آنتونن آرتو

 

برای ستودنت صدایی ندارم، برادر بزرگ

 روی تن‌ات که نور می‌پراکنَد اگر خم می‌شدم
خنده‌ات مرا پس می‌زد. 



در توفانی بزرگ،
- که غلط می‌نامیم‌اش -

قلبِ میانِ ما،  
چند بار می‌اُفتد،
می‌کُشد، می‌کَنَد و می‌سوزد
بعد در نرمیِ یک قارچ دوباره زاده‌ می‌شود.
تو به دیوارِ کلمات نیازی نداری تا حقیقت را بالا ببری
نه به حلقه‌های موجِ دریا تا عمق‌ات را تدهین کنی
نه به این دستِ تبداری که دور مچ‌‌‌تان حلقه می‌زند
و آهسته می‌بردتان 
تا از پا درآورد جنگلی را
که تبرش امعا و احشای‌ ماست.
بس است، 
به آتشفشان برگرد.
و ما، 
باید گریه کنیم
جای تو را بگیریم یا بپرسیم: 
"آرتور کیه؟"
 از این خوشه‌ی دینامیت 
 هیچ
ذره‌ای
جدا نمی‌شود،
برای ما
 چیزی تغییر نکرده، 
هیچ، جز این خواب و خیالِ خوب در زندگیِ جهنمی‌ای که 
از هراس‌مان مرخصی می‌گیرد. 


رُنه شار
فارسیِ سمیرا رشیدپور

«نمی‌خواهم پایِ تو را به این دنیای مرگ و تباهی باز کنم. دنیایی که خودت خوب فهمیدی گرفتارش شده‌ام. می‌دانستم از این دنیا خوش‌ات می‌آید. حالا دلم می‌خواهد با من هذیان بگویی. می‌خواهم تو را به مرگِ خودم بکشانم. به آن چند لحظه هذیان.  همین چند لحظه هذیانی که به تو می‌دهم به آن دنیای مزخرفی نمی‌ارزد که آدم‌هایش از سرما می‌لرزند؟ می‌خواهم بمیرم. «پل‌های پشت سرم را خراب کرده‌ام». تباهیِ تو کار من بود: من خالص‌ترین و خشن‌ترین چیزی را که داشتم به تو دادم، میل‌ام را. میل‌ام فقط کسی را دوست دارد که لباس‌ها را از تنم بیرون می‌کشد. این بار، آنها آخرین‌‌هایند. »

ــــــــ

ژرژ باتای |  مادرم |  فارسیِ سمیرا رشیدپور
 

وقتی سیمون وِی می‌گوید : "زندگی انسانی ناممکن است، اما ناممکن بودگی‌اش را فقط فلاکت نشان می‌دهد"، درمی‌یابیم که منظورش افشای خصیصه‌ی تحمل‌ناپذیری یا پوچی زندگی ـ یعنی تعینات منفی‌ای که برآمده از امکان‌اند ـ نیست، بلکه منظورش این است که در ناممکن بودگی، انسانی‌ترین وابستگی‌مان به زندگی انسانی بی‌واسطه‌ را بازشناسی کنیم. وابستگی‌ای که وظیفه داریم حفظ‌اش کنیم، هر بار بدبختی صورت‌های پوشیده‌ی قدرت را از تن‌مان بیرون می‌کشد، به برهنگیِ هر رابطه‌ای دست‌می‌یابیم. همین رابطه با حضورِ برهنه، با حضورِ دیگری، با شور و شیدایی‌ای که از آن برمی‌خیزد. همچنین سیمون وِی نوشت : "میل ناممکن است"، و حالا ما می‌دانیم که میل مشخصن همان رابطه با ناممکن‌بودگی است. میل ناممکن‌بودگی‌ای است که خودش رابطه می‌شود. خودِ جدایی است، جدایی‌ای که در وجه مطلق‌اش دل‌انگیز می‌شود و جسمانیت پیدا می‌کند، و تازه می‌فهمیم چرا رُنه شار در سخنی الهام‌بخش گفته "شعر، عشقِ محقق‌شده‌ی میلی است که میل باقی مانده". سرانجام اگر روزی بتوانیم با بی‌شرمی اعلام کنیم ارتباط ناممکن است، باید دریابیم که چنین عبارت آشکارا خشنی، به منظور نفیِ امکانِ ارتباط نبوده، بلکه برای برانگیختن توجه به سخنِ دیگری بوده که وقتی در حوزه‌ای دیگر پاسخگو می‌شود که زمانِ امکان در آن حاکم نیست، تبدیل به سخنی می‌شود که فقط و فقط حرف می‌زند. به این معنا، آری، باید یک آنّ بگوییم ارتباط ناممکن است، حتا اگر فوری فراموش شود: "ارتباط"، برای تکرارِ اصطلاحی که در اینجا نابجاست زیرا دیگر معیار و مقیاس مشترکی وجود ندارد. ارتباط تنها بُعدِ واپسین ماست وقتی از قدرت گریخته باشد و از ناممکن‌بودگی در خویش خبر دهد. 

ــــــــــ
موریس بلانشو | گفت‌و‌گوی بی‌پایان | فارسیِ سمیرا رشیدپور

به هر زبانی که می‌نویسم لکنت دارم.
به هر زبانی که حرف می‌زنم لکنت دارم. 
توگویی هیچ زبانی نیست که در آن دچار لکنت نشوم. 
همیشه دنبال کلمات می‌گردم. بعد از چند جمله چیزی پیدا نمی‌کنم. دهانم بسته می‌شود. کسی دیگر رشته‌ی کلام را می‌گیرد می‌بَرد. حرفم پاره‌پاره، تکه تکه می‌چسبد به زبانم. 
ــ 
مادرم خیالش راحت است. فقط همان زبانِ مادرش را بلد است. همان زبان مادرش را روان و غلطان، پر از کنایه و ضرب‌المثل سوی همه روانه می‌کند. کلماتش روی سرم خراب می‌شوند. می‌لغزند. می‌افتند توی مسیری که باز به سوی خودش روانه می‌شود. 

