پست ثابت(1)




تک تیرانداز صحبت میکنه:

هر نظرتون یه گلوله است...خشابمو خالی نذارید...

این وبلاگ یه بار هک شده...لینک هرکدوم از دوستان که پاک شده

بگه دوباره بذارم

توجه : نظرخواهی این پست غیر فعاله

حسرت زده...

مینویسم برای کسی که میداند حالم را و میشنود کلامم را و جواب میدهد سلامم را!

 آمدم! با پای پیاده هم آمدم ....170کیلومتر را توی گردنه های برف آلود و بی رحم کوهستان

اول راه هم نیت کردم...

کاش میشد اینطوری که آمدیم حرمت،همینطوری هم از گردنه های پر پیچ و خم و تاریکِ‌ گناه میتوانستیم

عبور کنیم...کاش میشد آنوقت بیاییم به زیارتت

راستش توی مسیر که می آمدم بدجوری پایم درد میگرفت...انگشت هایم که تاول زد تازه یادم آمد از روضه ی

شام غریبان...تازه دلم برای یکی گرفت...برای یکی تنگ شد...برای یکی آتش گرفت

زانو هایم که تیر میکشید تازه یادم می آمد از جوانی که زود پیر شد...

ببخشید توی راه هم خیلی غر زدیم،خیلی نالیدیم...شاید کمی هم منت گذاشتیم سرت که مارا طلبیدی!!

ببخش دیگر...ضعیفیم

لنگ لنگان و عصا زنان به تپه سلام که رسیدیم،ینی حتی نزدیکش هم که رسیدیم انگار آمدی به استقبالمان

آخر اشک های گرم، توی آن هوای سرد باریدن گرفت...بهتر بگویم جوشید...

و صدای هق هق سینه ها بود که همراه اشک ها گام برمیداشت...

دیگر با پای خودمان که نمی آمدیم،پای دِلمان جان گرفته بود...این آخرهایش با دل زخمی وارد شدیم...چون

دلمان را بسته بودیم به کف پاهایمان!!

وقتی گفتیم "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا" نمیدانیم یکهو چی شد! بغض ها ترکید،طوفان اشک ها

به پا شد و تو توی آن محشرِ کبرایِ دل وارد شدی، دستی به سرمان کشیدی،دلداریمان دادی...سختی راه پر کشید

ناگفته نماند مثل همه ی وقت هایمان باز شیطان حمله کرد و غارت کرد و بُرد...

بیا و بیخیال کار ما باش،کار خودت را بکن،کرم خودت را بکن، چشمهایت را ببند و از یک کنار خیرات کن...

اگر به ما باشد که پای توی حرم نگذاشته دلمان را میدزد شیطان رجیم...

یک چیزی توی دلم به تو میگفت : باز هم ندادی و من سرم را به زیر انداختم و برگشتم...اما راستش خودم که

مجبورم به خودم بگویم،نه که ندادی،دادی! اما از دست دادم...

و باز نگاه های خیره ی من که قفل شده بود،روی دست های خالی و پاهای آبله زده ام و دل ترک خورده ام و

نفس خسته ام و نگاه حسرت زده ام...

و باز دارم میروم پیش خواهرت...اما نمیدانم چرا دلم آشوب است...دلم هنوز گُر دارد...

نمیدانم...شاید قسمت این است...




بخاطر یک مشت دلار!!

اوباما: برای اولین بار پیشروی هسته‌ای ایران را متوقف کردیم (در دهه ی اخیر)...!!

رئیس جمهور آمریکا طی سخنانی گزینه آرمانی و مطلوب واشنگتن را برچیدن تک‌تک پیچ و مهره‌های برنامه

هسته‌ای و فراموشی آن از سوی ایران دانست و در عین حال تصریح کرد برای اولین بار در یک دهه گذشته

پیشروی برنامه هسته‌ای ایران را متوقف کردیم...من به تیم خود و شرکای بین‌المللی‌مان گفتم که باید جدی‌تر

به قضیه نگاه کنیم و برداشت ایران را از هزینه- فایده برنامه‌شان تغییر دهیم.مجموعه بی‌سابقه‌ای از تحریم ایجاد کردیم!!


این آن بازی برد بردیست که دولتی ها از آن سخن میگفتند...

