به زعمِ ویتگنشتاین
ای کاش هنوز به معنای جدیدی منتقل نشده باشد این کلمۀ "زعم". این روزها زعم را به معنای عقیده و رای بکار می برند. در مقاله ای دربارۀ آراء ویتگنشتاین می خواندم : « به زعمِ ویتگنشتاین مهمترین نقصان متافیزیک در سه چیز است» و منظور نویسنده، به عقیدۀ ویتگنشتاین بود.
زعم دو معنا دارد: نخست گفته مشکوک و مردود و گمان بی اساس. دوم سرپرستی و تکفل1؛ زعیم و زعما از این معنی است. عرب هرگاه بخواهد نظر کسی را نقد کند، کلام او را به این صورت نقل می کند: «به زعم آقایx»، یعنی « به نظر آقای x، که البته بی اساس و مردود است».
اولین چیزی که ازکلمۀ زعم به ذهن تداعی می شود شعر معروف « ا تزعم انک جرم صغیر است / و فیک انطوی العالم الاکبر» است. معنی شعر منسوب به علی ع اینطور می شود: « به اشتباه گمان نکن که جسم کوچکی هستی /...». در فارسی عامیانه معمولا بجای این کلمه از « او فکر می کند» یا « او خیال می کند» استفاده می کنیم.
1.مقاییس اللغه و مصباح المنیر؛ مادۀ ز ع م
شاه و وزیر
کشورمان ایران تا دلتان بخواهد سلطان بی کفایت و وزیر با لیاقت و کارآمد داشته است. بازی شطرنج، نمادی است از این داستان تاریخ. هرچه شاه زمین گیرتر، سیطرۀ وزیر، عالم گیرتر. کار مملکت آنگاه به هم می ریزد که شاه قات می زند و با وزیر در می آویزد.
از بزرگمهر ساسانی بگیر تا عضد الدین دیلمی، خواجه نظام الملک (سلجوقی)، خواجه نصیرالدین طوسی، خواجه رشید الدین فضل الله(تیموری) و امیر کبیر و دیگران، همه از کج فهمی و بی خردی شاهان و عوامی و خرافه پرستی عوامان، خون به دل شده اند.
می گویند روزی هلاکو، خانِ مغول با مشورت وزیر خردمندش خواجه نصیر به بغداد حمله می کند تا طومار سلسلۀ چهارصد سالۀ عباسیان را در هم پیچد. پس از تصرف بغداد، سربازان مغول، خلیفۀ عباسی را نزد هلاکو می آورند. خانِ ایلخانی دستور می دهد گردنش را بزنند. اما هیچکس جرات نمی کند دست به خلیفه بزند. مردم آن دیار معتقد بودند که اگر خلیفه کشته شود زلزله می آید و زمین و زمان به هم می ریزد و یا بلایی عظیم دامن همه را می گیرد. مردم می گفتند خلیفه هر اندازه انسان مستبد و ستمکاری هم که باشد باز خلیفه الله است.
هلاکو نظر وزیر را خواست. خواجه بلاهت مردم را دید و امر کرد نمدی آوردند و خلیفه را خواباندند و نمد پیچ کردند. خواجه گفت اکنون آرام آرام نمد را بمالند؛ اگر در اوضاع فلک اتفاقی رخ داد، سریع نمد را باز کنند. و اگر اتفاقی نیفتاد ادامه دهند. سربازان مالیدند و مالیدند و دست آخر نمد را خوب کوبیدند و باز کردند . دیدند خلیفه چندی است ریق رحمت را سرکشیده.
نبرد با خدایان
اولین بار که چشمان سرخپوست های آمریکا، به کشتی هایی افتاد که از پس دریا می آیند، پیش خود خیال کردند آنها فرستادگان خدایان اند. لذا به آنها احترام و خدمت می کردند. اگر بطری نیم خوردۀ شرابی هم از این نو رسیدگان به آنها می رسید آن را مقدس و ارجمند می پنداشتند و به آن بطری تعظیم می کردند. سفید پوست ها هم از این همه سادگی بومی ها سواستفاده می کردند.
تا اینکه بالاخره سرخپوست ها متوجه شدند در رفتار و کردار سفید ها هیچ خبری از خدا و خدایان نیست. حالا مجبور بودند برای رهایی از دست سفیدها با آنها بجنگند.
