیر مادر حاوی انواع مواد مغذی و آنزیمهای لازم برای کودک است که هیچ کدام در شیر خشک های آن زمان وجود نداشت.

نتیجه: این بایکوت خیلی زود از آمریکا هم فراتر رفت و در سر تا سر اروپا مردم خرید محصولات نستله را به دلیل این زیاده طلبی تحریم کردند. اگر چه نستله تا مدت زیادی به این موضوع که شیر خشک تولیدی اش جایگزین مناسبی برای شیر مادر است، پا فشاری کرد اما بلاخاره تسلیم شد و با تغییر فرمولاسیون شیر خشک، توانست رضایت تحریم کنندگان را جلب کند.

شبکه ی جهانی بی بی سی BBC

هدف: قطع کمک های مالی شبکه ی بی بی سی از انتشارات(( لانی پلنت)). کتاب ها (( لانی پلنت)) در واقع کتاب های راهنمایی هستند که در سر تا سر دنیا مورد استفاده توریست ها قرار میگیرند و یکی از سرمایه گذاران (( لانی پلنت))، شبکه ی جهانی بی بی سی است. با وجود مخالفت های گسترده جهانیان با اقدامات دولت برمه، (( لانی پلنت)) نسخه ویژه کشور برمه را چاپ کرد.

دلیل: دولت برمه، یکی از مستبد ترین دولت های این زمانه است، با وجود تحریم های گسترده علیه این کشور، برمه هنوز هم پذیرای توریست های زیادی است که به خاطر طبیعت جذابش به آنجا سفر میکنند. عواید این تجارت به طور مستقیم به جیب حکومت برمه میرود.

نتیجه: این تحریم، تا کنون به نتیجه نرسیده است و ((لانی پلنت)) هنوز هم به چاپ سالانه راهنمای توریستی این کشور ادامه میدهد.

کاترپیلار

هدف: متوقف کردن فروش محصولات کمپانی معروف کاتر پیلار، سازنده ماشین آلات سنگین راه سازی و ساختمان سازی، به اسرائیل. این بایکوت از انگلستان آغاز سده است.

دلیل: کاترپیلار ادعا میکند که ماشین آلاتی که به اسرائیل میفروشد، در ساخت و ساز های شهری و کشاورزی استفاده میشود. اما در واقع این ماشین های تقویت شده برای خراب کردن خانه های فلسطینیان در محدود قانونی خودشان ساخته شده اند، استفاده شده است.

نتیجه: بایکوت هنوز ادامه دارد. اگر کسی مایل به پیوستن در این بایکوت است میتواند اسمش را در سایت ((War onwant)) به ثبت رساند.

استار باکس

هدف: وادار کردن کمپانی استارباکس، یکی از معروف ترین فروشگاه های زنجیره ای فروش قهوه در جهان، به پرداخت حقوق واقعی کشاورزان کشور های جهان سوم.

دلیل: با فروش هر لیوان قهوه با مارک استار باکس، به طور متوسط 6000 تومان نصیب کمپانی میشود، اما سهم کشاورزان قهوه کار اتیوپی فقط 40 تومان است. به عقیده تحریم کنندگان استارباکس، این نوعی برده داری محسوب میشود.

نتیجه: چندین اتحادیه کارگری در اروپا و آمریکا کمپانی استارباکس را تحت فشار قرار داده اند تا حقوق همکارانشان در اتیوپی تامین شود، اما کمپانی هنوز مقاومت میکند.!!!

ارتباط هفدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم با تحریم کمپانی های صهیونیستی

((فنجان نسکافه تو قلب چه کسی را نشانه رفته است؟)) این عبارت روی یکی از پوستر های مجموعه ((ضدصهیونیسم)) که بخشی از نمایشگاه بین المللی قرآن را تشکیل میدهد، قرار گرفته است. پوستری که قرار است به همراه دیگر تصاویر و نوشته ها به بازدیدکنندگان هشدار بدهد که از محصولات صهیونیستی که در بازار به فور موجود است، استفاده نکنند. پوستر های مختلف این بخش از نمایشگاه به تصاویری مزین شده که هر بازدید کننده ای را به چند دقیقه ای ایستادن تشویق میکند. مثلا تصویر چهره ی زنی که کبود و زخمی است. زیر این تصویر این جمله نوشته شده است: (( شما از Loreal خرید میکنید؟ شما بیگناهان را سلاخی میکنید.)) و یا تصویری که قرار است به بازدید کنندگان بفهماند که خرید نوشابه های کوکاکولا باعث قتل عام کودکان فلسطینی میشود. روی این پوستر نوشته شده است: ((خون کودک فلسطینی، خنک بنوشید))! شرکت نفتی شل، نشریه TIME و 50 درصد مطبوعات جهان، شبکه های خبری CNN,BBC,NBC,FOX NEWS,MBC محصولات TOMMY و... از جمله دیگر مواردی است که عنوانش در کنار دیگر پوستر ها جا خوش کرده است. عناوینی که پستر ها میخواهند از این پس تحریمشان کنید.

بررسی سه اتفاق حیرت آور...که شاید خیلی ساده از کنار آن گذشتیم

بررسی سه اتفاق حیرت آور...که شاید خیلی ساده از کنار آن گذشتیم

در این پست به بررسی سه اتفاق عجیبی که در سالهای اخیر رخ داد و علی رغم بازتاب جهانیش خیلی زود از نظر ها افتاد میپردازیم. متولد شدن کودک شش پا در هند، پیدایش موجودی همانند گریفین در اطراف دریای خزر و کشف بزرگ ترین اسکلت جهان با همان "ابر انسان" در هندوستان، به ترتیب موضوع این پست میباشند. که به بررسی هر کدام میپردازیم.


