امروز باید ترکش کنم.
از این به بعد اینجا هستم
khooshenaz.blogfa.com
امروز باید ترکش کنم.
از این به بعد اینجا هستم
khooshenaz.blogfa.com
مطمئن نیستم که اینا رو میخونی..
یه نامه نوشتم برات..میدم دست مریم...
تو این چند روزه اتفاقات خاصی نیفتاده...ولی من تصمیمای جدید زیاد گرفتم.اولینش این که من باید قوی باشم و با آدمایی رفت و آمد کنم که موفق باشن.نه آدمایی که ضعیف انفس و بی اراده هستن...
تازگیا یه دوست جدید پیدا کردم..مدیر آموزشگاه زبانه.روزایی که میرم اونجا کلی با هم صحبت میکنیم...
دومین تصمیم اینه که من باید روش زندگیمو عوض کنم...دیگه وقتش رسیده که من بتونم رو پای خودم بایستم..دارم دنبال کار میگردم...البته یه کاری رو شروع کردم ,بازدهیش کنده ولی خدا رو شکر.اونقدری در میاره که خرجم دربیاد.
تصمیم بعدی درمورد رابطم با خداست...اونروز به مریم گفتم منو فراموش کرده..گفت اگه صداش کنی جوابتو میده...
صداش کردم..و دقیقا وقتی که فکرشم نمیکردم دستمو گرفت..
و میرسیم به شما..
قشنگترین قسمتش....
یه وقت فکر نکنی تصمیم گرفتم کله پاچه بخورم...نخیر آقایی!
کاملا اشتباهه..
من میدونم که اونروز اشتباه کردم.میدونم حماقت محض بود..واسه کارم دلایل زیادی داشتم...
همش تو نبودی...دقیقا روزی که تصمیم گرفته بودم رفتارمو عوض کنم و کمتر به پر و پات بپیچم اون اتفاق افتاد...
چند روز بود که رفتارت با من درست نبود..هر شب به امید اینکه فردا بهتر میشی سر کردم...ولی بدتر میشد و بهتر نمیشد..
علی خوب من...بداخلاق من...
من میدونم که هیچ کدوم از این دلایل کار منو توجیه نمیکنن ولی پیش اومد...
تموم حرفایی رو که از مردم میشنوم..
رفتار خواهرام که دل میسوزونن برام..یا مامانم که سفره امام زمان نذر میکنه که من حالم خوب بشه...
همه اینا و خلی چیزای دیگه حالمو بهم میزنه..کاری کرد که از زندگی سیر بشم..تو اومدی و این اتفاقات و این حرفا اینقد کمرنگ شد برام که حتی تصمیم گرفتم باهات ازدواج کنم..اونم با یه بچه...
ولی علی خوب و بداخلاق من...
من اونروز از این سوختم که تویی که همه ی احساسات منو میشناختی چرا؟
تو چرا نفهمیدی که من اونروز بیشتر از هرروزی به بودنت احتیاج داشتم...هروقت که احساس کردم کمتر بودنم برات بهتره سعی کردم کمتر باشم..
ولی تو چی؟
هیچوقت روزایی که بیشتر میخواستمت رو احساس کردی که باید بیشتر باشی؟
نه..متوجه نشدی...بخدا نشدی...
توی دوست داشتنت..اینکه خیر و صلاحمو میخوای..اینکه به من احترام میذاری هیچوقت شک نکردم..
ولی تو از من فاصله میگرفتی و من نمیتونستم ببینم.
صفوی میگه من عاشق تو شدم..شایدم شدم...
چون هنوزم وقتی بهت فکر میکنم چشمام خیس میشه..
آقایی!!!!
من میخوام یه بار دیگه امتحان کنیم..
بخدا بی انصافیه اگه همه تقصیرها گردن من بیفته...ولی بداخلاق من!
من هنوز تورو با همه ی بداخلاقیات دوست دارم...
من حالم کاملا خوبه..تو این مدت حتی با مامانمم درگیر نمیشم ...حتی مرضیه دوباره اومد8روز موند...با هم دعوامون نشد..حتی یه بار...تازه دیگه خودشون در اتاق رو میبندن..بدون اینکه من بگم..
بعد امتحانام احتمالا میرم میمونم پیشش.البته اگه دعوامون نشهJ
بذار یه بار دیگه بدون اینکه حرفی از ازدواج باشه شروع کنیم..
دلم نمیاد اینو به زبون بیارم..ولی هروقت احساس کنم با کس دیگه ای خوشبخت تری و موندن با من باعث اذیت تو میشه و تورو ناراحت میکنه خودم میرم...
نمیتونم احساسمو نسبت به تو پنهون کنم..
دوستت دارم
آقایی من..عزیزی من..قول میدم کله پاچه هم بخورم..البته به شرطی که کرم نداشته باشه..
امروز باید برگشته باشی خونه..
دوستت دارم..
خوبی؟
این یکی دو روزه حالم خیلی خوبه...
من یه کاری رو شروع کردم..میدونم که کوچیکه ولی بهتر از کار قبلیه....
یادمه مریم بهم گفت خدا فراموشت نکرده..کافیه صداش کنی...
صداش کردم...
احساس سبکی میکنم...
دوستت دارم...
امتحان خوب بود....
فردا بازم هست...خواااااابم میاد.
صدایم کن از هرجا میتوانی...صدا کن مرا از صدف های سرشار باران.صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدا کن مرا تا خلوت خاطرات پرستو...
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست...
بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد...
بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد...
مرا میشناسی تو ای عشق....من از آشنایان احساس آبم...همسایه ام مهربانیست..و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد.....
پرم از عبور پرستو...صدای صنوبر..سلام سپیدار..پرم از شکیب و شکوه درختان.
و در من طپش های قلب علف ریشه دارد...دل من گره یر چشم نجیب گیاه است..
صدای نفس های سبزینه را میشناسم..و نجوای سبنم مرا میرد تا افق های باز بشارت.
مرا میشناسی تو ای عشق!!!
که در من گره خورده احساس رویش...گره خورده ام من به پرهای پرواز...گره خورده ام من به معنای فردا...گره خورده ام من به آن راز روشن..
که میاید از سمت سبز عدالت...
دل تشنه ای دارم ای عشق!!!
صدایم کن از بارش بید مجنون..صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر...مرا زنده کن زیر آوار باران....مرا تازه کن در نفس های بارآور برگ...
مرا پل بزن تا سحر..تا سبدهای بارآور باغ...
تورا میشناسم من ای عشق!!!شبی عطر گام تو در کوچه پیچید...من از شعر پیراهنی بر تنم بود...به دستم چراغ دل را گرفتم و در کوچه عطر تو پر بود..
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار....
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد.
خوبی؟میدونم که خوبی...بی انصاف!!!!دلم برات تنگ شده خب...مگه من چقدر طاقت دارم....
واقعا که دل گنده ای...
بداخلاق بداخلاق بداخلاق
دلت میاد؟؟؟؟
باشه بازم صبر میکنم....ببینم آخرش چی میشه...
خیلی زیاد..
خدایا چیکار کنم؟
خب اون عزیزی منه..آقای بداخلاق منه...
دوسش دارم...
خوبی؟
دلم واست تنگ شده....
دلم میخواد باهات حرف بزنم...ولی خب نمیخوام اذیت بشی...
میدونم که من اذیتت میکنم...
فردا کلاس دارم.....امروز کمتر سرم درد میکرد..دیگه مسکن نمیخورم....
بذار فردا جواب مشاور رو میگم بهت....
دوستت دارم