کتابهای ناگهان
امروز درپرسه های کتابخانه ای، کتابی چشمم را گرفت. هفتاد قصۀ افسانه ای ایرانی1. یکیش را سرپایی خواندم و خیلی چسبید. نامش «زن باوۀبد جنس»2 بود. این داستان را پیر زنی هفتاد و هشت ساله برای نویسنده نقل می کند. از نویسنده کتاب اطلاع کافی نداشتم. همینطور درباره اش جستجو می کردم که کار به جاهای باریک رسید. نویسنده، علی اشرف درویشیان از اعضای کانون نویسندگان ایران و به برنده جایزۀ گلشیری است. از نویسندگانِ بیانیۀ «ما نویسنده ایم» که به نظرم هرگز منتشر نشد ودوستانش یکی یکی در قتلهای زنجیره ای به طرز فجیعی کشته شده اند و این آقا هم معلوم نیست چطور از دست سربازان امام زمان در رفته است و اتوبوسشان به ته دره نرفته و همینطور ماجراهای دیگر. بی خیال کجا بودیم؟ آهان قصه را می گفتم. دو خواهر بودند که زندگی شان را می کردند. صبح به صبح می رفتند پیش خیاط و برایش کار می کردند. یک روز خیاط بد جنس می رود توی جلد این دختر ها که مادرشان را داخل خمره سرکه کنند و آنها هم همینجوری این کار را می کنند. نقشه بعدی زن بدجنس این است که جای مادر دختران را بگیرد و سر آخر کلک آنها را هم بکَند. زن بدجنس با پدر دختران ازدواج می کند گیر می دهد که اینجا یا جای من است یا جای اینها. پدر خیر ندیده هم دختران اش را به جنگل می برد و می رود که هیزم بشکند. کدویی را به درخت می بندد و باد کدو را به درخت می کوبد و صدای تبر زدن می دهد و دخترکان بیچاره را تا شب می گذارد سر کار و فلنگ را می بندد و داستان، (ببخشید قصه) تازه جالب می شود. بقیه اش را خودتان بخوانید.(عمرا اگر بخوانید)
از آن قصه هاست که جایش در کودکیمان کم بود. مادر بزرگ پیشمان نبود تا برایمان از این جور قصه ها بگوید. کمی دقت در این داستان های افسانه ای (علی الخصوص بخش آخرش) بخشی از طرز فکر و نگاه مادران سرزمین مان را به دنیای مردانۀ ایرانی ها نمایان می کند. این پستم دارد طولانی می شود. بعدا انشالا در اینباره بیشتر گفتگو می کنیم.
پ.ن: 1 نام کامل کتاب "افسانه ها و متل های کردی؛ 70 قصۀ عامیانۀ ایرانی" است.
2 یعنی زن بابا به لهجه کردی
امروز
در دفتر یکی از مراجع منتظر کسی هستم برای دادن وجوهات. سهمین است. مسئولش هنوز از نماز نیامده. توی سالنِ وسطِ دفتر که خانه ای قدیمی است می نشینم. مستخدم چایی دستم می دهد و می گوید از همینجا به در ورودی نگاه کن ساعت یک و پنج دقیقه سید پیری از در وارد می شود و با دست به تو اشاره می کند که «نداریم؟» و توباید سریع بپری و در خواستت را بگویی. تا آن ساعت منتظر شدم. چند نفر دیگر هم آنجا به دیوار تکیه داده بودند. یکی دو تا افغانی و یک نفر که انگلیسی حرف می زد اما سر و وضع هندی ها را داشت و بعدا کاشف به عمل آمد پاکستانی است. چای را خوردم و با گوشی سری به بلاگفا زدم. جز جنجال در کامنتهای سفینه و شعر های گذار خبری نبود. به جرس سرکی کشیدم. خدا پدر اُپرا مینی را بیامرزد که ما را از جستن و جستن و آنگاه یافتنِ فیلتر شکن مستغنی کرده. نوشته ای از دکتر دینانی دیدم راجع به زیبایی و هنر در اسلام. تعجب کردم: دینانی کجا اینجا کجا. نکند ضد انقلاب و آرمانهای حضرت امام شده باشد. یاد سخنرانی اش در روز جهانی فلسفه افتادم. کلا" اسکندر و ذوالقرنین و یونان و غرب را قاطی کرد و به صف اول حضار که علمای دینی بودند اشاره کرد و گفت: اینها نمی گذارند. آنقدر عصبی بود که ما هم نفهمیدیم اینها چه چیز را نمی گذارند.