کودکی شبیه به ویشنو

کودکی که در تصویر ملاحظه می شود دختر بچه ای است که در هند متولد شده. همان طور که می بینید این کودک 2-3 ساله دارای دو دست و شش پا می باشد که شباهت فراوانی به ویشنو سومین خدای هندیان دارد. البته باید متذکر شد که ویشنو دارای چهار دست و دو پا است که در نقاشی ها و نقش برجسته ها در هر دست ویشنو ابزاری قرار می دهند که معنا و مفهوم خاصی دارد.معمولا در یک دست ویشنو گل نیلوفر که اشاره به بهشت ویشنو در پشت کوههای مرو در هند دارد و در دست دیگر صدف نماد صوت و صدا، در دستی عصای سلطنتی نماد ویشنو عنوان و سلطانی که بر دنیا نظارت دارد و در نهایت یک حلقه که نمادیست از چاکرا.البته این کودک به عنوان ویشنو شناخته نمی شود تنها به علت شباهت زیادی که به این خدای هندی دارد به آن لقب ویشنو (Vishnu) داده اند.


گریفین (Griffin)

موجودی که مشاهده می شود در یکی از سواحل خلیج فارس در حالی که بی جان بر روی ماسه های ساحلی افتاده بود یافت شده است. نکتۀ مهم در مورد این موجود که توجه هر شخصی در تمام نقاط جهان به خصوص ایرانیان را به خود معطوف می کند این است که موجودی که از آن با عنوان «گریفین» یاد شده است شباهت بسیار به سر ستون های هخامنشی دارد که با سفری به تخت جمشید بر این نکته واقف خواهیم شد.اگر از لحاظ معنایی بخواهیم این واژه را بررسی کنیم گریفین به موجودی نمادین اطلاق می شود که دارای بال، چنگال و سر عقاب و بدن و دم شیر است که در افسانه ها و دورانی از تاریخ مانند دوران هخامنشی نماد قدرت و تیز بینی و نیرویی ماورایی است.در دوران هخامنشی ما شاهد این موجود بر روی سر ستون ها هستیم که پادشاهان این زمان برای اینکه هر کس وارد این کاخهای عظیم می شود با بالا بردن سر و دیدن این گریفین ها به قدرت و اقتدار و عظمت این حکومت اهورایی پی ببرد.

و اما امروزه نیز این موجود تلفیقی را بیشتر در فیلمهای افسانه ای مانند «افسانۀ نارنیا» شاهدیم که در این فیلم ها نیز گریفین نمادی از قدرت و طرفدار خیر و دشمن شر می باشد.

گریفینی که پیدا شده ظاهرا نوزادی است که زودتر از موعد مقرر به دنیا آمده و اینکه جز پستانداران است یا پرندگان هنوز معلوم نیست.اختلافی که این موجود با تعریف گریفین دارد این است که فاقد بال می باشد اما از لحاظ دیگر خصوصیات ظاهری تماما ویژگی های گریفین را داراست.


ابر انسان

تصویری که قابل رؤیت است، اسکلت یک ابر انسان را نشان می دهد که در مقایسه با اشل انسانی موجودی بسیار بزرگتر از انسان امروزی را بیانگر است. این ابر انسان در عصر معاصر در هندوستان در حالی که ارتش هند در حال حفاری یک منطقه ی نظامی بود یافت شد که در ابتدا با برخورد با یک استحوان بزرگ گروه باستان شناسی وارد عمل شده و شروع به حفاری نمودند تا در نهایت این ابر انسان را از درون خاک بیرون آوردند.

خبر پیدایش این اسکلت عظیم در زمان یافت آن به حدی نظر همگان به ویژه باستان شناسان را به خود جلب کرد که حتی این موضوع علیرغم مخالفت ارتش هند مبنی بر عدم انتشار این خبر در روزنامه ها چاپ شد و موجب حیرت همگان گردید. از آنجایی که این اسکلت غول پیکر در هندوستان پیدا شده و ساکنان هند نیز به خدایان هندی از جمله برهما که در میان خدایان سه گانه ی هندی اولین خدا را به خود اختصاص داده و دارای ارزش و احترام فراوانی در میان هندی ها می باشد، لذا به عقیدۀ آنان این اسکلت متعلق به برهما بوده و به آن لقب «اسکلت برهما» یا «Brahma Skeleton» داده اند.این در حالی است که با آنکه مدت زیادی از این خبر داغ نگذشته بود مجددا اسکلتی تقریبا به همان اندازه در قسمت دیگری از هند یافت شد.با آنکه کشف این اسکلت مجدد، نظریۀ هندیان مبنی بر اینکه اسکلت قبل مربوط به برهما است را تا حد زیادی رد کرد اما آنان همچنان بر عقیدۀ خود پافشاری کرده و معتقدند که اسکلت جدید مربوط به کسی نمی تواند باشد جز همسر برهما.

البته عده ای نیز معتقدند که این اسکلت ها مربوط به آدم و حوّا می باشد که این مورد هم جای بحث فراوان دارد. نظر نویسنده: این موضوع و مخصوصا نظریه هندیان از چند حیث باید بررسی شود:در وحلۀ اول و با توجه به سالیابی هایی که توسط باستان شناسان انجام شده و نظر آنان، این نظریه رد می شود. همچنین با علم به اینکه برهما و دیگر خدایان هندی همچون شیوا، ویشنو، گانشه، کرتیکیا و ... ساخته و پرداختۀ هندیان است و مدرکی دال بر وجود خدایی چون برهما در قالب انسان وجود ندارد این نظریه رد می شود.چرا که هندیان معتقدند برهما دارای چهار سر که نماد چهار فصل، چهار کتاب ودایی و هر تقسیم چهارتایی است و اعتقاداتی از این قبیل اند خود این نظریه را رد می کنند.پس بهترین نام و بهترین صفتی که می توان به این اسکلت عظیم الجثه داد همان ابر انسان است که تمام ویژگی های انسانی را داراست تنها با اندازه ای بزرگتر.