به همین سادگی به همین خوشمزگی...فروختند...خون شهدای هسته ای هم کشک!!به درک که شهید

شدند بخاطر غنی سازی 20درصد!!
ظریف دقیقا دو روز قبل از اعلام نتایجِ نشست ژنو گفت:....فقط غنی سازی را از 20درصد به پنچ درصد رساندیم!!!

در حالی که رسانه های غربی خیلی بیش از این ها را مطرح میکردند!


نشستیم با خودمان دودو تا چهار تا کردیم گفتیم مگر میشود آمریکا اینقد ساده باشد که به همین راحتی

تعداد محدودی تحریم را بردارد؟؟!!


باز با خودمان گفتیم بالاخره بیاییم با همه ی شکی که به سابقه ی خرابِ ظریف و روحانی داریم حرفِ آقای ظریف

را باور کنیم...بالاخره هرچی نباشد دولتمردِ ماست!!!


دو روز بعد!فقط دو روز!! ظریف یک لیست بلند بالا از تعطیل شدن های هسته ای ارائه داد که مو به تنمان سیخ شد!!

چشمهایمان خیره ماند...
هرچه هم چشمهایمان را مالیدیم که شاید اشتباه دیده باشیم....نخیر انگار درست دیدیم!!

تعهدات ایران

۱٫       ۱۹۶ کیلوگرم مواد ۲۰ درصد ایران کلا خنثی می شود با این تفاوت که نیمی از آن قابل غنی سازی مجدد است.

۲٫        غنی سازی بالای ۵ درصد کلا تعلیق می شود.

۳٫        فعالیت در اراک و نطنز و فردو گسترش نمی یابد.

۴٫        در نطنز ماشین جدید نصب نمی شود.

۵٫        ماشین های جدید نصب شده ولی فعال نشده، فعال نمی شود.

۶٫        ماشین های خراب در فردو و نطنز صرفا با ماشین هایی از همان نوع جایگزین می شود.

۷٫       ۴ آبشار  در فردو اورانیوم را تا ۵ درصد غنی می کند.

۸٫       ۱۲ آبشار دیگر در فردو فعال نمی شود.

۹٫       در فردو ارتباطی بین آبشارها برقرار نمی شود.

۱۰٫    در اراک آب سنگین به تاسیسات حمل نمی شود.

۱۱٫    هیچ نوع فعالیت بازفرآوری انجام نمی شود.

۱۲٫    هیچ نوع تاسیسات بازفرآوری ساخته نمی شود.

۱۳٫    راکتور اراک سوخت گذاری نمی شود.

۱۴٫    سوخت جدید برای راکتور اراک تولید نمی شود.

۱۵٫    سوخت تولید شده برای راکتور اراک تست نمی شود.

۱۶٫    مواد ۵ درصد بیش از ۱۰ هزارکیلوی فعلی که در آینده تولید می شود اکسید خواهد شد.

۱۷٫    اطلاعات مربوط به طرح‌ و نقشه‌های ایران برای تأسیسات هسته‌ای به آژانس ارائه می شود.

۱۸٫     توصیف و شرحی کامل از ساختمان هر یک از سایت‌های هسته‌ای ارائه می شود.

۱۹٫     توصیف و شرحی کامل از گستره عملیات‌های هر یک از تأسیساتی که به طور خاص به فعالیت‌های هسته‌ای مشغول هستند ارائه می شود.

۲۰٫     ارائه اطلاعات در مورد معادن

۲۱٫     ارائه اطلاعات درباره شرکت‌های نورد اورانیوم

۲۲٫    ارائه اطلاعات درباره منبع مواد

۲۳٫     نهایی کردن توافق درباره پادمان ها در اراک

۲۴٫     دسترسی به بایگانی دوربین های آفلاین

۲۵٫     دسترسی به کارگاه های مونتاژ

۲۶٫    دسترسی به تولید چرخنده های سانتریفیوژ

۲۷٫    عدم تولید ماشین بیشتر در کارگاه ها جز برای جانشینی


خودتان یک نگاهی به تعهدات غربی ها بیندازید....مطمئنم عقتان میگیرد

چقد زود باختیم...به لطف دولت بی تدبیری و نا امیدی!

خوش خیال ها...


رفتند که مثلا آمریکا را دور بزنند...رفتند که مثلا قضایا را حل و فصل بکنند...رفتند که مثلا با سیاست های تیز خودشان از غرب و آمریکا حقشان را بگیرند....رفتند که مثلا صلح کنند!!

