حال و هوای وبلاگستان


سلام ,اول ولنتاین رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم و دعایی که یکی از دوستام کرد رو براتون میکنم انشالله همیشه دل به دل راه داشته باشه

وای که چقدر احساس خوبی این روزها دارم کلی برای اومدن بهار خوشحالم شاید به خاطر اینه که تو این فصل بدنیا اومدماصلا دوست ندارم خونه بمونم چند بار با رادمهر بیرون رفتیم که رادمهر هم بهم گفت مامان همیشه بریم بیرون خیلی خوش میگذره

کم کم داریم برای عید آماده میشیم اما هنوز از خونه تکونی و بشور و بساب خبری نیست بیرون که میری شلوغی قبل از عید که به چشم میاد خودت هم انرژی میگیری و با شادی مردم خوشحال میشی جمعه همین که علی گفت: کلاس تشکیل نمیشه آماده شید جایی بریم سریع آماده شدیم رفتیم تهران حدود ساعت 12 بود که رسیدیم با اینکه روز تعطیل بود ترافیک و شلوغی تهران بود گفتم :خسته شدم خواستیم بریم ولنجک به یاد دوران دانشجویی علی اونجا ناهار بخوریم اما پارک ملت سر راهمون بود و خیلی وقت بود پارک ملت نرفته بودیم ناهار روبه روی پارک  خوردیم و چند تایی مغازه رفتیم و کمی خرید کردیم کلا انگار دوست داشتم بیرون باشم و خونه نیام البته بیشتر به خاطر اینه که خونه تنها میمونم و حوصلم سر میره عاشق جاهای شلوغ شدم حسابییییی, شاید ما هم سال دیگه اومدیم تهران چقدر غیر قابل پیشبینی هستیم یک روز از تهران و شلوغیش فراری بودیم البته الان هم علی و رادمهر اصلا دوست ندارن و خودم هم ته دلم اصلا از آپارتمان خوشم نمیاد اینجایی هم که هستیم با اینکه 5 واحد بیشتر نیست و باغچه های بزرگ با درختای زیادی داره اما زیاد دوست ندارم و همیشه میگم عادت میکنم تا حالا که عادت نکردم

هر چی خدا بخواد واقعا دوست ندارم دیگه چیزی رو به زور بخوام چون خدا سر موقعش و بهترین و عالیترینش رو بهم میده

اماااااااااا شازده گل پسر ما این روزها حسابی مامانی شده به خاطر اینه که چند باری باهام بیرون اومده که خواهرم گفت : وای اگه عروست بدونه

دیروز هم علی تا دیر وقت کلاس داشت و ساعت 4 دوباره دو نفری از خونه زدیم بیرون رفتیم برای رادمهر گرمکن خریدم و بچم هول بود تا تابستون بهش کلاه نرسه دنبال کلاه تابستونی بود و بعد رفیم کیک و قهوه من خوردم و رادمهر آب پرتقال و کیک و اومدیم خونه یادتونه گفته بودم یک پرنده میاد پشت پنجرمون و براش غذا میریختیم اما دیروز وقتی که از بیرون اومدیم دیدیم تو باغچه یک مقدار پر درست زیر پنجره ما  ریخته رادمهر گفت: مامان پرهای همون پرنده هست خیلی ناراحت شدم فکر کنم موقع غذا خوردن گربه خورده بودش

رادمهر زنگ زد برای شام از بیرون که علی تازه قبل از ما رسیده بود و حسابی گرسنه بود من نتونستم شام بخورم  به علی گفتم , گفت دیگه تو که نمیخواستی گربه بیاد بخورتش

دیگه من باشم اینجا چیزی برای پرنده ها بریزم که این بلا سر یکی دیگه نیاد

با برفی هم که اومده بود خونه مامانی رادمهر با فاطمه یک آدم برفی بزرگ درست کردن  ماشالله به همت و پشتکار, رنگش هم زدن و بعد همه خانواده رفتیم و کلی عکس با دوربین فاطمه انداختیم دستت درد نکنه فاطمه جون نمونه ای تو عکسها فقط جای علی خالی بود من حسابی یخ زده بودم اوایل کار درست کردن آدم برفی جا زدم و اومدم خونه اما رادمهر و خاله مهربونش تا آخرش وایستادن

میدونم خیلی وقته سراغ وبلاگ نویسی نیومدم انگار یک چیز همه گیر افتاده تو وبلاگستان اکثر دوستان هم همین رو میگن واقعا چرا جذابیت سابق در وبلاگ نیست؟ اما دوستای مهربون و خوبم من دیر به دیر مینویسم اما خیلی دوستتون دارم و دوستای خوبم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم واقعا وقتی شما بهم سر میزنید و با کامنتای شما دوستای خوب انرژی میگیرم شاید نتونم به همه سر بزنم به قول ریحانه جون قابل توجه دوستان کامنت مقابل کامنت

زیر آسمون آبی و زمین سبز خدای مهربون همیشه شاد باشید


پایان امتحانات و سرمای بهمن


سلام خوبیدبغلبغلسرمای بهمن ماه رو دیدید یا بهتر بگم احساس کردید؟ من که از پنج شنبه تا امروز دارم احساس میکنمچشمک خدا کنه بعدش برف بیاد و یک زمستون شاد برای بچه ها و بزرگترها بشه و بعدش به استقبال بهار فصل با شکوه و زنده شدن طبیعت بریمخیال باطل چقدر هم من بهار رو دوست دارمقلب

این مدت هم زندگی ما با گذشت زمان و اتفاقاتش گذشت و مثل همیشه خدا رو شکر میکنم prayingاول از رادمهر میگم که گل پسری امتحانات رو با موفقیت گذروندماچ و کلاس زبان هم قبلا یک شنبه ها  و سه شنبه ها برگزار میشد الان پنج شنبنه ها از ساعت 9تا 12 و معلمی که قبلا تدریس میکرد خانم خوب و فوق العاده با تجربه ای بود که هم خودم و هم رادمهر ازشون راضی بودیم اما ترم جدید با کس دیگه ایه رادمهر میگفت: خانم عفافی خیلی خوب بود من 5 ترم با هاش گذروندم عینک

