مطلبی بسیار مهم و باارزش و قابل توجه دوستان عزیزی که این متنو می خونن

 

 

جدی بگیرید

.
دکتر استفان مارک، بیمارهای سرطانی در مرحله آخر را با استفاده از روش های "نامتعارف" درمان کرده است و بسیاری از آنها بهبود یافتند

.
او به درمان طبیعی درمقابل با بیماریها مغتقد است

...

It's long but very informative
مطلب طولانی است اما بسیار مفید است

 

We all think eating fruits means just buying fruits,
cutting it and just popping it into our mouths.
It's not as easy as you think.
It's important to know how and when to eat.


همه ما فکر میکنیم که خوردن میوه یعنی خرید میوه، پوست کندنش و فقط گذاشتنش توی دهان
به این سادگی که فکر میکنید نیست
بسیار مهم است که بدانیم چگونه و چه وقت باید میوه بخوریم

What is the correct way of eating fruits?
راه صحیح خوردن میوه ها چیست؟

 

IT MEANS NOT EATING FRUITS AFTER YOUR MEALS! * FRUITS SHOULD BE EATEN ON AN EMPTY STOMACH.
این است که میوه ها را بعد از مصرف غذا نخورید
میوه ها باید زمانی خورده شوند که معده خالی است

 

If you eat fruit like that, it will play a major role to detoxify your system,
supplying you with a great deal of energy for
weight loss and other life activities.


اگر میوه ها را به آن صورت بخورید، نقش مهمی در مسموم کردن سیستم بدنتان خواهند داشت
بدنتان را با مقدار زیادی انرژی تامین میکنند
که این انرژی به جای مفید بودن باعث از دست دادن وزن و
کاهش قدرت برای انجام دیگر فعالیتهای زندگی میشود

FRUIT IS THE MOST IMPORTANT FOOD.
Let's say you eat two slices of bread and then a slice of fruit.The slice of fruit is ready to go straight through the stomach into the intestines,
but it is prevented from doing so.


میوه مهم ترین خوراکهاست
برای مثال درنظر بگیرید که دو تکه نان و یک تکه میوه خورده اید
تکه میوه آماده است که مستقیما وارد معده تان و روده تان شود
اما به دلیل آن دو تکه نان، از ورود سریع آن به معده جلوگیری می شود

In the meantime the whole meal rots and ferments
and turns to acid. The minute the fruit comes into
contact with the food in the stomach and digestive juices,
the entire mass of food begins to spoil....


در این بین همه غذا فاسد شده، تخمیر میشود و به اسید تبدیل میشود
به محض اینکه درون معده، میوه با غذا و آنزیمهای گوارشی
تماس پیدا میکند، همه حجم غذا شروع به ازبین رفتن و فاسد شدن میکند

So please eat your fruits on an empty stomach or
before your meals! You have heard people complaining — every time I eat watermelon I burp,
when I eat durian my stomach bloats up,
when I eat a banana I feel like running to the toilet, etc — actually all this will not arise if you eat the fruit on an empty stomach. The fruit mixes with the putrefying other food and produces gas and hence you will bloat!


پس لطفا میوه های خود را زمانی مصرف کنید که معده تان خالی است
و یا قبل از خوردن وعده های غذاییتان میل کنید
شما بارها شنیده اید که بسیاری شکایت میکنند که
هر زمان که هنوانه میخورم، غذا بالا می آید، و یا هر زمان که میوه درخت قهوه سودانی را می خورم معده ام نفخ میکند، زمانی که موز میخورم همش حس اینکه باید فورا به دستشویی بروم را دارم و غیره- در حقیقیت همه اینها اتفاق نخواهند افتاد اگر میوه را زمانی بخورید
که معده تان خالی است. میوه ها با غذای فاسد شده ترکیب میشوند
و گاز تولید میکنند و درنتیجه شما بالا می آورید


Graying hair, balding, nervous outburst, and dark circles under the eyesall these will NOT happen
if you take fruits on an empty stomach.


سفیدی مو، تاس شدن، عصبانیت و گودی های سیاه زیر چشم،
همه شان اتفاق نخواهند افتاد اگر با معده خالی میوه میل کنید

There is no such thing as some fruits, like orange
and lemon are acidic, because all fruits become
alkaline in our body, according to Dr. Herbert Shelton
who did research on this matter. If you have mastered the correct way of eating fruits, you have the Secret of beauty, longevity, health, energy, happiness and normal weight.

با توجه به تحقیقات دکتر هربرت شلتون، بایستی بدانیم که چنین
موضوعی صحیح نیست که بعضی از میوه ها مانند پرتقال، نارنج
و لیمو خودشان اسیدی هستند. چرا که همه میوه ها در بدن قلیایی میشوند
اگر شما روش صحیح میوه خوردن را کاملا بیاموزید
شما به راز زیبایی، عمر طولانی، سلامت، انرژی، شادابی
و وزن طبیعی دست پیدا خواهید کرد،

When you need to drink fruit juice - drink only fresh fruit juice, NOT from the cans.
Don't even drink juice that has been heated up.
Don't eat cooked fruits because you don't get the nutrients
at all. You only get to taste.
Cooking destroys all the vitamins.


زمانی که نیاز دارید که آب میوه بنوشید- فقط آب میوه تازه بنوشید نه آب میوه کنسروها. حتی آب میوه هایی که بسیار سفت هستند را ننوشید
میوه های پخته شده را نخورید چرا که هرگز ماده مغذی میوه ها را دریافت نخواهید کرد
تنها مزه شان را دریافت میکند
پختن، تمام ویتامین ها را از بین میبرد

But eating a whole fruit is better than drinking the juice.
If you should drink the juice, drink it mouthful by mouthful slowly, because you must let it mix with your saliva
before swallowing it. You can go on a 3-day fruit fast to cleanse your body. Just eat fruits and drink fruit juice throughout the 3 days and you will be surprised
when your friends tell you how radiant you look!


اما به هرحال خوردن میوه کامل بهتر از نوشیدن آب آن است
اگر باید آب میوه بنوشید طوری بنوشید که دهانتان پر شود و
آن را آرام آرام غورت دهید
چرا که باید اجازه دهید که آب میوه با بزاق دهانتان قبل از غورت دادن آن کاملا ترکیب شود
میتوانید برای پاکسازی بدنتان 3 روز روزه ی میوه بگیرید
به مدت 3 روز فقط میوه بخورید
و در آخر متعجب میشوید از اینکه دوستانتان به شما میگویند که چقدر پوستتان درخشان و صاف شده است

KIWI: Tiny but mighty.
This is a good source of potassium, magnesium,
vitamin E & fiber.
Its vitamin C content is twice that of an orange.


کیوی: میوه کوچک اما بسیار مقوی
این میوه منبع خوبی از پتاسیم، منیزیم، ویتامین ای و فیبر است
حجم ویتامین سی این میوه دوبرابر حجم ویتامین سی پرتقال است

APPLE: An apple a day keeps the doctor away?
Although
an apple has a low vitamin C content, it has antioxidants
& flavonoids which enhances the activity of vitamin C thereby helping to lower the risks of colon cancer,
heart attack & stroke.


سیب: روزانه خوردن یک سیب، دکتر را از شما دور میکند
اگرچه سیب مقدار کمی ویتامین سی دارد، اما دارای آنتی اکسیدانها و فلاونهاست (ماده شیمیایی بیرنگ و متبلور) که هر دوی اینها فعالیت ویتامین سی در بدن را زیاد کرده و تسهیل می بخشند و درنتیجه ریسک مبتلا شدن به سرطان روده، حملات قلبی و سکته کاهش پیدا میکند

STRAWBERRY: Protective Fruit.
Strawberries have the highest total antioxidant power
among major fruits & protect the body from cancer-
causing, blood vessel-clogging free radicals.


توت فرنگی: میوه محافظ
توت فرنگی بالاترین قدرت اکسیدانها را در میان اکثر میوه ها دارد
و از بدن در برابر ابتلا به سرطان،
گرفتگی رگها و رادیکالهای آزاد محافظت میکند

ORANGE : Sweetest medicine.
Taking 2-4 oranges a day may help keep colds away,
lower cholesterol, prevent & dissolve kidney stones
as well as lessens the risk of colon cancer.


پرتقال: دارویی شیرین
مصرف روزانه 2 تا 4 عدد پرتقال جلوی سرماخوردگی را میگیرد
کلسترول را کم میکند
از ایجاد سنگ در بدن جلوگیری کرده و یا سنگهای موجود در بدن را
از بین میبرد و همچنین ریسک ابتلا به سرطان روده را کاهش میدهد

WATERMELON: Coolest thirst quencher.
Composed of 92% water, it is also packed with a giant dose
of glutathione, which helps boost our immune system.
They are also a key source of lycopene — the cancer
fighting oxidant. Other nutrients found in watermelon
are vitamin C & Potassium.


هندوانه: بهترین تسکین دهنده تشنگی
از 92% آب تشکیل شده است
همچنین حاوی بالاترین دوز گلاتاتیون است که
به بالارفتن سیستم دفاعی بدن کمک میکند
همچنین آنها اصلی ترین منبع لیکوپین هستند که اکسیدانی برای مبارزه با سرطان است
دیگر مواد مغذی موجود در هندوانه ویتامین سی و پتاسیم هستند

PAPAYA: Top awards for vitamin C.
They are the clear winners for their high vitamin C content..
It is rich in carotene; this is good for your eyes.

عنبه (انبه): نشان بالاترین برای ویتامین سی
آنها بهترین برندگان برای داشتن بالاترین میزان ویتامین سی هستند
این میوه سرشار از کاروتین است که حاوی ویتامین آ بوده
و برای چشم ها مفید میباشند

Drinking Cold water after a meal = Cancer!
Can u believe this??
It is nice to have a cup of cold drink after a meal.
However, the cold water will solidify the oily stuff that
you have just consumed. It will slow down the digestion... Once this 'sludge' reacts with the acid, it will break down
and be absorbed by the intestine faster than the solid food.
It will line the intestine. Very soon, this will turn into fats
and lead to cancer.
It is best to drink hot soup or warm water after a meal.


نوشیدن آب سرد بعد از غذا = سرطان
میتوانید باور کنید؟
شاید نوشیدن یک لیوان آب سرد بعد از غذا، بسیار لذت بخش است
اما آب سرد مواد روغنی که در آن لحظه مصرف کرده اید را سفت میکند
روند هضم غذا را کند میکند
زمانی که این رسوبها با اسید واکنش نشان میدهند و شکسته میشوند
و سریعتر از غذاهای جامد، توسط روده جذب میشوند
بسیار سریع این امر موجب چاقی و سپس سرطان میشود
بهتر این است که بعد از غذا، سوپ گرم و یا آب ولرم مصرف کنید


A serious note about heart attacks
متنی مهم در مورد حملات قلبی


HEART ATTACK PROCEDURE': (THIS IS NOT A JOKE!) (
مراحل حملات قلبی (این یک شوخی نیست


women should know that not every heart attack symptom
is going to be the left arm hurting.
Be aware of intense pain in the jaw line.
You may never have the first chest pain during the course
of a heart attack. Nausea and intense sweating are also common symptoms. Sixty percent of people who have
a heart attack while they are asleep do not wake up.
Pain in the jaw can wake you from a sound sleep.
Let's be careful and be aware. The more we know
the better chance we could survive.

خانمها باید بدانند که تنها نشانه حمله قلبی، احساس درد در
بازوی چپ نمیباشد
به درد شدید در ناحیه فک و آرواره بسیار توجه کنید
هرگز اولین درد در ناحیه قفسه سینه را در هنگام حمله قلبی نخواهید داشت
حالت تهوع و عرق کردن شدید از نشانه های معمول است
تقریبا60 درصد مردم که دچار حمله قلبی در خواب شدند
دیگر هرگز بیدار نشدند
درد آرواره ممکن است شما را از خوابی آرام بیدار کند
بهتر است مراقب باشید و آگاه
هرچقدر بیشتر بدانیم، شانس بیشتری برای نجات یافتن داریم

A cardiologist says if everyone who gets this mail sends
it to 10 people, you can be sure that we'll save at least
one life.


یک متخصص قلب میگوید که هرکسی که این ایمیل را دریافت کرد
اگر آن را برای 10 نفر بفرستد میتوانیم بگوییم که
حداقل جان یک نفر را نجات داده است

 

صدای تو

 

قاصدک صدایم کن

صدای تو تموم باورم می شه

صدای تو به دنیام،رنگ خوشبختیو می پاشه

قاصدک صدایم کن

که تو دورافتاده ای هستی میون شوره زار سرد تنهایی

تو اون اندوه پروازی

میون رفتن و موندن به تنهایی

صدایم کن صدای دلنشین تو

میون این همه آشفتگی ها،دلشوره ها و بی کسی هایم

نتِ تلخیست برای نغمه های بجا مونده از این عشقای پوشالی

صدایت را به اندوه نفسهایم

چو اوازی به اشک و حسرت و ناله

سپارم تا همیشه تا نهایت تا که دنیا هست

صدایت چون طنین عشق بیداریست

که می کاود به تنهایی

ره خاموش و بی فرجام رسیدنها

صدایت طبل ارامیست که می چرخد میان باد و طوفان رهایی ها

که تا پر پر کند به راهی اینچنین ،بس اشفته و زیبا

تمام تار موییت را

که چون نقش سپیدیست در میان راه تاریکی،سیاهی،نومیدی،بی سرانجامی

از"ستاره"

قصه ی راه

 

جاده راهیست بی انتها

تو نقطه ای هستی در میان راه

باد تو را به هوا بلند میکند و محکم بر زمینت می کوبد

اندام کوچکت خورد نمی شود چون یاد گرفته ای هنگام زمین خوردن خودت را بمانند توپ،گرد کنی تا اندک اندک و خیلی نرم و ارام دوباره در میان راه قرار بگیری

و این است داستان زندگی تو

از"ستاره"

مگه فرقیم می کنه از کدوم جنس باشیم!

 

از کدام جنس گربه یا موش؟

مگه فرقیم می کنه! چه طعمه شوی یا طعمه بدری در هر صورت از انسانیت بدوری...