باری خلاصه ی همه ی نوشته اش این بود: انسان خودش یک اثر هنری است. و بقیه اش لاطائلات بود. ضمن خواندن، یک چشمم به در بود و آمد و شد را می پاییدم. طی مدت کوتاهی که آنجا بودم این نکته را دربافتم که همه کاره ی آن دفتر مستخدم است و هرکس هر کاری دارد با او هماهنگ می کند. نوعی رییس روابط عمومی (و خصوصی) با اختیارات بالا.
در این حالات بودم که در باز شد و آن سید طبق نشانه ها سر وقت آمد و با دست اشارتم کرد و من وجهم را پرداختم. عین فیلمها.
برای محمد نوری
![]()
این روزها یکی از ترانه هایش را خیلی زمزمه می کردم. (ترانه ی آذری مشهور من گلمیشم سنه قوناخ را می گویم ). صدای بم و اپرایی منحصر بفردی داشت. و اگر آن شعر نادر ابراهیمی را زنده نمی کرد شاید همیشه در پرده می ماند و اگرهای دیگر .گرچه هنوز هم او را خوب نمی شناسم . محمد نوری را از بی سوادی و غرض نماد!! موسیقی؟؟ ایران!! معرفی کردند . در کشور ما هنوز بین موسیقی و آواز فرق نمی گذارند و هر دو را به یک چوب از در فرهنگ بیرون می رانند . البته برای جوانی که تار را از سه تار نمی شناسد چه فرق می کند ؟ یکسال نمی شود که پایور و مشکاتیان از میان ما رفته اند و موسیقی ما به جای آنها چه جوانانی !!! تحویل تمدن اصیل ایرانی داده است .صدای دامبول دیمبولشان را می توانید همه جا در کوچه و خیابان و تاکسی و حتی رادیو و تلوزیون بشنوید. و چه کسی مسوول این انحطاط است ؟
راهها
از کیمیاگر پایولو کوئلیو
راستی چرا فکر می کنیم تنها راه درست در زندگی راهی است که ما می رویم یا باید می رفتیم ؟چرا دیگران مجبورند آرزوهای ما را باز بیافرینند ؟
فکر کنم مرد خوشحالی می شوم اگر بتوانم شبها قدم بزنم
![]()
د یشب رفته بودیم بیرون کمی با هم قدم بزنیم . بیرون شلوغ بود. مردم به ماه آخر سال می گویند شب عید . شب عید یعنی وقتی همه چیز سریع می شود و عقربه ها تند تند می چرخند.
دیشب توی تاکسی مردی را دیدم که یک بغل وسایل داشت و خوابیده بود . مادری دختر 4ساله اش را کشان کشان می برد و می گفت :" دیگه نبینم به مربیتون بگی چاقالو ". دختر جوانی ذوق زده با دهان باز به ویترین مغازه نگاه می کرد ؛ گویا سیندرلا جفت کفشش را یافته . و سقلمه به پهلوی شوهر می زد. پیر مردی دور فلکه تنگ می خرید و دختر کوچکش مبهوت تشت ماهیها بود . شادی نارنجی رنگی را در چشمانش دیدم . مرد جوانی روی پشت بام فرش می شست و گاهی آب می پاشید و با زنش شوخی می کرد . همه ی این تلاش و تقلاهای شب عید و شادمانی انتظار تحویل سال برای من هیچگاه کمتر از شادی عید نبوده است .
انجمن " تکه تکه کردن مردان "
سلطان پاپ آرت، اندی وارهول ، با بیش از چهار هزار اثر هنری یکی از مشهورترین و جنجالی ترین چهره های هنر پاپ است . هنر پاپ ابتدا با هنر نقاشی و گرافیک تصویر و با کمک تبلیغات و بنر های غول پیکر پابه عرصه گذاشت و با آنچه ما از این هنر می دانیم و می شنویم تفاوتهای بسیاری دارد . از این میان زندگی نامه اندی وارهول برای من یک نکته ی خواندنی و مبهم دارد :
والریا سولاناس زنی است که کارمند آتلیه ی وارهول است . والریا در جولای ۱۹۶۸ گروهی به نام csum یا "انجمن تکه تکه کردن مردان" تاسیس می کند که تنها عضو آن گروه خود والریاست . والریا به علت نفرتی که از وارهول دارد با اسلحه سه بار به سینه ی اندی وارهول شلیک می کند . فردا که والریا دستگیر شد عنوان می کند: "اندی کنترل زیادی روی زندگی من داشت" . وارهول از این سوئ قصد جان سالم به در می برد .