و پنج شنبه وقتی که از کلاس اومد ناهارش رو با اشتها خورد  خوشمزهو ازم پرسید مامان من بزرگ شدم؟ گفتم: بله عزیزم هم بزرگ شدی و آقا هم شدی گفت پس میذاری خودم برم پیش بابا ؟ قبلا هم چند بار ازم خواسته بودسوالبا خودم گفتم چند دقیقه دیگه فراموش میکنه اما دیدم ناراحت شد

گفتم چه اشکالی داره بره ؟به محض اینکه اجازه دادم سریع آماده شد, آژانس گرفتم و شماره ماشین رو برداشتم ..........77  به علی هم خبر ندادم اما وای دل تو دلم نبود دهنم خشک میشداسترس تا اینکه بعد از تقریبا 10 دقیقه علی زنگ زد و گفت رادمهر اینجاست prayingکلی هم بهش خوش گذشته بود میگفت: مامان همه بهم میگفتن بیا پیش ما, خیلی منو دوست داشتن وقتی هم داشتم میومدم میگفتن بازم بیا بای بای انگار حسابی بهش خوش گذشته قربونت بره مامان عزیز دلم خودم هم همیشه از خوشحالیت خوشحال میشم  ماچبعد هم رفت خونه مامانی مهربون خودمونماچ roseمن و علی هم بیرون رفتیم فرداش که برای رادمهرتعریف کردم که بیرون رفته بودیم گفت : من هم دوست داشتم باهاتون بیام فرداش جمعه بیرون بردیمش و همون غذایی که خورده بودیم رو سفارش داد اینبار سه نفری خوردیم خوب بود و جای رادمهر این دفعه خالی نبود.

نتونستم عکسهای جدیدی بذارم فکر کنم احتمالا مشکلی بود آپلود نمیشد خیلی عکس داشیتم از اونجایی که پست بدون عکس به قول دوستان مثل ساندویچ بدون نوشابه هست فعلا این عکس رو داشته باشید

                                           

خودم هم یکسری کلاسهای چیدمان منزل(فنگ شویی) که  دوره هاش چهار جلسه هست برگزار شده نمیدونم برم یا نهسوال اکثرا دوستام ثبت نام کردن اما هنوز تصمیمم برای شرکت در کلاسها قطعی نشده , یوگای صورت هم هست که طی هشت جلسه تموم میشه

اما خونه تکونی یا به قول دوستان کوزتینگچشمک هم دیروز با دیدن آقای ....همسایمون من و علی هم یادش افتادیم

آقایی که اصلا بهش نمیاد از این کار را بکنه که تو اون سرما با پیشبند و دستکش پشت حیاط داشت یکسری ظروف چینی و کریستال و مسی می شست و میسابید و روی گاز هم تو حیاط پیاز سرخ میکرد برای فریزر چقدر خوب, زود به یادش افتاده و همینطور باعث شد ما هم یه تکونی بخوریم دستشون درد نکنهلبخند

امروز هم یکی از دوستام دنبال سبزه بود دوست داشت خودش امسال سبزه بذاره من هم قراره براش بلال ببرم خیلی سبزه خوشگلی میشهhttp://i36.tinypic.com/34hypza.jpg اما  بهش گفتم: حالا زوده ,اما دوست داره به تعداد افراد خانوادشون سبزه بذاره تعجبچهارشنبه دنبال گل نرگس بودم اما گلفروشی نزدیکمون گلهای پژمرده ای داشت مامانم گفت از همسایشون میگیره داخل گلدونه و میتونی مدت زیادی نگه داری  الان که فصل گل نرگسه  واقعا دوست داشتم تو خونه باشه تا فصلش تموم نشده قلبپارسال کلی گلدون شب بو تو حیاط و خونه چیده بودم انشالله سال دیگه تو حیاط خودمون کلی گلدون شب بو خواهیم داشت  هفته پیش باغ نوردی کردیم جالب بود جوونه های اکثر درختا منتظر باز شدن بودن چون زمستون امسال هوای معتدلی داشت

                       

  رادمهر بعد از ظهر به من گفت: مامان نخوابیخواب قراره محمد ساعت 4 بیاد خونمون من هم نخوابیدم خمیازهو دوستش هم زنگ زد on the phone - New!و گفت :مامانم میخواد جایی بره و من باید داداشم رو نگه دارم.

دیگه تا علی بیاد خونه حسابی حوصلمون سر رفته بود چشمیکی از همسایه ها هم مرتب کانالها رو از  رو پشت بوم به هم زده بود چندین بار این کار رو کرده بودعصبانی یکبار که رادمهر تلویزیون میدید همین که دید کانالها رفت گفت کیه رو پشت بوم ؟شیطان وصل شد دیگه به صاحبخونه گفتیم گفت:مدتیه بالایها خیلی رو پشت بوم میرن از این به بعد کلید پشت بوم دست خودم میمونه آخه قبلا روی جا کفشی میذاشت خدا کنه بگیره و دیگه به کسی نده و کسی هم نره برای بقیه رو دستکاری کنه, کلید زاپاس رو بالاخره بعد از پنج روز وقتی کلید پیدا نشد بهمون داد لبخندواقعا کلافه شده بودیم اینجا که کسی با کسی حرف نمیزنه و تو سرما هم جایی نمیشه رفت یعنی جایی هم به اون صورت نیست که بشه رفت علی به محض رسیدن گفت: آماده بشید ببرمتون بیرون dancingچند جایی رفتیم و بعد هم رادمهر  گفت: از بستنی حاجی بابا بستنی  بگیریم  بخوریم علی و رادمهر رفتن بستنی بخرن اما موقع پارک کردن یک سمند اومد جای ما پارک کنه کلی هم عصبانی و بی ادب بود انقدر هم من ازاین جور آدما بدم میاد و دوست ندارم اصلا با هاشون برخورد داشته باشمسبز  طلبکار هم بود نمیدونم تا کی باید تحمل کرد و کی میشه دیگه از این جور آدمها نبینیم؟ خیال باطل آخرش کلی معذرت خواهی کرد یک چیز برای من عجیبه و اون اینه که هر کسی رو میبینی کلی از تربیت و منششون تعریف میکنن حتی تربیت و فرهنگ خودمون رو هم قبول ندارن و عده ای از هر قوم و قشری انتقاد  میکنن اما فقط در برخورد باهاشون مشخص میشه چطور آدمایی هستنافسوس  همیشه هم این سوال رو میپرسم بچه های این افراد چطور میخوان بشن ؟متفکرخدایا همیشه از گناه دور نگهمون دار و همینطور از آدمهای بدprayingقلب شب هم بعد از شام رفتیم خونه مامانی خاله هم اونجا بود رادمهرم حسابی با داییها بازی کرد و خوش گذروند  dancingخنده                                                        


