سلام آخر...!

سلام رفیقای گل گلاب خودم بخاطر یه سری دلیل شخصی‌ تصمیم گرفتم که دیگه تو وبلاگ نیام و حضور نداشته باشم ... می‌دونم الان کلی‌ ناراحت شدین اصلا بغض کردینو آمادهٔ ضربهٔ آخرین که بترکین {#emotions_dlg.laughing} از اونجایی‌ که من راضی‌ به ناراحتی شما نیستم می‌خواستم بگم که چون من بیخیال نوشتن نمی‌‌شم و حالا حالاها شما دوستانو از شرّه خودم خلاص نمیکنم می‌خواستم بگم با یه وبلاگ دیگه منتظر حضور گرمتون هستم {#emotions_dlg.cool} دیر نکنینا جون تو حوصله علف سبز شدن زیر پامو ندارم {#emotions_dlg.tongue_out}

می‌دونم الان خیلی‌ خوشحال شودین اصلا یه وضیییی {#emotions_dlg.laughing} 

خوب حالا پاشین بیاین من مچکر میشم {#emotions_dlg.cool} اینم لینکش : http://shatranj202.blogfa.com/

•``: گفتگو با خدا •``:

گفتم: خسته*ام

گفت: “لاتقنطوا من رحمة الله” از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/۵۳)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!

گفت: “فاذکرونی اذکرکم” منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفت: “و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا” تو چه می*دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳)


گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟

گفت: “واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله” کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده*ات هستم و ظرف صبرم کوچک است… یک اشاره* کنی تمامه!

گفت: “عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم” شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶)

گفتم: “انا عبدک الضعیف الذلیل…” اصلا چطور دلت میاد؟

گفت: “ان الله بالناس لرئوف رحیم” خدا نسبت به همه*ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/۱۴۳)

گفتم: دلم گرفته

گفت: “بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا” (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/۵۸)

گفتم: اصلا بی*خیال! توکلت علی الله

گفت: “ان الله یحب المتوکلین” خدا آنهایی را که توکل می*کنند دوست دارد (آل عمران/۱۵۹)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!

گفت: “و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره” بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می*کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می*کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می*کنند (حج/۱۱)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می*کنم؛

گفت: “فانی قریب” من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می*شد به تو نزدیک بشوم

گفت: “و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال” هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می*خواهد!


گفت: “ألا تحبون ان یغفرالله لکم” دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

گفت: “و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه” پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰)

گفتم: با این همه گناه… آخر چه کاری می*توانم بکنم؟

گفت: “الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده” مگر نمی*دانید خداست که توبه را از بنده*هایش قبول می*کند؟! (توبه/۱۰۴)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم

گفت: “الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب”(ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده*ی گناه هست و پذیرنده*ی توبه (غافر/۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟

گفت: “ان الله یغفر الذنوب جمیعا” خدا همه*ی گناه*ها را می*بخشد (زمر/۵۳)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می*بخشی؟

گفت: “و من یغفر الذنوب الا الله” [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵)

گفتم: نمی*دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می*زند؛ ذوبم می*کند؛ عاشق می*شوم! … توبه می*کنم

گفت: “ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین” [این را بدان که] خدا هم توبه*کننده*ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)

ناخواسته گفتم: “الهی و ربی من لی غیرک” ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟

گفت: “الیس الله بکاف عبده” خدا برای بنده*اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می*توانم بکنم؟

گفت: “یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما” ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته*هایش بر شما درود و رحمت می*فرستند تا شما را از تاریکی*ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/۴۲)

گفتم: هیچ کسی نمی*داند تو دلم چه می*گذرد

گفت: “ان الله یحول بین المرء و قلبه” خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم

گفت: “نحن اقرب الیه من حبل الورید” ما از رگ گردن به انسان نزدیک*تریم (ق/۱۶)



با خودم گفتم:

خداوند!… خالق هستی!… با فرشته*هایش!… به ما درود می*فرستند تا هدایت شویم؟!

پس باید ثابت کنم که شایسته*ی سلام و درود عرشیانم

باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاک کنم

دِلـَـم ...


حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـی مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوی !

خـبری از دل تنـگـی تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!


دِلـَـم چـِــہ کـُودکــآنــِـہ بَهــآنـــہ ے تـُـو رآ میگیرَد؛

امــا تـُـو بُزرگانـِــہ بــِـہ دِل نـَـگیر...

فَقَط بـــِـگو:کـُودکــــ است دیگــَــر،

نــِــمے فَهمـَـد!