ــ 
عربی نماز را هم از آنِ خودش کرده. تکه تکه‌اش می‌کند. ریز ریز لای زبانِ مادرش. با پچ‌پچ. تا عربی کمتر دردش بیاد. انگار خدا کنارش باشد و باید درِ گوشش بگوید چقدر بزرگ هستی، می‌دانستی؟ از ستایش‌ بگوید و از شکرگذاری‌. مکث می‌کند. دوباره از سر می‌گیرد. سکوت خدا را هم به پچ‌پچ‌ خاص‌ خودش می‌کشاند. 
ــ 

به تنگ که بیاید از خشم، از رنج، از داغ به‌جا‌گذاشته‌شدن، از خفت خوردن برای رفتگان‌ِ ناوخت‌اش، زمین و آسمان را فرامی‌خواند. چند بار صدایشان می‌زند. مکث می‌کند تا بیایند بعد گویی جلویش نشسته‌ باشند شروع می‌کند به نفرین‌ کردن‌شان. آسمان و زمین چهره‌شان را جلو رویش گذاشته‌اند تا نفرین بر آنها بنشیند. توگویی با آه، با سکوت چیزی فرو نمی‌نشیند. باید طبیعت را فرابخواند. باید حاضر شوند. فقط به خورشید کاری ندارد. همیشه خورشید برایش عزیز است. به خورشید قسم می‌خورد. 
ــ 
مادرم زبانش را از مادرش گرفته. و مادرش از مادرِ خودش. مادرم به یاد ندارد من چطور زبان باز کرده‌ام. میانه‌ی بمباران‌ها و دربه‌دری‌ها آمده بودم. می‌گوید همیشه مهیای گریه بودی، بهانه می‌گرفتی و خودت هم نمی‌دانستی چه می‌خواهی. زاری می‌کردی. هر چه می‌پرسیدیم چه می‌خواهی بی‌حال زوزه می‌کشیدی. زوزه‌هایت همه را کلافه کرده بود.

ــ

مادرم هرگز مرا نخوانده.

«می‌میرم،  فقط می‌توانم برایت بار سنگینی باشم، بار غم، کلامی که دیگر به تو پاسخی نمی‌دهد، شیئی ساکن که نمی‌توانی دوست‌اش داشته باشی، تا در خاطرت فقط فراموشش می‌کنی.» 
-- «در حال مرگی، نمی‌میری، این مردن را به من می‌دهی همچون رضایتی که هر غمی را فرومی‌نشاند، هر توجهی را و آن‌وقت تا هر چه دلم را به درد آورد می‌لرزم آرام آرام. کلامی را که با تو داشتم از دست می‌دهم، همراهت اما بی‌تو می‌میرم، می‌گذارم جای تو بمیرم، و عطیه‌ای را فراتر از تو، فراتر از خودم به دست می‌آورم.»
 -- «در خیال باطلی که وقتی بمیرم تو را زنده‌ نگه می‌دارد.»
 -- «در خیال باطلی که وقتی می‌میری تو را می‌میرانَد.»

 

موریس بلانشو  |  گامی به فراسو

نه نه! تو همیشه
از بال‌گشودنی ناممکن
با یک جیغ، بیدار می‌شوی
از جایی که فقط یک خواب است.

ایو٘ بُنفوآ

 

۹ اکتبر ۱۹۷۱

کلمات بدتر از آنی هستند که فکرش را می‌کردم. نیازم به عطوفت همچون کاروانی طویل است. 
راجع به نوشتن، خودم می‌دانم خوب می‌نویسم، همین. اما این سبب نمی‌شود که دوستم داشته باشند. 
 ("اینکه بگویم تو مرا رها کردی شاید درست نباشد؛ اما اینکه بگویم رهایم می‌کنند، و گاهی به طرز هولناکی رهایم کرده‌اند، راست است."
 کافکا)

نوامبر ۱۹۷۱

نوشتن، معنا بخشیدن به رنج است. 
آنقدر رنج کشیدم که هیچی نشده مرا از آن دنیا انداختند بیرون. 
 نوشتن، اینکه بخواهی به رنج‌مان معنایی ببخشی.

الخاندارا پیسارنیک
 [ آخرین صفحه‌ی دستنوشته‌هایش پیش از خودکشی]

 

 

گفت‌وگو با «سمیرا رشیدپور» پیرامونِ «سگ خارجی»

 

رئوف عاشوری/ کتاب هفته‌ی خبر

 


خُب، برسیم به «سگ خارجی» که اولین رُمان‌ شماست و به تازگی هم منتشر شده است. جالب این‌که در این‌جا نیز برادری به ناگهان غیب‌اش زده و خط روایت رمان نیز به نوعی جست‌وجویی است برای یافتن او. اما اگر از این شباهت ظاهری بگذریم، هر دو رمان در برابر یک روایتِ مسلطِ خارجی است که خودشان را تثبیت می‌کنند. در «مورسو، بررسی مجدد» با بیگانه به مثابه یک متنِ درونِ ادبیات سر و کار داریم، و در «سگ خارجی» با روایتی رسمی که «تاریخ» از جنگِ ایران و عراق داده است. هر دو رمان به نقاط تاریک و پنهان‌شده‌ی روایتِ پیشین سرک می‌کشند. این‌طور نیست؟
من داستان سگ‌خارجی را تقریبا یکی‌ دو سال قبل از انتشار مورسو تمام کرده بودم و برای بررسی در دست ناشر بود. آن موقع فکر کنم اصلا متن فرانسه‌ی مورسو‌، بررسی مجدد اصلا وجود نداشت. نوشتن سگ‌خارجی را از سال 88 شروع کردم. و به دلایلی ترجیح دادم آن زمان منتشر نشود. نکته‌ای که می‌توانم به حرف‌های شما اضافه کنم این است که شاید بهتر باشد این طور بگوییم: سگ‌خارجی روایت آوارگان جنگ است. آوارگانی که تا آخر عمرشان متحمل عواقب وضعیت تراژیک جنگ و دیگر خشونت‌ها هستند. کسانی که با تبعیض‌های مختلف قومی، مذهبی، جنسی و جغرافیایی زندگی می‌کنند. آدم‌هایی که صدایشان به گوش کسی نمی‌رسد چون هم به زبان رسمی حرف نمی‌زنند و هم زبان رسمی را خطاب به خود تلقی نمی‌کنند. پس مجبورند یا غیاب عزیزان‌شان را با روان‌پریشی و افسردگی یا فراموشی تاب بیاورند و یا به تنهایی برای مبارزه و مواجهه با وضع موجود به جستجویی پرمخاطره دست بزنند.

