صبح ساعت با صدای گوشخراشی فضای اتاق رو پر کرد همه چیز اروم بود نور خورشید پرده کلفت اتاق رو دریده بود و به پای فرش رنگ و رو رفته وسط اتاق رسیده بود .گل پژمرده روی تاقچه از گرمای خورشید میترسید ..اب که نباشه گلها از خورشید میترسند.
همه چی اروم بود به غیر از ساعت کوکی که مدام سر وصدا میکرد..ملافه نازکی که فقط روی کلیه هاشو پوشونده بود رو کنار زد با تمام بی حوصله گی که داشت باید بیدار میشد.سرشو به طرف دعوای بی سرو صدای پرده ونور خورشید برگردوند وبا خودش گفت.یه روز دیگه حتما اتفاقی نمیافته .حتما اتفاقی نمیافته.
((ولی هر روز اتفاقی در جریانه کافیه چشماتو باز کنی))
پاشنه کفشهاش انگشتاشو زخم کردن .وبا شنیدن چند بد وبیراه پای خسته رو در خود جا دادن.مایکل امروز رو هم مثل هر روز دیگه میدید اصلا روزی در کار نبود فقط صفحه ی سفیدی برای خط خطی کردن.
درس,دانشگاه,و هزار بایدهایی که بی دلیل باید شده بود.خوشبختانه تاکسی زود گیرش اومد سوار تاکسی شد ,
رادیو چه خوب سلام میکنه سلام .سلام وسلام,گفتگوی مایکل وراننده تاکسی مسیر زندگی مایکل رو عوض کرد ولی حالا وقت گفت وگوی این دو نیست مایکل یه ربع زودتر به دانشگاه رسیده بود .تنها روی صندلی کنار کلاس 91 نشسته بود وساعت رو هل میداد تا وقت کلاس شروع بشه.
((زمان چه ساکت فرصت هارو پیش کش میکنه))
انا صبح بدون هیچ صدای ساعتی بیدار شد خب بعضی ها نیازی به یاد اوری ندارن خودشان میدانند .زود بیدار شد ,زود حاضر شد,و زود تصمیم گرفت به دانشگاه بره 10 دقیقه به وقت کلاس مانده بود که وارد دانشگاه شد همه چیز در جای خود بود به غیر از پسر عجیبی که همیشه از همه زود تر حاضر بود .
سلام من انا هستم.من وشما هم کلاسی هستیم اشنایی با شما باعث خوشبختی ,
مایکل لبش را جنباند سعی کرد با احترام انا را رد کند.
مایکل:من هم همینطور
انا:اما شما اسم خودتان را به من نگفتید
م:من مایکل هستم.
ا:چه اسم قشنگی مایکل ,پسری که هر روز زود حاضر میشود ,میتونم ازتون بپرسم چی باعث میشه از همه زودتر بیاید ومنتظر باشید؟
م:ساعتم,ساعت مزخر...ولش کنید چرا نمینشینید
((گاهی وقتا ادم وارد بازی میشود که دوست ندارد ولی چه خوب بازی میکند))
ا:ممنون ,حالا که همدیگرو از همه زودتر دیدیم وتوی یک کلاس هستیم,چطور توی یک گروه هم کار کنیم,نظر شما چیه با من هم گروه میشوید قول میدم حرف گوش کن باشم البته اگه حرف حساب بزنید!!!
انا لبخند زیبایی به مایکل زد ,نه تنها مایکل شاید هیچ کسی نمیتوانست این لبخند را پس بزند .مایکل سکوت کرد وانا هم در کنارش در سکوت کامل نشستند,وصدای بادی که ارام از راهروها میگذشتند رو گوش دادند.
کلاس درس شلوغ بود استاد مشغول تقسیم گروه های کاری بود,
استاد:انا ,انا کیه دستشو بلند کنه علاقه خودشو بگه وخوب میشه اگه بگه دوست داره روی کدام موضوع کار کنه؟
ا:من هستم استاد"کلاس همه انا رو میشناختن دختر زرنگ زیبا وخوش سخنی که همه رو مجذوب خودش میکرد"
من هر چیزی که زیبا باشه رو دوست دارم ,ولی اگه امکان داشته باشه قبل از اینکه موضوع مورد نظر خودم رو بگم میخوام هم گروهیمو معرفی کنم از نظر شما اشکالی داره؟
استاد لبخندی به زیرکی انا زد وگفت:نه مشکلی نیست هر جور که راحتید
ا:استاد من میخوام با اقای مایکل هم گروه بشم وموضوع مورد علاقم رقص هست البته اگه هم گروهم وشما راضی باشید.
استاد با تکان سر موضوع رو پذیرفت ورو به کلاس کرد وگفت مایکل کیه وایا موافقه با خانوم انا هم گروه بشه وموضوع رو کار کنند.
کلاس مایکل رو میشناختن پسر ساکت کم حرف و منزوی.مایکل دست چپ خود رو بلند کرد تا استاد مایکل رو ببینه سپس بدون هیچ حرفی فقط سری به نشانه تایید تکان داد.
کلاس تموم شده بود و دور استاد پر بود از اعتراضات به گروه بندی وموضوع
ا:راستی شما موضوع انتخابی منو دوست دارید؟
م:فرقی نداره ,انتخابی بود که انجام شده و کاری نمیشه کرد>
((همیشه کاری میشه کرد فقط کافی اینو بدونید))
ا:پس دوست ندارید من میتوانم عوضش کنم شما بگویید چه موضوعی من عوضش میکنم
مایکل خسته از شلوغی کلاس با خودش گفت فقط بگو اره وخودتو رها کن کارهای مهمی داری
خودشم خندش گرفت چه کار مهمی حتما چیزی بود فقط نمیدانست
م:نه خیلی هم خوبه همین رو کار میکنیم..باید منو ببخشید من یه سری کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.فعلا
و اونروز مایکل بی خداحافظی رفت ونمیدانست همه چیز در حال عوض شدن بود.
ادامه دارد...