در پست قبل گفتم حکایت موش و گربه های روزگارمو و اما ادامه ی اون:

من یک زنم ولی همینکه پامو بیرون می ذارم دیگه جنسیتهارو نمی بینم و بر اساس تفکر و رفتار و منش دیگران با اونها وارد مصاحبت یا معامله می شم بدور از هیچ حب و بغضی ولی اما کاش مخاطبانم هم اینگونه می نگریستند و رفتار می کردند...

وارد مغازه ای می شم که از دو،سه روز قبل بهم قول داده بود که جنس مورد نظرمو با کیفیت عالی برام فراهم کنه و در مورد قیمتش هم گفته بود باهام کنار میاد و تخفیف لازمو می ده چون مقدار درخواست من بیش از درخواست عادی بود...

وارد مغازه می شم و بخاطر زمان کمی که دارم سریعا از توی اجناسش مقدار لازمو جدا می کنم و رو ترازو می ذارم و چون جنس بسیار مطلوبه بیشتر از مقدار مورد نیاز برمی دارم و تا پای حساب به میون میاد یه اقایی که از نظر اخلاقی ابدا مورد احترام نیست و به قول خودمون خیلی زبون نفهم تشریف دارن خودشو می ندازه وسط و یهو با صدای نخراشیدش می گه خانوم این جنس دو برابر قیمت قبله چون هر طور خواستی جدا کردی و ما هم نهایت همکاریو کردیم تا راضی باشیتازه تو این سه روزم قیمتا کلی گرون شده!

منم بعنوان مشتری پر پا قرصش بش می گم وای مگه چه خبره!!!من خودم امادگی اینو داشتم تا بیشتر حساب کنم اما این انصاف نیس که دو برابر قیمتو ازم بگیرید اونم با این همه وقتی که گذاشتم.خوبه می دونین من مشتریم که باهام اینطوری رفتار می کنین.اصلا به شان ادم نگاه نمی کنین تا حداقل بدونین باهاش باید چطوری صحبت کنین...

حالا اون دو نفر قبلی کم بودن که دیگه با این یکی شدن سه نفر و سه نفری با هم الودگی صوتی راه انداختن که نگو،منم موندم حرف کدومشونو گوش بدم و طرف حسابم کدومشونه و با احترام و اروم به یکیشون می گم من باید با کی حرف بزنم!!! مغازه دار اصلیتون کدومه تا با اون صحبت کنم؟

سه نفر به یه نفر واقعا این انصافه؟!

اگه اینطوریه ناچارم بی خیالش بشم.اقاهه تو حرفای من و اون یکی همش می دوه و حرفای بی حسابشو تحویلم می ده و هی می گه گوش کن و منم می گم نخیر شما گوش کن،بعد سه روز که الافم کردین تا جنستونو جور کنین و بهم گفتین فلان قیمت باهام حساب می کنین چی شده که باید زیر بار این مبلغ گزاف برم! و اونم که کم اورده با اخم و قیافه می ره بیرون مغازه و منو به دست دیگر همکاراش می سپره...

منم که بشدت از دست این بگو مگوی بی خود از مغازه داره دلخورم اروم می گم ببخشید من قصد خرید داشتم که سه روزه هی خبر می گیرم ولی اگه اینطوریه دیگه نمی خوام و می رم از فلان جا اونو تهیه می کنم.ولی از اونجا که مغازه داره نمی خواد لقمه ی چربشو از دست بده سعی می کنه باهام کنار بیاد و قیمت دو برابرو اندکی کمتر درخواست کنه و منم که چشم به اجناس میافته که با چه زحمتی جدا کرده بودم دلم می سوزه و دیگه تسلیم رای اونها می شم و با خودم می گم خدا وکیلی اینا با خواهر و مادر خودشونم همینگونه رفتار می کنن؟! یعنی هر کسی به خودش اجازه می ده بیشتر از حقش از اینو اون بگیره.مثلا مسلمونیمو دین و ایمون سرمون می شه و حلالو از حروم تشخیص می دیم.

با حال بدی که از این اتفاق دارم با خودم نمی تونم کنار بیام که چرا اصلا همون اول مثل خودشون باهاشون رفتار نکردم و چرا ادب و وجدانمو هی وسط کشیدم تا از حریمم پامو فراتر نذارم تا اینگونه اونا سعی نکنن منو طعمه ای ببینن که به نفع خودشون باهام رفتار کنن ولی بعد که بیشتر دقت می کنم می بینم اخلاق حرف اولو برای انسانیت انسان می زنه و در حالی که سعی بر این دارم تا از کرده ی خودم راضی باشم به خونه برمی گردم

 

 

از جنس گربه یا شایدم موش؟!1

 

تا دستشان به تو می رسد چنگول می زنند نه یکی نه دو تا...که هر انچه بتوانند

چنگول که نه ولی تیغ را خوب می شناسند ان هم نه از سر انگشتان که از نرخ زبان و نگاه و یا روح و روان

کمی به دور و برت که نگاه کنی و اندکی تامل،می بینی که چه بسیارند این تیغ ها که بر جان و دلت نشانه می رود و تو انقدر زخم خورده ای که باز به کنج خانه ات پناه می اوری خسته از این روز و روزگار

می خواهی از چهار دیواری که نه چهل دیواری خانه ات،از پشت شیشه های محبوس پنجره ها که پرده های اویز بمانند همان گربه نماها به حسادت روی چهره ش را پوشانده اند تا حتی نور را از تو دریغ کنند پا را فراتر بگذاری

یعنی درست کمی انطرف تر در حد دو سه ردیف پله های اپارتمان و بعد هم ورودی خیابان دوست داشتنی پر درخت جلو خانه ات  که کم کم سر و کله شان پیدا می شود...درست انگار نه تنها خیابان را خریده اند که تو هم متعلق به همانهایی که هر کدامشان در تلاشند چنگالشان را کم یا زیاد بر روح و روانت و یا شاید حتی اگر دستشان برسد بر بدنت بنوازند...

تو تازه ای و جوان و خوش بر و رو و بشاش

شادابیت از چند قدم دورتر هم فریاد می زند...

بعکس دیگر روزهایم امروز حتی خانوم ۴۵ـ۵۰ ساله ی خوش چهره ای از فاصله ی ۳۰ متری مقابلم به چهره ام زل زده بود.این بار اما بر خلاف خیلی از دیگران و دیگر بارها بر چهره اش طراوت لبخند نمایان بود و انگاه که به نقطه ی مشترک تردد از مقابل هم که رسیدیم به چشمان یکدیگر لبخند پر از ناگفته هایمان را تقدیم کردیم و از کنار هم عبور کردیم.

اما در اکثر مواقع تیغ ها منتظرند از همجنس هایت و یا غیر ان تا تو را با انواع تیغ هایشان بخراشند یا شاید هم بتراشند بر وفق میل خودشان!!!

می گویی چگونه ممکن است؟پس بگذار بگویم حتی اگر این پست کمی هم طولانی شد بگذار بشود.

ماشین های پر تردد خیابان یک طرفه ی حاشیه ی منزلت با هر بار بیرون امدنت نگاهشان دنبال توست تا ناز تو رو بخرند ان هم با قیمت ارزان ِ اصرار و زور و التماس و توقف،متکی به سیستم های ماشین هایشان از جنس اهن،اهن پاره ای که روزی نام نداشت اما الان شدن بنز و هیوندا و مزدا تری و نهایتا پراید و پی کی

تا انجا پیش می روند که حس می کنی چه راحت بی حرمتی هایشان را نثارت می کنند ان هم فقط بخاطر اینکه زن هستی وشاید به نظر زیبا

خانومها هم در این بین کم نمی گذارند.انقدر وراندازت می کنند که متوجه نمی شوی این نگاه ها نگاه تایید است یا ایراد گرفتن از سر تا پایت،تا انجا که در اولین فرصت خودت را به ایینه می رسانی تا نکند چیزی روی صورتت از دار و درخت و حشرات ریز نشسته که اینگونه چشمهایشان را به تو می دوزند.

پسر جوان ورزیده ای با پوشش بسیار متین و وزین از مقابلت با فاصله ی یک متری از دختری جوان در حال تردد هستن و تو نگاهت به دختر جوان متینیست که از پشت عینک افتابیش با پوشش سیاهی که دارد زیادی چشمش را به تو دوخته که بناگاه پسر جوان از او سبقت می گیرد و با اندک تغییر زاویه بین تو و ان دختر قرار می گیرد و با دست چپش چنان ضربه ی ورزشکارانه ای بر ساعد دستت فرود می اورد که اگر دختر کم سن و سال و ضعیفی بودی حتما دادت به هوا می رفت و در جا استخوانت خورد می شد که در یک لحظه چنان شوکی را به تو وارد می کند که بی پروا می شوی و برمی گردی و اگر پاشنه ی کفشهایت اجازه می داد خودت را به او می رساندی و با ضربات کاری کیف سنگین مبارکت حالش را جا می اوردی ولی فقط می توانی به چند تا ناسزای مودبانه خر فهمش کنی که خیلی بی غیرت است

تیغ های متفاوت دیگری را هم می شناسم از جنس های دیگر

خسته شدم از گفتارادبی پس با زبان روون خودم می نویسم:

یه روز که از دردی که به جونت افتاده اونم بخاطر غم دیگران و دردهای این و اون ناچار به مراجعه به اورژانس شدی و از درد کمر نمی تونی هیچ حرکتی بکنی می برنت پیش دکتر اورژانس.

قبل از اینکه دکتر تورو ببینه یه خانوم میاد جلو،اونم درست پیش دکتر بخش پذیرش اورژانس و می گه این که چیزیش نیست اقای دکتر بگین بره بخش خصوصی براش بهتره ها!!!! دکتر نگاش نمی کنه و باز از رو نمی ره و میاد جلو بت می گه:ببین تو جوونی اینجا نمون برو بخش خصوصی درمانت کنن و تو که داری از درد مث مار به خودت می پیچی،این وز وز زنبور مانند تورو می خوره و بعد کلی تحمل حرفاش بش می گی خانوم محترم مگه نمی بینی چه دردی دارم مگه بخش خصوصی الان منتظر منه که برم  اونجا؟! و اونم با نفر دومی که کنارشه می شن دو تا  و می گن اینجا ال هست و بل هست و خلاصه از ما گفتن و همینطور برو بر تورو نگات می کنن و تو هم که انگار مال باباشونو داری بالا می کشی فقط خودت خودتو می خوری!!!

یه اقایی میاد جلو و می گه چرا اینطوری رو برانکارد گذاشتنش یه چیزی روش بندازین.هیچ کسی به روش نمیاره و باز به همون خانوما می گه چیزی ندارین روش بندازین اخه زشته که باسنش بالاستتو هم که حتی عادت نداشتی پاتو پیش کسی دراز کنی حالا باید یه وری تکون نخوری تا نوبت دکترت برسه و بعد خودش می ره و یه پارچه ی ابی بیمارستانیکه نمی دونم از کدوم جهنم دره ای میاره از فاصله ی ۵ متری روم می ندازه و منم زود ازش می گیرم که به گوشه ی قباش برنخوره اقای مثلا با اخلاق و غیرتی

می برنت پیش دکتر اورژانس و بت می گه باید بری عکس بگیری.

می برنت رادیولوژی که از همینجا دوباره شروع می شه...بعد کلی انتظار پشت در مخصوص عکاس خونه ی استخوان صدات می زنن و تو هم اشکات سرازیره و داری درد می کشی و می برنت داخل که دختر عکاس می گه خانوم این عکسا همش بی فایدس باید بری بخش خصوصی تا نتیجش معلوم بشه حالا تصمیم با خودته

می گی دکتر دستور عکس داده و نمی دونم با این دردم چیکار کنم.

می گه من نمی دونم با معده ی پر این عکسا غلط از اب در میاد

می گی ام ار ای هم همینطوریه

می گه اون که اینجا نداره و باید بری بخش خصوصی و تازه باید رژیم داشته باشی تا ازت ام ار ای بگیرن

می گی من دردم زیاده و حالا عکسو شما بگیر ام ار ایو می رم بخش خصوصی...

عکس و می بری دکتر می گه اسپاسمه و هیچی نیست و اینارو مصرف کن و برو استخر و شنا و کار نکن و استراحت مطلق تا ۱ ماه دیگه بهبودی حاصل بشه

می گی نمی خواد بخش خصوصی پیگیر باشم می گه نه خانوم شما جوونی چیزیتم نشده برو به سلامت

بعد از یه ماه که بهتر شدی و دیگه تقریبا مشکلی نیست دوباره با یه تلنگر از اطرافیان به همون روز دچار می شی و این بار مستقیم می ری بخش خصوصی و ام ار ای

دکتر ام ار ایو برا بیمارستان تجویز کرده و دوباره تکرار همون قصه

پرسنل بیمارستان رو دلسوزی و دوستی که از قبل داشتیم می گن برو بخش خصوصی و اینجا نتیجه ی ام ار ایت خوب از اب در نمیاد!نمی دونم پس این بیمارستان برا کی و چه زمانی بنا شده و اصلا قراره توش پرسنل چه خدماتیو به بیماران بدن!!!

می ری بخش خصوصی و بعد کلی فرم پر کردن و منت کشیدن باید مبلغ ۵ تا ۱۰ برابر بیمارستانو تقدیمشون کنیی تا بریی تو نوبت و بعد هم که رفتی تو نوبت که تازه اول شروع بیچارگیته و درست مث موری که تو دام عنکبوتی گرفتار شده باید بشینی تا یه کسی از اون پشت مشتا اسمتو فریاد بزنه.

در این بین چقد زخمی و چقد مجروح و دست و پا شکسته و سقوط کرده می بینی و از حال خودت یادت می ره بماند...

یه ساعت که می گذره به شک میافتی نکنه صدات زده باشن،پاورچین پاورچین می ری داخل و می پرسی کسی نیست اینجا...بالاخره یکی میاد و بت می گه نه خانوم نیم ساعت دیگه

یه ساعت دیگه

دو ساعت

می ره به سه ساعت که علی رقم بد اقبالیت که لابلای مریضا اورژانسیای بد حالو پذیرش کردن نوبت یه تو هم می رسه و ساعت از ۱۰ شب هم گذشته.