بالاخره عالم کاءنات صدامون رو شنید و برف زمستونی بارید خدای مهربون ازت ممنونیم خدای بزرگ و مهربون ازت میخوام همه در این سرما و برف, لباس و خونه گرم و سقف سالمی داشته باشن و ما فقط آرزوی برف برای درست کردن آدم برفی و عکس انداختن نداشته باشیم یاد همه هم نوعانمون باشیم  praying                                                                  

                                  خدای مهربون رو برای همیشه شکر praying





امتحانات

سلام ,روزهای زندگی زمستونیتون گرم و شاد هرچند کمی زمستون امسال زمستون گرم و بدون برفیه

چقدر هم من منتظر بهارم همیشه بهار و تابستون رو خیلی دوست دارم منتظرم زود زمستون تموم بشه خیلیها دارن از الان برای عید آماده میشن برای مسافرتهاشون هم برنامه ریزی کردن و خریداشون رو هم دارن میکنن من هم شاید پنج شنبه یک سر بیرون برم ببینم چه خبره منتظر تموم شدن امتحانای رادمهر هستم حوصله بیرون رفتن هم ندارم همه خریدای خونه رو از اول علی انجام میداد و خیلی کم اتفاق میوفته برای خونه خریدی کنم انشالله پنج شنبه بریم بیرون و قولی هم که به رادمهر دادیم رو هم عملی کنیم فرشها رو تصمیم دارم زود بدیم بشورن که نزدیک عید شلوغ نباشه الان در حیاط هم دارن درختا رو هرس میکنن هر روز هم دارن نظافت میکنن حیاط و راه پله و باغچه ها رو نمیدونم چرا سه ماهیه صاحب خونه انقدر تمیز شده و مرتب نظافت میکنه خوبه مجتمع شلوغی نداره 5 واحد داره که بیشتر کسی هم خونه نیست البته واحد روبه روی ما رو خودش میشینه

این هفته تولد برادرم بود که به رستوران جوان شام همه ما رو دعوت کرد خوش گذشت خیلی عجله ای رفتیم سریع یک ادکلن سر راه برای کادو گرفتم و رادمهر هم نقدی کادو داد

دو روزی بود حسابی دچار درد سیاتیک بودم که بیچارم کرده بود با زدن آمپول بهتر شدم یکسری آزمایش هم دادم که امروز جوابش داده میشه

تصمیم مهمی هم گرفتم که انشالله خدا کمکم میکنه که حتما بهتون میگم

پنجره ها رو باز کردم تا قبل اینکه رادمهر میاد کمی هوای خونه عوض بشه خیلی حال و هوای نزدیک عید سراغم میاد از باشگاه یک بسته عود گرفتم که خونه روشن کنم دوستم گفت: بگیر خوبه من خیلی  استفاده میکنم اما من یکی رو روشن کردم رادمهر و بابا خوششون نیومد به خاطر همین کار مادر بزرگم رو کردم گذاشتم داخل کمد کنار رختخوابها اما مال  مادر بزرگم جور دیگه بود بهشون میگفت : عطر کویتی مثل خاک اره  ای بود که فشرده شده بود خیلی وقته اصلا دیگه جایی ندیدم الان که هوا خوبه لباسها رو بردم پشت حیاط تا خشک بشن

اینم یک عکس از کوچولویی آقا رادمهر 11سال و 2 ماهه عزیز مامان این 4 سالگیش و تولدش در مهد بود
یک شنبه تعطیل بود جایی نرفتیم فقط یک سر خونه مامان رفتیم رادمهر امروز امتحان جغرافی داشت که گفت: بیست شده الان ناهارش رو هم خورده و با هم فیلم ورود آقایون ممنوع رو میبینیم زیر فسنجون رو هم که برای شب گذاشتم کم کردم که شروع به خوندن کتاب کنم کتابهایی که سابقا خوندم گستره محبت و بامداد خمار رو خیلی خوشم اومد و دوستشون داشتم

به خاطر رادمهر تصمیم دارم اصلا غذای سرخ کردنی درست نکنم روغن حیوونی گرفتیم تخم مرغ رسمی و همینطور مرغ بدون هورمون و تخم بلدرچین که یک خانمییه که خودش پرورش مرغ و بلدرچین و بوقلمون داره  و عسل طبیعی هم از اردبیل میاره که ازشون کلی خریدیم  امسال خیلی کم ما حتی شیر پاکتی و ماست و دوغ هم از مغازه خریدیم آخه مغازه نزدیک خونمون شیر مستقیم از دامداری میاره دوغ و ماست و کره هم داره خودشون درست میکنن که هم بهمون نزدیکه و کاملا طبیعیه واقعا فکر میکنم قبلا چقدر از این کارا میتونستم بکنم و نکردم ببینم سال آینده میشه از این کارا بکنم خیلی خوبه خودت بلدرچین پرورش بدی عالی میشه

بعدا نوشت: دوستان عزیز اسم وبلاگمون برحسب رای و پیشنهاد شما عزیزان عوض میشه:) ماجرا شده *-)