یکی نیست بگوید وقتی جلوی یک سگ هار قرار میگیری اگر بخواهی با او چاق سلامتی کنی گردنت را میدرد...اگر بخواهی ذره ای با او نرم برخورد کنی به قصد کشتنت حمله میکند...زمانی میتوانی جلوی یک سگ هار بایستی که برای او ناامن باشی...برای او خطرناک باشی...

نه اینکه برایش مانند یک گربه بی آزار باشی!!

نه اینکه عزت و سربلندی کشورت را زیر پاهایت قرار بدهی و آخر سر هم آمریکا فکر برداشتنِ تحریم ها را هم نکند...(جان کری: لغو تحریم‌ها را فعلا بررسی هم نمی‌کنیم!)

نه اینکه دست از پا درازتر برگردید و بعد شکستن غرور ملیتان بگویید کار ما اشتباه بود!

اگر دیده بان کشور بارها فریاد زد...مذاکره با آرمریکا را صلاح نمیدانم...حتما چیزی را در ژشت کراوات های اتوکشیده ی شان دیده بود!!

گول خوردید آقایان...گَند زدید...


ظریف : مکالمه روحانی با اوباما و دیدار طولانی من با جان‌کری نابجا بود!!

دَم اون کسی گرم که هرچی بود لااقل ابهت ما رو بخاطر هیچی نشکست...دم اون کسی گرم که آمریکا لَه لَه میزد واسه مذاکره با ایران ولی بی محلی اون غرور آمیز بود...

چقد خوبه وقتی نتیجه ای نمیگریم لااقل عزتمون رو حفظ کنیم...والسلام

هر شش تایشان گــمنـام بودند...

وقتی رسیدیم...ساعت حدود11:30شب بود...

گفتند 6نفری شان رفته بودند حرم برای زیارت...

منتظر شدیم...نشستیم چایی خوردیم و گپی زدیم... توی گرماگرم صحبت بودیم که یکهو کَسی صدا زد "آوُردَنِشون"

نفهمیدیم چطور از جایمان کَنده شدیم،دست از پا نشناختیم...اشک ها میریخت و پاها میدوید...

اما دل ها تپش عجیب تری داشت... زیر تابوت ها که رفتیم انگار کمر خم کردیم،یه وقت فکر نکنی سنگین بودند ها!،نه!

...اتفاقا برعکس از آن قد و قواره های 4شانه، هیکلی و چند ده کیلویی فقط 200یا 300یا فوقش 500گرم مانده بود!

اما انحنای قامتمان نه برای وزنشان بود که برای عشقی بود که داشت توی تابوت به وسعت آسمان موج میزد

عشقی که سنگینیش استخوان های پیایمان را لرزاند...مجبور شدیم برای سبک شدنش اشک بریزیم...

زیر تابوت ها،نم نمِ باران گرفت...یکی یکی روی دست هایمان که نه روی چشم هایمان آوردیمشان تو

کنارِ هم با فاصله چیدیم...خودمان را انداختیم رویشان،انگار عزیزمان بودند...انگار که آسمان را بغل گرفته باشیم

صاعقه ای زد و اشک ها گلوله شد...

جایتان خالی،کنارشان عقده ی دل باز کردیم...

تازه داشتیم سبک میشدیم که یکهو صدایی آمد..."السلام علیکِ ایتها السیدة الجلیلة الجمیلة..."

دوباره آسمانِ نگاه ها غُرّید و باران شدیدتر شد... نمیدانم چه سری بود که اسمِ"زهرا"اینجا بیشتر آتش میزد

شاید حضورشان حس میشد.

هر شش تایشان گــمنـام بودند...



جنگ که شروع شد شناسنامه اش را یک خورشید بزرگتر کرد تا بتواند برود جنگ...

من اما درس خواندم، نشستم پای تفسیر شعر و او رفت پای درس عشق...

من شیشه و او پرستو...هر وقت از جبهه بر میگشت روی شانه های خاکی اش چیز تازه ای روئیده بود...

دفعه ی آخر که رفت صدایم زد...گفت بیا برویم،آنجا پرچینِ عشق کوتاه است،دستِ آدم راحت به خدا میرسد...

من کتابم را بردم بالا و گفتم فردا امتحان دارم...

خندید اما نه مثل همیشه،و توی غروب آفتاب گم شد...