رمان با جمله‌ای از بلانشو آغاز می‌شود، و وقتی که به تجربه‌ی راوی از مفهومِ «غیاب» و برخوردی که از این رهگذر با مسئله‌ی «مرگ» برادر از خود نشان می‌دهد دقت می‌کنیم، عناصر مرکزیِ نوشتار بلانشو پررنگ‌تر می‌شوند. اگرچه شاید در سبکِ و اجرای نوشتار، رمان شما به چیزی که از بلانشو در فارسی سراغ داریم چندان نزدیک نباشد، اما آیا می‌شود از تاثیر بلانشو بر این رمان، دستِ‌کم در مواردی این چنینی حرف به میان آورد؟
خب موریس بلانشو از نویسنده‌های بسیار محبوب من است. نویسنده‌ای که نزدیک به ده دوازده سال است که می‌خوانم‌اش و تنها جرات ترجمه‌ی یکی از کارهایش، «عقل ساد»، را داشتم که توسط انتشارات بیدگل منتشر شد. باید بگویم که واقعا وضعیت ترجمه‌ی موریس بلانشو در ایران اسفناک و فاجعه‌بار است. این را هم بگویم و خیال‌تان را راحت کنم موریس بلانشو به هیچ وجه این نویسنده‌ای نیست که ترجمه‌های الکن و اشتباه و سرسری در ایران به شما معرفی کرده‌اند. بیشتر این ترجمه‌ها را حتا نمی‌شود با صدای بلند خواند. سوای ترجمه‌ی غلط و عدم درک درست فضای نوشتاری و فکری بلانشو (که از یک سو، به شدت متاثر از ایدئالیسم آلمانی و مخصوصا هگل و هایدگر است و از سوی دیگر، وارث نیچه به شمار می‌رود) خود متن فارسی به شدت پرغلط و پردست‌انداز است. تا آنجا که دیده‌ام، به نظرم می‌رسد شاید به جز ترجمه‌های پرهام شهرجردی که واقعا ترجمه‌های تحسین‌برانگیزی هستند (و بیشترشان به صورت اینترنتی منتشر شده‌اند) و ناشی از سال‌ها زیست روزمره با بلانشوست ترجمه‌ی قابل قبول و تمام‌وکمالی در فارسی نداریم. پس بهتر است بگوییم ما کتاب‌های بلانشو را هنوز در فارسی نخوانده‌ایم و او را درست نمی‌شناسیم.

«سگ خارجی» محصولِ جنگ است، اما آن‌چنان دربندِ روایتِ خودِ جنگ به مثابه‌ی یک اتفاق آن هم با تاریخِ انقضای مشخص نیست، بیشتر بر ادامه‌ای نکبت‌بار تمرکز می‌کند که انگار قرار است تا ابد هم طول بکشد. از یک‌سو به راوی رمان می‌رسد و تکه‌تکه شدن‌ِ تدریجی‌اش، و از سویی دیگر نیز شاید به آینده‌ی امروزین امثال «گلاله» در لباس پیش‌مرگه... چه‌قدر به اتفاقات در حال جریان نظر داشتید؟
من فکر می‌کنم نویسنده به هیچ وجه نباید از وضعیت تاریخی‌اش جدا باشد. از تجربه‌های زیسته و مردم‌اش. ادبیات ما جای خالی‌های زیادی دارد. شاید به واسطه‌ی آشنایی من به صورت حرفه‌ای با ادبیات فرانسه و اروپایی باشد که این جای خالی‌ها را بیشتر حس می‌کنم. اما یک نویسنده اول باید ببیند خودش کجا ایستاده؟ خودش را تا کجا در فهم ادبیات جهان بالا کشیده؟ مساله‌اش اصلا برای نوشتن چیست؟ اصلا مساله‌ای با جهان با ادبیات با زیست‌اش دارد یا نه؟ چه می‌خواهد بگوید که نمی‌تواند برای کسی حین سبزی پاک کردن یا رانندگی یا قدم‌زدن تعریف کند؟ اگر دید چیزی هست که فقط در مقابل صفحه‌ی سفید نوشتن با عرق‌ریزی روح به زبان درمی‌آید باید شروع کند به نوشتن. وگرنه دارد وقت‌اش را تلف می‌کند! چیزی که من می‌فهمم این است: یا باید خودت را وقف ادبیات کنی، جستجو کنی و نیابی و ادامه دهی تا با نوشتن از تمام حد و مرزهای داده شده عبور کنی و دنیایت را ذره ذره بسازی و بنویسی و به قول کافکا از صف آدمکشان بیرون بجهی، یا وقتت را تلف نکنی و به زیستِ آرام و بی‌دغدغه و همرنگ جماعت‌ات برگردی و در پی خوشبختی و سعادتی باشی که فکر می‌کنی همه دارند و تو نداری.

 

زبان الجزایری مانیفست زبان من

kamel daoudf

مقدمه: برخلاف تصور رایج از الجزایر که آن را کشوری عربی به شمار می‌آورند، با نگاهی به تاریخ این کشور و به مدد نویسندگانی چون کامل داوود روشن می‌شود که مردم بربر و فینیقی‌تبار الجزایر پیش از هر استعمار اروپایی، تحت سلطه‌ی عربی‌سازی اُمویان در قرن هفتم میلادی قرار گرفته‌اند. هر آنچه بر تاریخ پر فراز و فرود استعماری الجزایر از سلطه‌ی اُمویان تا استعمار اسپانیا در قرن پانزدهم، عثمانی‌ها در قرن شانزدهم و بعد از آن استعمار فرانسه تا آزاد‌سازی کوتاه‌مدت‌ مدتش در سال ۱۹۶۳ گذشته، تماماً در زبانِ کوچه و بازار مردم الجزایر جاری است. این گونه‌گون‌بودگی و قلب و تحریف زبان استعمارگران را به روشنی می‌توان در به کارگیری کلمات مختلف به نسبت موقعیت جغرافیایی شهرها و محله‌هایش دریافت. الجزایری زبانی چندرگه اما زیست‌شده است که نتوانسته به عنوان زبان رسمی مردم الجزایر شناخته شود. بعد از استقلال الجزایر تصمیم بر آن شد که در مقابله با استعمار فرانسه، نه زبان الجزایری که زبان عربی (به گفته داوود، زبان عربیِ سعودی) – سلطه‌گری دیگر –  را به رسمیت بشناسند. چه چیزی سبب می‌شود زبان‌های اروپایی را استعمارگر بدانیم و زبان‌ عربی را مستثنا کنیم؟ سیاست عربی‌سازیِ زبانی دولت الجزایر به ظاهر حرکتی در جهت مخالفت با استعمار ۱۳۰ ساله‌ی فرانسه بود اما به سرکوب زبان اکثریتی انجامید که هیچ تعلق خاطری به نوشتن با زبان عربی ندارند. این متن گاها برای دست گذاشتن روی حقِ رسمی‌کردن زبان الجزایری در مقابل زبان عربی سعودی در دام دوگانه‌ی ما الجزایری‌ها و شمای دیگری می‌افتد، توگویی زبان خودی وجود داشته‌است که در اینجا مثلا زبان الجزایری بوده‌است. در حالی که تمثیل برج بابِل (در عهد عتیق) به خوبی بیانگر این نکته است که زبان خصلت غیریت بنیادین دارد و دفاع از زبان با هر نحو با در پیش گرفتن منطق زبانِ خودی نهایتا به هویت‌گرایی‌ای ختم می‌شود که سویه‌های سرکوب‌گر آن غیرقابل دفاع است. چیزی که این متن را از دام هویت‌گرایی می‌تواند برهاند، تاکید بر «حقِ» به رسمیت شناخته شدن زبان الجزایری، در مقام زبانی است که بازنمایی‌کننده‌ی تاریخ کشور الجزایر است. حقِ «مردمی» که با آن زبان حرف می‌زند و نادیده گرفته شده‌اند. کامل داوود نویسنده و روزنامه‌نگار الجزایری ساکن فرانسه بیشتر آثار خود را به زبان فرانسه (زبان دوم الجزایر) می‌نویسد. برخلاف تصور اسلام‌گرایان تندرو، کامل داوود غرب‌گرا نیست، او همواره در آثارش با سوال‌هایی پیش‌پا افتاده جامعه و مردم کشورش و نیز سیاست‌های استعماری فرانسه را به پرسش می‌گیرد. در معروف‌ترین اثرش «مورسو، بررسی مجدد» به جهان داستانی رمان «بیگانه» آلبر کامو وارد می‌شود و روایتش را از زبان یک عرب الجزایری به نام هارون از سر می‌گیرد. او با درونی‌کردن نقدهای ادوارد سعید در مورد مسأله‌ی استعمار، بدون هیچ ‌گونه شعارزدگی، داستان مردم الجزایر را نه از زبان مورسوی بی‌تفاوت و بیگانه با الجزایر، که از زبان هارون، برادر همان عربِ بی‌نام‌ونشانی که مورسو کشته‌بود، در میان مستی و بی‌خوابی تعریف می‌کند. پس از انتشار برخی مقالاتش در اعتراض به سیاست‌های اسلام‌گرایان تندرو و نیز به رسمی بودن زبان عربی در مقام زبان یک اقلیت در الجزایر، یکی از امامان سلفی، عبدالفتاح زراوی فتوای قتل او را صادر کرد.

