به شوق تو ...
افتاده در این راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی
از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی
افتاده در این راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی
از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی
دختران شهر به روستا فکر می کنند
دختران روستا؛ در آرزوی شهر می میرند ...
مردان کوچک؛ به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند.
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک ؛ می میرند ...
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟!
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلودهگیست این ایام.
راه ِ شومی ست میزند مطرب
تلخواریست میچکد در جام
اشکواریست میکُشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ همرنگ میزند رسام.
مرغ ِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آنجا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهایم از کام...
خامسوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
کاش می دانستی
ما را مجال آن نیست
که روزهای رفته را
از سرگیریم و لحظه های بی بازگشت را
تمنا کنیم
کاش می دانستی فردا
چه اندازه دیر است برای زیستن
و چه اندازه زود است برای مردن
و " آینده " واژه ای است پر فریب
کاش می دانستی
یک آلاله را فرصت یک ستاره نیست
و به ناگاه بسته خواهد شد
"پنجره دیدار"
در اجبار تقدیر
کاش می دانستی ...
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و در یغ که راه سومی هم نیست!

از شهر می رانند عاشق پیشه ها را
فرهادها را، کوهها را، تیشه ها را
کندند و خشکاندند و سوزاندند در باغ
گلبرگها را، ساقه ها را، ریشه ها را
دنیا دلش سنگ است در پستو نهان کن
آیینه ها را، کوزه ها را، شیشه ها را
ای مرغ غمگین قفس آرام منشین
فریاد کن دلتنگی اندیشه ها را
این جنگل آشفته جای شیرها نیست
ارزانی کفتارها کن بیشه ها را
من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار اشك بارد زار زار
دل نميسوزانم اي ياران، كه فردا بيگمان
در پي اين گريه ميخندد بهار.
ارغوان ميرقصد، از شوق گلافشاني
نسترن ميتابد و باغ است نوراني
بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست
گريه كن! اي ابر پربار زمستاني
گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!
گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهايست
اين سخن بيهوده نيست
زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است
خنده شيرين فروردين
بازتاب گريه پربار اسفند است.
اي زمستان! اي بهار
بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:
گريه امروز ما هم، ارغوان خنده ميآرد به بار

گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!
اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهرهات را به خندهاي نگشود!
اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود
اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!
اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!
وين زمان هم در آستانه مرگ
بيشكايت نميكني بدرود!
گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود
خوش سراييست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود
جاي اينها كه بر شمردي، كاش
در جهان ذرهاي عدالت بود.


اگر جرأت خداحافظی با گذشته را داشته باشی
زندگی، سـلامی جدید به تو پاداش خواهد داد...
ﻣﻦ ﻫﻨوز ﮔﺎﻫﯽ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ انتظار می کشم !
در این پاییز غمگین حس و حالم را نمی بینی
دروغ چشمهای بی خیالم را نمی بینی
کجایی ابر من ،میسوزم و بر من نمی باری
چنان دوری که عمق اشتعالم را نمی بینی
من از هر لحظه ات یک روز بی اندوه می سازم
تو اما وسعت اندوه سالمَ را نمی بینی
دلت آنسوی آبی ها شروع تازه می خواهد
در این سوی سیاهی ها زوالم را نمی بینی
کجایی ابر من ، میسوزم و بر من نمیباری
چنان دوری که عمق اشتعالم را نمی بینی
نگاه مهربانت را کجای کوچه گم کردی
جوابت پیشکش حتی سوالم را ....
در این فنجان برای دلخوشی چیزی نخواهی یافت
نگو خوشبخت خواهی شد تو فالم را نمی بینی
کجایی ابر من میسوزم و بر من نمیباری
چنان دوری که عمق اشتعالم را نمی بینی
دروغ چشمهای بیخیالم را نمیفهمی!
*****
كاشكي ميشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مث بچگي هام لالايي هاتو دوست دارم
سادگي ها تو دوست دارم ، خستگي ها تو دوست دارم
تاریخ مصرف همه ء خنده ها گذشت
تا هفت پشت خنده ی بی اعتبار مرد
نوروز کهنه شد ، و کسی ملتفت نشد
یلدا و فال حافظ و بغض انار مرد
هی داغ روی داغ ، پلاسید زندگی
از بس که بی هوا وسط گیر و دار مرد
پوسید باورش، به جنون اعتراف کرد
پروانه!...ناشیانه و زیر فشار مرد
لبخند با سی و نه و نه عُشر تب شبی
در انعکاس گریهء گاهی گُدار مرد
تاریک مغرضانه ی این آسمان قبول
اما چرا ستاره ی دنباله دار مرد؟!
شاعر به باد رفت و غزل هاش سکته کرد
چون شعر نفله شد ، کلمات قصار مرد
این شعر هم خدای غزل رحمتش کند
با اسم رمز بی خودی "مستطاب"... مرد...