با تشکر از دوست ارجمندم اشکان اویسی مرمت گر آثار باستانی

توضیحاتی در مورد مکتبهای ادبی اروپا

توضیحاتی در مورد مکتبهای ادبی اروپا 

همه ی ما به صورت غیر ارادی ممکن است در حرفهایمان، بحث هایمان و حتی در نقد هایمان ازاصطلاحات مکتبهای ادبی اروپایی استفاده کنیم. اما گاه پیش میاید که وقتی کسی از ما معنی آن کلمه را میپرسد هیچ قدرت بیانی برای معنی کردن آن نداریم. در این پست قصد شده است تا معروفترین مکتب های ادبی اروپایی را به صورتی واضح و قابل درک برای علاقه مندان ارائه گردد.

معروفترین و مهمتریین سبکهای ادبی اروپایی عبارت است از: 

1. کلاسیسم      2. رمانیسم        3. رئالیسم       4. ناتورالیسم       5. سمبولیسم       6. سوررئالیسم

که در ادامه مطلب به توضیح هرکدام میپردازیم:

ادامه نوشته

نقد و بررسی فیلم کشتار با اَره برقی در تگزاس

نقد و بررسی فیلم ِ"کشتار با اَره برقی در تگزاس"

The Texas Chainsaw Massacre:

The Beginning


شناسنامه ی فیلم

در سال 2001 در ایجاد فیلم های Horror  یا ترسناک تحولی رخ داد. این تحول با ساخت و اکران وحشتناک ترین فیلم سال رو برو بود، فیلم ِ کشتار با اره برقی در تگزاس. این فیلم خاتمه ای بر فیلم های وحشتناک و تخیلی دهه ی80-90 بود. و شروعی بر فیلم های ترسناک واقع گرایانه (رئالیسم) بر اساس داستان های واقعه ای و یا ذهنی.

منظور از تخیلی شخصیت هایی مثل دراکولا، زامبی، فرانکشتاین و... و منظور از واقع گرایانه فیلم هایی است که برگرفته از وقایع حقیقی تاریخ و شخصیت های انسانی ساخته میشود. از سال 2001 به بعد فیلم های زیادی مثل فیلم "کشتار با اره برقی در تگزاس" ساخته شد، که البته فیلم ذکر شده فرق عمده ای با این دسته از فیلم ها دارد که در ادامه توضیح خواهیم داد.

فیلم راNew Line Cinema روی پرده برد. کارگردان زبر دست فیلم (Jonathan Liebesman)  با انتخاب بازیگرانی مثل Jdrdana Brewster در نقش ِ Chrissie، Taylor Handley در نقش Dean، Didra Baird در نقش Bailey، Matt Bomer در نقش Eric و R. Lee Ermey  و Andrew Bryniarski، در نقش های چارلی و تام، همه چیز را برای ساخت وحشت ناک ترین فیلم سال اماده کرد. داستان فیلم روندی ساده را پیش میبرد نه مثل داستانهای دراکولایی مرموز و افراطی است و نه مثل فیلم های ماورایی که به تازگی در هالیوود شاهد آن هستیم پیچیده و تامل انگیز. یک داستان واقعی از قلب تگزاس.

خلاصه ای از داستان ِ فیلم

داستان از آن جایی شروع میشود که در سال 1939 در یک کارخانه ی سلاخی گوشت که سرپرستی پرخاش گر دارد از یکی از کارکنان به شکل چندش آوری کودکی متولد میشود و بعد از تولد، مادربه دلیل درد و نبود امکانات زایمان میمیرد. سرپرست کارخانه کودک را به سطل زباله میاندازد. در همین حین زنی از خانواده ی هویت (یکی از خانواده های میهن پرست  تگزاس) کودک را یافته و قصد بزرگ کردن این کودک زشت چهره را میکند. این تنها پیش مقدمه ی فیلم بود. بعد از تیتراژ اولیه در حالی که بر روی صفحه نوشته ی سال 1969 را شاهد هستیم فیلم، ما را به 30 سال بعد میبرد و در این بین داستان را از دو جنبه مشاهده میکنیم. جنبه ی اول بزرگ شدن تام هویت که اکنون 30 سال دارد  و جنبه ی دوم 4 جوانی که به فیلم اضافه میشوند. که داستان این فیلم در انتها در مورد درگیریه و تلفیق همین دو جنبه است. از طرفی خانواده ی هویت (مادر خانواده، عموی خانواده، چارلی و تام) در تگزاسی که به دلایلی سکنه ی خود را از دست داده حکومت و آدم خواری میکنند و از طرفی 2 برادر جوان به همراه دو نامزد خود در راه ویتنام برای خدمت به کشور خود هستند غافل از اینکه مسیرشان از تگزاسی میگزرد که هویت ها در انتظار طعمه هستند. این خلاصه ای کلی از داستان فیلم بود. یه همین سادگی. 

بررسی چند سکانس

در ابتدای فیلم بیننده دو حس متفاوت دارد یک حس دلسوزی برای تام هویتی که هیچ کس او را درک نکرده  و یک حس ترس از خشونت  و مجهول بودن او. و در صحنه ای که تام سرپرست زور گویه کارخانه را از بین میبرد او را یک قهرمان  و ناجی میپندارند. در صحنه ای که چارلی تنها کلانتر منطقه که برای دست گیری تام به او رجوع کرده بود را میکشد. بیننده که تا آن لحظه فرق بین شخصیت خوب و بد فیلم را نمیداند را آگاه میکند که هویت ها در عین سخنان دلنشینشان همه خونخوار هستند و حتی مادر خانواده که چهره ای عادی و مهربان دارد بر خلاف قیافه اش یک آدم خوار روانی است.

داستان آدم خواری در این فیلم از گرگ نما شدن و... نشأت نمیگیرد. بلکه نشان از بیمار ِ روحی بودن اعضای این خانواده و وضعیتی است که در جنگ داشت اند. این قضیه در یکی از دیالوگ های چارلی نمایان میشود که میگوید: ((در جنگ یک ساله با کره، از درد نبود آذوقه مجبور به خوردن گوشت انسان بودیم)) و این دلایل ساده بیننده را به راحتی متقاعد میکند و قابل درک بودن داستان را نمایش میدهد. فیلم لحظه های پر هیجان زیادی را طی میکند. که تمامی آثار وحشت بعد از این فیلم به طور فاحشی از کشتار با اره برقی در تگزاس تقلید شده اند.این فیلم در عین خشونت صحنه های احساسی ای را در بر میگیرد، مثل صحنه ای که تام بعد از کشتن وحشیانه ی اریک، صورت او را بریده  و از آن ماسکی برای خود میسازد. و نامزد اریک که در همان محل پنهان شده شاهد تمامی این صحنه ها است.