بعدهاکه از سر کوچه شان ردمیشدم حجله اش را دیدم...خشکم زد...فهمیدم او هم آن روز امتحان داشته!

و حالا من ماندم و قفس تنهایی...

گنجشک بی تاب...

در بیرون از شهر باغی داشت...باغ باصفایی بود،درخت های دیلاق و نهرهای آبی که تو را وسوسه میکرد هر ازگاهی دست و صورت را با آب آن تر کنی و گلویی تازه کنی...

برای استراحت به باغش آمده بود تا از خستگی شهر تنی به طبیعت بزند،من هم همراهش رفته بودم...

خورشید تا وسط آسمان راه پیموده بود و داشت اشعه های طلائیش را صاف میپاشید به زمین...نزدیک ظهر بود...

زیر سایه ی خنک درخت نشسته بود و مشغل کاری بود،گنجکشی از شاخه ی درخت پر زد و نشست کنارش...بالاو پایین شدن سینه ی گنجشک نشان میداد ترسیده است و امّا چشم های گنجشک انگار دنبال آشنایی میگشت... بی تاب بود انگار...

نوک کوچکش تکان میخورد و راسته ی نگاهش به او میرسید به او خیره بود...باورم نمیشد،خشکم زده بود،انگار داشت با او حرف میزد...

لحظه ی نگذشت و من هنوز نمیتوانستم دو دو تا چهار تا کنم که مگر میشد حیوان با انسان حرف بزند...توی همین حیرانی امام صدایم زد،رشته ی افکارم پاره شد...

امام گفت:سلیمان!این گنجشک،زیر سقف ایوان لانه دارد!...

حرف امام به اینجا که رسید حیرتم بیشتر شده بود،نکند واقعا گنجشک با امام حرف میزد؟...هواسم را جمعِ بقیه ی صحبت امام کردم...کنجکاو شده بودم و با چشمان حدقه دار خیره سده بودم ببینم بقیه ی حرف امام چیست...امام ادمه داد:یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده ، زود باش به انها کمک کن...

نمیدانم که چجوری از زمین کنده شدم،نمیدانم چه چیزی مرا شتاب زده کرده بود،شاید کنجکاوی بود که مرا حرکت میداد یا حیرت...نمیدانم

چوبی را برداشتم...آن قد هول بودم و که وقت بالا رفتن از پله های ایوان نزدیک بود پایم به پله های ایوان گیر کند و سکندری خوران از روی پله ها پرت شوم!

به بالای ایون که رسیدم دور خودم میچرخیدم تا ببینم اثری از لانه هست یا نه...سرم به اطراف میچرخید و چشمانم در و دیوار ایوان را میپایید...دهنم باز ماند،لانه ای دیدم که از شاخه خشک های کوچک ساخته شده بود!

مار وحشتناکی اطراف آن میخزید،صدای جیک جیک و جیغ جوجه ها وحشتی ریخت توی دلم،چشمان گنجشکِ مادر پر از اشک بود،داشت به من التماس میکرد انگار...

مار را دور کردم و کشتم...مادر به لانه رفت و انگار که گنجشک هایش را در آغوش گرفته باشد،دور آنها میچرخید...

توی فکر بودم،آخر مگر میشود حیوان با انسانی حرف بزند؟هنوز گیج بودم و داشتم تلو تلو خوران میرفتم، چشمانم را که باز کردم خودم را جلوی امام دیدم...

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم،پرسیدم :...آ آ آن گنجشک!چطور فهمیدید؟

نگاهش را با مهربانی دوخت به نگاهم...آرامشی قلبم را پر و هوای نَفَسَم را آرام و خُنَک کرد...

امام فرمود: "من حجت خدایم...آیا این کافی نیست؟!"

.

.

.

.

آقا لانه ی افکارم را مارِ شیطان حلقه زده است...آقا درگیر خطرم،افسرده ی آزروها،رانده ی شده ی آدمها...بس نیست؟!

تو که خودت خبر داری...

قرار نیست به کمکم بیایی؟قرار نیست نوری بتابانی به این قلب سَم زده؟قرار نیست بشوم دلخواه تو؟

اگر مثل آن گنجشک خودم از تو بخوام مطمئنم "نه" نمی آوری،یعنی کَرَم و بُزرگیت نمی گذارد که "نه" بیاوری...