عاشق یعنی‌ ؟؟


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظرشدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخ.
..ترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه میکنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده...

عشق من دوستت دارم

 با پول می شود

 خانه خرید

 ولی

 آشیانه .....نه،

رختخواب خرید

ولی

 خواب ....نه،

ساعت خرید

ولی

 زمان ....نه،

 می توان مقام خرید

 ولی

احترام ....نه،

می توان کتاب خرید

ولی

دانش..... نه،

دارو خرید

ولی

سلامتی .....نه،

 خانه خرید

ولی

زندگی.... نه

و بالاخره ،

 می توان قلب خرید،

 ولی

 عشق را..........نه

پس حالا که عشق درخانهٔ دلً‌هایمان را زده چرا بخاطر نداشتن پول مجبورم میکنی‌ که از تو بگذارم چرا ؟

این سوالیست که مدتییست مغز کوچکم را مختل کرده است ...

برای من جوابی‌ نداریی به وجدانت چگونه جواب خواهی‌ داد ؟؟

♥●•٠·˙ قـفـس تـنـهـایــــ ــــی♥●•٠·˙

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

...........................................

خدایا!

بیا یک بارِ دیگر

تقسیم کُن « تنهایی » را

به نامِ توست

ولی به کامِ من....!!!

خسته‌ا‌م از حرف سکوت...

خسته‌ا‌م از حرف سکوت

خسته‌ا‌م از هر واژه که با تنهایی همراه است

می‌خواهم نقطه بگذارم در پایان همهٔ این جملات

شاید باز نتوانم

اما من پر از فریادم ... تو نیز فریاد بزن ...

من مقلوب دیروز نخواهم شد ... تو نیز مقلوب نشو ...

گوشهٔ اتاق کز نخواهم نشست به امید خاطره ...

بیا و آن خاطره‌ای که فاصله انداز بود را پشت سر بگذار ...

بار دیگر از نو آغاز خواهیم کرد وصف تنهایی را

من پر از فریادم

در افق فردایم انتظار جایی‌ ندارد

من نگرانم ، نگران سکوت تو ...

نگران سکوتی که همچو آتش تو را ذره ذره میسوزاند و خاکستر می‌کند

و من نمیتوانام همچون دشمنانی که نقاب دوست به صورت خود زدند به تماشا بنشینم

پس بیا با من هم گام شو ...

بیا با من هم صداشو و با فریاد خود این سکوت را بشکن ...

که همچو طلسمی سیاه جز نابودی بهره دیگری به همراه ندارد...!

تقدیم با تمام عشق به کسی که یه روزی ...

چقدر سخته که تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی ، حس کنی هنوزم دوسش داری ، چقدر سخته باز بخوای سر تو به دیواری تکیه بدی ، که یه بار زیر آوارش همه غرورت له شده بود ، چقدر سخته که تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی ، چقدر سخته وقتی پشتت بهشه ، دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه و مجبور باشی بخندی ، تا نفهمه هنوزم دوسش داری ، چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک ...
تقدیم با تمام عشق به کسی که یه روزی ...

مُرده ها روی خط دلتنگی راه نمی روند!!


درحال تمــــــاس.....

ساعتهاست پشت خط

به صدایی گوش می دهم که آرامم نمی کند

که دلداریمــــــ نمیدهد

که ...حتی ساکتـــــ نمی شود

خدایا...!

چرا مدتیست مشترک مورد نظر خاموش است؟
 

چه تفاوت عمیقی است بین
تنهایی قبل از بودنت ...
و تنهایی بعد از نبودنت ...

یکی به جرم تفاوت ، تنهاست ...
یکی به جرم تنهایی ، متفاوت ...

فـرار کــردی ایا ؟

چه سخته به كسي كه دوستش داري بال و پر بدي اما وقتي پريد واسه يكي ديگه بپره!!!!!


نـمـیـدانـم رفتــی یــا فـرار کــردی …

بـعـضـی هـآ می روند تا فرار نـکـرده باشـند،

بــعضـی هـآ فـرار می کنـنـد تا نــرفته باشـند

سـاده تـر بـگـویــم نـیــستـی !
__________________

ذوستی چهار فصله ...!!

دنبال کسی میگردم که توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...
توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...
توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای صدای ناله ی برگای سعدآباد رو در بیاریم خش خش صدا بدن؟در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...
توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟
در جوابم بدون مکث بگه : یه جفت دستکش میارم فقط . یه لنگه من یه لنگه تو...سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم...

