222

ســـآده کـ ـه بآشـــــے زود حــَل مـــے شَـــوے

مـــے رَوَنـــد

سُـــرآغ..

مَــــسئـ ـ ـــــله اے

دیگــــر...!

-----------------------------------------------------------------

چـقـَدرسـפֿـــتـِـﮧ هـَمـِـﮧ رو פֿـــَط بـزَنـے تـآ بــِﮧ یــﮧ نـفـَر بـرسے!

غـ ـافـِل ازاینـکِــﮧ "تـــُو" لیستِ اوטּ

اوَلـیـטּ كَـسـ ــے بـآشے ڪِـﮧ פֿـــَط خــُورבۓ. . .

                      اگر زندگی این است!!!؟؟؟

                                             بر مرگ آفرین باد...!!!

حرف حساب...

مضرات سیگار کشیدن را در یک مجله خواندم آنقدر ترسیدم که ب خودم قول دادم دیگر هیچ گاه مجله نخوانم

گم شدن.....

يه روز خودم،

                                            خودمو تو كوچه‌ها  جا مي‌ذارم

 يه روز خودم

                                             به خودم پشت پا مي‌زنم

يه روز خودم

                           تنگ غروب

                                            واسه خودم گريه مي‌كنم

يه روز

                         بدون اين‌كه كسي بفهمه

                                           خودم چشم خودمو مي‌بندم

يه روز

                        بي‌اونكه كسي بفهمه

                                       خودم سر خاك خودم گريه مي‌كنم

                                                                       واسه تنهاي‌ايم

                                                                      واسه بي‌كسي‌ايم

1 – عشق معطوف به غیر از خود است. در حالیکه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زیر را مقایسه کنید:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات می میرم
- (برای من) هیچکس مثل تو نمیشه
- ( من ) همیشه به فکر توام
-( من) را فراموش نکن
- ( من ) از تو رنجیدم
در حالیکه در عشق، توجه به حالتها و لذتهای خود نیست. و خواست و شرایط معشوق جایگزین خودخواهی فرد می شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
2- عشق محدود کننده و زندانی کننده معشوق نیست. عشق آزاد کننده است. اگر فردی را مجبور کنیم که همه علائق ، سلیقه ها و تفکراتش را فقط متوجه ما کند و فقط به ما بیندیشد، او را محدود به خودمان کرده ایم، نه اینکه عاشق خودکرده باشیم. در واقع این عشق نیست، این یک هوس است و ما را وابسته به شخص دیگری نموده است.
3- عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست. عشق یک اعتماد است. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید. لذا ابتدا اعتماد به وجود می آید و بعد عشق منعقد می شود.

4-چنین مواردی از نشانه های هوس هستند: زودرنجی، قهر و آشتی ، دل خوری، نگرانی، تردید ، عجله در به نتیجه رسیدن، امروز و فردا کردن، زبان بازی کردن، با چند نفر ارتباط صمیمی وعمیق عاطفی گرفتن، رویاپردازی در مورد فرد، چشم پوشی از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه های هوس است، در حالیکه عشق ، قامتی رعناتر، بزرگتر ، قوی تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگرانی از درست رفتن، ندارد.
عشق هایی که نگرانی آفرین، اضطراب آور و دمدمی مزاج و به ظواهر فرد بستگی دارد، همان هوسها هستند که « محور من» در آنها قوی است . یعنی فرد همه چیز را برای خودش می خواهد ، نه معشوق!

امیدوارم عشق واقعیتون رو پیدا کنین..یادتون باشه عشق پاک خیلی مقدسه!مواظبش باشین...

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به كسی توجه نمی كنه ...
از كسی خجالت نمی كشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده ...

.....

قصه ی دل کندن من از عبور یه غریبه

سر گذشت روزگار سوت و کور یه غریبه

قصه ی بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد

وقتی که ایینه پر شد از حضوز یه غریبه

می گذرم از شب و باور می کنم که تموم قصه ها پر از غمه

باز دوباره جای زخم بی کسی روی قلبم چشم به راه مرهمه

می گذرم از تو که اون غریبه ای

اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت

ایینه ی قدیمیمو شکست و رفت

تا ابد دل منو تنها گذاشت

عاشقی...