این هم با نتیجه ی خوب ام ار ای و تایید بخش خصوصی و دادن پولهای گزاف به اتمام می رسه که درد ولی همچنان مهمونته و باید خیلی زیاد مراقب باشی که یادت میاد دکتر گفته برو استخر

بعد دو سالی که حوصله ی اب و استخرو نداشتی می خوای بری و فقط بشینی تو جکوزی تا دردت التیام پیدا کنه

تماس می گیری و دستور ثبت نام تو استخر بخش خصوصیو می گیری چون بشدت از استخرهای عمومی و مختلط بی زاری

خانومه می گه فقط فتو شناسنامه و اصلش و فلان مبلغ

سبک و سنگین می کنی و پول لازمو بر می داری و می زنی به اب که در قدم اول باز دوباره موانع شروع می شه که اینم مث باقی ماجرا حلالش فقط قربونش برم پوله

از همسرت جدا شدی و قرار دو ساعت دیگه رو گذاشتی و می ری داخل

خانومه می گه مدارک

می گم بفرمایین

می گه پس عکس کو؟می گم خانوم شما که گفتین فقط فتو و اصل شناسنامه و فلان مبلغ پول

می گه نه عزیزم تا عکس نباشه کارتی صادر نمی شه و تا کارت صادر نشه شارژی در کار نیس.می گم اخه همسرم رفت و منو گذاشت من تا دو ساعت دیگه چیکار کنم؟

می گه پول دو ساعتو بده اونم با نرخ فلان قیمت روزانه که می شد دو برابر عادی و بزن به اب

می گم تمام برنامه هامو بهم ریخت این اتفاق و غافلگیر شدم 

بعد هم تقریبا برا یه جلسه حضور داخل اب نیم بیشتر مبلغ شارژو که برای ۶ جلسه حضور بودو با اندکی تفاوت پرداخت می کنی و می ری تا بعد دو سال دلی از عزا در بیاری...

وقت داره تموم می شه و می ری برا تسویه حساب که باز اینجا هم تیغت می زنن و بدون دلیل نزدیک دو برابر مبلغ گفته شده رو ازت می گیرن،چون هم خانومه عوض شده و هم تو ناشی هستی،این بار دیگه صدات در نمیاد و الباقی پولت که گرو نگه داشتنو می گیریو پا به فرار می ذاری

ادامه دارد...

 

بخاطر خودم

 

 

شاید در زمانه ی دور ِپروین ، به روز شکار

بر سر راه شهنشهش ، گهی پیرزنی راه می گشود

یا ان گدا که بر سر پادشاه خویش

تاج زمرد بدیده و سخن باز می گشود

شاید در ان زمانه ی غریب که گویی نان نبود

شهی به سلطنت خویش بسی فخرها می فروخت 

یا ان بلند پرواز عقاب تیز چنگ ز بال و پرش

به تیری که بنشست بر دلش زبان ِ گلایه می گشود "که از ماست که بر ماست"

شاید در ان دور ترها  ، در زمان او

هر کسی را ز نان و اب گفتن افتخار بود

یا از طلای سیاه و گفتن از خراج و مالیات

نه کار عبث که هم ، گویا ثواب بود

بانو پروین ، شاعر شیرین زبان هم

بر کرسی قلم سالها با بسی افتخار بود

راز نهفته ای در دل هم اگر بود که بود

اما زبان قلم به شیوایی در این ره به کار بود

دل را اگر باز می کرد کسی با دشنه ی قلم

سبک و نگارشش همچنان مایه ی افتخار بود

بودی اگر به روزگار شاعر شیرین کلام ما

حتما شب و روزت به لقمه های حلال بود

یا ان زمان اگر کم بود نفت و نان به سفره ها

فرهنگ  ایرانیان بسی مایه ی افتخار بود

انجا اگر شاه بود یکی و به ظلمت رهنمون

خیل عظیم ایرانیان همواره به یک زبان بود

تاریخ ما بود زبانزد خاص و عام

فرهنگ ما اصالتش چو نگینی بر حلقه ی جهان بود

تاج شهنشهی اگر مایه ی فساد بود

اما همو خود همیشه مایه ی اقتدار بود

حالی اگر ز حال ما بپرسی کنون تو ای عزیز

عمریست گران که کاش او نیز اندکی بکار بود

از"ستاره"

قبلا از دوستان گرامی که بدلیل باز نشدن صفحات کامنت وبلاگاشون نتونستم ازشون دعوت به عمل بیارم عذر می خوام.اوضاع اینترنت و سرعتش بسیار خراب بود این یکی دو روز

پی نوشت ستاره:چند نکته که باید عرض می شد یکی اینکه از سیاست بی زارم و تقریبا هیچ نمی دونم ازش و صفر صفرم.

بی ادعا در دینداری هستم ولی سعی بر درست اندیشیدن و درست رفتار کردن و درست زیستن دارم و هرگز به حریم دیگران وارد نشدم که همواره هم احترام گذاشتم و هم احترام طلب کردم.

و اینکه هرگز سعی بر تایید دوارن شاهنشاهی نداشته و ندارم و به نظرم اونقدر چیزهای مهم تر از مردگان داریم که تا به اونا برسه دیگه شب شده.

راستش از سبک اشعار پروین اعتصامی بزرگ بانوی دنیای شعرو ادب بعنوان یک دانش اموخته خواستم کمی درس پس داده باشم و این فقط  یک دست گرمی بود و دیگر هیچ حال هرکس بنا به باورها و اعتقادات و عقل و درک  خودش که بهشون احترام می ذارم می تونه از این نوشته ی ناهمگون من استفاده ببره و من نیز خوشحال خواهم شد و از تمامی نظرات و توصیه ها و رهنمودهای دوستان استفاده می کنم برای رشد و تعالی بیشتر.

به دلیل حفظ ارامش در وبلاگ حقیر از تایید کامنتهای دوستان معذورم اما برای کامنتهای دوستان حرمت قائلم و نزد خودم محفوظ خواهد ماند(البته در این پست و در پست اخر ستاره) پس دوستان می تونن همچنان نظرات تخصصی و یا دوستانشونو به بنده برسونند با سپاس

سال 90

 

کمتر از دو روز به پایان سال ۹۰ باقی نمانده...

امیدوارم هر فرد که پا به این دنیا می ذاره بتونه تا پایان عمری که از خداوند به ودیعه گرفته با رضایت از هر چه هست و بود از خودش ردی زیبا به عنوان یک انسان به جای بذاره.

دوست دارم این روزای اخر سالو با دعاهای خوب و دلنشین به پایان برسونم هم برا خودم و هم برا تمامی انسانهای خوب خدا

دوست دارم هر چی که در نظرم بد بودو فراموش کنم و هر چی خوبی هم بود تو قاب بگیرم و به دیوار ذهنم اویزونش کنم تا هرگز فراموش نکنم ادما می تونن در ذهن خودشون دنیایی از زیبایی و خوبیو ترسیم کنن.

سال ۹۰ برام هزارتا معنی داشت اونم بخاطر اتفاقات غریبی که توش افتاد.ارزو می کنم سالهای اینده بهتر از تمام سالهایی باشند که گذشت و توش مهرورزی و عشق و ارامش و سلامتی و شکر گذاری و برکت و نعمت و شادی  و خدا موج بزنه.

سال ۹۰ برام جزو برجسته ترین سالهای عمرم ثبت شد.در این سال اقتصاد دگرگون شده بود و نوساناتش حال منو بهم می زد و سیاست به نظرم تو این سال از هر سالی کثیف تر میومد.دلهای ادما از هر سالی تیره تر به نظرم اومد و شادی کیمیایی بود دست نیافتنی چرا که همه رو درگیر تفکرات عجیب و غریب می دیدم که اونها رو یا درگیر امال و ارزوهای بزرگ کرده بود یا درگیر فقر و نومیدی و خستگی مفرط.این سال بمانند گسلی بود که هر لحظه عشق لرزیدن داشت تا تمام دنیارو به هم بریزه.

سال ۹۰ کمتر خدارو دیدم در بین ادمها ولی خدا بیشتر از همیشه کنارمون بود که بلایی از اسمون نازل نشد و هنوز دنیا پا برجاست.

در این سال عزیزترین موجود عالم یعنی مادرمو در نهایت ناباوری ، در نهایت تسلیم ، در نهایت ناتوانی و ضعف ، در نهایت رضایت و شکر ، در نهایت گله و شکایت ، در نهایت حقارت و خردی ، در نهایت زیبایی و شاید از یک نگاه زشتی از دست دادم و البته بدست اوردم...

اینا حس های متناقضیست که در اون هنگام و تا الان از این اتفاق دردناک هم زیبا و هم زشت در درونم حسشون می کنم.

چرا زشت؟چرا زیبا؟!!!

گفتم متناقض ، چون تمام اینهارو ادم در یک لحظه در خودش داره در اینجور مواقع.

در بالین مادر بزرگوارم حاضر بودم تنهای تنها که ایشون با ملائک هم سخن بودن و به دعوت اونها یک به یک پاسخ می دادن در عین اینکه حواسشون به من حقیر هم بود و از من لحظه ای غافل نبودن.

درخواست های کوچک اما بزرگی از من در اون لحظه داشتن و من چقدر ناباورانه به این صحنه ها می نگریستم و انجام وظیفه می کردم اونم در عین ناتوانی و ضعف درست مثل بچه های سر به هوا.

نمی خوام مرثیه سرایی کنم در این روزای اخر سال ولی می خوام اینجا حرفای دلمو تا حدی راحت بریزم بیرون تا شاید کمی سبک بشم.

لحظه ی رفتن فیزیکی ایشون اونقد برام حقیقی و معقول میومد که در یک لحظه دیگه جایی برای گله از خداوند نمی ذاشت.

خداوند اونقد مهربون شده بود و نزدیک که من حقیر در یک لحظه تسلیم محض او شده بودم و ابدا ازش چیزی  غیر اراده ی او نمی خواستم.باور داشتم که او تماما مهر و عشق و خیر و نیکی و خوبیست برای من و مادرم،پس دیگه جایی برای ادعای من نمانده بود.

نگاهش می کردم که چگونه تسلیم اوست و مهیای رفتن.رفتنی بی بازگشت.صدای قلبی لرزان که هر تپششو می شنیدم و منو بهم می ریخت و نفسهای کوتاهی که با هر اومدن و رفتن وداعو فریاد می زد و بدنشو می لرزوند.

از من درخواست کرد پاهای زیبایی که دیگه الان شده بود پوست و استخوان ماساژ بدم و من که هرگز باورم نمی شد هنگام وداع هست با امید فراوون شروع کردم به نوازش و ماساژ که یهو با اولین لمس متوجه شدم چیزی برای موندن نمونده و همه اب شده و از بین رفته.

دیگه حتی نفسش ماسک اکسیژنو تحمل نمی کرد تا کمکی باشه برای تنفس و بیشتر مانع بود تا کمک

برای دلگرمی من ازم جرعه ای اب طلب می کرد و اندکی شاید چای گرم که هرگز اون چای نبات داغ سرد نشد تا کام مامان عزیزم شیرین بشه و بعد چشمای قشنگشو رو هم بذاره و این تمام چیزی بود که در اون لحظات دغدغه ی من شده بود.

در یک لحظه که هنوز چای نبات داغ پشت پنجره داشت باد می خورد تا خنکای نسیم ولطافتی که پوستمو نوازش می داد و خیلی حس عجیبی بهم داده بود، اونو سرد کنه و پرده ی ابی بیمارستان همینطور نرم نرم و نوازشگرانه می رقصید و می رقصید و هوای ناب و تمیزی که هرگز اونو از یاد نخواهم برد وارد اتاق می شد. من مشغول ماساژ پای مامان بودم و نگاهم به صورت ماهش بود.و او چشمای نیمه باز و بی حالش به ملائکی بود که در اطرافش در حال امد و شد بودن

او در حال احتزار بود و من در حال گفتگو با خدا و خواهشی غریب که اصلا بازگشت با این حال جز خودخواهی من معنای دیگری هم داره...

در لحظه ی عروج ایشون،عینک افتابیم که رو میز بغل دیوار تکیه به دیوار و رو میز قرار داشت در یک لحظه با صدای عجیبی سقوط کرد و منو به سمت خودش کشوند و تا متوجه شدم چی به چی بود و متحیر که چرا بی دلیل انقدر پر سر و صدا عینکم به زمین افتاد!!!برگشتم و چشمم به مامان افتاد که صورتش مثل یک فرشته بی حرکت و بی حس و اروم به یک سو متمایل شده و من فورا به سمتش رفتم و با نوازش موهای نرم و قشنگش بهش گفتم مامان بیدارین؟ که با لمس ایشون و اولین نگاه متوجه شدم خواب نیستن بلکه علائم حیاتی در ایشون دیگه نیست.انگار سالها بی خوابی و خستگیو داشت یک باره از تنش بیرون می کرد و اونقدر عمیق خوابش برده بود که دیگه تصمیم به بیدار شدن نداشت...

روح تموم مادرا و پدرا و عزیزانمون شاد شاد شاد که همگیشون در زندگی ردی زیبا به زیبایی رد پای فرشته ها بجای گذاشتند و در هنگام تشییع و تدفین و دیگر مراسمشون عالم و ادم در غم ازدست دادنشون گریستند.

مادرم بزرگ بانویی بود در خدمت هم نسلان خودش در لباس سفید پرستاری که چه بسیار انسان هارو از مرگ حتمی نجات داده بود و بانویی هنرمند بود و عاشق برای همسر و فرزندانش و زنی بود بسیار قانع با دلی بسیار بزرگ به بزرگی دریا که همه توش می تونستن شنا کنن چون واقعا زندگیشون با دیگران تقسیم کرده بود و دنیا براش جز گذشت و ایثار و فداکاری و چشم پوشی و لبخند معنی دیگری نداشت.

نه اهل جمع اوری مال بود و نه جاه طلب و مغرور که بسیار باهوش و با تدبیر و ظریف بود.

سخاوتمندانه زندگی کرد و زندگیشو پر از تنوع و حرکت رقم زد بجز این سالهای اخر که درگیر بیماری های متعدد شد.

او زیبا بود و بلند بالا و قامتی متناسب و موزون و چهره ای معصوم و مصمم و مهربان.

به خواهش های دنیا پشت کرد و چشماشو به روی علایق و خواهش های دنیوی بست و تسلیم در برابر خداوند روزهای عمرشو سپری کرد مخصوصا به هنگام بیماری های سخت بسیار صبور و اروم بود.