فیلم طوری طراحی شده که به صورت مکرر به بیننده امید میدهد ولی طولی نمیکشد که این امید سلب میشود. مثل صحنه هایی که Chrissie و Bailey  در حال فرار هستند ولی ناگهان دوباره اثیر میشود. همین درگیری های ضد و نقیض در فیلم باعث میشود که مخاطب ِ فیلم را به وجد و حرس آورد در عین حال او را بترساند، گیریه بیندازد، عصبی کند و در کل او را روی صندلی میخ کوب کند. همه ی این متد ها در یک فیلم 95 دقیقه ای ِ خوش ساخت اتفاق میافتد. این صحنه ها تا پایان فیلم ادامه دارد و بیننده فقط منتظر آخر فیلم است تا ناجی و کسی که از این مخمصه رهایی میابد را ببیند غافل از اینکه در این فیلم هیچ کس رهایی نمیابد!!!. و همه از بین میروند و همین نکته ی تمایز "کشتار با اره برقی در تگزاس" از دیگر آثار این سبک است. در پایان فیلم علی رقم ِ تلاش شدید Chrissie برای فرار در انتها او هم به وسیله ی اره ی تام کشته میشود و بیننده را در شوکی عظیم فرو میبرد که ممکن است در آن لحظه از دیدن فیلم پشیمان شود و فکر کند که فقط وقت خود را تلف کرده است. (بیننده پیش خود میگوید آخرین نفر هم که مرد پس تا الان بدون جهت منتظر و مصطرب بودم؟؟؟) اما همه ی این ها به علت در شوک فرو رفتن و احساس عمیقی است که در انتهای فیلم به مخاطب دست میدهد. وگرنه طولی نمیکشد که از کشتار با اره برقی در تگزاس به عنوان یک اثر قوی در این ژانر یاد میکند. کارگردان فیلم به احساسات لطیف مخاطب در انتهای فیلم توجهی نکرده است! و همین باعث شده است که کشتار با اره برقی در تگزاس از دیگر فیلم های این سبک جدا شود و خیلی خاص به نظر برسد. کارگردان میتوانست در انتها با رهایی یافتن Chrissie مخاطب را راضی نگه دارد و برای فیلم پایانی خوش بسازد اما به جرعت گفته است: ((چه دلیلی برای این کار وجود دارد؟ وقتی این چنین نبوده.)) و با این کار جسارت و جرعت خود را به بیننده که در انتها شاید به فیلم توهین هم بکند نشان داده است.!!!  همین اتفاق باعث میشود که کشتار با اره برقی در تگزاس همیشه در یاد ها بماند و مثل فیلم های دیگر این سبک با دیدن آن حسی گذرا نداشته باشیم و همیشه در خاطر ما به عنوان یک اثر متفاوت باقی بماند.

تیتراژ

تیتراژ فیلم در نوع خود منحصر به فرد است موسیقی تیتراژ همان موسیقی متن فیلم است. کوبنده و سرد. در تدوین تصویر از افکتهایی استفاده شده که خشونت و وجود خون در فیلم را در همان ابتدا به رخ بیننده میکشاند. در تیتراژی که حدود 2 دقیقه از مدت زمان فیلم را به خود اختصاص میدهد شاهد گذر 30 سال هستیم شاهد بزرگ شدن تام هویت در خانواده و محلی که همواره او را به خاطر صورت نا فرم و زشتی که دارد مورد تمسخر و سر زنش قرار میدهند. تام  با گزر زمان هیکلی تنومند پیدا کرده و برای رهایی از این اوضاع صورت خود را با ماسکی میپوشاند. و درنهایت در همان کارخانه ی سلاخی مشغول به کار میشود. این اتفاقات در دیالوگ ها و تصویر های تیتراژ نشان داده میشود. بعد ها شاهد تقلید از تیتراژ آغازین این فیلم در فیلم های دیگری در همین ژانر بودیم. فیلم هایی مانند "پیچ اشتباهی"،"خانه ای از موم" و" تپه ها چشم دارند".

موسیقی متن

موسیقی متن فیلم یک موسیقی ساده و مکرر است موسیقی ای با ضرب آهنگی سنگین و سرد که در عین وحشتناک بودن به علت مکرر بودن و شناور بودن در تمامی صحنه های فیلم بسیار تکراری به نظر میرسد. ولی درصد هیجان فیلم به اندازه ای بالا است که به مخاطب اجازه ی فهمیدن این موضوع را نمیدهد. در صحنه های کشتار صدا و ضرب این موسیقی بالا رفته و سنگین تر میشود در این بین صدای اره برقی هم به کمک آمده و در تلفیق این دو یک سوهان روح ِ عمیق را شاهد هستیم. در کل موسیقی فیلم خوب به نظر میرسد و بر خلاف دیگر فیلم های این سبک گوش خراش جلوه نمیکند.پستی و بلندی ها، قابل تحمل هستند و نیازی به کم و زیاد کردن تلویزون در صحنه های مختلف نیست.

تنها موسیقی وکال داره فیلم در صحنه ای است که Eric و... سفر جاده ای خود را آغاز میکنند، که آن موسیقی هم یک موسیقی راک اند رول است که کاملا متناسب با آن فضا است.

نورپردازی

نورپردازی فیلم بسیار خوب و قوی کار شده است. بیشتر قسمت فیلم در روز و در هوای روشن بازی میشود. (56 دقیقه در روز و 34 دقیقه در شب) و این هنر کارگردان را نشان میدهد که همانند برخی فیلم های دیگر محتاج تاریکی شب برای افزودن وحشت به فیلم نشده است. فیلم نه آنقدر تاریک است که بیننده را برای دیدن به زحمت بیندازد و نه آنقدر روشن است که چشم بیننده را بزند همه چیز در فضای گرم و تابستانی تگزاس اتفاق میافتد درست زیر نور آفتاب.