***

زبانی را بگیرید و آن را در خیابان بیاندازید ( نقل‌به معنیِ حرف مائو)، آن زبان زنده خواهد شد. آن زبان را در کتابی یا در معبدی حبس کنید، نه تنها می‌میرد، بلکه آدم‌های اطرافش را هم می‌کشد. زبانی را بگیرید، به آن سلاح و قدرت اضافه کنید، بدل به زبان رسمی و اداری می‌شود. به آن مذهب و پیامبری بدهید به زبانی مقدس بدل خواهد شد.

همین مسأله برای شما بیانگر نکته‌ی مهمی است: اینکه زبان الجزایری به مثابه‌ی زبان یک کشور وجود ندارد؛ درواقع به راحتی به شما می‌گوید که وجود ندارید: وقتی از مردمی زبان‌شان را می‌گیرند، حق پاسخگویی را از آنها می‌گیرند، وقتی مسخره‌شان می‌کنند، آنها را به حاشیه می‌رانند، به طویله، به زبانِ رعیت‌ها. وقتی به مردمی زبانی را تحمیل می‌کنند که بالاجبار ساکت‌شان می‌کند، از آنها حقی را گرفته‌اند که بر سرزمین‌شان دارند. اگر به شما بگویند که زبان عربی زبانی برتر است، دارند در مغزتان فرو می‌کنند که شما موجودی پست‌تر هستید.

امروزه در الجزایر دو طبقه‌ی اجتماعی (کاست) به زبان عربی صحبت می‌کنند: نخبه‌های سیاسی و نخبه‌های مذهبی. زبان عربی، زبانی مُرده برای الجزایری‌هاست که انسان‌هایی زنده هستند. هر دو گروه تقدس را از زبان عربی به عنوان دلیل مشروعیت‌شان گرفته‌اند. مثل کشیش‌ها و شاهان قرون وسطای غربی. بنابراین کسانی که علیه‌شان قد علم‌ کردند، علیه قدیسانشان وخدایشان هم ایستادند. آن‌هایی که می‌گویند زبان عربی زبانی مرده است، استیلای این دو طبقه و منافع‌شان را تهدید می‌کنند.

کسانی که به شما می‌گویند که زبان الجزایری به عنوان زبان وجود ندارد، خودشان را همچون واسطه‌ای میان شما و الجزایر، میان شما و خدا تحمیل کرده‌اند. از قِبَل زبانی مرده پول‌شان را درمی‌آورند. این زبان را از آن‌ها بگیرید ، عاطل‌و باطل بودن‌شان، شیادی‌ وغاصب بودن‌شان آشکار خواهد شد. از خشم و بیکاری می‌میرند.

آن‌هایی که به شما می‌گویند این زبان یکی از مشتقات زبان عربی است، فکر می‌کنند خودشان هم تولیدی مشتق‌شده از عربستان سعودی‌اند. در الجزایر زندگی می‌کنند، در الجزایر غذا می‌خورند، در الجزایر می‌میرند، اما می‌گویند زبان الجزایری وجود ندارد و زبان عربی سعودی وطن اصلی‌شان است. زنده‌باشند اما باید بروند همان‌جا.

زبان عربی زبان استعمارگری است. می‌توان با تجاوز به سرزمین یا با زور، در دهان و روح مستعمره‌سازی کرد. این هم نشانه‌ی استعماری موفق است: امروزه، بعد از قرن‌ها، مستعمره خود خواهان استعمار است آن هم به عنوان «اثری مثبت» و زبان عربیِ مِرده حجت‌اش شده است. با استعمارگر قاطی می‌شود، زبانش، نیازمند تبارشناسی‌اش است و توضیح می‌دهد که زبانش به واسطه‌ی عربِ استعمارگر، عربی شده‌است. و کسانی که این مسأله را نفی کنند، با این سرزمین بیگانه‌اند! فرانتس فانون آن‌ را خوب توصیف کرده است: پوست سیاه ماسک سفید. زبان الجزایری، ماسک عربی.

کسانی که به شما می‌گویند زبان الجزایری وجود ندارد چون لهجه‌های الجروا، ستیفیَن و اُرانی متفاوتند، آنها را به کتاب‌های تاریخ ارجاع دهید: زبان فرانسه در قرن چهاردهم زبان گدایان و راهزنان و مردم عوام بود. فقط برایش یک شاه و فرهنگستان بس بود تا زبان فیلسوفانِ رنسانس و روشنگری شود و بعد زبانِ قدرت و دولت. آنها بهتر از ما نبوده‌اند.