اسم جدید

سلام

فکر میکنم چهارشنبه بود بعد از رادمهر و علی ساعت 9 رفتم کلاس که دیدم داره خیلی اروم برف از آسمون میباره و بعد کلاس هم دیدم داره میباره همه خوشحال بودن میگفتن بلاخره برف بازی میشه کرد که دیگه قطع شد وبه برفی بازی و آدم برفی درست کردن نرسید و الان یادم اومد مادربزرگم میگفت موقع باریدن برف و بارون آرزوها برآورده میشه

 دیروز تصمیم گرفتم برای ناهار سوپ درست کنم کنم که برای خرید هویج به سه تا مغازه سر زدم اولی بسته بود دومی هویجهای خوبی نداشت و سومی گفت کمی صبر کنی بارم میرسه سوپ خوبی شد که رادمهر گفت : فردا هم سوپ درست کن گفتم حالا بعد از عدس پلو دیگه انگار میخواد بیشتر سوپ بخوره

یک شب هم آقا جون اومد شب خونمون کلی خوشحالمون کرد انشالله همیشه سلامت باشن و سایشون بالا سرمون

دیشب خونه مامان بودیم که خوش گذشت شما هم مثل من اگه یک مدت آشپزی نکنید کدبانو میشید حسابی تو این چند روز من کلا سه بار غذا درست کردم بیشتر بیرون بودیم یا از بیرون غذا میگرفتیم که امروز تصمیم گرفتم برای ناهار ماکارونی درست کنم دیگه سرما خوردگیمون خوب شده و میشه و بوی غذا تو خونه ضرری نداره قابلمه رو آب جوش کردم و ماکارونی رو هم ریختم و رفتم کمد تکونی که دیگه به کل ماکارونی رو شعله یادم رفت نمیدونم نیم ساعت چقدر گذشت که داشتم جندتایی ملافه مونده رو میریختم تو ماشین که دیدم بله میشه با ماکارونی نون درست کرد همچین کدبانوییم من

چقدر هم خرده ریز به درد نخور تو کمدها بود با اینکه تازه یکسری بیرون ریخته شده بود و برای اثاث کشی حسابی سبک بار بودیم اماا با اینحال کلی شد که بیشترشون مجله, جزوه ,لباس و لاک بود که خیلیهاش خشک شده بود که یکسری اول دادم به نوه داییم که میرفت آرایشگری یاد بگیره اما اینا دیگه قابل استفاده نبودن خودم هم زیاد لاک نمیزنم به خاطر نماز خوندن هی باید مرتب پاک کنم فقط خوشم میومد و خریده بودم البته بیشترشو خواهرم بهم داده بود

                                                                                                                                                                 دوست داشتم تموم وسایلمون رو عوض میکردم که گذاشته بودیم سر خونه نویی که فکر نکنم حداقل تا یکسال دیگه هم ساخته بشه اما همیشه میگم هر چی خدا بخواد میدونم بهتر از خودم برای خودم میخواد بارها شده اصلا قصد خرید چیزی رو نداشتم اما فقط با یکبار رد شدن  و دیدن گرفتیم

اسم این خونمون هم امروز به اسم جدیدی سند زده شد چون محوریت وبلاگ بیشتر من راجع به خودم مینوشتم و احساس کردم رادمهر زیاد خوشش نمیاد ازش بنویسم  

یکسری کتاب دارم این روزها میخونم کتابهای خیلی خوب و آموزنده ایه خصوصا راجع به رفتار با نوجوان که و چند تایی دیگه راجع به خیلی چیزهای دیگه رمان می گل هم دانلود کردم دارم میخونم اسم کتابها رو به محض اینکه خوندنشون تموم شد حتما براتون مینویسم که شما دوستای خوبم استفاده کنید موفق باشید شما رو به خدا و مهربونیش میسپارم:)



آنفولانزا


سلام مهربونا , سلام خوشگلا , خوبید؟ خوشید؟ چی کار میکنید با زمستون و سرما خوردگیهای این فصل انشالله که هیچ کدوم مریض نشید

ما که دوباره سرما خوردیم خود من که یک کله افتادم تب و لرز و گلو درد و سرفه رادمهرم مثل من شده بود دو هفته ای افتاده بودیم  و بی حال بودیم علی بهمون میرسید مامانم اینا هم ,همه مریض شده بودن مرتب چیزای آب پز میخوردیم یک آب میوه ای که مخلوط هویج , سیب, چغندر رو هر روز علی یک لیوان بهمون میداد اما سوپ و چیزای دیگه بلد نبود درست کنه فرنی و حریره بادوم رو خودم به زور درست میکردم خیلی مریضی سختی بود اوضاع خونه حسابی به هم ریخته بود اتاقها پر از لباس بود که روی زمین ریخته کمدها همه بهم ریخته روی میز و تلویزیون و همه جا پر از خاک شده بود تمامی ملافه ها هم شسته شد الان کمی خدا رو شکر بهتر شدیم :)

                                                                                                        این کدو رو هم آب پز کردیم خوردیم تا گلومون بهتر بشه

نمیدونم چرا زمستون بی برفیه ؟ اما مریضیها رو داره خدا کنه برف بیاد تا تابستون پر آبی داشته باشیم 

                                                           این هم پرنده ای که زمستون مهمون ما بود هر روز پشت پنجره میشینه و از گندم یا برنجهایی که براش میریزم میخوره اولش تا پرده تکون میخورد پرواز میکرد میرفت اما الان اصلا ازمون نمیترسه سال دیگه نمیدونم کجاست؟                                  

رادمهر هم چهارشنبه نذاشتم بره مدرسه اما زنگ اول خیلی اصرار کرد بره چون گفت: معلممون میخواد درس بده همیشه از این بابت خوشحالم که رادمهر اصلا راجع به درس سهل انگاری نمیکنه و یادم نمیاد که مثل بقیه کمکی یا اصراری راجع به درس براش کرده باشم خدا رو شکر همیشه هم عالی بوده