از دقیقه ی 56:17 هوا رو به تاریکی میرود و پلانهای پایانی در شب بازی میشود. اما باز هم نورپردازی خوب فیلم همه چیز را طبیعی و دلنشین جلوه میدهد. و چشم بیننده را خسته نمیکند. نور پردازی در این ژانر فیلم ها امر بسیار حساسی محصوب میشود که این فیلم از عهده ی آن به خوبی بر آمده است.

کشتار با اره برقی در تگزاس

و

آزادی بیان در سینمای آمریکا

این فیلم که از کارگردانی آمریکایی و در خود امریکا ساخته شده است در انتها به راحتی، فیلم را با این دیالوگ از راوی به پایان میرساند:(( از سال 1969 تا 1973خانواده ی هویت در تگزاس نزدیک به 33 نفر را به قتل رساندند، جنایات آنان در سطح جهان مطرح شد، جنایاتی سادیستی و چندش آور و لکه ی ننگی بر تاریخ آمریکا)) صراحت کلام در این قسمت فیلم به راحتی قابل مشاهده است. در صورتی که اولین اکران این فیلم هم در آمریکا بود جمله ی " لکه ی ننگی بر تارخ آمریکا" به راحتی در انتهای فیلم گفته میشود بدون اینکه سانسور شود در صورتی که این کار هرگز در کشور ما رخ نمیدهد و به هیچ وجه در یک فیلم نباید ایران و مسولان زیر سوال بروند طبق همین روند است که همیشه دزد ها و قاتل ها در فیلم های ایرانی به دام پلیس میافتند در صورتی که، در واقعیت همیشه این چنین نیست. و این از آزادی بیان ِ رسانه های غربی سخن میگوید، حتی در فیلم هایشان. البته سینمای جهان با سینمای ایران قابل مقایسه نیست سینمای ایران ((بجز استثناهایش)) تنها جنبه ی اقتصادی دارد.! که این موضوع هم سر دراز دارد، شاید بعداً راجبه آن نوشتیم.

وقتی که نقاشی را از عکس تشخیص نمیدهیم !!!

وقتی که نقاشی را از عکس تشخیص نمیدهیم !!!

نقاشی از هنرمندان همیشه رواج داشته است. کاریکاتور یا معمولیش هم فرقی نمیکند. همیشه این سبک نقاشی طرفداران زیادی دارد. در این بین نقاشی وجود دارد که تشخیص دادن نقاشی هایش از عکس کار مشکلی است. نقاشی که عاشق گروه رولینگ استون و سبک بلوز است. او همیشه خود را دوست صمیمی کیت ریچارد یکی از اعضای رولینگ استون معرفی میکند. اگر تا به این جای کار نتوانسته اید اسم این نقاش را حدس بزنید... به سراغ معرفی او میرویم.

سباستین کروگر در 30 ژون سال 1963 در کشور آلمان به دنیا آمد. و یک هنرمند آلمانی محسوب میشود. او در رشته ی نقاشی در دانشگاه هنر های زیبای برونشویگ تحصیل کرد. و در همان دوران تحصیل موفق شد طرح جلد بعضی از نشریات معتبر آلمانی را طراحی کند. کروگر به عنوان تصویر گر و طراح پیش از خروج از دانشگاه صاحب نام شد، اما بعد از دانشگاه دست از کارهای تبلیغاتی برنداشت و به عنوان یک نقاش آزاد تمام وقت مشغول به کار شد. علاقه مندی او به هنر، موسیقی و سبک پاپ آرت  و فعالیت های او در این زمینه نام او را در کنار همین هنرها حک کرده است. مجله ی تایمز کروگر را به عنوان یکی از برترین هنرمندان معاصر یاد کرده و او را سلف به حق پاپ آرتیست های دهه ی 60 معرفی کرده است.

Riverside

Riverside

پروگریسو راک از آن دسته سبک هایی است که شنوندگان خاص خود را دارد. و سبکی است که از درون مایه ای بسیار قوی چه از لحاظ موسیقیایی و چه از نظر شعر و حالت وکال تشکیل شده. و مزیت این سبک این است که به علت پیچیده بودن هر تازه به دوران رسیده ای که دارای باندی موسیقی است نمیتواند خود را در دسته ی سبکی مثل پروگرسیو قرار دهد. از اسطوره های فراموش نشدنی این سبک میتوان به گروه های Tool ,Anathema, Dream Theater  اشاره کرد که با سبک و سیاق خاصشان موسیقی راک و متال جهان را تحت تاثیر قرار داده اند و هیچ کس را در کنار خود جای ندادند. ولی در سال2001 اتفاقی میافتد که همه را به وجد میآورد. ماریوس دودا به دعوت پعوتر گرادزینسکی(گیتاریست) و پعوترکوزیرادسکی درامرخوش ذوق به همکاری چند تن دیگر گروهی را با نام Riverside  تشکیل میدهند. اعضای این گروه لهستانی که هر کدام به صورت مستقل در گروه های متال لهستانی مشغول بودند این با ر تصمیم به تشکیل یک گروه منسجم با سبک پروگرسیو راک-متال میگیرند. این گروه بعد از 2 سال یعنی در سال 2003 اولین آلبوم خود با نام Out Of  My Self را روانه ی بازار میکنند. اعضای گروه که تمامی خرج آلبوم را به عهده گرفته بودند به علت نا امیدی در موفقیت کار تنها 500 نسخه از آلبوم را اراعه میکنند. ولی در اوج نا باوری از این آلبوم و از این گروه بی نام و نشان (در آن زمان) استقبال فوقولاده ای میشود به طوری که اسپانسرها ی زیادی به دنبال گروه میافتند و به دنبال جذب نظر آنها میشوند. همین روند با عث میشود که آنها آلبوم اول را باری دیگر در استدیوای مجهز تر ضبط کنند و این بار 40000 نسخه از آلبوم را به فروش میرسانند!!!. بازتاب خارقولاده ی این گرو در جهان باعث میشود که نقاش معروف "تراویس اسمیت" که کاور گروه هایی مثل اوپف و آناتما را  طراحی کرده بود برای این گروه نو پا نیز طراحی کند.