چه عشق قشنگی...!

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو !!!

پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

د: اه... اصلا باهات قهرم.

پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

د: لوووووووس...

پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!

د: من از دست تو چی کار کنم...

پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!

د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پ: صفای وجودت خانوم .

د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

د: ولی من که بور بودم!!!؟

پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.

د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.

پ: ...

د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پ: ......

د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...

پ: .........

د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...

پ: خدا ن... (گریه)

د: چرا گریه می کنی...؟؟؟

پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟

د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.

پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم ؟

د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .

پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمی تونم بخندم .

د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟

پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پ: ...

د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟

پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل گلایل!،

یک شیشه گلاب!

و یک بغض طولانی آوردم...!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه هادیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!

اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور...

امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...

آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....

دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!

نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!‬


مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد ... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!

خـورشـیـدکـه تـابـیـد ... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد ... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت....

سخنی از اتش عشقی که خاموش مانده خاکستر شد

۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... لیلا چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ...

۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ...

 ۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ...... دوست داشتم ببینمش ... هی ...

۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم ...

۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها !

 ۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگ فتوکپی باباشه ...

 ۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ... به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم.......

انسانها آفریده شده اند ....!!

انسانها آفریده شده اند که به آنها عشق ورزیده شود، و اشیاء ساخته شده اند که مورد استفاده قرار بگیرند. ... دليل آشفتگي هاي دنیا این هست که: به اشـــــیاء عشـــــق ورزیده می شود، و انســـــانها مورد استـــــفاده قرار میگیرند.

عشق مانند جنگ است...!!!

عشق رو میشه تو دستای خسته پدر دید .... و توی نگاه نگران مادر ... نه تو دستای منتظر یه غریبه.....

حیف آن همه احساس که پای تو ریخته شد...

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه

خانه ام کو ؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روز های کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر؟

کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

اصلا می‌دانی عشق چیست ؟

چرا ترک کنم سیگار لعنتی را که فریاد میزند نبودنت را؟
که در دست میگیرم بدن نرمش را جای دستهای سردت
که کام میگیرم از لبان گرمش جای لبهای سردت
که حس میکنم بودنش را درونم
...که می فشارد ریه هایم را
...و ذره ذره می پوساند لبهایی را که لمس می شد روزی با دستانت
به این هم عادت کردم مثل تو
 
بیجاره دلم...
با هر که لحظه ای نشست
عاشقش شد و درددلهایش را باور کرد
اما نمی دانست که این روزها دیگر
وفا معنایی ندارد

این است کلام آخرم...

  خانه ای ساخته بودیم با عشق محبت برای بعد ها

خانه‌ای  بود با صفا او با طراوت!

امروز و در این لحظه من این خانه را ویران می‌کنم چون چندیست که دیگر از آن عشق و محبت خبری نیست...

من این خانه را ویران می‌کنم که نامم را ویرانگر بگذارند و همهٔ دلسوزی‌ها و ترحّم‌ها باقی‌ بماند برای تو که من را تحمل کردی

من ویرانگر میشوم تا تو با عشق دوباره زندگی‌ خود را شروع کنی‌ و خانه ای برای خوب بسازی و شاید دیگری را نیز همنشین خود کنی‌... چرا که من دیگر به درد هم نشینی با تو نمی‌خورم، این را به راستی‌ می‌توان از سردی کلامت فهمید !!!

من نیز از شادی تو شاد میشوم، دیگر به فکر‌ نویسندهٔ این متن نباش زیرا با رنجیده شدنت من نیز میرنجم!!

این درخواستیست از طرف پرندهٔ کوچکت که مدتیست بالش شکسته و تو از او خبر نداری ...

لعنت به هر چی‌ عشق یک طرفه که فقط ویرانگر آن کسیست که عاشق شده و دل‌ سپرده ...!

روزهای بارانی را خیلی دوست دارم....
معلوم نمیشود منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابان ها.....
بخار هوا ماله سرماست یا دود سیگار.....
روی گونه ات اشک هست یا دانه های باران...
 
..................................................

گاهی بدونِ گریه، بغض ، داد ، هوار و ...
باید قبول کنی فراموش شدی ....
همین....

 

مست عشق

همه به من میخندند
وقتی میگویم
منتظر معجزه ام
میخندند
وقتی اینطور یواشکی
...
پرده را کنار میزنم
و از پنجره به در نگاه میکنم
تا روزی که تو بیایی
و مهر سکوت بزنی به تمام تمسخرهایشان