بگذار غرورم را بشکنم،اشکهایم را بپاشم روی صورتم و از تو بخواهم کمک کنی...هرچه باشم،عیدی که باید بدهی...


و اکنون نوبت سوریه است...

هرجا را که بخواهند دست میگذراند...بهانه میتراشند...حمله میکنند...میکُشَند...بی خانمان میکنند...بعدش هم افتخار میکنند که برای آزادی انسان جنگیده اند!

به عراق حمله کردند به بهانه ی سلاح های کشتار جمعی،طبق آمار خودشان یک ملیون و پانصد هزار ( یک پایگاه تحلیلی آمریکایی با استناد به تحقیقات یک مجله معروف پزشکی اعلام کرد: شمار عراقیهایی که در جنگ آمریکا در عراق کشته شدند به یک میلیون و 455 هزار و 590 نفر رسید.)نفر را کشتند،آن همه خسارت وارد کردند،بعدش که سلاح کشتار جمعی پیدا نکردند خیلی راحت سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد:"به کاخ سفید اطلاعات اشتباه داده شده"!!!به همین راحتی!

هیچکس هم صدایش در نیامد...بعدش به جای اینکه عراق را ترک کنند به بهانه ی تامین امنیت 9سال در عراق جنگیدند و هنوز هم مانده اند!!

به افغانستان حمله کردند به بهانه ی مبارزه با طالبان(گروه دست پرورده ی خودشان) تا کنون 28هزار و500 غیر نظامی کشته اند... و هنوز بعد از 12سال جنگ در افغانستان مانده اند!!

و اکنون نوبت سوریه است...به بهانه ی سلاح شیمایی، چیزی شبیه بهانه ی حمله به عراق!!

میگویند دولت بشار اسد بر علیه مردمش سلاح شیمیایی استفاده کرده و حال آنکه هیچ مدرکی برای حرفشان ارائه نداده اند و درست بر عکس،مدارک بر علیه توریست هاست!!(مثل مدرکی که روسیه و ایران ارائه داد)

به تروریست های سوریه کمک نظامی و تسلیحاتی کردند،که مردم را بکُشند و اسم آن را کمک به آزادی خواهان گذاشتند!!اسم آن را کمک به دموکراسی گذاشتند،اسم ان را انسان دوستی گذاشتند...تُف!

روزنامه ی دیلی تلگراف فاش کرد:حمله ی شیمیایی به سوریه کار مشترک آمریکا و عربستان است!! این نامه توسط یک هکر فاش شد!

تروریست ها با سلاح های غربی و آمریکایی مردم سوریه را میکُشد... آمریکا و انگلیس از آنها به عنوان مردمِ آزادیخواه سوریه یاد میکنند!!...تئوری تروریست خوب،تروریست بد در حال اجراست...چشمانت را باز کن

داری دیده میشوی...حریم خصوصی معنا ندارد...


فکر نکن وقتی صندوق ایمیلت را باز میکنی فقط تویی که داری پیامت را میخوانی...فکر نکن وقتی شروع میکنی

به فرستادن نامه ای فقط به دست کسی که میخواهی میرسد...همه چیز در یک پروسه ی پیچیده چِک میشود...

اگر توی فیس بوک،توئیتر و.... که عضو هستی مواظب باش چه حرفی داری،میزنی چون کنترل میشود

سِروِر های

جاسوسی مختلف در مراکز مختلف دنیا در حال اسکن کردن همه چیز هستند...

میدانی سیستم  "پریزم" چیست؟(ادامه ی مطلب)

سعی کن باور کنی که کسانی که دَم از حقوق بشر و آزادیِ بیان میزنند به هیچ کدام پایبند نیستند،فقط دارند

با حرف های گول زننده ی خودشان ما را کنترل میکنند...

خیلی ساده هستی اگر فکر کنی دولت های غربی و آمریکایی واقعا به فکر مردم دنیا هستند،آنها برای ادامه ی

بقای خوشان همه را کنترل میکنند...

میدانی چرا؟چون میترسند...برای همین به همه شک دارند... آنها از خدا نمیترسند و کسی که از خدا

نترسد خدا او را از همه چیز میترساند.

اوباما در توجیه اقدام دولت آمریکا گفته است:

«همانطور که رسیدن به امنیت ۱۰۰ درصدی امکان‌پذیر نیست، داشتن حریم خصوصی ۱۰۰ درصدی و خلاص

شدن از هرگونه مزاحمت هم شدنی نیست.»