 Riverside تا سال 2009 تنها با دادن چهار آلبوم توانست در کنار گرو های بزرگ پروگرسیو کنسرت اجرا کند. گرو هایی مثل Dream theater . کنسرت های ریورساید زیاد تجملات ندارد و معمولا در سالن هایی برگزار میشود که جمعیت زیادی رو در خود جای نمیدهد. اما یکی از بهترین نور پردازی های سال در یکی از کنسرت های این گروه اجرا میگردد. اعضای گروه هم زیاد اهل تجملات نیستند در آهنگ های ریور ساید همه چیز سر جای خود است گیتاریست گروه از گیتار صدای اضافی در نمیاورد همه ی نت ها با حوصله سر جای خود نواخته میشود. بیسیست گروه که کار وکال را هم به عهده دارد علاه بر صدای گیرایش در نوازندگی هم تبهر خاص خود را دارد او طوری از بیس استفاده میکند که انگار نه انگار که در کل بیس یک ساز ریتمیک است نه ملودیک. ساز کیبرد یکی از سازهای اصلی ریور ساید و در کل یکی از ساز های اصلی سبک پروگرسو است. استفاده ی این گروه از ریتم های شرقی در نوع خود بسیار جالب است آنها به خوبی با موسیقی شرق آشنایی دارند (به گفته ی یکی از منتقدان همه ی جهانیان از موسیقی شرقی استخراج کردند جر خود شرقی ها)
آلبوم دوم گروه در سال 2005 به بازار آمد و از اسم البوم عمیق بودن افکار اعضای گروه به خوبی مشخص است  Second Life Syndrome
ریورساید ترانه های گروه را این گونه توصیف میکند: riverside  بیان احساسات است، چیزی میان فانتزی و رویا موسیقی برای آدم ها خاکستری نه سیاه و سفید ترکیبی از واقعیت و متافیزیک زمزمه و فریاد.
آهنگ های این گروه که بر خلاف لهستانی بودن اعضای گروه به زبان انگلیسی خوانده میشود از نقطه های صعود و فرود جزابی تشکیل شده است. در آلبوم سال 2009 (Anno Domino High Definition) آهنگ hyperactive  با ملایمت اغاز میشود و در اواسط آهنگ اوج میگیرد و با جمله ی "it just other day of my life"  آغاز میشود تمامی این قسمت ها نشان دهنده ی هوش و ذکاوت گروه در فضا سازی و جذب کردن شنونده است.

دانلود:

Hyperactive 

همین طور آهنگ driven to destruction  که با ریتم بیسی خاص شروع میشود شنوده را تا پایان آهنگ میخ کوب میکند driven to destruction به عقیده ی من یکی از زیبا ترین آهنگ های riverside  و یکی از شاهکارهای این سبک است.

دانلود:


Driven to destruction

به مرور زمان شاهد این هستیم که کشور هایی مثل لهستان چطور آینده ی موسیقی را به لرزه در میاورند و چه بازتابی را در جهان از آنها شاهد هستیم. شاید هیچ گاه هیچ کس فکر این را نمیکرد که یکی از غولهای سبک پروگرسیو که از انگلستان سرچشمه گرفت روزی از قلب ورشو لهستان بیرون آید. اسطوره ای که با اینکه از شروع کارش تنها 7 سال میگزرد با گوش دادنش احساس میکنیم با یک گروه پخته ی دهه ی 70 طرف هستیم. جالب این جاست که همه ی این اتفاقات تنها در 4 آلبوم رخ داده است.!!! پس قطعا آینده ی خوبی در انتظار این گروه جنجالی است.

استفانو آنترتینر

 سخاوت در هنر عکاسی

هنر عکاسی و یا همان شکار لحظه ها یک هنر معاصر محسوب میشوند. در دوره ای که هر کسی یک دوربین دیجیتال گران قیمت خریداری میکند، عکاس محسوب میشود. شاید معرفی یک عکاس خالی از لطف باشد. اما همیشه بهترین ها قابل تمجید هستند. برخی معتقدند که با زیاد شدن یک هنر و هنرمندانش هنرمندان واقعی بهتر نمایان میشوند. و برخی هم با این نظر مخالفند و میگویند با زیاد شدن دست در یک کار خوب و بد از نظر ها می افتد. امروز از کسی سخن خواهیم گفت که سخاوت زیادی در این زمینه به خرج داده است و در کارش همیشه بهترین بوده و او کسی نیست جز استفانو آنترتینر...

استفانو آنترتینر در یکی از روستاهای کشور ایتالیا در سال 1970 به دنیا آمد. او در سن 17 سالگی اولین عکس های جدی خود را گرفت. در طی سالهایی که اتفانودرس میخواند،همواره به عکاسی نیز اشتغال داشت و سفر های فراوانی در اطراف جهان کرد. او در سال 2000 مدرک دکترای خود را گرفت و از همان سال به عنوان عکاس حرفه ای در زمینه ی حیات وحش به فعالیت پرداخت و در کنار عکاسی به کار نویسندگی نیز مشغول شد. اولین جایزه ای که استفانو موفق به دریافتش شد. جایزه ی ماریو پاستر بود که در سال 2000 گرفت و عنوان بهترین عکاس جوان طبیعت بدست آورد. استفانو چهار کتاب عکاسی در زمینه ی حیات وحش چاپ کرده است و آثارش به صورت گشترده ای در معتبر ترین نشریات مربوط به حیات وحش به چاپ رسیده. از جمله نشنال جغرافی و نشریه حیات وحش بی بی سی...
استفانو در یکی از مصاحبات خود مبنی بر اینکه چرا در عکاسی خبری که در اروپا خیلی طرفدار دارد و حقوق بهتری هم دارد شرکت نمیکند. گفت:"من در 17 سالگی عکاسی در طبیعت را شروع کردم و به این کار عشق میورزم هر چند عکس های خبری حقوق بیشتری دارد اما علاقه ی من ارزش بیشتری دارد" این نشانه ی سخاوت و عنصر محکمِ این عکاس اسیت. عکاسی که عکس هایش انسان را به تاملی عمیق فرو میبرد و باعث آشتی بشر با حیات وحش و طبیعت است.

