حال و هوای وبلاگستان
سلام ,اول ولنتاین رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم و دعایی که یکی از دوستام کرد رو براتون میکنم انشالله همیشه دل به دل راه داشته باشه ![]()
وای که چقدر احساس خوبی این روزها دارم کلی برای اومدن بهار خوشحالم شاید به خاطر اینه که تو این فصل بدنیا اومدم
اصلا دوست ندارم خونه بمونم چند بار با رادمهر بیرون رفتیم که رادمهر هم بهم گفت مامان همیشه بریم بیرون خیلی خوش میگذره
کم کم داریم برای عید آماده میشیم اما هنوز از خونه تکونی و بشور و بساب خبری نیست
بیرون که میری شلوغی قبل از عید که به چشم میاد خودت هم انرژی میگیری و با شادی مردم خوشحال میشی جمعه همین که علی گفت: کلاس تشکیل نمیشه آماده شید جایی بریم سریع آماده شدیم رفتیم تهران حدود ساعت 12 بود که رسیدیم با اینکه روز تعطیل بود ترافیک و شلوغی تهران بود
گفتم :خسته شدم خواستیم بریم ولنجک به یاد دوران دانشجویی علی اونجا ناهار بخوریم اما پارک ملت سر راهمون بود و خیلی وقت بود پارک ملت نرفته بودیم ناهار روبه روی پارک خوردیم
و چند تایی مغازه رفتیم و کمی خرید کردیم کلا انگار دوست داشتم بیرون باشم و خونه نیام البته بیشتر به خاطر اینه که خونه تنها میمونم و حوصلم سر میره عاشق جاهای شلوغ شدم حسابییییی, شاید ما هم سال دیگه اومدیم تهران چقدر غیر قابل پیشبینی هستیم یک روز از تهران و شلوغیش فراری بودیم البته الان هم علی و رادمهر اصلا دوست ندارن و خودم هم ته دلم اصلا از آپارتمان خوشم نمیاد اینجایی هم که هستیم با اینکه 5 واحد بیشتر نیست و باغچه های بزرگ با درختای زیادی داره اما زیاد دوست ندارم و همیشه میگم عادت میکنم تا حالا که عادت نکردم
هر چی خدا بخواد واقعا دوست ندارم دیگه چیزی رو به زور بخوام چون خدا سر موقعش و بهترین و عالیترینش رو بهم میده 
اماااااااااا شازده گل پسر ما این روزها حسابی مامانی شده به خاطر اینه که چند باری باهام بیرون اومده که خواهرم گفت : وای اگه عروست بدونه![]()
دیروز هم علی تا دیر وقت کلاس داشت و ساعت 4 دوباره دو نفری از خونه زدیم بیرون رفتیم برای رادمهر گرمکن خریدم و بچم هول بود تا تابستون بهش کلاه نرسه دنبال کلاه تابستونی بود و بعد رفیم کیک و قهوه من خوردم و رادمهر آب پرتقال و کیک و اومدیم خونه یادتونه گفته بودم یک پرنده میاد پشت پنجرمون و براش غذا میریختیم اما دیروز وقتی که از بیرون اومدیم دیدیم تو باغچه یک مقدار پر درست زیر پنجره ما ریخته رادمهر گفت: مامان پرهای همون پرنده هست خیلی ناراحت شدم فکر کنم موقع غذا خوردن گربه خورده بودش
رادمهر زنگ زد برای شام از بیرون که علی تازه قبل از ما رسیده بود و حسابی گرسنه بود من نتونستم شام بخورم به علی گفتم , گفت دیگه تو که نمیخواستی گربه بیاد بخورتش ![]()
دیگه من باشم اینجا چیزی برای پرنده ها بریزم که این بلا سر یکی دیگه نیاد
با برفی هم که اومده بود خونه مامانی رادمهر با فاطمه یک آدم برفی بزرگ درست کردن ماشالله به همت و پشتکار, رنگش هم زدن و بعد همه خانواده رفتیم و کلی عکس با دوربین فاطمه انداختیم دستت درد نکنه فاطمه جون نمونه ای تو عکسها فقط جای علی خالی بود من حسابی یخ زده بودم اوایل کار درست کردن آدم برفی جا زدم و اومدم خونه اما رادمهر و خاله مهربونش تا آخرش وایستادن
میدونم خیلی وقته سراغ وبلاگ نویسی نیومدم انگار یک چیز همه گیر افتاده تو وبلاگستان اکثر دوستان هم همین رو میگن واقعا چرا جذابیت سابق در وبلاگ نیست؟
اما دوستای مهربون و خوبم من دیر به دیر مینویسم اما خیلی دوستتون دارم و دوستای خوبم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم واقعا وقتی شما بهم سر میزنید و با کامنتای شما دوستای خوب انرژی میگیرم شاید نتونم به همه سر بزنم به قول ریحانه جون قابل توجه دوستان کامنت مقابل کامنت
زیر آسمون آبی و زمین سبز خدای مهربون همیشه شاد باشید ![]()