بگذارید خلاصه داستان را دوباره بگویم : مردی (اندی وارهول) بر زندگی زنی (والریا) تسلط زیادی دارد . زن، گروهی تشکیل می دهد و سپس متنفرانه به مرد شلیک می کند.
حالا نکته ی مبهم داستان این است : والریا چرا قبل از انجام هر کاری ،انجمن و گروه تشکیل می دهد.
ا ین روزها این شعر را زمزمه می کنم
ببار ای بارون ببار .....

خوشبختی از نوع آدامس

آ دم بی شیله پیله است این محمد صالح علا . کاری به کار برنامه ی دو قدم مانده به صبح ندارم که بعد از انتخابات از رونق افتاده و هنرمندان و اندیشمندان ، کمتر علاقه ای به حضور در آن دارند . من مرید ادبیات فروتنانه ی این مجری کاربلد با آن صدای لرزان و موهای پریشانش شده ام . همانکه مرغزار گفتگو دارد و بسته ی رسانه ای و تاختی می رود و تاختی برمی گردد و دست به سینه روبروی شماست . یک تار مویش می ارزد به همه مجری های بی سوادی که جز حاضر جوابی و پررویی چیزی یاد مخاطب نمی دهند . کمتر مجری در تلوزیون هست که کانون هواداران و سایت ها و وبلاگهای دختران دبیرستانی و دم بخت و بعد ، اجرای کنسرت و بازیگری و صفحه ی اول مجلات رنگی در کارنامه اش نباشد . کلی باید بگردی تا از صالح علا رزومه و اثری به نام خودش پیدا کنی . اینجا تا کسی نمیرد کارنامه ای از او به دست نمی دهند . دوست خبرنگاری داشتم که اصلا کارش این بود که برای کسانی که یک پایشان لب گور است خبر و مقاله می نوشت.
یک شعر از او:
چپ می روم خوشبخت ام،
راست می روم خوشبخت ام،
می خوابم خوشبخت ام،
بیدار می شوم خوشبخت ام.
خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کت ام .
پست بعدی :درباره ی مرده پرستی
دانشگاه اسلامی
قضیه از آنجا شروع شد که همه چیز داشت اسلامی می شد . جز دانشگاه که به مرکز نشر افکار منحرف ،تغییر کاربری داده بود و باید اصلاح می شد . چون "اصلاح دانشگاه مساوی بود با اصلاح همه چیز "این بود که درش را دو سال تخته کردند . انقلاب فرهنگی شد یا می خواست بشود . اساتید از صافی ها گذراندند. دانشجویان را به دست غربال ریزی سپردند . کتابها را گردگیری کردند .انجمن اسلامی به راه افتاد .روشنفکر حکومتی به بازار آمد . روی کتابها آرم جمهوری اسلامی نقش بست ، نهادی از طرف ولی فقیه برای اصلاح دانشجو گماشته شد .نمازخانه به دانشگاه رفت و دانشگاه بالاخره اسلامی شد . و حداقل برای مدتی .
اما دانشجو جماعت فرقی نکرد ."مذهب ستیز و دین گریز "؟! بود ،موجود کله شق و یکدنده ای که حرف خودش را می زد و عادت به پابوسی نداشت . هزاری هم که در گوشش می خواندی ، راه خودش را می رفت .نماز اگر می خواند آرمان خودش را داشت . نان ایشان می خورد و در خدمت (و البته خیانت) روشنفکران بود .بلد نبود روزها شحنگی کند و شبها می فروشی . ذاتش خراب بود .اخلالگر و مزدور و فتنه برانگیز . عاقلان نشستند فکر هایشان را روی هم گذاشتند . دانشگاه را بردند حوزه . حوزی را بردند دانشگاه .و بعد از کلی موشکافی مشکل را در علوم الحادی غربی دیدند .چاره را موسسه ای در قم به نام امام (و به کام انام) مامور شد تا تمام کتابهای علوم انسانی را باز-اسلامی نویسی کند و تحولی در علوم انسانی بیافریند ،شاید دانشجو آدم شود .