شاید فرشته ای بود که خداوند برای همون دوره و هم نسلاش فرستاده بود که دیگر وقت عروجش رسیده بود و باید می رفت.

من هرگز غمزده ی مرگش نیستم ولی همواره اونو می ستایم و بزرگیشو تحسین می کنم

روح تمامی رفتگانمون شاد و شاد و شاد.

سالی زیبا و سبز داشته باشید و مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نفرمایید.

 

در مورد زن

 

روز زن برام یه مسیج اومد که خیلی دوست دارم اینجا هم بذارم تا همه ببینیمش:

زن بودن کار مشکلی است : مجبوری مانند یک بانو رفتار کنی،همانند یک مرد کار کنی،شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و مثل یک خانم مسن فکر کنی! هشتم مارس روز جهانی زن مبارک.

من که فکر می کنم اینها جزئی از لذت زندگی یک زن می تونه باشه تا بهشون افتخار کنه و اینطور فکر نمی کنم کار مشکلی باشه و این جزئی از توانائی های پیچیده ی یک زن می تونه باشه که خداوند در نهاد خیلی از خانومها قرار داده تا ازش بتونن برای رشد و تعالی خود استفاده کنن و بتونن به عنوان یک خانوم در مدارج بالا تو دنیا خودشونو مطرح کنن.

شما چی فکر می کنین؟:)

نمی دونم ولی حس عجیبی دارم...

 

سرمو که بلندکردم چشمم به زمینی سپید به وسعت دشتی بیکران افتاد که انتهایی نداشت و تنها سقفی که منو متوجه خودش کرد اسمان ابی لاجوردی بود که ادامه ی نگاهمو با خودش برد با تک و توکی پاره ابرهای سفید.

افقی در کار نبود تا اسمون و زمینو به هم وصل کرده باشه بلکه بین زمین و اسمون فضای خالی بود و این دو به هم هرگز نمی رسیدن.

دستم که بر روی تکه سنگ نسبتا بزرگی که شکل مکعب موزون و تا حدی تراشیده و مرتب تکیه داده شده بود و تا قبل اون سرم هم روش بود رو از رو سنگ بلند کردم و به اطراف یه نگاهی انداختم.به خودم چرخی دادم.

خواهرمو کنار خودم دیدم که اونم با من بلند شد و تک تک دیگر نزدیکانم از خواهر و خواهر زاده در دور و نزدیکمون دیده می شدن و البته دشت سپید بمانند پنبه زیر پاهامون اونقدر وسعت داشت که توش خلوتیو می شد حس کرد.

احساس سبکی بهم دست داده بود و تنها پرسشی که به زبون اوردم این بود که اینجا کجاست؟!نه با ناراحتی که با نوعی لذت و ذوق اونم از تنها خواهری که بهش خیلی نزدیکم.

اونم گفت نمی دونم ولی ...که من گفتم اینجا اون دنیاست مگه نه؟:) اونم گفت اره انگار ما از دنیا رفتیم اونم چقدر یهویی،انگار همگی با هم مردیم!!!ببین این خیلی عجیبه که اصلا متوجه نشدیم که مردیم مگه نه؟!!!

اره ولی چطور شد که متوجه مردنمون نشدیم تو چیزی یادت هست؟

نه

بهش گفتم یادته که خیلی خسته بودیم

یادته دیگه توان ادامه نداشتیم و همش ارزو می کردیم که این وضع دیگه خاتمه پیدا کنه و چرا مشکلات روز به روز بیشتر و بیشتر می شه...

خدا چقد مهربون بود که مارو نجات داد:) دیدی نخواست ما زیاد بمونیم و زجر بکشیم

دیدی چقدر مارو دوست داشت که با اینکه زیادم خوب نبودیم ولی مارو راحت کرد تا بیایم به دنیای واقعیمون تا دیگه بیشتر از این رنج نکشیم

وای چقدر همه چی عالیه

بلند شدیم و یه لحظه خودمو تو سنای ۱۵ تا ۲۵سالگی با اندامی کشیده و باریک و موهای کوتاه مواج مشکی دیدم  با پوستی که شاید نتونم نقاشیشو بکشم.

لباسای سفید و بسیار بی الایش ولی در نهایت زیبایی به سمتی که خودبخود هدایت می شدیم راهی شدیم و نگاهم هر جا می چرخید خواهرامو می دیدم و عزیزاشونو که دور یا نزدیک به هم در حال حرکت بودن...

تازه باورم شده بود  واقعا مردیم و یهو نگران دنیایی که توش بودم افتادم که وای حالا اونطرفیا چه حالی دارن مردن مارو ببینن:(

به خواهرم گفتم کاش فلانیا بفهمن ما اینجا وضعمون بهتر از اونجاست و خودشونو ناراحت نکنن مگه نه!!!نگرانشونم خیلی تو چی؟

اونم گفت اره کاش می دونستن که اینجا واقعی تر از اونجاس و توش ادم راحت تر زندگی می کنه...

همینطور به راهمون ادامه دادیم که خواهر بزرگم که سنش ۳۰ تا ۳۵ می گفت اومد و با رویی گشاده گفت تو فهمیدی چطوری مردیم؟؟؟

گفتم نه تو چی؟اونم لبخند ملیحی زد و گفت چیزی یادم نمیاد!!! که من یهو یادم اومد:اره همگی خونه ی ما جمع بودن و نهار مهمون من بودن و حسابی دور هم بودیم و بعد از اون با هم همگی خوابیدیم و وقتی بلند شدیم دیگه اونجا نبودیم.

بهش گفتم اینو یادته ؟

اونم گفت اره راست می گیا انگار با گاز گرفتگی چیزی خفه شدیم که هیچی متوجه نشدیم.

همگی راضی بودیم که خداوند نخواسته بود بیشتر بمونیم و غرق اونجا بشیم و هممونو با هم برده بود اون دنیا و تازه احساس زندگی و سرشاری و لذتو می کردیم.

منو خواهرم کم کم بینمون فاصله افتاد و بجاش همسرمو دیدم تو سنین ۲۰ تا ۲۵ سالگی که دوش به دوشم بود و کمی سرحالتر از خود واقعیش.

مث اون موقع که تازه ازدواج کرده بودیم دستمو رو شونش گذاشته بودم و نوازشش می کردم و راهو طی می کردیم که به یه جایی رسیدیم که مسافرای قبل ما اونجا دیگه تا حدی ساکن شده بودن که یکیشونم خواهر کوچکترم و شوهر خواهرم بودن!!!

شوهر خواهرم با شیطنت باهامون حرف می زد مث وقتی تو دنیا بود با همون روحیه ای که داشت و وضعشم اونجا هم خوب بود و همه چی داشت.من شیلنگ ابو گرفته بودم و به سمتی اب پاشی می کردم که شوهر خواهرم گفت مراقب باشین اینجا اگه اتشی برافروخته بشه ابدا مهار نمی شه و همه چیو با خودش می سوزونه و من که شیلنگ اب دستم بود متوجه پریز برق شدم و ترسیدم و فوری دست کشیدم.

باز با همسرم راه افتادیم تا ببینیم باید کجا بریم که نداییو حس کردم که می گفت هر کس با همسرش مهربون باشه امتیازاتش بیشتره و من خودمو در اون مقام حس کردم.

ناگهان از مامانم که تازه فوت شدن یادم اومد و بی صبرانه و نگران و دلتنگ دنبالشون می گشتم.

باید پس اینجا باشن و بتونیم دیداری داشته باشیم؟!!!که ندایی گفت اونها خیلی جلوتر از شمان و شما هرگز به اونها نخواهید رسید.

با هزار تاسف از فکرش دراومدم و دلتنگی عجیبی منو فرا گرفت.

دیگه رسیدیم به اخرش که نرده هایی بود فلزی با فواصل بسیار که ادم می تونست به راحتی از بینشون رد بشه ولی از اونجا که فضای اون طرف وحشتناک بود هیچ کس به اونجا پا نمی ذاشت

اونجا برا خودش برهوتی بود...

نسیمی از این ور به اونور می وزید که رخت و لباسهایی که اویزون بودن ممکن بود به اون سمت پراکنده بشن که در همین حین چشممون به دریچه ای افتاد که روشو پوشونده بودن تا ما  که اینوریم اونورو نبینیم،اما کنجکاوی همسرم نذاشت این روند ارامش ادامه پیدا کنه و از گوشه هایی از پشت شیشه به اون سو نگاهمون چرخید...

اونطرف با فاصله ای نسبتا دور،تپه ای بزرگ بود به رنگ خاکستری از جنس اهن و فولاد ولی متحرک مث رباط و البته به شکل هشت پا هم می شد تصورش کرد که در عین اینکه ثابت یود اما مدام دستهاشو حرکت می داد و اطرافش هم گلهایی با شاخه های بلندتر و خاکستری و تقریبا بی رنگ که همه غرق در سکوت و سردی و بی حرکتی بودند و از هیچ ادمی خبری نبود.

هوا مه گرفته و الوده بود در اون طرف و احساس ترس تمام وجودتو می گرفت و همین که نگاهمون به اونطرف افتاد نسیم تبدیل به بادی شدید شد و کم کم داشت به طوفان بلا مبدل می شد و اسمونی که تا قبل اون رنگ اسمون این طرفو داشت به رنگ سورمه ای تیره دراومد.

عجیب بود، فاصله ی ما با اون طرف به اندازه ی یک خط بود در اسمون و یک نرده در پایین واقع در دشت سپید...

تپه ای که تا حدی اروم بود و چهرشو مخفی کرده بود شروع به تکون خوردن و ناله های وحشتناک کرد و تمام فضای اونجارو درگیر ترسی عجیب کرد که هر چه در اونطرف بود از گیاهان و درختان فرسوده ی خاکستری که جنسشون انگار همه از اهن بودن،عذابشون شروع شد.انگار که تا قبل اون داشتن از ارامش نه چندان عمیقشون لذت می بردن.

به همسرم گفتم وای دید ی چی شد بیا بریم!که اونم ترسید و با هم راهی شدیم...

اونجا زمانی وجود نداشت و همش روشنایی بود و هر کسی درگیر درون خودش بود بی هیچ برداشت و قضاوتی از بیرون

هر کسی داشت با خدای خودش می گفت که تو که انقدر مهربون بودی چرا تو اون دنیا بهمون تا این حد نفهموندی تا همین ذره  خطارو هم مرتکب نشیم و الان وضعیتمون بهترم می بود!!!

با خدا فاصله ای نبود و انگار داشتی با درونت زندگی می کردی و نگاهت فقط به خودت بود و محبت بی پایانی که تووجودت قل قل می کرد و می جوشید

پر از شعف بودی و رضایت از خلقت و از خدا و کلی شرمسار در مقابل خالق...

بعد از باوری که بهمون دست داده بود و این حس خوشایند از اونجایی که توش قرار گرفته بودیم،که زمان اولین دعوت و ارتباط مستقیم با اون دنیا،داشت احساس می شد که ندایی مارو دعوت کرد به یه جایی.

به جایی عجیب

ساده

نیمه تاریک و نیمه روشن

دعوت به درون خودمون داشتیم می شدیم

داشتیم همگی جمع می شدیم در یک مکان که البته بااجازه ی خودشون ورود صورت می گرفت و نه هر کسی!

احساس سبکی بیشتر بهم دست داده بود

کنجکاوی و ابهام

با نزدیک شدن به ورودی کوچه ای کوتاه،به درب بزرگ و باریک و بلندی نزدیک شدیم که نیمه باز بود

یک لک اون به داخل باز بود

دربی قدیمی و بسیار کهنه با قدمتی طولانی

چوبی

بلند

با کلون و دم و دستگاه هایی که درهای قدیمی داشتن اما با برقشی عجیب که روش موج می زد و اندک کنده کاری های حاشیه ای...

روی قسمت بالایی در،کلماتی به درشتی،به رنگ مشکی و برجسته چشم ادمو به خودش می کشید که اولین ورودمونو به اونجا اجازه می دادن و اون کلمات چیزی جز:

قل هو الله احد نبود

اولین درب ورودی به این نام بود،برای ادامه ی راه،در اون دنیایی که پیش رو داشتیم...

کف ورودی از خاک بود با شیبی نسبتا ملایم در بدو ورود با پلاس های کهنه و نیم جون و نخ نما که زیر افرادی که توش بودن خیلی نمایان نبود و تو انگار وارد گودی زیارتگاهی مخفی می شدی با نورهای کم سوی سبز رنگ

خیلی شبیه به زیارتگهاهای دور افتاده که بهش نرسیده باشن ولی مقامش در بالاترین بود در نهایت سادگی و بی الایشی

دلم یهو گرفت

به خواهرم گفتم ای بابا بازم میخوان برامون روضه بخونن!!!

اینجا هم همینه؟که دیگه وارد شده بودیم...

داخل اونجا فضایی نسبتا کوچک و کم وسعتی بود با دیوارهایی کاهگلی و خاکی که تو سایه روشن تاریکی حجم مشخصیو نمی شد ازش بدست اورد و خانومهایی باریک و بلند و کشیده و کاملا پوشیده با پوشش عربی به رنگ مشکی و چهره های تکیده و سبزه که همگی بمانند خدمه هایی در خدمت تمام افرادی که وارد و خارج می شدند بودند و در اندک زمانی با تواضع و محبتشون ازت پذیرایی می کردن.

اینجا انگار جایی بود برای پذیرایی در نهایت تواضع  که باید انجام می شد و تو باید اونو احساس می کردی...

همین که اونجا نشستیم و با تعجب به اجرای این برنامه نگاه می کردیم که یهو با زمزمه های دنیوی از خواب روز بیدار شدم و چشمم که به این دنیا باز شد شعف عجیبی تمام وجودمو فرا گرفته بود و احساس ارامشی که ابدا تجربه نکرده بودم.