همیشه فکر میکردم دیگه پیر شدم قبلا همه ازم با اینکه حدود 14 -15 سالی هست که ازدواج کردم ازم میپرسیدن ازدواج کردی؟ که مامانم میگفت : یکی از مزایای زود ازدواج کردن همینه تا اینکه پنج شنبه با رادمهر برای خرید رفته بودیم بیرون که رادمهر سویشرتی رو که من گفتم خوبه رو برداشت بعد گفت اون طوسی رو میخوام که فروشنده گفت : اولی رو بردارید خوبه با خواهرت هم میتونی بپوشی اما طوسی رو فقط خودت میتونی بپوشی که تا به حال چندین بار اتفاق افتاده که فکر میکنن من و رادمهر خواهر و برادر هستیم که یکبار هم تو مدرسه به من گفتن کارنامه رو به خواهر یا کس دیگه نمیدیم برید به مادرتون بگید بیاد کارنامه رادمهر رو بگیره نمیتونیم به خواهرش بدیم که مدیر مدرسه وقتی فهمید کلی ازم معذرت خواهی کرد بگذریم چند روزی بود که چشمام قرمز میشد , خون می افتاد و فکر میکردم کمی ضعیف شده که دکتر رفتم دو تا قطره نوشت تشخیص حساسیت داد و بهم پیشنهاد عینک داد اما از اونجایی که زیاد از عینک خوشم نمیاد به دکتر گفتم خیلی ضروریه که عینک بزنم؟ گفت: برای سن شما بهتره بزنید چون احتمال داره نمره چشمتون که فعلا آستیگماته بعد بالا بره خصوصا برای مطالعه و تلویزیون, دیگه تند تند مریض شدن و مرتب دکتر رفتتن و اینا علایم پیریه :)

به قول یکی از دوستام که میگفت کاش به بالا پایین های زندگی فقط بخندیم اخم نکنیم که جای هر پیچ و خم و بالا و پایین رو صورتمون بمونه چون همه اینا بالاخره تموم میشه

راستی چون خودم خوشحال شدم برای شما دوستای خوبم هم مینویسم امسال که مرتب کیک و شیرینیدرست میکنم اونروز برای همسایمون رادمهر برد و همینطور برای خالم هم بردم خودم فکر نمیکردم خوب شده باشه که خالم و دوستم که سری قبل بهش داده بودم و همسایمون همون روز هرسه با هم ازم خواستن بهشون یاد بدم و کلی تعریف کردن  خالم گفت: فکر میکردم خودت شیرینیها رو میخری خونه مامانم هم همه بهم میگن برامون درست کن :) همیشه تصمیم داشتم برای یاد گرفتن کیک وشیرینی کلاس برم که هیچ وقت نشد برم که الان با استفاده از تجربیات دیگران تونستم درست کنم

آرزویی هم که رادمهر بعد داشتن جزیره که راجع بهش نوشتم الان میگه : مامان من گواهینامه گرفتم یک لامبورگینی مورسیا لاگو میگیرم  یکی دیگه از آرزوهای گل پسر:)




احوالات دی ماه


سلام

خوبید؟ خوشید؟ انشالله که روزهای خوب زمستونی رو به شادی سپری کنید

شب یلدا رو ما هم رفتیم خونه مامانی دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودن و شب خوبی رو کنار هم گذروندیم من فسنجون درست کردم و مامان هم کلی کدو حلوایی داشتن که من یکیش رو درست کردم و چندتایی هم فعلا برای دکور آوردم خونه تا بعد بپزمشون از شکل کدو کلا خوشم میاد بذر انواع کدوها رو دارم جمع میکنم تا بهار بکارم الان هم دنبال تخم کدوی برزیلی هستم  همینطور یک کدویی که شبیه پرتقاله دنبال بذرشون هستم همسایه مامانم پرورش گل و گیاه زینتی داره گفت: پرس و جو میکنم ببینم کجا میشه تهیه کرد خیلی خوشگله کدو قلیونی هم بذرشو دارم

چند روزی هم تعطیلی در هفته افتاده اما چهارشنبه رو تعطیل نکردن و ما هم نتونستیم جای بریم رادمهر هم حوصلش خیلی سر رفت مثل اینکه کلا شهر هم تعطیله سه شنبه هیچ جا باز نبود

اینروزها خودم عاشق دورهم بودن هستم مرتب دوست دارم مهمون بیاد و مهمونی برم پنج شنبه هفته پیش ناهار رفتم خونه خالم جاتون خالی آبگوشت خوشمزه ای با ترشی که خودش درست کرده بود خوردیم  شام رو هم با هم خوردیم خالم چون تنها بود بهم گفت شب بمونم اما علی و رادمهر خودشون شام بیرون خورده بودن و اومدن دنبالم و فردا هم جمعه بود دلم نیومد تنها بذارمشون همراهشون برگشتم خونه خیلی بهم خوش گذشت چون خونه خالم همیشه مهمونه کلی شلوغ بود دختر داییم , عروس خالم هم اونجا بود واقعا چقدر دورهم بودن خوبه

             

                                      

                              

سه شنبه مامانم دعوتمون کرد شام هم پنج شنبه دعوتشون کردم قرار بود عمو و زن عموم رو دعوت کنم اما گذاشتم برای هفته آینده ,دنبال توپ سویسی بودم که تنها یکجا داشت (لطیفی اسپرت) که اونم دیروز رفتم پلاکارد زده آدرسشو تغییر داده بود انشالله اگه شد شنبه برم آدرس جدیدش و یکی بخرم

                       

           گفته بودم دلم برای اون موقع رادمهر تنگ شده قربونت برم عزیز دلم

چه برف قشنگی از دیروز باریده با رادمهر کمی برف بازی کردیم اما برف کمی بود نشد آدم برفی درست کنیم الان هم آفتاب شده برفها داره آب میشه

               

دوستای خوبم

سلام دوستای خوبم خدا رو شکر که در دنیای مجازی این همه دوست خوب دارم و به خاطر شما میتونم نوشتن رو ادامه بدم