"ادوارد اسنودن" پس از سالها فاش کرد

اسنودن/ افشاگر جاسوسی گسترده ی آمریکا

همه چیز را در ادامه ی مطلب بخوان

ادامه نوشته

خداحافظ همین حالا...

رفتی...

و من باز
دلم گرفته است و من باز اشک هایم سُر میخورد روی گونه های منتظرم که آیا سال بعد باشم که مرا

در آغوش بگیری یانه؟

و یا زمین شاید مثل خیلی ها،مرا در آغوش سردش فشرده باشد و از یادها رفته باشم...

ومن باز هم نشسته ام و دارم نگاه میکنم گذشته ی شور بختم را و گریه میکنم به تنفس سینه ی تنگم

و من باز دارم نا امید میشوم...

پس همین حالا که رفتی پیش خدا سلام من را برسان،از قول من بگو امسال هم جاماندم... دستم از پشتِ

پرچین کوتاهت هم به خدا نرسید.
..

بگو خدا بیخیال من بشود...بگو دیگر نگاهم نکند...بگو من که از دست خودم خسته شده ام خدا هم خسته بشود

حلالم کن که اخم هایم بخاطر شکمم رفت توی هم و باز تو خندیدی و دست مهربانت را کشیدی روی

سرم


 رمضان خیلی دلتنگم...گلویم بغض دارد...خفه ام...از خندهای خیره ی شیطان میترسم

من بد بودم اما ته دلم دوستت داشتم و زیر چشمی حواسم به تو بود

رمضان پرستو بودی و من شنزارِ شسته شده از صواب و شرم...مهربانی بودی و من رود پر پیچ و خم منتهی

به باتلاق...

اصلا بیخیال...بغض ها تمامی ندارند...خداحافظ

برای خدا...

غریبه شدم...میدانم...

تقصیر خودم بود،خودم از پیشت رفتم و پناه بردم به دامنِ کسی که رانده بودی از رحمت خودت...

تو بارها گفتی نرو...دوستت دارم...بارها چشمهای دریایی ات به در خیره،که شاید روزی بیایم،اما انگار

زندگی دنیا بدجوری مزه کرده بود زیر دندانم...

وقتی با تو خداحافظی کردم،این بار نگاهم کردی و خندیدی،اما نه مثل همیشه...میدانم تویِ دلِ خودت از من

کلافه بودی،از دست کله شقی هایم و لجبازی های کودکانه ام...

با خودت گفتی غیر از من کی توی این دنیای شلوغ عاشقت میشود؟

اما من نفهمیدم و راهم را کشیدم و رفتم...

راستش را بخواهی یک چیزی توی این دلی که روزی جای تو بود به من نهیب زد که کجاااااااااا؟

و من جوابش را با اشک دادم...

سرِ کوچه نرسیده!دل تنگت شدم میخواستم برگردم...میخواستم یکهو خیز بردارم سمتت و بِدَوَم باتمام وجود

و بگویم غلط کردم...

اما نشد!!

شیطان دستم را محکم چسبیده بود!!...پنجه های کثیفش را فرو کرده بود توی روحم...تا از در خانه ات که

پایم را گذاشتم بیرون دستم را گرفته بود حرارت دستش که دستم را سوزاند تازه فهمیدم...

همان لحظه هم میخواسم صدایت کنم بگویم که بیایی ومرا ببری...بگویم که من را توی آغوش بزرگت راه

بدهی...اما لال شده بودم...نعره های خفه ام گلویم را سوزاند..

خدایا...

اما حالا برگشتم...بعد از یک سال...اما این یک سال ،بدون تو خیلی سخت گذشت...نکبت گذشت...

این را چین و چروک و صورتم برایت میگوید...پیر شده ام...

دلت برایم نمیسوزد؟...

راستش را بخواهی روم نمیشد بیایم...اما از رهگذرِ چراغ به دست،شنیدم که در را آرام باز کرده ای...

یواشکی گفته ای هرکس رفته برگردد...

من هم سر کوچه قایم شده بودم و چشمانم پر از اشک شده ...این پا آن پا میکردم که بیایم...با خودم گفتم

که نکند بروم و بگوید"نه!تو نه"...آنوقت میشکنم...

هنوز مهربانیت را نمیدانستم...