خدا کنه بعدش برف بیاد و یک زمستون شاد برای بچه ها و بزرگترها بشه و بعدش به استقبال بهار فصل با شکوه و زنده شدن طبیعت بریم
چقدر هم من بهار رو دوست دارم
و کلاس زبان هم قبلا یک شنبه ها و سه شنبه ها برگزار میشد الان پنج شنبنه ها از ساعت 9تا 12 و معلمی که قبلا تدریس میکرد خانم خوب و فوق العاده با تجربه ای بود که هم خودم و هم رادمهر ازشون راضی بودیم اما ترم جدید با کس دیگه ایه رادمهر میگفت: خانم عفافی خیلی خوب بود من 5 ترم با هاش گذروندم 
و ازم پرسید مامان من بزرگ شدم؟ گفتم: بله عزیزم هم بزرگ شدی و آقا هم شدی گفت پس میذاری خودم برم پیش بابا ؟ قبلا هم چند بار ازم خواسته بود
با خودم گفتم چند دقیقه دیگه فراموش میکنه اما دیدم ناراحت شد
تا اینکه بعد از تقریبا 10 دقیقه علی زنگ زد و گفت رادمهر اینجاست
انگار حسابی بهش خوش گذشته قربونت بره مامان عزیز دلم خودم هم همیشه از خوشحالیت خوشحال میشم 

اما بهش گفتم: حالا زوده ,اما دوست داره به تعداد افراد خانوادشون سبزه بذاره 

قراره محمد ساعت 4 بیاد خونمون من هم نخوابیدم
و دوستش هم زنگ زد
یکی از همسایه ها هم مرتب کانالها رو از رو پشت بوم به هم زده بود چندین بار این کار رو کرده بود
وصل شد دیگه به صاحبخونه گفتیم گفت:مدتیه بالایها خیلی رو پشت بوم میرن از این به بعد کلید پشت بوم دست خودم میمونه آخه قبلا روی جا کفشی میذاشت خدا کنه بگیره و دیگه به کسی نده و کسی هم نره برای بقیه رو دستکاری کنه, کلید زاپاس رو بالاخره بعد از پنج روز وقتی کلید پیدا نشد بهمون داد
طلبکار هم بود نمیدونم تا کی باید تحمل کرد و کی میشه دیگه از این جور آدمها نبینیم؟ 

این هم پرنده ای که زمستون مهمون ما بود هر روز پشت پنجره میشینه و از گندم یا برنجهایی که براش میریزم میخوره اولش تا پرده تکون میخورد پرواز میکرد میرفت اما الان اصلا ازمون نمیترسه سال دیگه نمیدونم کجاست؟ 

عکس جدیدی نداشتم
خیلی دلم برای کوچولویی رادمهر تنگ شده خونه بابا بزرگم
این رو از کوچولویی آقا رادمهر من داشته باشید که با دایی جلالش هست یادمه اون موقع میگفت من میخوام فضانورد بشم و هر وقت از جلوی پایگاه تحقیقات فضایی که باباش گفته بود اینجاست گریه میکرد و میگفت بریم میگفتیم فضا نوردا میتونن برن
و
اینجا پیش دبستانی بود