هیچ فکر نمی کردم ب جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد

قلبم شتابان می زند

شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام

ومن تنهایی خود را در آغوش می کشم

و.............. 

براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني

دل شکستن

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميـــخـــــــي بکوب

تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست آوردي مـــــيـــخ

را از روي ديوار در بيار آخه دلشو بدست آوردي ؛ اما چه فايده جای مـــــيـــخ که

رو ديوار مونده....

این روزا............

این روزا..........

این روزا عادت همه             رفتن و دل شکستنه

درد تومه عاشقا                 پای کسی نشستنه

این روزا عشق بچه ها         یه صفحه آشفتگیه

گردای روی آینه ها             فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا            فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها             یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار آدما               تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهمنشون          از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا          حسرت و بی وفائیه

جرم تمومشون فقط              لذت آشناییه

این روزا قصه ها همش        قصه ئ دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه              پر زدن و نموندنه

اگه به هم کمک کنیم           زندگی دیدنی میشه

بر سر پیمان می مونی         دوستای خوب تا همیشه

--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

                                                                                                       نویسنده:هانی عزیزم

میدونی ؟

یه اتاق باشه....گرم گرم .... روشن روشن....
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید ... تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟... می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : تو گوشم قصه می گی ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم قصه می گی...
یک عالمه قصه بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟
می خوام رگمو بزنم
دست چپ... یه حرکت سریع ... یه جمله ی عمیق بلدی ؟
نه وای !!! تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی...
من تیغ و از جیبم در میارم....
نمی بینی که سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و
نمی بینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست چپمو.....خون ازش میاد
می دو نی ؟
دستمو می ذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم بشه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
............ تو دلت می گی آخی
می بینی نفسم گرفت... ولی محکم تر بغلم می کنی
سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم ...
می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از این هایی که مردن...از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو...
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ... دلم نا زکه نشکونش...
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره
من مردم ... ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم
می دونی؟
دوستت دارم...

                                                                                                        نویسنده :هانی مهربونم

باج

سلام

این بار با یه آپ متفاوت اومدم  بایه داستان......

زن جوان همراه پسر هفت ساله اش به محل بازی کودکان در پارک آمد ورو به او کردو گفت:<فقط یادت باشه پسرم من ۲۰دقیقه دیگه باید برگردم خونه.چون مهمان مهمی دارم...>پسرک قبول کرد وباشادی به طرف محل سرسره وتاب رفت.زن نیز بر روی نیمکتی نشست که آن طرفش مرد جوانی از چند دقیقه قبل نشسته بود ونگاهش به دختر پنج ساله اش دوخته شده بود.مرد روبه دخترش کردو گفت:<ملیسا...باید بریم>دخترک بااشتیاقی کودکانه گفت:<ینج دقیقه پدر..فقطپنج دقیقه دیگه..>پدر تبسمی کردو حرفی نزد وپنج دقیقه که گذشت<ملیسا>را صدا کرد:<دخترم بریم.>دخترک دوباره گفت:<پنج دقیقه.پدر جان...فقط پنج دقیقه...>پدر دوباره خندید وقبول کرد.این اتفاق قبل از اینکه زن جوان به ساعتش نگاه کند وبفهمد که۲۰دقیقه تمام شده یک بار دیگر بین دختر وپدر تکرار شد.یعنی<ملیسا>گفت:<پدر فقط پنج دقیقه.>پدر هم کوتاه آمد وقبول کرد تااینکه زن لوازم پسرش را جمع کرد واز روی نیمکت بلند شد وبه پسرش گفت:<دیوید....زمانت تمام شده...بریم.>اما دیوید که رفتار دختر کوچولو وپدرش را دیده بود به مادرش گفت:<مامان فقط پنج دقیقه دیگه...>اما زن حرفش را قطع کرد:<نه پسرم...توقول دادی...راه بیفت.>پسرک با بغض ازبالای سرسره پایین آمد ودر همین حال زن جوان روبه مرد کرد وبا لحنی محترمانه اما گلایه آمیز گفت:<باجی که شما به دخترتون دادین داره برای من دردسر ساز میشه!>مرد لبخند تلخی زد وگفت:<این باج نیست دو سال قبل در چنین روزی وقتی پسرهشت ساله ام یعنی برادر<ملیسا>را به پارک آورده بودم وپایان زمان بازی اش فرا رسید هر قدر پسرم به من التماس کرد پدر فقط پنج دقیقه من قبول نکردم وـمثل شماـبرای اینکه به او وقت شناسی را یاد بدهم .با اصرار او را همراه خود بردم و....اما بیرون از پارک که رسیدیم یک ماشین به پسرم زد و او درجا مرد....از آن به بعد من هرگز به خاطر پتج دقیقه به هیچ کس مخصوصا فرزندانم سخت نمی گیرم.>