آنهایی که به شما می‌گویند این زبانی است که که از دیگر زبان‌ها اقتباس شده‌است، به آنها بگویید این ویژگی همه‌ی زبان‌های زنده است. این زبان‌های مرده هستند که به خلوص استناد می‌کنند، زبان‌های زنده همواره به تبادل توسل جسته‌اند. زبان عربی خودش از آسمان که نیافتاده‌است؛ از تقاطع میان جاده‌ها، بازرگانان و مسافران به وجود آمده است: عبری‌ها، آرامی‌ها، آشوری‌ها و …

آنهایی که به شما می‌گویند زبان الجزایری به قدر کافی غنی نیست تا زبانی شود که روی همه نفوذ داشته باشد، به آنها پاسخ ابوالعلا معری را بدهید، شاعر کور و نویسنده‌ی «ندامت‌نامه»، درباره‌ی شعری از او که خواسته بود با قرآن رقابت کند گفت: «بگذارید قلب‌ها چند قرن با آن صیقل یابند، آنگاه خواهید دید!» یک زبان تنها زمانی فقیر است که مردم‌اش به خودشان بدگمان باشند و خودشان را با کسی دیگر اشتباه بگیرند. برای همین از آن بالا با تحقیر و بدبختی به خودشان نگاه می‌کنند، برای همین زبانشان از مرکز دنیا سقوط می‌کند و به دست مردم دیگری می‌افتد تا به دست خودشان.

نویسنده همواره در این فکر بوده: من مغرب کسی نیستم. «مغرب» حومه‌ی مشرقی است که محل تولدم اعلام شده هر چند آنجا محل مرگِ من است. آن را همچون مرکز دنیا مطرح کردند و من را همچون حاشیه‌ی آن. مرکز دنیا به مردم برمی‌گردد وقتی آن مردم با زبان‌شان همچون زبانی جهانی رفتار کنند.

می‌توانی جهان را تصاحب کنی وقتی زبان خاص خودت را داشته باشی.

این زمانی است که مردمی با زبان‌شان حرف می‌زنند و به آن افتخار می‌کنند، باید به اجدادشان، تسلط بر سرزمین‌شان، بادهایش، جهت‌های جغرافیا‌یی‌اش و سرنوشت‌‌اش و برداشت محصولاتش افتخار کنند. تاریخ را ببینید: هربار که مردمی می‌خواهد بر دنیا تسلط پیدا کند، قبل از هر چیز و مخصوصاً اعلام می‌کند که زبانش ناب است، از آنِ خودشان است و با تمام صداهای دیگر وصلتی دارد: ترک‌ها همین رویه را در پیش گرفتند، اسرائیلی‌ها، عرب‌ها و… برای همین است گوته‌های ما و ادبیات‌مان به دنیا خواهند آمد و ما ماشین‌ها و ترانه‌هایی را اختراع می‌کنیم و برای همین است که ما اشرف مخلوقات می‌شویم چون ما مرکز دنیایمان خواهیم شد.

آن‌هایی که به شما می‌گویند این زبان به هیچ زبانی شباهت ندارد، بهشان بگویید چه خوب: این زبان الجزایری است مثل خودمان و تفاوت‌اش هویت‌اش است! آنهایی که به‌ شما گفتند «چطور آن را می‌نویسید؟» بهشان بگویید «اهمیتی ندارد!»: معنا در خط نیست در روح کلام است. ‌

کسی که به شما می‌گوید این خواست شما محقق نخواهد شد، به او بگویید او گذشته را برای خودش نگه دارد، در صورتی که شما آینده‌ای را دارید که انتظارتان را می‌کشد. به آنهایی که به شما می‌گویند «از چه چیزی شروع کنیم؟» بگویید با یک ترانه، یک رای، یک فرهنگستان، با پذیرش خودمان.

در الجزایر، بیشتر مردم به زبان الجزایری حرف می‌زنند: مردم، پول، تبلیغات، عشق و خشم. بنابراین آنچه مانده ساختگی است. ENTV، بوتفلیقه[۱]، رژیم، امام‌ها، «همگون‌ها»، اسلام‌گراها. همه‌ی کسانی که می‌خواهند الجزایر غنی شود، گرامی داشته شود یا به رهایی برسد، به الجزایری حرف می‌زنند. همه‌ی کسانی که می‌خواهند تصرفش کنند، آن را بدزدند، نابودش کنند، نفی‌اش کنند یا بر رویش مارش روند به عربی کلاسیک حرف می‌زنند. آنها اقلیتی حاکم هستند. الجزایری‌ها اکثریتی تحت سلطه. در حال حاضر این طور است.

وقتی به شما گفتند زبان الجزایری یک گویش است، دارند می‌گویند که شما شهروند نیستید. شما عوام هستید، مردم نیستید. می‌گویند «زبان عوام»، «درجه سوم». آنهایی که این را می‌گویند خود را برگزیده می‌دانند: «خواص»

روی پاسپورتم نوشته ملیت «الجزایری». با مادرم، با زن و بچه‌هایم الجزایری حرف می‌زنم. این روانی‌ها برایم اهمیتی ندارند: بالاخره از بین می‌روند و من با تدبیر فرزندانم همیشه آنجا خواهم بود. آنها از مُرده‌ها دفاع می‌کنند و من از نوزادها. مدرک؟ بگویید که شما از زبان الجزایری دفاع می‌کنید به عنوان یک زبان و خواهید دید امام‌ها، مستعمره‌ها، شیفتگانِ عقبه‌ بن نافع[۲]، مذهبیون، عایدی بگیران به‌پا‌می‌خیزند و همه‌ی کسانی که از خودشان و از آنها شرمسارند. خشم‌شان مدرک من است.

من هوادار شرمساری از خویش و نفی زبانم نیستم. من به زبان الجزایری حرف می‌زنم. زبان عربی (به عنوان فرهنگ و آثار) به من تعلق دارد اما من هیچ تعلقی به آن ندارم.

پی‌نوشت‌های مترجم:

[۱] عبدالعزیز بوتفلیقه، رئیس جمهور الجزایر . او با تغییر قانون اساسی توانسته برای چهارمین بار به ریاست جمهوری برسد. در آستانه بهار عربی برای جلوگیری از  اتفاقاتی مشابه در الجزایر اجازه‌ی  تأسیس ۲۳ حزب جدید را صادر کرد و تعداد نمایندگان مجلس را به ۴۶۲ نفر افزایش داد( این در حالی بود که در عمل مجلس از اختیارات چندانی ندارد) . اما بوتفلیقه در چشم مخالفان و منتقدانش تنها خدمتگذار ارتش است.

[۲] عقبه بن نافع فهری (۶۲۲–۶۸۳ میلادی) فرمانده‌ی عربی  که به معاویه و یزید اُموی خدمت می‌کرد. فتوحات مغرب عربی شامل کشورهای کنونی الجزایر، تونس، لیبی و مراکش در شمال آفریقا توسط او آغاز شد.

ما در مرگ ِ كتاب ميميريم، در نزديكي ِ آخرين كلمهها

                                                           

   ادموند ژابِس

ترجمه ي سميرا رشيدپور

 

بر بالين ِ خواهرم بودم. دوازده سال داشتم و خواهرم بيست و دو سال. آن روز براي اولين بار در مقابل واقعيتي دردناك احساسي داشتم كه زندگي ام را براي هميشه تحت تاثير قرار داد.