پانوشت: ۱۰میلیارد تومان بودجه برای نشان دادن سرخوردگی جوانان امریکایی
ماجراهای لنگر و کوسه
ا ختلال در شبکه ، کم بودن پهنای باند و افت سرعت در اینترنت از جمله مشکلات کاربران اینترنت و موبایل در دو دهه اخیر کشور عزیزمان است. وعده های سنگین و مکرر مسولان ، از دولت اصلاحات گرفته تا دولت فعلی هنوز نتیجه چشمگیری نداشته .اما آنچه امسال با آن مواجهیم پدیده ی جدیدی است به نام قطعی اس ام اس و اینترنت .آن هم در روزهای پر بازدید و شلوغ دنیای مجازی ،طوری که صدای همه را درآورده است من جمله مجلسی ها که چند بار وزیر ارتباطات را به صحن علنی کشانده اند و در گوشی با هم حرفی زده اند و هر کس سر جای خودش آرام گرفته .
دیروز هم شنیدیم لنگر انداختن کشتی ها در خلیج فارس باعث قطعی كابل جاسك- فجيره شده است . حرفی نیست . یک روز کوسه ها فیبر نوری را گاز گرفتند و ارتباط قطع شد حالا هم لنگر ها .فقط سوالی می ماند که چرا این اتفاقات در روزهای غیر عادی مثل : شب انتخابات ،روز عاشورا ،روز دانشجو ،۱۲بهمن و البته روز۲۲ بهمن می افتد .
لینک های مربوط و نا مربوط : لنگر . خاله پیرزن و مرگ بر شاه . کنترل امنیتی
بلاگر گوگل
م دتی بود دنبال یکی می گشتم که بتواند امکانی در وبلاگم ایجاد کند تا هرکس از فهرست دوستان بروز شد به صدر لیست بیاید . این کار را بلاگفا در پستو انجام داده ولی دو مشکل دارد یکی اینکه حتما باید داخل سیستم شد دوم اینکه بلاگفا وبلاگ های دیگر را (مثل پرشین بلاگ )ساپورت نمی کند .پیشتر مجبور شدم وبلاگی با بلاگر گوگل در وبلاگ گروهی کلاسمان بسازم . از اینجا با بلگر آشنا شدم .گوگل کارش را اساسی انجام می دهد . هر روز یک امکان جدید می آفریند . آنقدر اختیارات می ریزد سرت که گیج می شوی . چند روز پیش دنگم گرفت من هم یک وبلاگ آزمایشی با پست تکراری بسازم. اگرهنوز جایی ندارید تا افکارتان را توش بنویسید نگاهی به اینجا بیاندازید . امکانات خوبی دارد . یوزرفرند است و سهل الوصول . تازگیها فارسی هم شده . فقط فونتش جالب انگیزناک نیست . شما با اکانت گوگل یا جی میل می توانید یکی بسازید . خدا را چه دیدید ؟ شاید ما هم شنگول شدیم، جمع کردیم رفتیم آنجا.
لاک پشتها پرواز می کنند
مجری مجله خبری با آب و تاب وارد استودیو شد و گفت :امروز هر ایرانی به ایرانی بودن خود افتخار می کند و این خبر را خواند:"یک کاوشگر به همراه چند موجود زنده به فضا پرتاب شد ". یک لاک پشت و چند موش و سلول زنده از ایران عازم فضا شدند. من که هیچ احساس شگفت و خاصی نداشتم فقط چند چیز یادم آمد. اول میمونی بود که در دهه ۵۰ قرن ۲۰ ، ناسا به فضا فرستاد و کلی سوژه برای فیلمهای تخیلی هالیوود درست کرد . دوم حرفهای احمدی نژاد در تلوزیون (شب قبل از پرتاب موشک) یادم آمد، عین جملاتش این بود: ما قدرتمندترین کشور منطقه هستیم ،پس قدرتمندترین کشور جهانیم ، اینرا آنها (غربیها) هم می دانند. سوم داستانی از دوره دبستان درباره ی لاک پشتی که به کمک دو مرغابی پرواز کرد و از آن بالا گفت : کورشود هرآنکه نتواند دی...........................د .