زن در حالی که اشک در چشمش جمع شده بود رو به پسرش ـکه آماده رفتن شده بود ـگفت:<باشه پسرم میتونی پنج دقیقه دیگه بازی کنی.> 

گریه کن!!!!

                       گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.                                             آدما انگار براي ما دعا نمي کنن... 
                    گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
                                             بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
                    گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ... 
                                             به خداي آسمونامون گلايه مي کنم... 
                    گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
                                            تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم... 
                   گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ... 
                                            گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
                   گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ... 
                              واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
                   گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
                                            توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
                   گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
                                          واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

ناصرخان

سلام بر ناصر خان اسطوره فوتبال ایران  روحش شاد یادش گرامی باد

فرق رویا با آررزو؟

گفت فرق رویا با آرزو چیست؟

گفتم آرزو یک حقیقت نزدیک است...

ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی..

گفت من رویا هستم یا آرزو؟

گفتم رویایی که به حقیقت پیوستن آن

یک آرزوی شیرین است

سیلوم به همه دوستای عسیسم .....لطفا نظر خصوصی نگذارید ممنون میشم

برای تو مینویسم

برای تو مینویسم وپشت خواهم کرد به تمام تپش های این دقایق...

دل خواهم کند......

بی تو خواهم زیست.......

فریادخواهم کشید......

مهربان نخواهم بود.......

دل نخواهم سپرد.......

آرامتر که شدم .........

بی توخواهم مرد............

 

خدایا کمکم کن!!!

سلام دوستاي خوبم؟

امشب دلم بدجوري گرفته سرم بد جوری درد میکنه

حوصله ندارم باکسی حرف بزنم واسه همين اومدم

 پيش شما تابا شما درد دل کنم میدونم که شما درکم میکنید

امروز صبح كه بيدار شدم بدشانسي پشت بد شانسي

من نميدونم چه قدر بايد سختي بكشم من كه براش چيزي

كم نذاشتم هركاري گفت كردم  ولي اون بي انصاف

يه ذره از محبت هاي منو نديد ديگه نميدونستم

 براش چه كاري انجام بدم

تا منو دوست داشته باشه ازگل كمتر بهش نگفتم

اون كه رفت اما من هيچ وقت فراموشش نميكنم

هروقت برگرده بازهم تو قلب من جاداره

اما كاش ميدونست هركاري كه من ميكردم

 فقط به خاطر خودش بود

ميدونين امروز براي هميشه ازدوستم جداشدم

دوستي كه حاضر بودم جونمو بهش بدم آخه چرا بايد ازهم جدا ميشديم

دليلش چي بود من كه نميدونم شايد اون دليل بهتري داشته!!

اگه اذيتتون كردم ببخشيد!!

اميدوارم كه شما به خواستتون برسيد!!!

 من عاشق اون بودم هنوزهم عاشقشم !!!!

 دعاكنيد كه برگرده وبراي هميشه بامن باشه خيلي دوستش دارم

منتظرم که برگرده هم چشم انتظارش هستم!!!

 

برای عزیزم

سلام دوستاي گلم ببخشيد اگه دير آپ ميكنم چون اصلا حالم خوب نيست!!!

نمي دانم چه بنويسم و....چه بنويسم وقتي كه تمام واژه هايم راغم گرفته است.