و چیزی که فهمیدم این که در نت همه میان و نظرشون رو میگن شاید نظرشون اینه و اگه کسی بی احترامی کرد ظرفیت و شخصیتش همین اندازه هست نباید ناراحت شد سارا خانم ازتون ممنونم که بهم سر میزنین خودم خیلی حواسم هست که چیزی ننویسم تقریبا اکثریت رو در نظر میگیرم نه عکس مهمونی و نه عکس خریدی و خیلی چیزهای دیگه رو سعی میکنم کمتر بذارم اگه هم چند تایی میذارم فقط برای ثبت خاطرات در گذر عمرم هست

این روزها بیشتر تو افسردگی من گذشت و بدون دلیل ناراحت بودم تا اینکه چهارشنبه کارنامه میان ترم درخشان گل پسرم رو گرفتم و پنج شنبه هم برای اینکه از این حال و هوا بیام بیرون با علی بیرون رفتیم که کمی خرید به اصرار رادمهر و علی برای خودم کردم و شام هم رفتیم رستوران برج قائم کرج خوب بود به خاطر اینکه حال و هوام بهتر شده بود مراسم چهلم پسر عموم علی صلاح ندونست شرکت کنم خودم هم تصمیم گرفتم زیاد اینجور مراسم نرم اصلا از عروسی فامیل خبری نیست هرچند گاهی عروسی میبینم اما عروسی فامیل چیز دیگه ایه

سریال پایتخت رو که عید نتونستم خوب ببینم دیدم خیلی عالی بود انشالله همیشه از این سریالها بسازن خیلی خوشم اومد رادمهر هم با من نگاه میکرد که هوس رفتن به قشم هم کرد قسمت آخر رو با برادرم و خواهرم دیدیم کلی خندیدیم از آقای تنابنده تشکر میکنیم چقدر هم من و خواهرم از شخصیت هما خانم ریما رامین فر خوشمون اومد خیلی خانم خوبیه براشون آرزوی سلامتی میکنم

         

رادمهر هم پنج شنبه ها صبح ساعت 11 تا 12/30درکلاسهای یوگا شرکت میکنه خوشش اومده بود و هنوز هم بیشتر سفارش عدس پلو میده نمیدونم تا کی عدس پلو دوست داره البته ژله هم جدیدا خیلی درست میکنیم یا من یا خودش درست میکنه

                                            عکس جدیدی نداشتم

                                                              خیلی دلم برای کوچولویی رادمهر تنگ شده خونه بابا بزرگم

علی شنبه خونه بود خیلی خوب بود بالاخره کمی بیشتر دیدیمش البته به خاطر طرح سوال خونه مونده بود اما باز خوب بود ناهار هم عدس پلو داشتیم برای شب یلدا رفتیم خرید کردیم فقط میوه نخریدیم به مامانم گفتم بیان خونه ما اما مامانم گفت خونشون بهتره همه جمع بشیم  شاید بخوان تو حیاط آتش روشن کنن انشالله خوش بگذره

یلدا رو پیشاپیش به همه دوستای خوبم و هم وطنهای عزیزم در هر کجای دنیا تبریک میگم شادی و عمر یلدایی رو از خدای مهربون برای همه همینطور خانواده خودم میخوام 

از همه دوستای مهربون و خوبم ممنونم و خدا رو بابت داشتنشون شکر میکنم موفق باشید

سرما خوردگی و سوپ ترخون

سلام خوبید؟ خوشید؟

ما هم خدا رو شکر بد نیستیم

تولد علی هم سه نفره جشن گرفتیم و خدا رو شکر خوب بود همسر بی نظیر و فداکارم انشالله همیشه زنده و سلامت باشی

شام هم مهمون من رفتیم غذایی که علی دوست داره خوردیم باقالی پلو با گردن  که واقعا خوشمزه بود و بعد از شام علی بستنی مهمونمون کرد  حسابی چسبید اما هدیه مناسبی برای علی پیدا نکردم و خودم هم نتونستم تبلت یا گوشی بخرم خودش اصلا از این چیزها برای خودش نمیگیره من کروات و شال کادو دادم و رادمهر هم پیراهن خیلی خوشگلی هدیه داد

برای رادمهرم عابر بانک گرفتم البته به نام خودم و به کام رادمهر که توش پنجاه تومن ریختم که اصلا دوست نداره خرج کنه که کمی از مبلغ شهریه زبان ترم جدید رو امروز ریخت         

 رادمهر و علی مریض شدن که مرتب تب دارن سرفه میکنن و بدنشون درد میکنه خودم تا حالا نگرفتم خیلی برای علی ناراحت بودم چون با این حالش ساعت 6 که از سر کار برگشت  سریع دوش گرفت و شام خورد و راه افتاد سمت کاشان خواهرم و برادرم شب خونمون بودن گفتم : بذار باهات بیام گفتش خونه بمون رادمهر فردا بره مدرسه ممکنه حالش خوب نباشه 

                                

                    با اینکه حالش خوب نبود اما همیشه با جلال بهش خوش میگذره

راستی شما هم مثل رادمهر انقدر عدس پلو دوست دارید باور کنید انقدر درست کردم که حسابش از دستم در رفته امروز صبح هم بهم سفارش عدس پلو داد درست کردم

اما سوپ ترخون که انقدر برای آنفولانزایی که گرفتن سوپها و چیزهای دیگه امتحان کردیم که فکر میکنم این سوپ موثرتر بود که خودم از آشپز تالار عمو یادگرفتم آسونه و خوشمزه هم میشه حتما امتحانش کنید البته من کمی تغییرش دادم



مواد لازم

کلم پیچ    نصف کلم

هویج       2عدد متوسط

سینه مرغ    2عدد

جو پرک       1 پیمانه

برنج         2قاشق غذاخوری

پیاز          1عدد متوسط

ترخون و گشنیزخرد شده      1قاشق غذاخوری سر صاف(گشنیز دلخواه)