از اینکه خدای مهربون ابدا قابل وصف نیست و محبت و عظمتش در مخیله ی ما انسان ها نمی گنجه که اگر جز این بود هیچ کس حاضر نمی شد هیچ اشتباه و کوتاهیی و گناهیو مرتکب بشه چه معنوی و اخلاقی یا مادی و دنیوی،خدارو سپاس گفتم و به دنیامون برگشتم با هزاران افسوس:(

راستش خدارو شکر کردم ولی هنوز حال خوبی ندارم و احساساتم قاطی پاتی شدن

متفاوت از"ستاره"

 

اهی و نگاهی:)

 

 

 

 

افسوس که خواریم به بیابان گرفتار

افسوس که ما را نبود هیچ بر و بار

افسوس که پامان گرفتار به گِل ماند 

افسوس نسیمی نوزد بر تن بیمار

افسوس و صد افسوس که ما خار نبودیم

بی برگ و بر و ریشه در این خاک نبودیم

چون پای به راهی بنهادیم به افلاک

دل خوش بنمودیم که  خاشاک نبودیم

گر این تن ما خسته ز ایام ِ گذر بود

باز این سر ِ ما بود که بی بار نبودیم

گُل بود و تنومند درخت و همه ریشه

بس میوه بدادیم!!! که بی دانه نبودیم

انگشت به دهان ، خشک بیابان ، همه حسرت

بر ما نگهی کرد که چوون!!!؟ خار نبودیم!!!

ان سان که زمین تاخت چو طوفانی ز اتش

از ریشه بماندیم که چون خار نبودیم

با هر گذر باد و نسیم عطر بیافشاند

از این دل و جان هر گلی ، چون خوار نبودیم

باد امد و و ِز و ِ ز رجزی خواندُ  به طوفان

دستور بداد برکند این ریشه به ایام

ایام گذر کرد و بماندیم به تنی سرد

کم کم دل خاک سرد شد از سردی ِ ایام

ابر هم که دلش تیره و خشک از من و ما شد

بی بار شد و چهره به هم ، قهر ز ما شد

شلاق گدازنده  از ان دشت و بیابان

شد بر تن ما نقش و شدیم خوار بیابان

افسوس که تسلیم شدیم از تن و ریشه

افسوس که ماندیم همه بی پایه و ریشه

افسوس که خالی شدیم از هر چه که بودیم

افسوس که چون پیر پلنگیم به بیشه

افسوس که تن ِ خسته تر از جان بنشستست

بر خاک بیابان نگهی باز !!!نشستست

افسوس نرفتیم و بجا مانده ایم اکنون

چون خوار ِ بیابان به اهی که نشستست

زین خار بیابان و تن زار و سر خوار

یک فال زدیم تا که بگردیم  امیدوار

فال امده اکنون گذری بر در ما کن

ره طی شد و جانا نگهی بر دل ما کن

گر باز کنی چشم به نرگس ، نگه ما

هم خال ببینی لب و هم زلف خم ما

یا ان شکن و چین که به گیسوی کمندست

یا ان همه احوال که مست از می و منگ است

گر پای نهی در ره ما باز ستانی

ان مستی و دلدادگی کز سر بنهادی

ان ریشه و ان شاخه و ان برگ بماندست

گر خود شکنی بین که چه سان باز بماندست

خوار و دل ِ اه و رگ و بی ریشگی از توست

تو باز ستان عمر گران کین همه از ماست که بر ماست

 

  ادامه ی این داستان را خود بخوان از این مجمل

شعر از"ستاره"

 

 

 

راز

 

  این جملات را به روح مادر عزیزتر از جانم تقدیم می کنم که او همواره اشعارش را بعد از غزل به اشکال مناجات و مدیحه و حماسی بر صفحات سپید ورق می نگاشت و هرگز نتوانست سخنان دلنشینش را به ادمیان هم عصر خود بنمایاند:

 اه ه ه خدا...

 باز دلم را چه شد

این سر ِ سرگشته مارا چه شد

باز منم مانده نگاهش به راه

باز قدم از شوق ، نشانده به راه

حال ِ دلم را تو ندانی که چیست

زین که دلم را تو کنی ریش ریش

اه اه خدا...

این همه بی تابی دل از کجاست

گو تو مرا !بی سر و سامانی دل از کجاست

باز مرا دست نیازست به تو

ناله و اندوه و فغان است به تو

این همه تسلیم و رضایت مراست

در ره تو سر بنهادن سزاست

من که ز مهر تو چنین خوار تو

بین که چه سان تشنه ی دیدار تو

خاک رهت را چو نشانم به جان

سرمه ی چشمست نشانم به جان

پای نهاده دل من بی دریغ

بی سر و هوشست و چنین بی دریغ

بر در میخانه ی عشق امدم

زین که چنین خوار و ذلیل امدم

اه اه خدا...

خاکی جان و تن  اشفته حال

بین تو درونم نه که این قیل و قال

قال من از زندگی خاکی است

حال من از بی تو و بی تابی است

ان تو نشاندی چو لباسی به تن

همچو قفس بر سر و رویی چو من

این دگرم چون به درون اتشی

همچو گدازنده ی داغ اتشی

ان یکی مارا بکشد سوی خود

غرق نماید سر و تن را به خود

این دگر اواره کند کو به کوی

عقل برد هوش رود رو به روی

زین دو گریزی نداریم همه

پس تو نشان راه درست بر همه

این من و ما را همه بی تاب توست

این همه قیل این همه  قالم ز توست

اه اه خدا

خود تو نشان راه را

دست بگیر تا نرویم چاه را

عشق تویی راه تویی نور تو

هم همه تو بر در هر کوی تو

ما چه فراوان گنهت می کنیم

کفر رویم و نگهت می کنیم

غافل از این که همه ی ما توییم

خود تو تمامی ، من و ما هم توییم

سر بنهادن به ره تو سزاست

خود تو مرا بس که دلم این گواست

 

شعر از "ستاره"

 

 

پارکینگ داریم تا پارکینگ!!!

 

 

 

بیمارستان امام...

دور میدون امام...

ماشینا کنار هم تو فشار پارک کردن...

هر چند متر هم کنار جداول پیاده رو تابلو ئ پارکینگ مطلقا ممنوع نصبه

بیمار پشت بیمار از راه دور ونزدیک صف کشیدن واسه ی ویزیت شدن اونم بعد کلی بیدار خوابی و الاخون بالاخون کشیدن واسه ی گرفتن نوبت از مناسبترین دکترای موجود...

بیچاره ها نه پارکینگ در اون اطراف گیرشون میاد که در امنیت ماشیناشونو پارک کنن و نه جایی واسه ی اینکه خلافی مرتکب نشن پس ناچارا باید همه چیو در کنار بیماریهاشون به چشم ببینن...

کمی بعد از دقایقی که رد می شی یهو یه مرد میان سال داره می زنه تو سرش که ماشینمو بردن حالا چیکار کنم!!!

کی برده ؟!

چی شده؟!!!

الانه که سکته بزنه مرد بیچاره...

بی خبر از قانونهایی که ایجاد شده برا ارامش بیشتر شهروندان انچنان شوکه شده که هر لحظه جونش در خطره تا یکی به دادش می رسه می گه اقا نگران نباش ندزدیدنش ، بردنش با جرثقیل پارکینگ

بیا خیلیم دور نیست همین نزدیکیاس یه دربست بگیر می بردت واسه ی تحویل...

تاکسیای زرد صف کشیدن واسه ی تیغ زدن همین ادمای گرفتار تا هی بیشتر و بیشتر سنگینی دردهاشونو حس کنن اخه این تاکسیا هم بیچاره ها باید جبران بی مشتری بودنشونو با یه دربست بکنن

اقا ۲۵۰۰ بده ببرمت...

اونم واسه ی مسیری که حداکثر ۵ تا ۷ دقیقه طول نمی کشه که برسی!!!

مرده بیچاره سراغ ماشینشو می گیره از نگهبان پارکینگ و اونم یه کاغذ می ده دستش که با این مدارک و واریز این مبلغ فردا بیا واسه تحویل

حالا فکرشو بکنین این بنده خدا مسافرم باشه و باید برگرده والا شب جایی نداره بره و یه مریضم رو دستشه و کلیم مخارج و هزینه ی درمان می ده و...

حالا نگا به کاغذ می کنه و تا به خود میاد می بینه چقدر مدرک باید جور کنه که اینجا گوشه ایشو می گم و خود بخوان از این مجمل:

فیش پرداختی هزینه ی حمل به مبلغ بیست هزار تومان به فلان حساب

سند مالکیت خودرو

کارت خودرو و گواهی نامه

عدم خلافی

 بیمه نامه شخص ثالث

معاینه ی فنی برا خودروهای بیش از ۲ سال عمر که در صورت نداشتن جریمه خواهند شد

عوارض شهرداری سال جاری 

حالا هر شبم که در خلاصی از پارکینگ تعلل کنی باید براش مبلغیو بپردازی و تازه با حمل جرثقیل چه بر سر ماشین بیچارت اومده دیگه الله اعلم

همینطوری سر انگشتی یعنی می شه چقد!!!حساب کردنش کاری نداره

همه ی اینا یه طرف ، از همون راننده تاکسیا می شنوی که می گن هر جرثقیل حداقل در روز باید ۲۰ تا از این خلافیارو حمل کنه و ببره فلان پارکینگ تحویل فلان افسر ارشد که پارکینگه مال اونه بده که اینجاست که مخت سوت می کشه و سرت داغ می شه و جیگرت اتیش می گیره و بعد یه علامت سوال بزرگم بالا سرت ایجاد می شه که ایا وجدانی مونده تا بهشون بگی وجدانا این پولا خوردتون می شه!!!

قوانین راهنمایی و رانندگی برای پیش گیری از تصادفات و رعایت حال شهروندان ایجاد شده پس در رعایت اون بکوشیم:)

عجب مملکت قانون مداری داریم مگه نه

 

 

برای بیستمین روز رهاییت

 

دلم همیشه هوای تو را دارد در این هنگامه های بی کسیو تنهایی های شلوغ که در حسرت لحظه ای خلوت و تنهایی با تو مانده است که با امد و شدِ هر سایه ای در هم می ریزد و باز انتظار و انتظار تا شاید نیم نگاهی و نظری بر این همیشه تنهای منتظر بیافکنی ای تمامی وجود ...

مادر مهربانم تو را نزدیکتر از همیشه به خود دارمت و نیک می دانم که تو رفتی تا ماندگارتر از قبل در کنارمان باشی همانطور که حست می کنم در لحظه لحظه های هر نفسم

عزیزم می دانم که تو رهاتری از هر پرنده در این خاکی قفس

می دانم که تو زلالتری از هر قطره ی شبنمی بر گلبرگ

می دانم که تو زنده تری از هر جنبنده در این مرداب هستی

می دانم که تو انقدر بزرگی که هیچ جایگاهی در اینجا برایت نبود

می دانم که تو انقدر عاشقی که هیچ عشقی تو را سیرابت نمی کند جز خودش

می دانم اگر چه ظاهرا از ما گذشتی تا به او برسی ولی خواستنت فقط برای اتصال ما به او بود که راضی شدی بروی

مادرم بغض رهایم نمی کند وقتی که در اندیشه ات فرو می روم تا با تو نجوا کنم ولی من این بغض های مانده در گلویم را می پرسمت تا تو را دارم و خودت می دانی که با تو معنا می گیرم و بی تو هیچم پس از خدایت می خواهم که این بغضها و این نجواها و این احساسات نزدیکی را که به تو دارم هرگز از من دریغ نکند تا زیباتر از همیشه او را حس کنم چراکه تو اکنون در کنارش ارام گرفتی

حرفهایم بسیارند با تو...

دمی رهایم نکن ای همیشه ی جاوید

ستاره

 

 

برای رفتنت

 

 

خدایا به خودت سپردمش چرا که این تو هستی که وجودت را در وجودش

جا گذاشتی  تا بالاترین و زلالترین و نابترین عشق را به نمایش بگذاری

، کاری که از دست هیچ بنی بشری بر نمی اید

 

خدایا به خودت سپردمش چرا که تو صاحب این امانتی هستی که مدتی

کوتاه به من  سپردی یش تا به من نشان دهی ناتوان تر از انم تا بتوانم

 امانتدار لایقی برای امانتت  باشم و تو تواناتر از هر توانایی

 

خدایا به خودت سپردمش که او نیز ارامشش را فقط در با تو بودن یافت

و ارزویش جز وصال تو نبود و این است قصه ی روزگارو بندگانی چون ما که

 تو بهترینی برای به ارامش رسیدن

 

خدایا به خودت سپردمش چون دنیا را سرابی دیدم که هر چه تلاش کردم

به انچه می خواستم نرسیدم و تو هر چه خواستی شد پس در هر شکستی

 این لبخندت بود که به من راه را نشان می داد تا هراسی به خود راه ندهم و

 نگرانی ها را از خود دور سازم و به این راه ادامه دهم و اکنون تسلیمت شدم

 

خدایا به خودت سپردمش خیلی خیلی زودتر از اینها و خیلی قبل تر ها

 که تو خودت را انچنان بر من نشان دادی که باورم شد تا بپذیرم انچه تو

مقدر کرده بودی برایش و من چقدر ضعیف بودم در مقابلت

 

خدایا اکنون که به تو سپردمش ان هم با ارامشی وصف ناپذیر و رضایتی

غیر قابل توصیف از تو می خواهم تا تو نیز او را انچنان که لیاقتش بود بپذیری

 و بر اعتمادم به وجودت مُهر تایید بزنی تا منی که تنها با تو معنا می یابم

هرگز ره به تاریکی نپویم تا شرمنده ی عشقت نشوم ای همه هستی من

 

ای امانت خدا امیدوارم مرا ببخشی و از من راضی باشی

تقدیم به روحت عزیز مادرم

فقط سلام

 

مدتهاست که با نت و دنیای مجازی اون غریبم

مدتهاست که سعی کردم دنیای واقعیو جایگزین این دنیایی بکنم که روزگاری عاشقانه و دلانه توش قرار گرفته بودم و شاید این دوره ی دو سه ساله لازم بود تا دریچه های گوناگونیو تجربه کنم

قبل از هر سخن باید از تمام دعاهای خالصانه ای که برای مادر حقیر داشتید سپاس و قدر دانی کنم و واقعا به طرز عجیبی دعاهای شما دوستان گرامی مورد توجه و عنایت حق قرار گرفتو خدارو هم شکر...