ازچه بنويسم ازشب هاي تاريك وبي ستاره  يا از روزهاي پر از سردو ماتم

  دوستان گلم هرچي ازغصه هام بگم كم گفتم.اين دنيا كه به ما وفا نكرد

 ستاره ي خوشبختي من خاموش شده  ولي براي شما آرزوي خوشبختي ميكنم.

 نظر یادتون نره :

 

      بنام آنكه روحش تمام وجودم را اسيرخود كرده:

          مي رسد روزي كه فرياد وفغان ها سركني.

           مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني.

        مي رسد روزي كه  نادم  باشي از رفتار خويش.

           خاطرات رفته ام را موبه مو ازبر كني.

          مي رسد روزي كه تنها ماند ازمن يادگار.

           نامه هايي راكه بادرياي اشكت تر كني.

           مي رسد روزي كه تنها در مسيربي  كسي

           بوته هاي وحشي گل را زغم  پرپركني.

           مي رسد روزي كه صبرت سرشود درياي من.

            آن زمان احساس امروز مرا باور كني.

 

 

هنوزم.....

هنوزم زيباترين آواي دنيا برايم شنيدن لبخندزيباي توست.

هنوزم زيباترين طلوع برايم طلوع چشمهاي زيباي توست.

هنوزم غم انگيزترين اتفاق برايم صورت اندوهناك توست.

هنوزم آغوشت برايم مقدس است ودستانت زندگي بخش به جان من است.

هنوزم دركوچه هاي منوت عاشقي درميان بوسه هايمان زندگي مي كنم.

شايد رهگذري مژده اي از روياي ماندگار وعشق جاودانه ام به همراه بياورد.

 روياي من

                                                      روياي من

دنياي كوچكم راخراب مكن بگذار نقش بال پروانه را فرش راهت كنم مگذار عادت پرواز فراموشم شود.

سرانگشتانت را آهسته بربالم بزن تا بودنت رادريابم دنياي مرادستان مهرباني ساخته اند كه در انتظار

شقايق اند دستان توبه چه عادت دارند كه به مهماني پروانه ها نمي آيند

آن روزها یادش بخیــــــــــــــر...

 

                          آن روزها یادش بخیــــــــــــــر...

 
                      کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
                                 اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
                             کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
                          کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
                                  را از نگاهش می توان خواند
                                        کاش برای حرف زدن
                               نیازی به صحبت کردن نداشتیم
                        کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
                                   کاش قلبها در چهره بود
                    اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

                     و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
                           سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
                               سکوتی را که یک نفر بفهمد
                    بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
                          سکوتی که سرشار از ناگفته هاست                       ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارددنیا را ببین ...

                            بچه بودیم از آسمان باران می آمد
                        بزرگ شده ایم از چشمهایمان اشک می آید!
                   بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
                                 بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
                              بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
                             بزرگ شدیم تو خلوت اشک می ریزیم

                             بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
                         بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
                             بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
                                بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
                    بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

                    بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
                    بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
                                   اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
                                               کاش هنوزم همه رو
                             به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم

                                        بچه که بودیم اگه با کسی
                            دعوا میکردیم 1 ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

                   بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
                بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

                بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
                بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

                                 بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
                       بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

           بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
                   بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمیگردیم به بچگی

            بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
                                 بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
                              بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
                                           بچه که بودیم بچه بودیم
         بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم

                                      شاید به روی خودمون نیاریم
                              ولی همیشه ذهنمون پر از این آرزوست که :
                                   ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم
                                        و هنوزم تو عالم بچگی بودیم
همون دوران بچگی هایی که پر از عشق بود و شور و نشاط و سرزندگی ...