نمک و آبلیمو       به مقدار لازم

فلفل دلمه          خیلی کم

سیب زمینی نگینی خرد شده      2عدد متوسط در صورت دلخواه

شلفم               1عدد متوسط

آب                    به میزان لازم

میتونید شیر یا خامه هم اضافه کنید اما من اضافه نکردم

کلم و هویج و پیاز  و شلفم را کمی خرد کرده نمیخواد زیاد خرد بشه و با سینه مرغ کمی میپزیم آب نریزید خودش آب میندازه فلفل دلمه ای خیلی کم میشه اضافه کرد برنج و جو و ترخون و نمک و گشنیز رو هم  اضافه میکنیم و آب میریزیم و میذاریم آروم آروم بپزه وقتی پخت سینه مرغ رو ریش ریش میکنیم  اگه دوست داشتید با بقیه مواد هم بزنید( من با بقیه مواد هم زدم) و کنار میداریم و من با گوشت کوب برقی سوپ رو کمی هم زدم میتونید از غذا ساز یا وسیله دیگه استفاده کنید سلیقه ایه خودتون هر چه قدر دوست داشتید میتونید هم بزنید تا مواد له بشن درآخر میتونید سیب زمینی خرد شده و سینه مرغی که ریش ریش کردید با آبلیمو اضافه کنید اجازه بدید سیب زمینی اگه اضافه کردید بپزه خیلی خوشمزه میشه برای گلو درد و سرما خوردگی واقعا موثره  البته مامان خودم  کمی ذرت بخار پز هم ریخته بود توش پیش غذای خوبیه امیدوارم در فصل سرما و حسابی لذتشو ببرید

ایده دیگه ای دوستای کدبانو مهربونم اگه دوست داشتید به من هم یاد بدید خوشحال میشم هر سوپ یا غذای خوشمزه دیگه ای خصوصا خورشتها رو به من هم یاد بدید نظرتون رو راجع به سوپ درست کردید به من هم بگید


          


دوستای خوب و مهربونی که همیشه با کامنتهاتون خوشحالم میکنید اما کسایی که در دنیای مجاری زود قضاوت میکنن بدونید خدا ناظر بر همه چیز هست. انشالله به احتمال زیاد رمزی میکنم و شاید هم دیگه نوشتن رو کنار بذارم

هدیه تولد

اول سلام و آرزوی شادی و موفقیت برای همه دوستای مهربون و همراهان همیشگی که با مهربونیهاشون خوشحالم میکنن و در هر کجا که هستید انشالله سلامتی و خوشبختی کنار شما و همه آدمهای دنیا باشه

چه خبر ؟خوبید؟

من و رادمهر هم سه شنبه برای ارتودنسی دندونای آقا پسر رفتیم که دکتر تشخیص داد فعلا باید بالا کار بشه و برای 26 آذر نوبت گرفتیم و شام هم از تخفیف کارتهایی که خیلی وقته تو کیفم مونده بود بالاخره استفاده کردیم و دو نفری رفتیم مهستان شام خوردیم و کمی گشت زدیم تا هدیه ای هم برای آقای پدرمون بخریم  نمیدونم چرا برای تولد علی نمیتونم چیز خوبی پیدا کنم اصلا نمیخوام چیزهای تکراری مثل لباس و ادکلن و کتاب بخرم به همین خاطر تصمیم نگرفتم انشالله دوستای مهربون بهم پیشنهاد بدید.

و تیرامیسو هم خریدیم که اصلا خوب نبود انگار بیسکویت رو با خامه میخوری که نتونستیم بخوریم , رفتیم آب میوه خوردیم که  آب میوه های طبیعی مهستان  چیز دیگه ای هست که من آب انار خوردم و رادمهر آب پرتقال که عالی بود رادمهر گفت: باید از اول آب میوه میگرفتی درست میگفت گل پسر

این روزها هم دغدغه ما تصمیم برای ساخت و ساز هست که دوشنبه با یکی از آشناها در شهرداری راجع به جواز ساخت صحبت کردیم که اولش برای مجوز ساخت کلی باید هزینه کنی و بعد هم برای کارهای دیگه و با این اوضاع قیمتها ساخت رو دیگه خدا میدونه اما بلاخره باید شروع کرد 

واقعا اشتباه که آدم سرمایشو خرد کنه و حالا باید جمعش کنیم اما اشکال نداره حتما حکمتی بوده ما که تا حالا برای اون چیزی که از خدا میخواستیم صبر کردیم انشالله همه چیز درست میشه                                                    خدایا مثل همیشه به لطفت امیدوارم

              

کلاسهای یوگا رو هم میرم اما یوگای ذهنی چیز جالب به نظرم نبود فقط جنبه خیلی بازاری داشت خیلی چیزها گفته نمیشه و مطالب مهم رو میگه هر کس میخواد بیاد مشاوره یا مطب آخه مربیمون پزشکه که یوگا باهامون کار میکنه که هزینه جدایی داره خب همه وقت گذاشتن و هزینه ای هم برای کلاس دادن و حالا باید برای گرفتن جواب سوالشون یک هزینه جدا دیگه ای هم بدن و خیلی چیزهای مهم دیگه رو میگه دوره های بعد میگم نمیدونم چرا بعضیها انقدر مادی هستن؟  البته همه نه و خدا رو خوش نمیاد این پولها رو میخوان تو زندگیشون چطور خرج کنن

بگذریم زمستون هم کم کم داره شروع میشه و ماه آخر پاییز هستیم کنار پنجره هر روز کمی برنج و گندم میریزیم و گنجشک , کلاغ , و یا کریم که خیلی هم پایه هست میاد اما به محض تکون خوردن پرده پرواز میکنن و میرن و نتونستیم تا حالا ازشون عکس بگیریم

پنج شنبه هم با مامانم و خواهرم رفتیم خرید که برای تولد علی هدیه بخرم اما من چون هنوز تصمیم نگرفته بودم چیزی نخریدم اما رادمهر یواشکی یک پیراهن خرید و مامانم برای خودش دنبال پالتو بود که قربون مامان مهربون و گلم برم به خاطر تپلی بودنش چیزی اندازه اش نشد گفت : باید بدم دوباره بدوزن تا بدوزن هم که زمستون تموم شده یک بافت و پارچه پالتویی خوشگلی هم با سلیقه فاطمه  خرید مبارکت باشه مامان نازم شام هم *زاور *من و مامان و فاطمه به خاطر ترس از اضافه وزن سالاد و چیپس چیز خوردیم اما رادمهر پیتزا خورد ,خودم هم خیلی داره وزنم میره بالا فردا شب هم جمشید مهمونمون کرده رستوران جوان من که تصمیم گرفتم اصلا برنج نخورم انشالله موفق میشم وای میخوریم اما بعد وجدانمون ناراحت میشه