 

الان هم برای اندک زمان کوتاهی اومدم تا از خدمت تک تک دوستان عزیز و گرامی که از تک تک بزرگوارن فقط اموختم و اموختم

 لذت بردم از دنیای تک تک وبلاگها و دست نوشته هاشون تشکر خالصانه ای داشته و راستش علی رقم اینکه دوست نداشتم از نظر روحی دوستانو دستخوش نگرانی کنم ولی ناچارا بهتر دیدم باز هم بیام سراغ این دنیای پاکی که با هم داشتیم و التماس دعای خاصی از شما عزیزان داشته باشم

پس برای شفای بیماران از جمله شوهر خواهر حقیر که جوون هم هستن و درگیر بیماری سرطان بدخیم روده شدن التماس دعایی داشته باشم

 

واقعا عذر می خوام بعد از مدتی اینطوری نزد دوستان قدیم و جدید رسیدم ولی به محض شفای ایشون حتما با یه پست زیبا و شاد در خدمتتون خواهم بود

باز هم سپاس

با ارزوی بهترینها و سعادتمندی و شادیتون

در پناه حق باشید

تا دیداری بزودی بدرود

 

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 

 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

اگه باختیم این روزو فردا که بر جاست

توی این شب سیاه مه گرفته

نگاه کن خورشیدی از اون دروها پیداست

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

یه روز اخر می شکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه افتاب میاد رو بوم خونه

عزیزم دنیا گلستون می شه یک روز

هر چی مشکل باشه اسون می شه یک روز

مهربونی جای کینه رو می گیری

هرجا دردی باشه درمون می شه یک روز

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

یه رو زاخر می شکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه افتاب میاد رو بوم خونه

یه روز از روزا که هیچ کس نمی دونه

بدی از دنیا می ره خوبی می مونه

من و دل منتظر اون روز خوبی

حتی از ما نبینی اگر نشونه

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

یه روز اخر می شکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه افتاب میاد رو بوم خونه

 

خواننده:حامد فولاد قلم

 

 

***************** 

 

قـفـس به این بـزرگی ، کاشـکی پـرنده بودم / مـهم نـبود پریـدن ، ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی ، ندونی و نبیــنی / غُصت میگیره وقتی ، میـدونی و میـبیـنی

 

 

در باره ی این دو بیت اگر سخنی داشتین می تونین کامنتی بذارین در کلبه ی ققنوس

 

 

 

 

اهنگ هستی...

 

 

 

 

 

هم اکنون احساس می کنم قلبم دستهای تورا می خواند

دستهایم چه بی تابانه نبض شعر های دلت را می شمرد

خون در رگبرگهای گلبرگ تنم چون موج می تپد و ره می پیماید

و عشق چه متلاطم وجودش را بر صخره های بی تابی می کوبد و می کوبد

اه ه ه ... اهنگ هستی و وجود غریبانه ی بودن های بی سرزمین

از کجا سر براورده اید که اینچنین به خود می پیچید و بالا می روید ، همچون پیچک و نیلوفر

تا به کجا...

شاید خوب بدانم ، اری ،  تا خود عشق ...

 

عشق تقدیمت باد "ستاره"

 

 **********************************

اگر می خواهید در رحمت خدا باشید با خلق خدا نیکی کنید."حضرت محمد(ص)"

 

سعی کنید تا انجا که می توانید حرمت افراد بیشتری را بالا ببرید."نورمن وینسنت پیل"

 

افکار شریفی که در ذهن خود می پرورانید سرانجام به شکل کارهای بزرگ در می ایند."ژوزف مورفی"

 

بزرگترین عیب ان است که از عیب خویش اگاه نباشیم."کارلایل"

 

واقعا دشوار است که فرد با ایمان را از ادامه راهی که در پیش دارد باز داشت."نورمن وینسنت پیل"

 

عشق باید شادی بخش باشد ، نه رنج اور."ناپلئون"

 

*****************************

 

اکنون مناسب دیدم برای رفع خستگی و تنوع مطالب در مورد اتفاقات امروزم براتون کمی صحبت کنم که البته خارج از روال معمول نوشته های ستاره است که همواره از نوشتن مطالب به صورت مستقیم انگونه که معرفم باشه و وبلاگمو خاص کنه نبودم که گاه برای شیرینی و تنوع عرایض وبلاگم فک می کنم کار خوبی باشه تا با هم در دقایقی که گذروندم سهیم باشیم...

 

برگها با ادم حرف می زنن اون موقع که دقیقا تازه وارد حیاط می شی اونم از اپارتمانی که بدور بوده از هر چه طبیعیت است و رنگ و زیبایی و هوای مطبوع بارانی ...

نگاهت ناگاه می چرخه به سمت شاخه های گل رز درشت صورتی رنگی که رنگشون کمی کم حال شده و عطر چندانی هم ندارند و اما پس از انکه به اونها لبخندی می زنی از اینکه زیباییشونو چه بی دریغ نثارت می کنن جلوی پاتو می نگری که برگهای درشت پنجه دار درختان تنومند دور تا دور منزل و خیابان که  ممر رفت و امد همیشگیمونو دربر گرفته و تنوع و زیبایی رنگها و طراوتی که هنوز در برگ برگ بر زمین افتاده انها مشهوده...

اه می کشی و با خدایت سخن اغاز می کنی که توو این همه زیبایی و این همه نشان

این همه  تازگی و زندگی و این همه پاکی و روشنایی و درخشش از هر نوع که چشم می بینه و گوش می شنوه و چقدر قابل لمسه تمام اینها...

باز کمی به خود فرو می روی که بیاد بیاری ، اواز پرندگان متنوع و زیبا از درشت و ریز و رنگاوارنگو در همین دور و اطراف خانه که چه موزون و خوش صدا و با شور و نشاط رسیدن سپیده دمان را خبر می دهند و اواز عاشقانه سر می دهند در ان هنگامی که خدا در گوششان زمزمه می کنه و انها هم با چه چه خود سپاسش می گویند و من اسمشو زمزمه ی عشق گذاشتم...

کمی بیرون و دورتر از خانه در زیر نم نم بارون که ادمو کمی تر می کنه انقدر هوارو لطیف می بینی که ریه هاتو پر می کنی و شکر خداوند لازم می شه در همون لحظه و نم نم اشکهات با قطرات بارون چقدر زیبا درهم می امیزه و از گونه هات روانتر به پایین می لغزه

همینها را برای خودم مرور می کنم تا نگاهم تازه بمونن و یادم نره که خدای من عشقو چقدر پاک و زلال و لطیف و بی دغدغه و ساده و موزون افریده تا من هم بیاد داشته باشم که جزئی از این دنیا هستم که خداوند از این دست زیباییها در وجود ِ ادمیان به ودیعه گذاشته تا همچنان برای دادن ارامش و زیبایی و لبخند و خوبی و پاکی برای هم زندگی کنند تا اخر دنیا

دنیایی که نه اغازش و نه انتهاش برامون مشخص و معلومه و هرگز غرور و خودخواهی و کبر و دروغ و ترس و بدخواهی و تنگ نظری و دسیسه و نیرنگ و دیگر رنگهای تیره ای که جای نام بردنش اینجا نیست  در اون جایی نداره و بجای اون باید تمرین نمود تا ادم  خودشو همواره نزدیک کنه به طبیعت و فطرتش تا لذت زنده بودن را که بالاترین نعمت و بعد اون هم سلامتی هستو دریابه  و از لحظه لحظه ی اون بهره ببره.

 

 ارزوی "ستاره "  : عاشق باشید و عشق را دریابید

 

 

 

تکه های غزل

 

 

 

باز هر ترانه ام ، تکه تکه می شود

در دل ِ سیاه شب ، چون ستاره می شود

باز این همه سکوت ، چنگ می زند به دل

باز هر غزل ز می ، عاشقانه می شود

تا به کی شود دلم ذره ذره همچو شمع

قطره قطره تا به کی اب می شود تنم

تا به کی بود سکوت زین همه غبار غم

باز این وجود خسته ام شد ازین فراق خم

بشنو از ستاره ای عزیز

عشق تا خود خداست

عشق در وجود توست

عشق در وجود ماست

 

شعری از"ستاره"

 

 

 ****************************

 

اگر میخواهید در رحمت حق باشید با خلق خدا نیکی کنید ."حضرت محمد(ص)"

 

هیچ کاری برای ذهن بهتر از شکرگزاری نیست ."ادیسون"

 

از تماشای کار دیگران دست بردارید . به رویاهای خود واقعیت ببخشید ."مارسل بلیوو"

 

صداقت بهترین سیاست است ."حضرت علی (ع)"

 

مهم نیست دیگران ما را باور کنند ، مهم اینست که خود خویشتن را باور کنیم .

 

ارزان ترین چیزها مهربانیست که بکار بردن ان مستلزم کمترین ناراحتی و فداکاریست ."اسمایلز"

 

 

**************************

 

 

 

گفته ها...

 

 

 

در جهت انجام وظیفه و ارامشی که برایش ارج قائلم

با تمام ارادتی که به دوستان دارم و دلی که همواره برای دوستان مجازی می تپد

با وبلاگ ستاره و ققنوس  ، خداحافظی می کنم

به قول دوستان ارجمند :

میگویند و راست میگویند که هر امدنی را رفتنی هست .

این شعر زیبارو هم تقدیمتون می کنم که از وبلاگ دوستان به عاریت گرفتم :

ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن        

 به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن

ره آوارگی در پیش و از پی دیده‌ی حسرت       

 وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن

ز کوی او که کار پاسبان کعبه می‌کردم       

 خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن

بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من       

 مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن

به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمی‌خواهم       

 ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن

 

در صورتی که امدنی باشد حتما به دوستان عزیز اطلاع خواهم داد .

با دنیایی از عشق و محبت به تمام دوستان گرامی

*خدانگهدار*

 

ضمنا مدتی صفحه ی کامنت ها باز خواهد بود و نظرات دوستان فعال ولی پوزش منو بپذیرید اگر پاسخی در بر نداشت

 

و پس از مدتی کامنت ها غیر فعال خواهد شد .

 

در پناه دوست

 

 

 

********************

عینک ها متفاوتند :

یکی عینک روان شناسی بر چشم دارد و دیگری فلسفه و ان یکی خود زندگی ... اینها مهم نیست بلکه مهم این است که به شادی برسی و بدانی ماهیت زنده بودن ، همراه با دو کلمه ی "غم" و "شادی" است و غم و شادی هم مسئله ای است که تنها برای تو اتفاق می افتد...

چگونه می توانی غم خودت را به من ثابت کنی ؟ شاید داری نقش بازی می کنی؟ مگر اب است که در صد درجه به جوش بیاید و بخار کند و قابل مشاهده باشد ...

مهم نیست نتوانی ثابتش کنی ، باید که زندگی اش کنی . این اسیاب در حال چرخیدن است و اگر بخواهی به قسمت غمش بچسبی ، روزگار خوشحالی را از دست خواهی داد و یا بخواهی مدام درگیر قسمت شادش باشی ، تماشای صورت تو در روزگار غصه تماشایی خواهد بود...

غم می اید و شادی هم همینطور وموفقیت تو در ان است تا از بالا انها را نظاره کنی که گاه این و گاه ان می ایند و می روند و تو از بالا تماشایشان می کنی و این همیشه تکرار خواهد شد و مهم این است درگیر هیچ یک نشوی و به انها دل نسپری و اسیرشان نشوی ، مانند دم و بازدم و یا شب و روز ... اگر تو به تنها بازدم خود دل داده باشی یا به دم خود پس در هر دو صورت خفه خواهی شد...

 

 

 

*************************************

 

اینک تفالی از حافظ

 

 

 

اتش مهر

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی اید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در اتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم ره

کی شدی روش به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان اب و اتش همچنان سرگرم توست

این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست

ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم ارای توروزم چون شبست

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در اب و اتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

اتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت

اتش دل کی باب دیده بنشانم چو شمع

 

 

 

 

*************************

سخنان نغز :

 

اگر بدانی چگونه دست رد به سینه ی وسوسه ها بزنی ، هرگز اسیبی نخواهی دید .

 

روزی که گذشت هیچ از او یاد  مکن   فردا که نیامدست فریاد مکن"خیام"

 

ایا دین چیزی جز محبت است!!!"امام رضا(ع)

 

اگر با ایمان و عشق به خدا رو کنیم کاری نیست که او برای ما انجام دهد."جی پی واسوانی"

 

چیزی در زندگی مهم تر از شکر و سپاس وجو ندارد."راندا برن"

 

دعوی مکن که برترم از دیگران به علم/چون کبر کردی از همه دونان فروتری "سعدی"

 

زکات توانایی عدالت است."حضرت علی(ع)"

 

 

یا حق

 

 

ضامن عشق

 

 

 

 

 

کاروان ِ دل ، بسویت راهی است

اشکها در ان حوالی جاری است

 

دل نگو ، سیلاب اشکانم مبین

جان ز تن ، دلها ز کف افتاده بین

 

من به پای ِ تن چگونه راهی ام

نیک ، گر بینی ز دل ها جاری ام

 

شب و روزم از تو تابان گشته است

گاه ، غفلت ازتو دورم کرده است

ای تو فرزند ِ امامت ، باب ابواب بهشت

ای که از عطر ِ وجودت ، شیعه شد نیکو سرشت

 

ای تو در باب الحوائج ، ناب ، چون دریای نور

می گشایی  هر گره را عاشقانه ، پر ز شور

 

شور ِ تو در دل چه غوقا می کند

وصف ِ تو حالم هویدا می کند

 

همچو موج  ِ پر تلاطم بر لب ِ ساحل منم

ماهی ای درمانده و مهجور ِ ساحل این منم

 

عقل گو !!! در خود هویدا کن بسی دیوانگی

زاده ی لیلا و مجنونم ، بسی اوارگی

 

گرچه با خود هر دم از عشق ِ تو یادی میکنم

لیک باید دل به راه ِ تو همی راهی کنم

 

ای که استانت به اذن عشق ، مهیا هست هنوز

لایقم گردان ، که دل را ، شویم از عشقت به سوز

 

هر بداهه گر ستاره گوید از این باغ عشق

چشم ِ دل را می نوازد زاین هیاهوهای عشق

 

شعراز"ستاره"

تقدیم به بارگاه ملکوتی علی ابن الموسی الرضا (ع)در میلاد با سعادتش که متولد شد برای عشق ورزیدن و عشق اموختن

 

 

 

بعد از 20 سال گذشت ِ دفاع از وطن : باز بشنویم از مرغان  هوایی

 

و باز از نیشابور :

سردار شوشتري جانشين فرمانده زميني سپاه و برخي ديگر از فرماندهان سپاه در شهر "سرباز" استان سيستان و بلوچستان به مقام شهادت نائل شدند.