سرم را اندختم پایین و یواشکی لابه لای مهمانهای عزیزت خودم را کشاندم تو...کتابی را هم که روزی به من

داده بودی،سپر صورتم کرده بودم که مبادا مرا بشناسی...

اما بعد فهمیدم آن مهمان هایی که من لابه لای آنها آمده ام،خودت فرستاده بودی...آن رهگذر چراغ به دست

هم کار خودت بود...

به خداییت قسم،به مهربانیت قسم،به کتابت قسم که خدا،فقط تویی...اما اینهایی که من میپرستم پس

چیست؟؟بت؟!

یا شاید خدایان ساختگیِ ابلیس...

رژ لبم،پیراهن بدن نمایم،خط ِگوشیِ همراهم،لب تاپم،گام هایم،دست هایم،فکرم،روحم...اصن همه

چیزم بوی نمورِ شیطان میدهد...بوی لجنِ جهنم...

باید همه ی آنها را عوض کنم...کمکم میکنی؟

بیا و به سیاهی شب قَدرت که توی سیاهیش،سیاهی رویم گم میشود...فکر جدید بده،دست جدید بده

چشم جدید بده،اصن همه ی بدها را بگیر،خوب تحویل بده...

لیاقت ندارم،یعنی اگر قرار بود به لیاقت آدمها کمکشان کنی که کلاه من پس معرکه بود...

بیا و امشب خیرات کن...گرسنه ام...خیلی وقت است معرفت نخورده ام،عشق نخورده ام،خیر نخورده ام،

سادگی نخورده ام،گرسنه ام...

اصن لای آدمهای در هم لولیده ی این شهر از این چیزها نیست...گمشده ام

بیا وامشب خیرات کن...

قول میدهم که بیایم...هوایت را کرده ام...توی آغوش بهشتی ات جایی برای من داری؟...

قول میدهم زیاد جا نگیرم



بخشی از دعای ابوحمزه ی ثمالی...حال نداشتی ترجمه اش را بخوان...


اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلي مِثْلِ حالي اِلي قَبْري لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتي وَلَمْ

اگر من با اين حال به‌سوي قبرم منتقل گردم(چه کنم؟) زيرا كه آماده اش نكرده‌ام براي خوابيدنم

اَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتي وَمالي لا اَبْكي وَلا اَدْري اِلي ما

و فرش نكرده‌ام آنرا به عمل صالح براي آرميدنم و چرا گريه نكنم در صورتي كه نمي‌دانم به چه سرنوشتي

يكوُنُ مَصيري ......

دچار گردم؟......

اَبْكي لِظُلْمَةِ قَبْري اَبْكي لِضيقِ لَحَدي اَبْكي لِسُؤالِ مُنْكَر

گريه كنم براي تاريكي قبرم، گريه كنم براي تنگي لَحَدم، گريه كنم براي سوال نكير

وَنَكير اِياي اَبْكي لِخُروُجي مِنْ قَبْري عُرْياناً ذَليلاً حامِلاً ثِقْلي

و منكر از من، گريه كنم براي بيرون آمدنم از قبر برهنه و خوار كه بار سنگينم را

عَلي ظَهْري....

به پشتم بار كرده....

تَفَضَّلْ عَلَي مَمْدوُداً عَلَي الْمُغْتَسَلِ يقَلِّبُني صالِحُ جيرَتي

بر من رحم كن و در آن حال كه روي سنگ غسالخانه دراز كشيده‌ام و همسايگانِ شايسته‌ام مرا به اين طرف و آن طرف مي‌گردانند بر من تفضل كن.

وَتَحَنَّنْ عَلَي مَحْموُلاً قَدْ تَناوَلَ الاَْقْرِبآءُ اَطْرافَ جَِنازَتي وَجُدْ عَلَي مَنْقوُلاً

 و هنگامي كه خويشان اطراف جنازه‌ام را بر دوش گرفته‌اند با من مهرباني فرما

قَدْ نَزَلْتُ بِكَ وَحيداً في حُفْرَتي وَارْحَمْ في ذلِكَ الْبَيتِ الْجَديدِ

وهنگامي كه تك و تنها در ميان گودالِ قبر بر تو وارد شوم بر من بخشش كن و به غربت من در آن خانه ی تازه و نو

غُرْبَتي حَتّي لا اَسْتَاْنِسَ بِغَيرِكَ

رحم کن ،زیرا که به کسی جز تو انس ندارم...