عاشق جهیزیه مامانم هستم ظروف و فرش و ویترین و تخت که الان جاشون تو انباره و کلی ظروف مسی که انبار ته باغ بود که آقا دزده خالیش کرد اونروز دختر عموم خونه مامانم شام بودن و میگفت خیلی خوبه که هنوز جهیزیتون رو نگه داشتید بله واقعا مامانم با سلیقه هست نمیدونم چرا عکسهای جهیزیه مامان بازی در میاره چینی های گل سرخ و پارچ لیوانهای ناز که دنبالشم جایی بتونم تهیه کنم باید من هم جهیزیم رو یادگاری نگه دارم خیلی

خاطره قشنگیه

شب که رفتیم خونه آقا جون کلی گل زعفرون آورده بود که میگفتن: در زمینهاشون دوستشون کاشته اما چیدنش تو این سرما سخته و کارگر نمیاد اما باید پرچم وسط گل رو گرفت که کار خیلی سختی هم بود واقعا زعفرونی که بدستمون میرسه چقدر براش زحمت کشیده میشه

                                                  این رو از کوچولویی آقا رادمهر من داشته باشید که با دایی جلالش هست یادمه اون موقع میگفت من میخوام فضانورد بشم و هر وقت از جلوی پایگاه تحقیقات فضایی که باباش گفته بود اینجاست گریه میکرد و میگفت بریم  میگفتیم فضا نوردا میتونن برن

میگفت بریم اینجا تا من فضانورد بشم و این عکس از همون موقع هست خودش هم این عکسشو که فاطمه زحمتشو کشیده بود رو  خیلی دوست داشت

                                                    و                                      

                                                                           اینجا پیش دبستانی بود

    رادمهر گل پسر کلاس اولی

                    و حال, خوشگل مامان کنار کدویی که امسال با هم کاشته بودیم و خیلی بزرگ شده بود و چندتایی هم کدو داده بود

  انشالله در پستهای بعدی عکسهای رادمهر رو از تولد تا الان رو میذارم


اصفهان

سلام دوستای خوب

اول شهادت امام حسین رو به همه دوستای مهربون تسلیت میگم .

ما هم سه شنبه بعدازظهر یک پیاده روی حسابی با پدرم و رادمهر کردیم و بعد هم رادمهر و رسوندم کلاس زبان و شب بعد از تموم شدن کلاس زبان رادمهر منتظر علی شدیم تا راه بیفتیم سمت اصفهان که علی کمی دیر کرد شب که رسیدیم اصفهان فورا خوابیدیم تا صبح زودتر به خاطر نذری که هر سال باباجون رادمهر میده زود بیدار بشم که صبح که بیدارشدم حسابی کمرم درد میکرد نمیدونم به خاطر صحرا گردی که با رادمهر و پدرم مسافت زیادی پیاده روی کرده بودم یا اینکه به خاطر خستگی بد خوابیده بودم اینطور شده بود

اصلا این چند روز رادمهر رو زیاد ندیدم بیشتر با پسر عموش مسجد و دسته بود  انقدر زنجیر زده بودن که دستاش و پشت لباسش سیاه شده بود

                                                                                                                                                                                                          

یک شب هم خونه پسرخاله علی دعوت بودیم که تازه متوجه شدم برای خودم لباس مهمونی نیوردم و همینطور برای رادمهر که با کفشی که برای صحراگردی خونه مامانم اینا بوده اومدیم و رادمهر هم راضی نمیشد اون کفشهایی که براش آورده بودم بپوشه اولش گفتم نرم اما بی احترامی بود و خیلی زشت بود عروسی که نبود من خودم زیاد سخت نمیگیرم رفتم دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودن اصفهان هم خونه دختر عموم کنسل شد و نرفتیم .

اما قرار وبلاگی که دوستای زیادی دیر متوجه شدن که خیلی دوست داشتم روی گل تک تکتون رو ببینم روز جمعه سمت باغ پرندگان حرکت کردیم و با دیدن زاینده رود خشک با رادمهر و علی وسط رودخونه قدمی زدیم

نمیدونم چرا انقدر رادمهر این روزها صحرا نوردی و بیابون گردی رو دوست داره میگفت: باید تپه های خاکی درست کنن که مردم با جیپ و این چیزها روی تپه ها حسابی خوش بگذرونن فکرشو کنید وسط رودخونه خشک این کار رو بکنن

امااااااااااااااااااااا اول دست وحیده جون مامان گل پارسا جون درد نکنه که خیلی برای این قرار زحمت کشیدن وازشون تشکر میکنم که در یک کلمه فوق العاده بودن به پارسا و همسرشون بابت داشتنشون تبریک میگم خیلی خونگرم و مهربون بودن و از آشنایشون خوشحال شدم جای همه دوستای خوب خالی بود که زمان سریع گذشت مشتاق دیدار همه دوستان بودیم وحیده جون زحمت کشیده بودن دوربین آورده بودن و عکس گرفتن, رادمهر هم با باباش عکس انداختن

بعد از خداحافظی با وحیده جون و پارسا راه افتادیم سمت خونه و مامانم زنگ زد که اول بیایید اینجا شام بخورید و بعد برید خونه که صبح باید رادمهر مدرسه میرفت ساعت6:15 مستقیم اومدیم خونه خودمون سریع دوش و ساندویچ و بعد خواب

و عکسهایی از پارسا و رادمهر در باغ پرندگان 

        

                               رادمهر و آقا پارسای گل 

      

                                   

     

  

انشالله یک روز عکس تمام دوستان را یادگار داشته باشیم اگه از مامان پارسا بقیه عکسها رو در وبلاگشون دیدم  حتما میذارم . در این روزهای عزیز تمام دوستان رو هم دعا کردیم بهترینها برای شما