 

شکلات

بايه شكلات شروع شد من يه شكلات گذاشتم تودستش اونم يه

شكلات گذاشت تو دست من من بچه بودم  اونم بچه بود سرمو بالا كردم سرشوبالا كرد ديد كه منو ميشناسه خنديدم

 گفت:دوستيم گفتم:دوست دوست گفت:تاكجا

گفتم:دوستي كه تا نداره

گفت:تامرگ خنديدم گفتم:من كه گفتم دوستي تا نداره

 گفت:باشه تاپس از مرگ

گفتم:نه نه نه نه تانداره

گفت:قبول تااونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس ازمرگ بازهم باهم دوستيم تابهشت تاجهنم تاهركجا كه باشدمنو توباهم دوستيم خنديدم

 گفتم:توبراش تاهركجا كه دلت ميخواد يه تابزار اصلآ يه تا بكش ازسراين دنيا تا اون دنيا اما من اصلآ براش تا نميزارم نگام كرد نگاش كردم باور نمي كرد

مي دونستم اون مي خواست حتمآ دوستي ما تا داشته باشه دوستي بدون تارا نمي فهميد

 گفت:بيابرادوستيمون يه نشونه بزاريم

 گفتم:باشه توبزار

 گفت:شكلات هربار كه همديگر رو ميبينيم يك شكلات مال تو يكي  مال من باشد

 گفتم:باشه هربار يه شكلات مي گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات تو دست من باز هم ديگر رو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم دوست دوست من تندي شكلاتمو باز مي كردم مي گذاشتم تو دهنم تند تند ميمكيدم

مي گفت:شكمو تودوست شكموي مني وشكلاتشو مي گذاشت توي صندوق چه ي كوچولوي قشنگ

مي گفتم:بخورش مي گفت:تموم مي شه مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه صندوقش پراز شكلات شده بود

هيچ كدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم

گفتم:اگه يه روز شكلات هاتو مورچه ها بخورند يا كرم ها چيكار مي كني

گفت:مواظبشون هستم مي گفت:ميخوام نگهشون دارم تا موقعه اي كه دوست هستيم يك سال دوسال چهارسال هفت سال ده سال بيست سال شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ي شكلات هامو

خوردم اون همه ي شكلات هاشو نگه داشته اون آمده امشب خداحافظي كنه بره اون دور دورا ميگه ميرم ولي زود بر مي گردم  من كه ميدونم

ميره بر نمي گرده يادش رفت يه شكلات به من بده من كه يادم نرفته يه شكلات گذاشتم كف دستش

گفتم:اين براي خوردنه يه شكلات ديگه گذاشتم كف اون دستش اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلات هاش هردوتا راخورد خنديدم مي دونستم دوستي من تا نداره دوستي اون تا داره مثل هميشه خوب شد همه ي شكلاتمو خوردم اما اون هيچ كدومشو نخورد حالا بايه صندوق شكلاتهاي نخورده چيكار مي كنه............... 

یکی بود یکی نبود

يكي بود يكي نبود:اوني كه بود توبودي اوني كه جز تو باهيچ كس نبود من بودم

يكي داشت يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي اوني كه جز تو كسي رانداشت من بودم

يكي گفت يكي نگفت اوني كه گفت تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس دوستت دارم نگفت من بودم

براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی .

 آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونوازیاد میبرن ولی یه نوشته

 به این سادگیها پاک شدنی نیست.

 اگرچه پاره کردن یک کاغذ ازشکستن یک قلب هم ساده تره...

 ولی بنویس...

دلم برات خیلی تنگ است

                                           دلم برایت خیلی تنگ است 


                      شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

                    و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

                                       اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

                                                               نمیدانم چرا؟!

                                       مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

                                      مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم
 
                                                       نمیدانم کجائی؟!

                                                        چه میکنی؟!

                    اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم

                 از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

             شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند

 

یه آدم

             
من          یه                                 آدمه        سیاه               و                      سفیدم

یه                      روز                  خوب                      یه               روز                       بدم

یه                     روز                    آدما                     رو               دوست                      دارم

یه                                 روز                                    ازشون                                  فراریم

یه                     روز                     از                        آدما             دلگیر                    میشم

یه                                  روز                                    ازشون                                 راضیم
یه                     روز                  خودمو                              هیچ                      می دونم
 
یه                                   روز                                    دیگه                                دیوونه

ولی                    همه ی                روزا                      خودمو                               عاشق

می دونم