هراس های کوچک موری نسبت به بیماری اش رفته رفته رشد می کردند. آن روز، وقتی سرانجام توانستم با او به گفتگو بنشینم، از همیشه بیشتر سرفه می کرد. سرفه های خشک و غبارآلودی که با هر سرفه سینه اش تکان می خورد و به سمت جلو کشیده می شد. یک حمله ی وحشتناک نفس تنگی را پشت سر گذاشت و چشمانش را بست تا آرامش پیدا کند. من ساکت در برابر او نشسته بودم. فکر می کردم او تلاش سختی را گذرانده و ضروری است رفع خستگی کند. اما او در حالی که چشمانش هنوز بسته بود ناگهان پرسید:
- ضبط صوت روشن است؟
و من با شتاب دکمه ی دستگاه را فشار دادم و گفتم: بله،بله.
او همچنان با چشمان بسته ادامه داد:
- چیزی که امروز می خواهم انجام دهم این است که خود را از این رویداد و آنچه مرا درگیر کرده است، رها کنم.
- شما خودت را رها کنی؟
- بله، خودم را و این کار مهمی است، نه فقط برای من که دارم می میرم، بلکه برای کسی مثل تو که در کمال سلامت هستی. یاد بگیر خودت را از گرفتاری رها کنی، جدا کنی.
چشمانش را باز کرد، نفسش را بیرون داد و گفت:
- می دانی طرفداران بودا چه می گویند؟: به چیزی دل نبند، که هیچ چیز پایدار نیست.
من گفتم:
- صبر کن ببینم، مگر شما همیشه از تجربه و تحمل زندگی نمی گویی، تجربه ی همه ی هیجان های خوب، هیجان های بد؟
- چرا.
- خب پس اگر همه چیز را رها کنیم، چگونه می توانیم تجربه کنیم؟
- آهان، مِچ تو داری می اندیشی. جدا شدن، رها کردن، معنی اش این نیست که نگذاری رویداد یا تجربه در تو نفوذ کند، برعکس، بگذار کاملا روی تو اثر بگذارد. تو این طوری می توانی آن را ترک کنی.
- منظور شما را درک نمی کنم.
- یک هیجانی را در نظر بگیر، مثلا علاقه به کسی یا اندوه برای کسی که دوستش داری. یا آنچه که من الان درگیرش هستم، هراس و درد این بیماری کشنده. اگر از آن هیجان دوری کنی، هرگز نمی توانی خودت را از آن ها جدا کنی. سخت گرفتار ترس می شوی. ترس از درد. ترس از غم. تو از آسیب پذیری علایق خود می ترسی.
اما با پرتاب کردن خودت در این هیجان ها، و اینکه به خودت اجازه بدهی در آنها شیرجه بروی، به هرسو، حتی بگذاری آب از سرت بگذرد و آن را تمام و کمال تجربه و تحمل کنی، پی می بری درد چیست، پی می بری غم چیست، پی می بری عشق چیست. و تنها در این وقت است که می توانی به خودت بگویی، «خیلی خوب، من آن هیجان را تجربه کرده ام، آن را می شناسم، حالا نیاز دارم در این لحظه از آن بِبرَّم، جدا شوم».
موری از حرف زدن دست کشید و به من خیره نگریست. شاید می خواست مطمئن شود من حرف هایش را درک کرده ام یا نکرده ام. و سپس گفت:
- می دانم که تو فکر می کنی این فقط برای مردن است. اما بگذار باز هم به تو بگویم، وقتی یاد می گیری چگونه بمیری، یاد می گیری چگونه زندگی کنی.
"سه شنبه ها با موری"
" مچ آلبوم"

--------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: سه شنبهها با موری (به انگلیسی: Tuesdays with Morrie) نوشتهٔ یک نویسنده آمریکایی به نام میچ آلبوم است که در سال 1997 منتشر شد و یکی از کتابهای پر فروش بودهاست. داستان کتاب واقعی است و درباره ارتباط Morrie Schwartz با شاگردش Mitch Album است. قهرمان اصلی داستان بیمار است، بیماری او بتدریج اعضای بدن را از کارمی اندازد و باعث مرگ سلولی بافتها و ماهیچههای بدن میگردد، موری مرگ را پذیرفته؛ او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی میخواهد به کمال برسد.