 

سال 1924 با پدر و مادرم در ايتاليا بوديم. مي بايست خواهرم را به كلينيك منتقل مي كرديم. واقعا وضعيت بدي بود. خواهرم سل داشت و بيماري اش به خاطر التهاب كليه  وخيم تر شده بود و او را به صورت بي رحمانه اي رنج مي داد. حتا نمي توانست سنگيني يك ملافه را رويش تحمل كند. وقتي پرستار آمد و در زد، من و پدرم در هتل وارز روبه روي كلينيك در يك اتاق بوديم. پدرم كر بود. بيدارش كردم. نمي توانست درست توي خيابان سر پا بايستد. يك دفعه ديدم خودم تنها هستم با خواهري كه خيلي دوستش داشتم. رابطه ي بسيار نزديكي با هم داشتيم. هميشه او مرا وادار مي كرد كه تكاليف مدرسه ام را انجام دهم. روابطم با او بسيار عميق تر از رابطه ام با مادرم بود.

همان لحظه بود كه فهميدم. اول منقلب شدم و گريه كردم. خواهرم لبخند زد. پيژامه ي نازكي پوشيده بودم. خواهرم دستش را روي سينه ام گذاشت و گفت: « گريه نكن! آدم نمي تواند از سرنوشت فرار كند!» نمي توانم درست همان طوري كه او اين جمله را ادا كرد، آن را بيان كنم. چون صدايي نداشت. دكترها گفته بودند كه ديگر نمي تواند مثل سابق صحبت كند. انگار در حرف هايش آهنگ صدا وجود نداشت. فوري حس كردم اين كلمات از جاي ِ بسيار دوري مي آيند. خودم نيز از حرف هايي كه سعي كردم به او بگويم تعجب كردم. حرف هايي با صدايي بسيار آهسته.

 

گفتار؛ معبري از زندگي به مرگ

شصت سال بعد توانستم بنويسم « چه چيزي ويرانگر است؟ شايد نجوا ». ديگر امروز بلد نيستيم با صداي ِ آهسته حرف بزنيم، جز با كسي كه رابطه اي عميق و صميمانه داريم. به كل فراموش كرده ايم كه مي توان طور ديگري هم حرف زد، اما نه با صداي بلند. مثلا اگر با صدايي آرام در يك سالن شروع به حرف زدن كنيم، براي همه آزار دهنده است. تجربه ي كوتاه مدتي كه در بيابان داشتم به من ياد داد كه اين گونه گفتار آن قدر قوي است كه حتا مي توان گفت تقريبا غير قابل شنيدن است. چرا؟ چون ما را مجبور مي كند از محيط اطراف مان ساكت تر باشيم. بالاخره سكوت را مي شنويم. و سكوت به زبان ِ گفتار در مي آيد.

 

آن موقع، به اين آگاهي نرسيدم كه خواهر در حال احتضارم دارد اين سكوت را به من ياد مي دهد. بعدها فهميدم لحظاتي هست كه در آن حرف زدن معمولي غير ممكن است و زبان مان به طور كامل تغيير مي كند. خودش سخت مي شود و در عين حال وقار و حجب اش را به ما تحميل مي كند. چون به راستي، در مقابل مرگ چه حرف‌هايي را مي‌توان بر زبان آورد؟ هيچ حرفي. مثل وقتي كه در بيابان هستيم. ولي ما حرف مي زنيم، چون اگر حرف نزنيم يعني ما هم مرده ايم. گفتار تقريبا معبري از زندگي به مرگ است، معبري كه به گفتاري  بسيار آرام ، سخت و به زحمت شنيدني بدل مي شود. انگار ديگر گفتار براي متقاعد كردن و توضيح دادن نيست، بل خيلي ساده، همچون نجوا كارش عبوراندن است.

 

كلينيكي كه خواهرم در آن بستري بود توسط خواهران روحاني كاتوليك اداره مي شد. و آنها همه لب به تحسين دختر جواني مي گشودند كه داشت به هيات يك قديس جان مي داد، بي هيچ حرفي ناشي از شورش. ولي با اين همه به طور وحشتناكي رنج مي برد. جايي كه ديگر گفتار بيهوده است. همان چيزي كه من با نگاه فهميدم. ديگر لزومي ندارد زندگي ات را براي كسي تعريف كني وقتي نگاهش مثل خودت است. و در مقابل خواهرم، من نيز فهميدم كه چيزي غير از اين درباره ي مردن وجود ندارد.

 

و آن اولين تصويري بود كه از مرگ داشتم. نمي توان از آن حرف زد. همان طور كه نمي شود از عشق حرف زد مگر با تعريف كردن همه چيز. چيزي كه مرا در متون سنتي يهوديان مجذوب خود مي كرد، همان چيزي است كه اين متون درباره ي اهميت روايت (récit) مي گويند. در سنت يهود، روايت حقيقت است، در حالي كه در غرب، قصه دروغ است. چون حتا اگر ما خوابي را تعريف كنيم، در حقيقت خاصي هستيم، حقيقت ِ روايت. واقعا هيچ تعريف ِ كلي براي خوشبختي، عشق و شادي وجود ندارد. اگر بخواهيم از رنج حرف بزنيم مجبوريم از رنج خودمان حرف بزنيم. يا از رنج كساني كه شاهد رنج كشيدن شان بوده ايم. اين يعني روايت. براي مرگ هم همين طور است.چيزي است كه از ما عبور مي كند. با آن زندگي مي كنيم. مرگ وجود دارد چون آغازي هست، پس اين فرضيه پيش مي آيد كه قبل از آن چيزي وجود نداشته.  يا چيزي ديگر. عملا ما از بدو تولد مي ميريم. حتا اگر به چشم نيايد ولي راست است كه اشياء خودشان را به پايان مي رسانند.

 

خواهرم در ايتاليا طبق مناسك يهوديان به خاك سپرده شد. دعاهايي كه براي مردگان مي خواندند شبيه هق هق هايي طولاني بود. در مصر، گاهي دو بار در سال با پدرم به كنيسه مي رفتم. دعا نمي خواندم. مجذوب آواز و تواشيحي مي شدم كه فضاي آن مكان مقدس را پر مي كرد. ولي تواشيح، آواز ِ كنيسه نبود. چون آواز كنيسه شاد و با موسيقي همراه است. با اين همه در آواز يهوديان، زمين آواز مي خواند       و كلمه. همان چيزي كه به مضمون مرگ مي پيوندد.

 

جايي نوشته ام كه خالي ترين كلمه شايد كلمه ي خدا باشد. چرا؟ تا به ما اجازه دهد كه به آن كلمه وارد شويم. خب، نويسنده چه كار مي كند؟ كلمه را خالي مي كند تا بعد آن را پر كند. پس اين هم معبري به مرگ است. در كلمه ي خدا همه چيز را مي توان وارد كرد. بر حسب اين كه مي خواهيم شادي را بيان كنيم يا غم، شورش يا نوزايي را، مودولاسيون ها متفاوت اند. مي گذاريم كلمه آواز بخواند.

