KHODAM KHASTAM
خٌـــوבم خواســـــــتَم ڪـــﮧ
عاشِقـــ♥ــت باشَـــــــ Ґ ...
خٌـــوבم خواســـــــتَم ڪـــﮧ
عاشِقـــ♥ــت باشَـــــــ Ґ ...
همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند...
همه ادعا دارند که بدی را به چشم دیده اند...
همه ادعا دارندکه تنهایی را کشیده اند...
پس کیست که این دنیا را به گند کشیده است؟؟؟؟!!!!!
خدایا گریه نکن!
یک روزی میاید ما آدم های خوبی میشویم...
و خدا همچنان لبخند میزد..................
دیگر "او" های نوشته هایم را به خود نگیرد ،
از این به بعد "او" دیگر آن "او" نیست...
وقتی میخوای برسونیش رادیو پیام رو روشن کنی ببینی کدوم مسیر شلوغ و پر ترافیک تره...؟!
یاد تو این سوی شیشه است...
غافل از اینکه "گرگ" قول استخوان شکارش را به "سگ" داده بود...
زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش،
کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
زندگی شانس بد را خوب بازی کردن است...
ولی انسانیت در حال انفراض است...!!!!!!
اما آنقدر با وفایند که شاخه های خشک درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمیگذارند...
من این چند روز حالم خوب نبود و نمیتونستم بیام وب و شاید جواب بعضی هاتون رو دوستم گلسا داده باشه...
و میخواستم بگم که من از 18 تا 22 نمیتونم بیام اینجا...
چون با اجازتون 18 بعد از امتحان راهی بیمارستانم واسه ی عمل معده ام...ولی قول میدم که به امید خدا اگه از عمل اومدم بیرون ، وقتی مرخص شدم حتما بیام پیشتون...
دوستون دارم ، موفق باشید...
خدانگهدار.
هنگامی که همه جا به دنبال تو میگشتم
آن دم که در هجوم تند روزگار ،
گامی به سوی خوشبختی
و قدمی به سوی تو برمیداشتم
به گمانم ،
زندگی را تجربه میکردم
دریغا!
همه چیز رفت و تنها من ماندم
با خاطرات مستی نگاهت!
با تمام این بی رحمی ها
اگر کوه هم باشی خرد می شوی
از همه چیز و همه کس بیزارم
دیگر نه باد
لطف وزیدن دارد
و نه گل ها
و آسمان و
بار آن
شوق دیدن
حتی از پنجره ی نیمه باز اتاقم
که یاد آور انتظار توست
بیزارم
قلب من مسموم تنهاییست
کاش
فقط تو بودی
کاش میشد گریه کرد
آنقدر تا دل سبک شود
کاش کسی بود تا حرف دل را میفهمید
کاش کسی از تنهایی من می پرسید
من که هستم؟...
من چه هستم؟...
عاشقی دل خسته و پر غصه و تنها
غصه ای بی سایه و بسیار
کاش میشد گریه کرد
کاش میشد گریه کرد
عشق دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی...!
عشق رفیق نیست که بهش کمک کنی...!
عشق مقدسی است که باید جلوش زانو بزنی...!
کاش خدا سه چیز را نمی آفرید :
1.عشق 2.غرور 3.دروغ
زیرا عاشق از روی غرور ، دروغ میگوید.
پازل دل کسی رو بهم ریختن هنر نیست...
هر وقت با تکیه های شکسته دل یک نفر پازل جدید ساختی هنر کردی...
خدایا ! آنکه در تنها ترین تنهایی ام ، تنهای تنهایم گذاشت ؛
خواهشی دارم ، تو در تنها ترین تنهایی اش ، تنهای تنهایش نزار...
من غریبه ی دیروزم ، آشنای امروز و فراموش شده ی فردا ؛
پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی...
بهتره گریه ی یه آدمو دستمال کاغذی پنهون کنه تا شونه ی کسی که مدت موندنش از یه دستمال کاغذی هم کمتره...
باور کن زندگی آدما گاهی لنگ میشه...
لنگ کمی دلگرمی...
فقط کمی...
گاهی دلت میخواد بغضات از تو نگاهت دیده بشه که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری ؛
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثل : چیزی شده ؟!
اون جاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با خنده میگی : نه ، هیچی...
جیرجیرک به خرس گفت : دوستت دارم .
خرس گفت : الآن وقت خواب زمستونیه بعدا صحبت میکنیم...
خرس رفت و خوابید... ؛ غافل از اینکه عمر جیجیرک فقط سه روز است...
دیروز فریاد میزدی : دوستت دارم و من می گفتم : نمیشنوم بلندتر...؟!!؟!!
و امروز وقتی به آرامی میگویی : دوستت ندارم خواهم گفت : همین...؟!؟! چرا داد میزنی؟!؟!...
به من گفت : نرو که بن بسته !
گوش نکردم ، رفتم .
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم ؛ پیر شده بودم !!!
نه به خاطر مردمان شرور...
بلکه به خاطر کسانی که شرارت ها را میبینند ،
ولی کاری در مقابل آن انجام نمیدهند...
" آلبرت انیشتین"
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو :
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا
تو نوشتی از من :
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنینم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخت ترین انسانم...
ولی افسوس
مدتی است که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به این نتیجه که
.
.
.
.
.
.
.
این آهنگ خیلی سخت بود اما اون هنرجو به خوبی از پسش براومد...
میخواستم دست از سرم بر داره اما تازه با کمال پررویی بر گشته میگه اگه نرم چی میشه؟!...من هم رو بهش
کردم و با اعصبانیت و با صدایی بلند که اطرافیان هم بشنوند گفتم:اگه نری داد میزنم میگم چرا توی این جامعه
لعنتی نباید درجه ی مرد و زن یکی باشه....؟!؟!
اگر درجه ی مرد و زن یکی بود شما مردا حتی به خودتون اجازه نمیدادین کوچک ترین اهانتی به ما خانم ها
بکنید،اگه برای خانم ها توی این(......)لعنتی شخصیت غائل بودن هیچ زنی فکر نمیکرد که با پوششی غیر از
چادر و آرایش کردن خودش رو در اختیار مرد ها گذاشته،اگه همه چیز برابر بود و همه چیز برای آقایون آزاد و
خیلی چیز ها برای خانم ها ممنوع نبود هیچوقت آقایون خانم ها رو ضعیف نمیدونستن و فکر نمیکردن حتی در
یک زندگی مشترک آقا همه کارست و خانم یک وسیله ی جنسی...
حالا خانم ها دست میزدن و آقایون هم بعضی هاشون بهشون بر خورده بود و با اعصبانیت نگاهم میکردنند و
بعضی هاشون هم متاثر از خودشون سرشون رو پایین انداخته بودند...
صدایم را پایین اوردم و گفتم:ما...،ما خانم ها مجبور یم ساکت باشیم...و به همین اجبار است که ساکتیم
والامن خودم شخصا همه ی این حرفارو به گوش تمام دنیا میرسوندم مطمئن باش....