 

 فرماندهان نيروي زميني سپاه در محدوده "پيشين شهرستان سرباز" ترور شدند.
سردار شوشتري كه با هدف شركت در جلسه سران طوايف و ريش‌سفيدان راهي منطقه "پيشين" در محدوده منطقه "سرباز" شده بود، توسط افراد ناشناس مورد حمله قرار گرفته و ترور شد.

در اين اقدام تروريستي سردار نورعلي شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و فرمانده قرارگاه قدس،‌ سردار محمدزاده فرمانده سپاه استان سيستان و بلوچستان، فرمانده سپاه ايرانشهر و فرمانده سپاه سرباز و فرمانده تيپ اميرالمومنين (ع) به شهادت رسيدند.
اين اقدام تروريستي زماني به وقوع پيوست كه اين گروه از فرماندهان در تدارك برگزاري همايش وحدت ميان عشاير *شيعي و *سني كشور بودند.

 

در اقدام تروريستي صبح امروز سيستان و بلوچستان، سه تن از فرماندهان كرماني قرارگاه قدس سپاه به شهادت رسيدند.

 

این عکس دقایقی قبل از شهادت این گروه گرفته شده است :

 

به گزارش خبرگزاري فارس از كرمان، در پي اقدام تروريستي صبح امروز كه منجر به شهادت تعدادي از فرماندهان سپاه در استان سيستان و بلوچستان شد، علي علويان فرمانده تيپ صاحب‌الزمان (عج) سپاه ثارالله استان كرمان، حسين بني‌اسدي معاون طرح و برنامه نمايندگي ولي‌فقيه در قرارگاه قدس اهل زرند و حسين مرادي فرمانده قرارگاه داخلي اهل بم جزو اين شهدا هستند، همچنين ابراهيم شهرياري مسئول مركز كنترل فرماندهي قرارگاه قدس اهل شهرستان جيرفت مجروح و در بيمارستان چابهار بستري است، حال عمومي وي رضايت‌بخش اعلام شده است.
15 نفر از شهدا از منطقه پيشين هستند

 

قادربخش تاج بخش ‌در گفتگو با خبرنگار فارس در زاهدان اظهار داشت: در حادثه تروريستي كه صبح امروز در همايش سران و طوايف سرباز اتفاق افتاد جمع عظيمي از مردم به شهادت رسيدند.
وي افزود: مسئولان شهرستان در حال بازديد از صنايع دستي منطقه بودند، ‌من بعد از اين كه ماشين را پارك كردم همراه با مسئولان داشتم به سمت چادر حركت مي‌كردم كه ناگهان صداي انفجار را شنيديم.
وي در زمينه وضعيت فعلي خود هم گفت: از ناحيه انگشتان دست به شدت آسيب ديده است.
وي از ساير مسئولان خواست پيگير موضوع شوند و عوامل اين حادثه تروريستي را به سزاي عمل خود برسانند.
حادثه انتحاري تروريستي صبح امروز در بخش پيشين سرباز به وقوع پيوست كه بر اثر آن تعداد زيادي از مردم اعم از دانش‌آموز و غيره به شهادت رسيدند. 
 

خبرگزاري فارس: رئيس بيمارستان ايرانشهر تعداد شهداي حادثه تروريستي سرباز را بيش از 50 نفر عنوان كرد.

 

واحد مرکزی خبر: در عملیات تروریستی که صبح امروز در بخش پیشین شهرستان سرباز روی داد ، علاوه بر شهادت تعدادی از فرماندهان سپاه ، برخی سران طوایف و ریش سفیدان این منطقه نیز به شهادت رسیدند .

این همایش با حضور تعدادی از مسئولان استانی در شهرهای مختلف سیستان و بلوچستان با هدف ایجاد اتحاد بین طوایف و ارتقای امنیت ، چند وقتی است که در حال برگزاری است .

 

 
خبرگزاری عصر امید

 

اصل اخبار در سایت  www.asromid.com  دنبال بفرمایید

و همچنین سایت :http://www.rasekhoon.net

 

غبار هجر

 

 

شفیعی کدکنی از ایران رفت
سفرت بخير، اما ...

 

 

 

 

 

یاسین نمکچیان:

    تاريخ چاپ : يكشنبه 8 شهريور 1388


شاید مسافران فرودگاه بین‌المللی امام خمینی (ره) هم

 

 نمي‌دانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده

 

 تا پله‌هاي هواپیما را بالا برود و برای همیشه با

 

 دلبستگی‌هاي سرزمین مادری‌اش خداحافظی کند،

 

کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سال‌ها از

 

 خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بی‌سروصدا از

 دستش داده‌ایم.

 

 


شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمي‌دانستند

 

 آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت

 

خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب

 

 اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.


 

پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی،

 

شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد

 

 تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد،

 

 اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر،

 

سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان

 

حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است.

 

 کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی

 

 ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس

 

و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را

 

به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود.

 

خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته

 

 دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت.

 

ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش

 

قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و

 

از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود،

 

 انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را

 

با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که

 

قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین

 

بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت.

 

رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ

 

 مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند.

 

حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش

 

به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد

 

شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای

 

هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره

 

بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای

 

 نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از

 

 دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم

 

 و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی

 

به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد

 و در همان جا به تدریس بپردازد.

 

او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛

 

 اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که

 

 بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد

 

دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است.

 

پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را

 

با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی

 

و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است،

 

ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي

 بیشتری را در آمریکا بگذراند.

 

جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش

 

 را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را

 

با شفیعی گذراندند  این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد.

 

 حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی

 

کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه

 

 تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی

 

روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود

 و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود.

 

 مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه

 مي‌کنند:


« به کجا چنین شتابان؟


به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم

 
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را


چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،

 
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را
»

 

 

 

تفالی از حافظ

 

 فالی که  امروز توسط دوستم گل یخ عزیز گرفته شده بود در اینجا تقدیم می شه به دوستان عزیزم تا هر کسی برداشتهای خودشو برا خودش از این تفال برداره

 

 

ببرد از من قرار و طاقت و هوش       بت سنگین دل سیمین بناگوش

 
نگاری چابکی شنگی کلهدار       ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

 
ز تاب آتش سودای عشقش       به سان دیگ دایم می‌زنم جوش

 
چو پیراهن شوم آسوده خاطر       گرش همچون قبا گیرم در آغوش 


اگر پوسیده گردد استخوانم       نگردد مهرت از جانم فراموش 


دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست       بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش 


دوای تو دوای توست حافظ       لب نوشش لب نوشش لب نوش 

 

ازت متشکرم گل یخ مهربون و دوست داشتنی خودم و امیدوارم اونجا که نزدیک حافظیه ای حسابی از حال و هوای این روز زیبا که بزرگداشت ایشونه بهره برده و از ما که حضور نداریم هم یادی بکنی و سلامی به ایشون بدی

خوش و شاد باشی در پناه خداوند متعال

 


افق انتظار

 

 

 

کاش می دانستی که دلم در عطش دیدن تو


هر شب از کوچه ی مهتاب سراسیمه گذر خواهد کرد
تا به فردا برسد...


و دل شب زده و بارانیم چشم در دیدن لبخندی سپید
روز را می سپرد تا دم عشق


ان زمان را که وصال شب و روز در افق پیدا شد


روی خندان و دل زیبایت رخ خود بنماید و در این بازی عشق
چه کسی جز تو مرا یار بود!!!


چه کسی بهتر از این پاکی و زیبایی ِدل ، جز دل تو!!!


و در این بازی ِ دیدار افق ، من تو را خواهم یافت


و دوباره به همان روز ، که عشق ِ تو برای دل ِ من
قصه ها ساخت ، قسم

باز هم در افق ِ انتظار می خوانمت تا لحظه ی دیدار...

 

اهنگی از دل منتظر از"ستاره"

 

پروازی از اسمان هنر!!!

 

 

پرویز مشکاتیان
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

این نوشتار به شخصی می‌پردازد که به تازگی درگذشته است.
بنابراین برخی داده‌ها نظیر علت مرگ یا شرایط آن ممکن است به سرعت تغییر کند. 


پرویز مشکاتیان (زادهٔ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ در نیشابور - درگذشتهٔ ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در تهران)، آهنگساز، موسیقی‌دان، نوازنده سرشناس سنتور، استاد دانشگاه و پژوهشگر نامی ایران بود.

پرویز مشکاتیان کار هنری خود را در شش سالگی با پدرش، مرحوم حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سه‌تار بود، آغاز کرد. وی با ادامهٔ آموختن موسیقی در طول تحصیل، در سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه تهران شد.

مشکاتیان، ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازی خود را به شیوهٔ رسمی در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی آغاز کرد و در این زمینه بسیار موفق کار کرد و کارهای بزرگ فراوانی را در زمینهٔ آهنگسازی وسنتورنوازی به ویژه تکنوازی انجام داد. وی در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکاً جایگاه نخست را به دست آورد.

استاد پرویز مشکاتیان در تاریخ ۳۰ شهریور سال ۱۳۸۸ در منزلش در تهران و در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت.

فعالیت حرفه‌ای

مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت. از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجهٔ این همکاری، آثار ماندگاری چون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سه‌تار) همکاری داشت.

وی با افسانه شجریان دختر محمدرضا شجریان ازدواج کرد ولی در دهه ۱۳۷۰ از او طلاق گرفت. او همچنین کارهای بسیار پرباری با نوازندگانی چون حسین علیزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شیدا) و محمدرضا لطفی (سرپرست گروه شیدا) دارد.

پس از قطع همکاری با محمدرضا شجریان، وی با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری همکاری کرد. او همچنین در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.

او در سال‌های اخیر کارهای کمتری بیرون داده‌است و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده که بنا به گفتهٔ اعضای گروه به سبب کم کاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.

مشکاتیان، کتاب‌های فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده‌است. از این کتابها می توان به اثرهای رزم مشترك، شعر بی واژه، لاله بهار، بیداد و بیست قطعه برای سنتور اشاره نمود.

http://en.wikipedia.org/wiki/Parviz_Meshkatian

 

 

این عکس هم با اجازه ی جناب قهرمان از وبلاگشون کش رفتم

 

 

دل و هوای *تاره*

 

 

 

  

 

 

 

 

 

از بودن ِ تو ، دلِ  " ستاره " گرمه

از مهر ِ تو " تاره "جون فضا پر مهره

از دیدن ِ تو در ان سپید و ابی

اسمون ِ این ستاره  وه چقد مهتابه

وقتی که نگاتو می بینه در اینجا(تو وبم)

وقتی که صداتو می شنوه در اونجا(تو وبت)

وقتی که میادو می بینه ازادی

وقتی که میادو می خونه گاه شادی

وقتی که تو از دلت براش حرف می زنی

وقتی که دلش واسه ی دلت پر می زنه

وقتی که تو گاهی از دلش حرف می زنی

وقتی که اونم گاه به دلت سر می زنه

از اینکه می شه تو رو همیشه  ببینه

از یه راه خوب می شه که پیشت بشینه

با یه دکمه از دنیای بی رحم و بزرگ

پرواز می کنه تا باز تورو زود ببینه

خوشحال می شه و می خنده از دیدن تو

 دلتنگ می شه و می خواد که پیشت بمونه

 

 

شعر از"ستاره"

*تقدیم به تو*

کوچه های سپید ضیافت

 

تذکر : :کامنتها برای مدتی که بلاگفا برای ورود به مدیریت وبلاگ مشکل داره مستقیم و بدون تایید اجرا خواهد شد پس محبت کنید و کامنتهاتونو عمومی بذارید .

برای این پست کلی مشکل داشتم تا بالاخره اجرا کرد

 

 

 

در کوچه های سپید ، رو به مهتاب ، نگاهم تابید و چشمانم روشنایی گرفت از نگاهش و دل از پاکی و زلالیش ، همچون چشمه ی جویباران در جاری کوهساران جوشید وجوشید و بارانی از زلالترین احساس از درون ، باریدن گرفت و باریدنش را برکتی بود بر وجود و سلامی بود بر این ضیافت یک ماهه ی قمر ، و مهر بود که مهمان ِ مه بود در این ماه ِ سال و سر تعظیم فرود اورده بود در برابر هر انچه مهتاب بود و شب و ستاره و اسمان ِ مهتابی شب ، و اکنون ستاره بودو تنهایی و شب و روشنای مهتاب و دل و عشق و عالم و زمین و زمان و ولی نه زمان نبود و فقط زمزمه بود با صاحب این ماه که ستاره را به مهمانی خود خوانده بود و می خواست تنهای تنهای او باشد و ستاره و ستاره و او و دیگر هیچ ... حتی ماه هم نباشد و اسمان هم تاریک تاریک بی نور مهتاب

و شد انچه باید می شد... در کنج خلوت اسمان که نه مهتاب بود و نه ماه و نه مهر و نه هیچ کس جز خودش و ستاره و ضیافتی وصف ناپذیر ... ضیافتی که ستاره روزهای پایانی اش را ثانیه ثانیه خط می زند و ناباورانه زمان را می پیماید ..................... تا دوباره ای دیگر و عمری دیگر از سال خورشیدی و باز انتظار و انتظار و ستاره تنها در خلوت شب به انتظار می نشیند تا شاید دوباره ای دیگر

 

عید سعید فطر را به همه ی عزیزان و دوستان عزیز و گرامیم تبریک عرض نموده و ازتون التماس دعا دارم

 


از دوستان خوبم عذر می خوام بابت موانعی که موجب می شه نتونم ببینمشون

 

 

 

 


 

اکنون زیباتر دیدم تا از ایه های روشن و زلال عشق برایتان بیاورم تا لذتی مضاعف ببریم با همه ی وجود پس دل می سپاریم به روشنی ایه های عشق

 

نمایید ای قوم غفران طلب

بسازید توبه به درگاه رب

شما را توانا نماید فزون

دهد قدرتی بیشتر از کنون

بگفتند ای هود حجت بیار

اگر خود رسولی ز پروردگار

نگوییم ترک خدایان خویش

به صِرفِ کلامی که اری تو پیش

نه مومن بگردیم شاه تورا

نه در می نوردیم راه تورا

نگوییم در باب تو حرف خام

بگوییم تنها تو را یک کلام

که برخی خدایان ما خود دگر

رساندند بر تو زیان و ضرر

ز تو برگرفتند عقلت کنون

که اینک بگشتی دچار جنون

پس انگاه لب بر سخن برگشود

به قومش کلامی بفرمود هود

که بیزار هستم دگر از شما

از انچه بخوانید جای خدا

شما نیز در حق من بیدرنگ

نمایید هر گونه تدبیر و رنگ

نمودم توکل به یکتا خدا

که او رب من هست و رب شما

بود راه یزدان من راه راست

ره رستگاری ز راه خداست

 

سوره"هود"(۵۳-۵۶)

ترجمه منظوم از"امید مجد"نیشابوری

 

 

 

تذکر اینکه دوستان نظراتشون کاملا عمومی خواهد بود و منتظر تایید نباشید و خصوصی هم کامنت ندهید که کلا بلاگفا اجازه ی  ورود نمی دهد تا تک تک کامنتهارو تایید کنم پس محبت کنید وکامنتهاتونو عمومی بذارید و در صورتی که خصوصی نظری داشتید به شکل خصوصی گذاشته و مدتی طول خواهد کشید تا روئیت بشود.