 

برزخ، جايي براي اجازه دادن به خروج

همچون ديگر اديان در دين يهود نيز ايده ي زندگي ِ پس از مرگ هست. به همراه چيزهاي بسيار زيبايي همچون امكان ِ نجات دادن ِ ارواح.

هيچ بهشت و دوزخي وجود ندارد. اين ها وارد منطق ِ خدا شده اند. چون منطق ِ محصوري است. انسان نمي تواند اين حصار را بپذيرد. براي همين برزخ را به وجود آورده تا براي خروج اجازه بگيرد. اين خروج در آيين يهوديت هست. دعاي مردگاني كه بايد به مدت دوازده ماه تكرار شود و خطاب به ابراهيم است. وقتي كسي مي ميرد، روح اش به جايي تاريك مي رود، بي هيچ نوري. و در آن جا منتظر مي ماند تا او را از آن جا بيرون بياورند و به سوي نور گمشده ببرند. تنها روحي كه قادر به اين كار است، روح ِ ابراهيم است. ما از او استغاثه مي كنيم تا نظرش را به اين روح معطوف كند. همه ي تلاش مان براي قانع كردن اوست. از او مي خواهيم « بر اين مرده رحم كن حتا اگر از او خطاهايي سر زده، اما من او را دوست مي داشتم، و اگر من او را دوست داشته ام همين او را سزاوار ِ اين مي كند كه ... » خب، پس ايده ي زندگي ِ پس از مرگ در جايي ديگر وجود دارد. و اين اصلا تصويري از بهشت نيست، بل تصويري از آرامش ابدي است.

 

من مومن نيستم. قطعا ايمان به مومن اطمينان خاطر مي دهد. ولي آيا ما همين هراس را نداريم؟ مومن به خود امكان ِ يك آينده را مي دهد. او با يك ماوراء كه شايد آرامش ِ ابدي را برايش رقم زند خود را آسوده مي كند. اما با اين همه هراس هم دارد.

قبل از مرگ خواهرم، صرفا ايده ي مبهمي راجع به مرگ داشتم. فكر مي كردم  آدم هاي ِ پير قبل از جوان تر ها مي ميرند. شورش ام به خاطر اين بود كه ديدم يك دختر بيست و دو ساله قبل از مادرش مرده. از آن زمان به بعد فهميدم عوض شده ام. در دوازده سالگي احساس كردم برايم اتفاقي افتاده كه شايد به اندازه ي يك ثانيه طول كشيده و مي دانستم كه همان آدم سابق نيستم. از آن پسر بچه ي شاد به آدمي ماليخوليايي و افسرده بدل شدم. نه به اين خاطر كه خيلي راحت رنج مي بردم، گفتم كه مرگ جايگاه خاصي را در وجودم يافته بود. انگار چيزي كه قبلا درش به روي مرگ بسته بود، ناگهان باز شود، مرگ در من ساكن شده بود. نگاه جديدي نسبت به همه چيز پيدا كرده بودم. زخمي تعريف نشدني. و مخصوصا اين كه ديگر نمي توانستم مثل قبل حرف بزنم.

 

گورستان يهوديان كاملا زير و رو شده بود

فكر مي كنم ما هر روز شاهد مرگ مان هستيم. مرگ نه آغاز دارد نه پايان. روزي كه مي ميريم، قلب مان ديگر نمي زند، صرفا يك تصادف جسمي. همين. مرگ نيز همچون تولد يك واقعه است كه آن را هر روز مي بينيم. يا در مقابل اش هستيم يا در كنارش.

من و زنم تصميم گرفته بوديم جسم مان را وقف علم (پزشكي) كنيم. به نظرمان راه حل خوبي بود. و بعدش را ديگر نمي دانم. شايد امروز ترجيح مي دهم تن ام را بسوزانند. اين ترديد نيست. در واقع من هيچ سوالي از خودم ندارم. زنم فكر مي كند شايد اين طوري براي بچه ها بهتر باشد. سخت است وقتي كس عزيزي را از دست بدهي و بداني كه اعضاي بدنش تكه تكه مي شود. اما وقتي تن ات را مي سوزاني. تصويرش را از پيش براي خود نگه مي داري. فكر مي كنم برايم فرقي ندارد. ولي مخصوصا اين كه ديگر گورستاني در كار نيست! من هميشه از گورستان وحشت داشتم. مادرم در گورستان بانيو(Bagneux) دفن شده. هيچ وقت آن جا نمي روم. اصلا نمي فهمم بتوان در مقابل قبري پذيراي ِ كسي شد و او را گل باران كرد. آيين مردگان برايم كاملا غريب است.  

در قاهره[1] گورستان يهوديان را كاملا زير و رو كردند تا ساختمان سازي كنند. كه آن را هم نساختند. تصوير بسيار دردناكي است وقتي مي بيني همه ي گور ها را از دل زمين بيرون ريخته اند. وقتي فهميدم قبر پدرم ديگر وجود ندارد عصباني شدم. چون اين عمل به نظرم ناحق آمد و في نفسه منحط! متناقض نيست. نه. انگار توي خيابان جلوي ِ من به كسي حمله كنند.

خب، البته مصر باستان و اهرام ثلاثه اش نيز هست كه گور هستند. اما اين مناسك تدفين در گذشته اصلا مرا تحت تاثير قرار نمي دهد. ماندگاري ِ غلطي است.

 

غم ِ مرگ، براي من خارج از تصويرش است. مسيح مصلوب تصويري از مرگ نيست، بل تصويري است از اين كه چگونه مي توانيم اين گونه بميريم. تصوير مرگ را هر روز مي يابم. همين جاست. انگار زندگي چيزي نبوده جز اختراع خود مرگ، تا به مردن ادامه دهيم و به بودن. مرگ اين نيست: چگونه مي توانيم از آن حرف بزنيم انگار از چيزي حرف مي زنيم كه هست؟ آخر براي آن كه بتوانيم از آن حرف بزنيم بايستي حتما زندگي وجود داشته باشد. تصوير مرگ، همان تولد نوزادي است كه به او داده شده. ما يك بچه را درست مي كنيم تا بعدا او را بكشيم.

 

كم پيش مي آيد. هميشه اين حس را داشته ام كه به مرگ خيلي نزديك ام. آن هم درست وقتي كه چيزي را تمام مي كنم. زندگي ام از استمرار مرگي ساخته شده كه در انتظارم است. اين بازي ميان مرگ و زندگي چيست؟ مرگي كه زندگي را بر مي انگيزاند و آن را وادار به گرفتن همه ي جهت ها و شكل ها مي كند تا بعدا همان ها را بهتر ويران كند.