خیانت به متن، در تآتر

خیانت به متن، یا احترام به متن مساله این است!!!


خیانت به متن بر خلاف واژه اش اصلا کار نا ملموسی نیست. و گاه از نظر بیشتر منتقدان تاتر یک نوآوری نیز محسوب میشود. خیانت به متن از جایی سرچشمه میگیرد که یک نمایشنامه ی قدیمی و معروف باز روی صحنه برود ولی این بار با دخل و تصرف و جابجایی و کمی تغییر، حال از تغییر میزانسن گرفته تا میمیک صورت و طریقه ی نمایش و...

مثلا وقتی یک کارگردان تاتر میخواهد یکی از نمایش نامه های شکسپیر را روی صحنه ببرد، دلیل نمی شود که خط به خط آن نمایش نامه را بدون هیچ تغییری اجرا کند. بلکه میتواند با تغییراتی در آن، آن را نو تر کند. دلیل این امر هم روشن است. مهم ترین دلیلش این است که کسانی که بابت تاتر وقت و پول خود را میگزارند برای دیدن نمایشنامه ای که آن را 100 ها بار خوانده و دیده اند و تنها نغییری که در آن است کارگردان و یازیگر های آن است تلف نمیکنند. آنها نوگرایی را در قالب نمایشی پخته میخواهند نمایشی که رگ و ریشه دارد و فقط به دست کارگردانان و نمایشنامه نویسان خودمان دچار تحولی هر چند اندک گردیده اند. این داستان خیانت به متن بود. که برخی آن را به شدت زیر سوال میبرند و میگویند این کار بی احترامی به یک اثر است. دقیقا این نظریه در برخی از واژه ها یی که وارد زبان فارسی شده اند هم صدق میکند. که چند سالی است با آن درگیریم. مثل کسانی که به قول خودشان فارسی را پاس میدارند و میگویند رایانه و کسانی که به مخترع و کسی که این نام را انتخاب کرده احترام میگذارند و میگویند کامپیوتر.!!!

مرگ ناگهانی Hugh Hopper

مرگ ناگهانی Hugh Hopper

مرگی  که همه را غافلگیر کرد. مرگ یک روشنفکر در دنیای موسیقی راک. هیوهاپر، آهنگساز و نوازنده بیس، که در ماه جاری به دلیل ابتلا به بیماری سرطان مغز استخوان در گذشت، بیشترین شهرتش را مدیون کار با گروه "سافت ماشین" در فاصله ی سال های 1968 تا 1972 است. البته هیچ گاه ورود به بازار از اولوین های کاری مهم او نبود. خبرگان موسیقی تجربی راک هنری بریتانیا او را دلیل استعداد و سبک خاصش در نوازدگی، چه به همراه سافت ماشین و چه در مجموعه آلبوم های انفرادی اش که جدیدترین آنها ((تپه شنی)) (2008) است از یاد نخواهند برد.هاپر در ژوئن سال 2008 پس از مشخص شدن بیماریش تحت شیمی درمانی قرار گرفت. ماه دسامبر گذشته گروهی از دوستان و همکاران دوره های مختلف کار او در لندن کنسرتی به سود او برگزار کردند. هاپر در یکی از مصاحبه های خبری خود خطاب به خبرنگار گفت:((موسیقی دانان و نویسندگانی که بیشتر از همه از کارشان لذت برده ام کسانی هستند که میدانند چه زمان از پتکی سنگین استفاده کنند و چه زمان از قلم مویی ظریف. امید وارم من هم یکی از آنها باشم)) این جمله ی او هیچ گاه از یاد ها نخواهد رفت. ((پتک سنگین و قلم مویی ظریف)) هیو هاپر در هفتم ژوئن سال جاری (2009) در سن 64 سالگی در گذشت. روحش شاد و یادش گرامی.

آینه، اره، کفش، مویز (حكايتي در مورد محمد تقي بهار)

آینه، اره، کفش، مویز !!!

شعر همشه در فرهنگ ما جا داشته است و شاعران نام دار ایرانی در عرصه ی جهانی هم شهره ی خاص و عام بوده اند. گاهی داستان زندگی شاعر ها نیز همانند شعر های آنها جالب و خواندنی بوده است.داستان کوتاهی که در این پست میخوانید مربوط به محمد تقی بهار است.


نقل شده است محمد تقی بهار که علاقه ی زیادی به شعر داشت است پس از مرگ پدر شاعر خود روزی بر محلی میرود که در آنجا پیران شاعر جمع بوده اند و مشغول مشاعره. بهار در میزند و اجازه ی ورود میخواهد پیری آمده و خطاب به بهار میگوید جوانک تو در این محفل به دنبال چه هستی. بهار میگوید من پسر بهار بزرگ هستم برای شرکت در محفل مشاعره و از سر علاقه به شعر آمده ام. پیر پاسخ میدهد از بستگان شاعر بودن که هنر نیست و دلیل بر شاعری تو نمی شود، بعد از پا فشاری های زیاد بهار، پیر میگوید: برای شرکت در محفل ما و اینکه نشان دهی شاعره زبر دستی هستی فقط یک راه است آنم این که با چهار کلمه ای که به تو میگوییم یک شعر بسرایی، پیر با مشورت دیگر حضار برای به تمسخر گرفتن بهار 4 کلمه ی کاملا بی ربط که درآوردن شعری با معنی از آن بسیار دشوار بوده است را به بهار میگوید. کلمات از این قبیل بوده اند: آینه-اره-کفش-مویز. بهار با استعداد نهفته ی خود مشغول به کار میشود. و حضار که در ناتوانی بر این مقوله ی مضحک شکی نداشته اند مشغول بزله گویی میشوند. تا اینکه بهار شعر دو بیتی خود را میخواند و همه را انگشت به دهان میکند. این شعر یکی از گران مایه ترین اشعار فارسی بوده است. و جواب سختی به پیران آن مجلس که ادعای سخن را داشته اند. دو بیتی بهار از قبیل زیل بوده:
چون آینه دور خیز گشتی *** چون اره به خلق تیز گشتی
در کفش بزرگان جهان کردی پا *** قوره نشده مویز گشتی