پ ن : قدرتمندترین دولت الکترونیک جهان
کاری به نام دیدن
نویسنده

تاریخ فاتحان !
" تاریخ را ، فاتحان می نویسند ".

اول صبح گزارش را می گذارم روی میز سردبیر . گزارش مربوط است به آیه اللهی در قم که دوران انقلاب از دوستان و نزدیکان امام بوده و خاطرات بکری از آن دوران دارد .سردبیر بی آنکه سرش را بلند کند می گوید :
-علیک سلام .دیر کردی . می ماندی سال بعد می آوردیش .
می نشینم روی مبل .می گویم :
- خیلی پیر و زمینگیر شده پیرمرد. یک هفته رفتم خانه اش همینها هم بزور یادش می آمد .
نگاهی به من می اندازد.کاغذها را بر می دارد . لم می دهد .چشمهایش از پشت عینک ته استکانی اش تند تند روی کاغذ می دود .فنجان جای ،گرمایی به دستم می دهند .می روم توی چرم صندلی.
زیر چشمی نگاهم به اوست . ناگهان چشمهایش می ایستد و بزرگ می شود .با تعجب می گوید :
- بازرگان ؟!
و با خودکار روی کل جمله خط می کشد .همینطور روی جملات مربوط به طالقانی ، منتظری ، صانعی ، اردبیلی و ...... صفحه ی تاریخ مرا با خودکار قرمزش خون آلود می کند .
توی اتوبان خوابم برد . بلند شدم . کویر ، خشک و سرد است .کاغذ ها هنوز توی دستم فشرده شده اند . حق اش بود . دلم برای خودم می سوزد .اگر تاریخ را اینگونه به خورد من داده باشند چه ؟
بادما را خواهد برد
امسال کفش هایمان را در آوردیم و نشستیم کف حیاط . آقای سلحشور(ناظممان) صدای بلند و غرنده ای داشت . شروع کرد به املای کلمات ، بلند می خواند : "کبری.... تص...میم ...گرفت " و معلم دیگری اینور حیاط تکرار می کرد : کبری تصمیم گرفت .ما هم زور می زدیم تا تصمیم را با سین ننویسیم . ناگهان طوفان سیاهی آمد و برگه هایمان را از دستمان گرفت و با غبار و دوده برد گوشه ی حیاط چرخاند. گرد باد انگار ! بچه ها دویدند دنبال برگه ها و ناظم با شلنگ دنبال بچه ها و قیامتی شد.امتحان تعطیل شد. بیرون مدرسه منتظر حمید شدم . آمد و دوباره یک نفس تا خانه دویدیم . نمی دانم چه مان بود . آنروزها فقط می دویدیم . نسل ما فقط دوید .
پ ن : ممنون از همه دوستانی که در این مدت سر می زدند و یادمان می کردند .ببخشید اگر نتوانستم بیایم دید و بازدید .
نوشته هاي نا تمام
از همه دوستان شرمنده .اينروزها حس و حال خوبي ندارم براي نوشتن . تا سفيد متولد مي شود را از يلدا بخوانيد .خيلي دوستش دارم .
باده سرگرداني

مرا باده سرگرداني نوشاندي
چه مهيب است كارهاي تو !
جه مهيب است كارهاي تو !
............................................................................................................
از نريشن فروغ بر روي فيلم خانه سياه است .
موهاي گندمي
صحنه روشن مي شود
ساعت 25 دقيقه بعد از خلقت را نشان مي دهد
حوا روي صندلي پارك نشسته سرش را پايين انداخته و با پرطاووسي ور مي رود .
آدم روي نيمكت روبرو نشسته و در فكر فرو رفته .
لحظه اي بعد آدم سر بر مي دارد
به صورت حوا و موهاي گندمي اش خيره نگاه مي كند .
صحنه تاريك مي شود .

بی عرضه ها به بهشت نمی روند!