 

وقتي به يك عمارت نگاه مي كنم. اغلب پشت آن هيات ظاهري، عمارت در حال ويراني را هم مي بينم. نسبت به يك بناي يادبود هم همين طور. فقط مي توانم با اين رابطه  ( آباداني / ويراني.م.) آن را دريابم. روابطم با چيزهاي بسيار قوي هميشه همين طور است. البته نه به شكل هراس. طوري كه انگار دارم واژگوني ِ چيزها را هم مي بينم.

 

 

بياباني بايد تا خود را كاملا گم كنم

و اما اثر(l'œuvre ) فقط وقتي ماندگار است كه خواننده اي داشته باشد. فكر نمي كنم كسي بتواند در زمان بنويسد. بايد زماني در لحظه وجود داشته باشد، تا نوشتن ممكن شود. اما فقط در اين لحظه مي نويسم. زندگي ِ نوشتار اين گونه است. فقط اين لحظه را بيان مي كنيم. ممكن است شامل خيلي چيزهاي ديگر باشد،بسياري از لحظات گذشته و يا آينده، چون آماده سازي براي چيز ديگري هم هست. اما در واقع ما هرگز به آن لحظه نمي رسيم كه خود را كامل بيان كنيم، و اين يكي از وجوه بسيار عجيب نوشتار است، حتا به صورت جزيي و ناقص. اگر به يك نويسنده بگويم : « زندگي ات را برايم تعريف كن!» چه كار مي كند؟ يك سري رقم و تاريخ به من مي دهد، وقايع قطعي. اما آن ها صرفا تصاوير و نشانه ها هستند نه خود ِ او. و يك دفعه وقتي مي خواهد چيز ديگري را بيان كند، زندگي اش از نوشتار خارج مي شود. و اين خود ِ اوست كه به صورت غيرمستقيمي بيان مي شود. چون هر اثري، خود زندگي نامه است.

 

زماني كه در مصر بودم، اغلب مي رفتم بيابان. نه براي ِ اين كه خودم را پيدا كنم بل براي اين كه خودم را گم كنم. تجربه اي از غير شخصي شدگي. يك جور مرگ، اما يك جور مرگ اجتماعي هم بود. من از خانواده ي معروفي بودم. و همواره اين وزنه ي اجتماعي را تحمل مي كردم، قبل از هر چيز پسر ِ پدرم بودم. مي نوشتم، ولي همه فكر مي كردند من اين كار را مثل كساني انجام مي دهم كه گلف بازي مي كنند يا از ناكامي هاست كه مي نويسم. نمي توانستم خودم باشم. خيلي طولاني و سخت بود. اما بيابان به من اجازه مي داد خودم را از همه ي اين ها خلاص كنم. مخصوصا تجربه ي سكوت. قبلا گفته بودم كه سكوت مثل مرگ است. تحمل كردن اش سخت است. بيابان برايم صرفا براي گم شدن بود.

برايم قطعيتي داشت كه انگار در مرگ هستم، همان طور كه در زندگي هستيم. نمي توانم آن ها را از هم جدا كنم. هيچ يك بي ديگري وجود ندارند و من آن ها را به يك شيوه مي بينم. يعني هر بار كه جمله اي هست كه مرا فاش مي كند، مي دانم كه نقطه ي عطفي هست. حتا دورتر مي روم. در آخرين كتابم گفتم كه تاريخ مرگ مان ثبت شده و نوشتن، تلاش ما براي به تاخير انداختن ِ آن است. ولي ما بلد نيستيم آن تاريخ را بخوانيم. من مرگ را با هر جمله مي بينم. با هر جمله مي ميرم. و اين اصلا بيماري نيست.

اگر مي دانستم براي روزي كه ديگر از پا درمي آيم راهي وجود دارد كه به راحتي خودكشي كنم، اين مساله هراسم را برطرف مي كرد. شايد اگر بفهمم يك پزشك مي تواند با خوراندن قرصي مرا تا ابد بخواباند تسكين يابم.  مرگ ارادي را محكوم نمي كنم، ما بيش تر اوقات در آستانه ي خودكشي هستيم، عجيب است ولي همين لحظاتي كه ما به آن خيلي نزديك هستيم غم انگيز ترين لحظات زندگي مان نيستند. گاهي اوقات يك ميل به خود ويراني سر بر مي آورد، انگار آدم مي خواهد به وراي ِ مقابل ِ مرگ برود. يك جور گريز مثل خواب. خودكشي خيلي پيچيده است. و با يك درام برانگيخته نمي شود. چيزهايي هست كه ديگر با آن نمي توانيم بميريم و به خودمان مي گوييم: «به چه دردي مي خورد؟»

 

در آخرين كتابم « يك مرد خارجي با كتاب كوچك زير بغلش» اين تاملات را درباره ي مرگ نوشته ام:

« يك خردمند مي گويد: هر تولد اهانت به سكوت است؛ مرگ، تسليمي باشكوه.

 

-         بيگانگي ات، در كتاب، آن را مديون ِ زندگي ات هستي يا مرگ ات؟

-         ما در مرگ ِ كتاب مي ميريم، در نزديكي ِ آخرين كلمه ها

 

او مي گويد مرگ شايد قدري طلا باشد كه بر شب ِ پولكي جاري است.

غبار ستارگان ِ محكوم شده

تحفه اي ناچيز براي رحلت

انحطاط ِ لحظه. غضب ابديت

اي خراج ِ زشت ِ نيستي

براي نيست شدن تقاص پس بده!

 

شايد كسي كه از ما به جا مي ماند فقط اندوه كلمه اي است كه در آن خدا سكوت كرده. كلمه: مرگ؟

و اگر براي نويسنده، در مرزهاي مرگ و زندگي، ويراني ِ آثارش با آتشي است كه  از كاغذهاي آثارش گر مي گيرد، نكند اين تنها راه در تير رس اش باشد تا حضور خود را به نيستي اعلام كند؟

خردمند به مرگ نگاه مي كند كه جلو مي آيد و بعد پا پس مي كشد، از نظم حركاتش كنجكاوي اش تحريك شده، موج بگو و مگو بر موج از دريا.»

 

اگر يك دفعه بفهمم فقط يك ربع ديگر براي زنده ماندن زمان دارم ، شايد دچار هول و هراس شديد شوم. ولي فكر نمي كنم كه واقعا بترسم. شايد از رنج بردن بترسم ولي از مردن نه. به گونه اي شايد حتا تسكين يابم. ميل به مردن ندارم ولي جداي ِ از اين چيزها، مرگ يك قطعيت است. بزرگ ترين هراس ِ مرگ اين است كه نمي دانيم كي و چگونه به سراغ ما مي آيد. چه بيست سال مان باشد چه هشتاد سال مان، همان شكنجه است. آخر سر اين يك ربع آخر شايد زندگي يي باشد بي اين هراس.

 


[1] زادگاه ادموند ژابس. م.