جف بک، نابغه یا دیوانه ؟؟؟

جف بک، نابغه یا دیوانه ؟؟؟

دنیای موسقی یعنی هیجان، تحول و نو آوری. این کلمات در کنار کلمه ی موسیقی ما را همیشه یاد فردی می اندازد که خیلی ها او را دیوانه خطاب میکنند. اگر این چنین است پس کاش همه دیوانه بوندند! او کسی نیست جز جف بک بزرگ، پیر مردی که هیچ گاه موهایش سفید نشد. کسی که گیتارش بجایش حرف میزند و زیاد هم حرف میزند.

جف بک (Geoffrey Arnold "Jeff" Beck) در 22 ژوئن سال 1944 در والینگتون انگلیس بدنیا آمد. او نوازنده راک انگلیسی و یکی از اعضای گروه رویایی آن زمان یعنی Yardbirds که ستارگانی چون اریک کلاپیتون و جیمی پیج در آن حضور داشتند، بود. جف بک در کودکی خواننده گروه کر کلیسا بود، وقتی نوجوان بود توانست نواختن را با قرض گرفتن گیتار فرا بگیرد. شاید استعداد این نوازنده گیتار را از اینجا درک نمود (که با قرض کردن گیتار توانست نوازندگی را بیاموزد و در آن مهارت پیدا کند) وی پس از مدتی سعی کرد تا گیتاری برای خود از جعبه های مختلف سیگار و دیگر وسایل چوبی وچسباندن آنها به همدیگر و استفاده از سیم های زائد بسازد. بجای فرت وی با رنگ کردن آنرا تفکیک نمود.این تلاش های وی ادامه داشت تا اینکه توانست گیتار الکتریکی تهیه نماید وی در مصاحبه ای عنوان نمود که تا مدتها تفاوت میان گیتار الکتریک و آکوستیک را نمیدانست. جف از Les Paul بعنوان نوازنده گیتاری یاد میکند که او را تحت تاثیر قرار داده است. خواهرش نوازنده ی پیانو بود و با دیدن استعدادهای برادرش سعی مینمود تا به او کمک نماید و مسبب آشنایی جف با نوازنده جوانی به نام James Patrick Page شد که به جف را در زمینه نواختن گیتار کمک نمودaجف بک همانند بسیاری دیگر از نوازندگان گیتار در گروههای کوچک مشغول به نوازندگی بود تا اینکه در سال 1965 و به دعوت جیمی پیج (به سبب آشنایی دیرینه) بعد از آنکه اریک کلاپتون این گروه را ترک نمود به گروه Yardbird پیویست.بسرعت شیوه نواختنش همه را تحت تاثیر قرار داد و توانست موقعیت خوبی در گروه کسب نماید. جف بک هیچ موقع نتوانست در گروه Yardbirds با به موفقیت تجاری نسبت به بقیه اعضای دیگرش برسد. شاید بسیار عجیب باشد که وی بعد از سالها عضویت در گروه های بسیار مشهور و ضبط آثار متعدد در تالار مشاهیر راک Rock and Roll Hall قرار نگرفت و همیشه در سایه نامهای بزرگ دیگر نتوانست خود را نشان دهد. او همواره به این نکته اشاره میکرد که این همکاری جز اینکه وی را در دنیای موسیقی محو نماید نتیجه دیگری برای وی نداشته بود! شاید مشکل دیگرش این بود که در دنیای نوازندگی گیتار نیز فردی خارق العاده بود چرا که وی با سبکهای مختلفی چون راک، جز، بلوز و غیره آشنایی داشت و همچنین اجرای موسیقی چونblues rock, heavy metal, jazz fusion متبحر بود و هیچگاه نتوانست در یک سبک خاص به جلو برود چه تا این زمان که مخلوطی است از یک نوازنده گیتار و یک موزیسین موسیقی الکترونیک. تاثیر وی در دنیای موسیقی راک بر هیچکسی پوشیده نیست او یکی از اولین نوازندگان گیتار الکتریک بود که از distortion در نواختن گیتار استفاده برد (بالاخص در زمانی که در گروه Yardbirds و گروههایی که خود تشکیل داده بود) و همچنین استاندارد خاصی از صدا را در موسیقی راک تعریف نمود. خلاقیت و پشت کار جف بک همه را تحت تاثیز قرار میدهد. هیچ کس قادر نیست برای موسیقی جف بک سبکی را برگزیند زیرا او در اکثر سبکهای موسقی راک و متال تبهر داشت. یکی از کارهای جالب توجه جف بک استفادا از ریتم های شرقی در آهنگ های خود است. خیلی ها جف بک را یک خاتوریسم واقعی مینامند. حتما میدانید که گروه Pink Floyd  زمانی که دچار بحران شده  بود و دنبال کسی میگشت تا بجای سید برت گیتار یزند و همین هم شد که دیوید گیلمور به گروه اضافه شد. جالب اینجاست که بدانید راجر واترز در سر داشت جف بک را به گروه بیورد تا جای سید برت را پر کند. حالا چه شد که دیوید گلیمور به گروه آمد را خدا میداند.!!!
جف بک که همیشه با کارهایش طرفداران را غافل گیر میکرد درسال 2007 در کنسرت کراس رود بر روی استیج به عنوان بیسیست خود دختر 21 ساله ای به نام Tal Wilkenfeld را آورد که همه را میخ کوب کرد. این بهت زدگی تا پایان کنسرت ادامه داشت چون  Tal  جوان، یک بیسیت فوقولاده بود.