آیتالله جوادیآملی با آرزو و آرمان و توقع نمیشود کشور را اداره کرد، اگر میخواهیم کشور را اداره کنیم باید دید در چه فضا و فازی زندگی میکنیم، کسی که زمان و زمینش را نشناسد، مدیر نیست. جهنم فقط برای آدم شرابخوار نیست برای آدم بیعرضه هم هست. شناسنامه ما در گمرگ است اینکه ما از صادرات خبر میدهیم، اما از واردات هیچ نمیگوییم، کار درستی نیست.آيت الله جوادي آملي با تاكيد بر پيروي عملي از سيره اهل بيت(ع) خاطرنشان كرد: ممكن است در روز شهادت امام علي (ع) لباس مشكي هم بپوشيم ولي علي بن ابي طالب (ع) را بايد در نهج البلاغه و نظام اقتصادي اش جستجو كرد در اين صورت پيرو عملي آن حضرت هستيم.
اسباب کشی خاطرات
آخرین کارتون کتابها را ریختم توی قفسه . دفتر چهل برگی از لای کتابها زد بیرون . گرفتمش. در خیال گوش می کردم . نوشته ها و نت هایم بود از کلاس نویسندگی استاد بابایی ، (کثر الله مطالبه فی وبلاگه) .اینها را سال 84 نوشته ام : ادامه مطلب +
مصاحبه با سورن کرکگور (Soren Kierkegaard)

یکی ازمسایل اصلی تاریخ فلسفه ی مدرن ، شناخت است . کانت کانون توجه ها را از جهان بیرونی به فاعل شناسایی ذهنی معطوف کرد .اما ذهن کانت ذهن کلی بود قدم بعدی را کی یر کگور برداشت و ذهن فردی را جایگزین ذهن کلی کانت کرد . روشنفکران پاریس که بعد از جنگ در نومیدی عمیقی فرو رفته بودند به افکار او روی آوردند . سارتر با سر و سامان دادن به این ایده ها اگزیسانسیالیسم را بوجود آورد . فلسفه ای که از کافه های پاریس به دانشگاههای سراسر جهان رفت و پیشقراول مکتبهای رفتارگرایی ، ساختارگرایی و پساساختارگرایی شد .سوبژکتیویسم و فرد گرایی (رهایی از آزادی اجتماعی هگلی ) از شاخصه های نظریات سورن کی رکگارد است . سورن کی یر کگور فیلسوفی است که از جهان نمی نویسد . از بودن و زیستن از ایمان و امید می نویسد. مصاحبه ای فرضی با لو ترتیب دادیم تابیشتر و راحت تر با او ونظریاتش آشنا شویم . متن مصاحبه را در اینجا ببنید.
دو / چهل و هشت
سال دوم - نامه چهل و هشتم
سلام عزیزم
ساعت دو است و من با چشمان خواب آلود ایستاده ام وسط حال . یک موجود سیاه و کوچک هم به فاصله دو متر روبرویم ایستاده و به من زل زده . داشتم متن مصاحبه را تایپ می کردم که ادامه مطلب
گل بی بلبل
تا نزدیکش نشوی و دست بر برگهای پلاستیکی اش نکشی ، باورت نمی شود مصنوعی است .نه عطری ، نه بویی ، نه طراوتی . به درد طبقه ی چندم آپارتمانهایی می خورد که نه باغچه ای دارند و نه باغچه شان گلی و نه گلشان بلبلی و نه بلبلشان آوازی .
گل مصنوعی یعنی آینه دق ! مگر پژمرده می شود لامسب؟! مخصوصا اگر بدانی باغبان این گلهای مصنوعی مادر عیالوار شوهر مرده یا دختر پا به سن گذاشته ی پرده نشینی است که به زور چسب و رنگ و قیچی تا نیمه شب نشسته و از چند متر پلاستیک ، گلی ساخته به اشک چشمی .
باز هم گلی به جمال گل طبیعی که معنایی دارد . فکر کن بروی بنشینی تنگ دل معشوقه و یک شاخه گل سرخ ، هدیه اش کنی بویش می کند و به سینه می فشارد و گل می گویید و گل می شنوید . بعد از 5- 6 روز هم گلت در لیوان کنار پنجره به نسیمی پرپر می شود و می ریزد روی دفتر خاطرات . تازه درمی یابی که اصلا " گل -خوبیش به - همین پنج روز و شش باشد " .
صداي سنتور مشكاتيان خاموش شد .

اثر ايمان ملكی