 

سلام

 

 

 

زندگی پر از فرصت های طلایی است که هر روز از مقابل ما می گذرند و ما چون فکر می کنیم فرصت ها همیشگی اند و تا ابد وقت داریم ، اجازه می دهیم از کنار ما عبور کنند و بگذرند .

همیشه اولین شانس ها طلایی ترند !

مرد جوانی در ارزوی بدست اوردن قطعه زمین مرغوب کشاورزی  بود ...

کشاورز به او گفت برو در ان قطعه زمین بایست . من سه گاو نر را ازاد می کنم ، اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من ان زمین را به تو به رایگان می دهم .

در طویله ی اول که از بقیه بزرگتر بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین وخشمگین ترین گاوی که جوان در عمرش دیده بود . گاو پس از رها شدن سم به زمین کوبید و به طرف جوان حمله ور شد . جوان ترسید و خود را کنار کشید...

دومین در طویله کوچکتر بود  و گام هم کوچکتر از قبلی. بعد از رها شدن گاو با سرعت حرکت کرد ، جوان با خود فکر کرد منطق می گوید این را هم رها کنم تا برود . چرا که گاو بعدی حتما کوچکتر است و نباید وقت و انرژی را صرف جنگیدن با گاو بزرگ کنم و در همین حال بی خیال ایستاد و گذاشت تا دومی هم بگذرد .

در همین هنگام سومین در باز شد و همانطور که جوان فکر کرده بود این گاو لاغر و نحیف بود . ضعیف ترین گاوی که در عمرش دیده بود که بسیار ارام حرکت می کرد و گرفتنش مثل اب خوردن بود ... پس جوان لبخند زنان به زرنگی خود افرین گفت و بدون زحمت در موقع مناسب پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد . اما از دم خبری نبود چون گاو اصلا دم نداشت!!!

 

 

***********************************************

 

خواستم ادامه مطلب قبلیو بنویسم اما دیدم این موضوع که عرض شد جالبه تا همه اینو بدونیم و از فرصتهامون بیشتر بهره ببریم همین

 

دهن روزه از این بیشتر تایپ کنم!!!

می دونم الان تو هم تو دلت می گی خدا خیرش بده طولانی ننوشته و منم تونستم این پستو تا تهش بخونم

حالا یه چند بیت از خودم گذاشتم برا کسانی که دوس دارن اشعار ستاره هم گاهی باشه کنار متنها و عجیب بود که بعد مدتی تونستم همین چند بیت ناقص که البته سرشار از احساس بودو بنویسم و حالا هم تقدیم دوستان ماه خودم می کنم :

 

شاید بشود ابریو ، اید باران
شعری بشود ،  زمزمه ی جویباران
شاید شکفد ،  غزل از این حیرانی
سرگشتگیو از این همه ویرانی
شاید که صبا ، بیاورد عطر تورا
در این همه اشفتگی ، اواز تورا
من مانده و محبوس از این هجرانم
کاین زخم ِ (زخمی اغشته به زهر هلاهل)هلاهل چه شود درمانم
تنها نیم ، اما بی کس و تنهایم
شاید تو بدانی من چرا اینجایم!!!
رنجوری ِ من ز درد و رنجوری توست
خاموشی من ز درد ِ خاموشی توست
دانی تو مرا چه می شود زین هجران!!!
اری تو بدانی من چه حالم زین سان
این را تو بدانستی دلم را بردی
راستی ، باز بگو ، دلم چرا ازردی!!!
من در غم ِ رنج ِ تو  ، چه رنجی دارم
وز این همه زخم ِ تو ، چه زخمی دارم
عمق ِ غم ِ من ، تو خوب می دانستی
یارب تو بگو ، دلم چرا ازردی!!!

 

شعراز"ستاره"

 

اینها که تقدیم شد از دل شیفته ایست که چون شبان که در حضور موسی سخن راند ، بازگو شده است و ما ادمیان هماره حسهامان شبه ادمیست نه شبیه خدا که همه نور است و جلا  و هرگز نمی شود از خداوند و نورش با زبان الکن نوشتار و گفتار سخن راند

 

نکاتی از هر جا...

 

وقتی خوشحال و قبراق  هستید خلاقیت شما در بالاترین حد ممکن است و بهترین راه حل ها به ذهنتان می رسد و احساس سبکی زیادی می کنید ، چگونه می توانیم همیشه شاد باشیم و شاد بمانیم تا این سطح از زندگی را همواره حفظ کنیم ؟؟؟

۱- شاید برای تو هم چنین اتفاقی افتاده باشد که وقتی خوشحال تری و شادتر ، درجه ی خلاقیت تو بالا و بالاتر می رود و ایده ها و راه حل های بهتری به فکرت می رسد مثلا موقعی که خیلی خوشحالم انگار که راه حل مشکلات و مسائل از اسمان نازل می شود و مستقیم می رود توی مغزم . موقع گفتگو انگار که حضور ذهن بیشتری دارم و راحت تر می توانم جواب گفتگوها را بدهم . راحت تر می تونم راه بروم و انگار به طرف اسمان و هوا در حال کشیده شدنم و نیرویی بر خلاف نیروی جاذبه مرا به سمت بالا می کشاند و کف پاهایم کمی با سطح زمین فاصله دارد ...لحظه هایی که ذهن و فکر و قلب و در بهترین شرایط ممکن خودش قرار دارد و بهتراز این نمی تواند وجود داشته باشد . تا حالا فکر کردی چرا این جوری می شود؟ شاید این قدر درگیر حس خوشایند این حالت بوده ای که اصلا یادت رفته از خودت این سوال را بپرسی . شاید می ترسی که این سوال چنین حس و حالی را از تو بگیرد . شاید هم دوست داشتی که فقط در این فضا باشی و ببینی و با تمام وجودت حس کنی . شاید هم تنبلی ات امده و این کار را نکرده ای (شوخی بود دوستان خوب ستاره و تنبلی!!!)

۲- طبیعت و زندگی و کائنات ، خویشاوندی دیرینه ای با شادی و خوشحالی دارند . اگر بیشتر دقت کنی می بینی که شادی یعنی زنده بودن و با تمام وجود  جام زندگی را سر کشیدن . تصور کن که در جای گرمی هستی و چند لیوان  اب خنک جلویت گذاشتند ، اگر این لیوان ها را دستت بگیری و مدام تکانش بدهی و اب داخل لیوان را مطالعه کنی احتمالا بخشی از این اب خنک را از دست خواهی داد و جرعه هایی از ان روی زمین خواهد ریخت . اما اگر به فکر رفع تشنگی ات باشی فقط اب می نوشی و از طعم ان نهایت لذت و استفاده را می بری . بیشتر ِ موجودات زنده و هستی دارند این کار را با تمام ولع می کنند با ولع تمام میخوابند ، غذا می خورند ، تلاش می کنند ، شکار می کنند  ، و حتی با ولع تمام برای شکار نشدنشون می جنگند ! انها هر لحظه تنها یک کار را انجام می دهند و به خاطر همین اینقدر یکپارچه و متمرکز هستند ...

این مطلب در پست بعدی و بزودی ادامه خواهد داشت

فعلا رفع خستگی کنیم باااااااااااااااااااااااااااااا

 

*******************************************************

از جام سراسر هوش و خروش و مستی و بی هشی دیوان حافظ جرعه ای نوش کردیم و تفالی زدیم بر این خوان گسترده ی خواجه ی شیرین گفتار و اگاه از سر نهان و بهر ه ای بردیم که تقدیمتون شد با ذکر صلوات برای شادی روح بزرگ او فال را دنبال کنید :

*

*

*

*

*

*

خلوتی با عشق

 

امروز نمی دونم چرا فقط می خواستم بنویسم و پستی بذارم تو ققنوس اما هر چه کردم مثل همیشه که از کپی کردن بیزارم باز هم  دلم به کپی کردن رضایت نداد و بالاخره تسلیم دل شدم و خودم دست بکار شدم تا هرچه از ستاره و دلش اومدو اینجا بیارم و خودمم نمی دونم چی ممکنه باشه شاید تکه پاره ای از حرفهای دل ستاره یا شاید باز هم نغمه های پاره پاره در شعرواره ی ستاره و یا شاید گزیده ای از یه گوشه ای ...

هر چه نگاه می کنم و می اندیشم کمتر می شوم و هر چه می خواهم حس نزدیکی داشته باشم گویی دورتر و دورترم یک لحظه به خود می گویم خدایا پس اخرش چی می خواد بشه !!! ادم یعنی همین؟!!!  و باز طبق معمول این روزها کمتر به جواب قانع کننده ای می رسم...

زندگیم ، عمرم ، زیباییم ، جوانیم ، سلامتی ام ، علایقم ، استعدادهام ، توانمندیهام ، عشقم اری عشقم همه یعنی همین!!!

مال و منالی که دارم و ندارم

خونواده ای که دارمو ندارم

بستگانی که عاشقم هستن یا نیستن

دوستانی که دارمو ندارم

دشمن!!!اصلا نمی دونم یعنی چی و با این واژه انسی ندارم

خوبیها و بدیهایی که دارم و ندارم

بزرگ شدنی که درش رشدی هست و نیست

زندگی که درش اختیاری هست و نیست

و دلی که عاشق هست و هم نیست  شایدم نمی دونم اصلا عاشق نیست و یا همیشه عاشق هست و کلا این روزها حس می کنم انقدر از خودم دورم که دیگه خودمو هم نمی شناسم چه برسه بخواد از عشق سخن بگه...

شاید به کمکش نیاز دارم و خود پا پیش نمی ذارم و تا نذارم هم همینم و بهتر هم نخواهم بود!!!

شاید ازش دور شدم  ، که خودمو دیگه نمی شناسم!!!

شاید این روزها گرفتار روزمرگی ها شدم و دور خودم و عمرم و روزگار چرخ می زنم و بی زاریم از این چرخیدن منو به این حس ناخوشایند رسونده!!!

شاید تکه چوبی ، میله ی اهنی لای چرخ چرخان افکار و عمر در گذر باید قرار بدم اما ... نه اینها نه ، شاید خلوتی لازم دارم با خودم و فقط خودم تا بیاندیشم و بیشتر و بیشتر و افکار پولادیمو لای چرخهای رونده ی عمرم که بی هیچ مکثی اونم در بالاترین سرعت ممکنی که داره و  در حال عبوره  و خنده ی مسخرشو بر من تحمیل می کنه که "عقب موندی بمون من که همیشه جلوم از تو و موفقیت مال منه" کارساز باشه!!!

خدایا ادمی چقدر می تونه رشد کنه و سرعت بگیره و تا کجا خودشو بالا بکشه ... تا خود خدا!!!

خدایا ادمی می تونه چقدر عقب بمونه و کند بشه و اهسته اهسته یک جا بمونه...تا بگنده مثل اب گندیده تا خود لجن شدن!!!

خدایا ادمی چقدر می تونه توانمند باشه تا خودشو پیدا کنه و بشناسه... تا رسیدن به تو!!!

خدایا ادمی چقدر می تونه ضعف داشته باشه تا در خودش گم بشه و همونجا بمونه... تا شمارش معکوس عمر و مرگ!!!

خدایا تو اگر نباشی در کنار ادمی و تا تو نخواهی !!! که ما هر چه کنیم ، باز هم سرجامونیم!!! پس تو دستمونو مثل همیشه رها نکن و در همون نزدیکی که خودت گفتی باش و بمون تا ادمی تورو بیشتر حس کنه و بدونه که تو یکتایی ، تو بی دریغی ، تو سخاوتمندی ، تو گرمی ، تو وجودی ، تو امیدی ، تو کریمی ، تو رحیمی ، تو منجی ، تو عصایی ، تو خوبی ، تو مهری ، تو لبخندی ، تو معنی دوباره ای ، تو هستیی ، تو همه ی هستیی...

 تو در لحظه ی ذوب شدن دل و خلوتم با تو ، خود ِ من می شی و من چی ؟!!! یعنی من هم تو می شم، خود تو!!! پس یعنی در خلوت عاشقانه ی بین معشوق و عاشق و من و تو ، ما یکی می شیم ؟!!!یعنی تو خودت معنی عاشق و معشوقی و تو خود ِ  خود ِ نهایت عشقی ؟!!!

خدایا این حرفهای من بود با تو که تویی همه ی عشق و همه ی هستی و وجود و تو هستی تا من باشم و منم هستم تا تورو ببینم و معنی ِ عشقو در تو که نوری و غایب و حاضری ببینم پس تو خود حرکت باش برای ادمی که بی تو و حضور تو حرکت هم بی معناست.

خدایا باز هم هوامونو داشته باش و تو همواره ی عمر و پس از اون کمکمون کن

الهم عج الولیک الفرج