حرفهایی هست که اگه الان بگم ممکنه به خامی و جوونی تعبیر و تفسیر بشه. حرفهایی هست که الان وقت گفتنش نیست.
ولی مطمئنم دو سال دیگه هم که پخته تر شدم،همین حرفایی رو میزنم که الان میخوام بگمو نمی تونم....ع.س.رها.1391/02/29

به مناسبت هفته ی کودک

«امروز عصر سرم پر است از احساسات بي زبان و اتفاق هايي كه به جاي كلمه بايد در ابعاد چسب زخم تعريف شان كرد.
داشتم تكه پاره هاي بچگي ام را بررسي مي كردم. اين ها تكه هايي از يك زندگي دور اند كه نه شكل دارند نه معني. اين ها اتفاق هايي اند كه درست مثل چسب زخم افتاده اند.»
                                                                                           "ريچارد براتيگان"

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عصر یک روز گرم تابستان است. چوپان روستا تا ساعتی دیگر گوسفندهای اهالی و الاغ و سگش را که صبح زود به چرا برده، برمی گرداند.
با دوستم،حسین یک سطل روی و دبه های بزرگ پلاستیکی آب را برداشته ایم تا از آب انبار کودکی مان برای گوسفندان خسته ای که از راه می رسند آب برداریم. سطل را می شوییم و دبه ها را از آب پر می کنیم. با جثه ی کوچکمان لکان لکان دبه ها را به زحمت از پله های آب انبار بالا می بریم  و یکی یکی داخل فرغون می گذاریم. حسین که دو سال از من بزرگتر است فرغون را از سراشیبی کوچه تا طویله ی گوسفندانشان بالا می راند. من یکی از دبه های کوچکتر را برداشته ام. بین راه یکی از دبه ها کج و مقداری از آبش سر ریز می شود. می ایستیم، کمی خستگی در می کنیم و باز به راهمان ادامه می دهیم.
طویله، خانه ایست قدیمی که زمانی خانواده ی حسین سال ها قبل از به دنیا آمدن او آنجا زندگی می کردند. برای چند گوسفند و تعدادی کبوتر و مرغ و خروس آن خانه، طویله ای مجلل محسوب می شد.
آب دبه ای را که به دست گرفته ام داخل سطل روی خالی می کنم. سطل نیمه پر می شود. حسین چهار دست و پا روی زمین می نشیند، سرش را به سطل نزدیک می کند و از آن آب می خورد. من هم همین کار را می کنم. موقع آب خوردن حس گوسفدی خسته و بی رمق را دارم که  از صبح مسیری طولانی را برای خوردن علوفه ی تازه طی کرده، پستان هایش پر از شیر شده، از سطل آب می خورد و بزغاله های بازیگوشش برای خوردن شیر باهم دعوا می کنند...
چیزی به غروب نمانده. گوسفندها مثل لشکر فاتح اما خسته کوچه ی اصلی روستا را تا خانه هایشان رژه می روند. همه ی گوسفندها راه خانه ی خود را بلدند. من و حسین پشت کوچه ای باریک و خلوت کمین نشسته ایم. از دور دسته ای از گوسفندها را می بینیم که دارند نزدیک می شوند. یکی از بره های چاق و چله را نشان می کنیم. همین که بره از پیچ کوچه می گذرد، من و حسین مثل دو گاوچران کهنه کار به بره ی بیچاره حمله می کنیم. بره، چغرتر و چابک تر از این حرف هاست. با دست های کوچکم محکم به پشم های سفید بره  چنگ می زنم. بره با  گوسفندهای دیگر- که حالا رم کرده اند- به تاخت می دود و مرا روی خاک می کشاند. دست هایم را رها می کنم. حسین را می بینم که سوار بره شده. او هم چند متر آن طرف تر روی زمین می افتد.
 دسته ی گوسفندهای بیچاره راه طویله شان را گم کرده اند. 
 با دست و پای زخمی و خاک آلود، از بین گرد و خاکی که از شیطنتمان  توی آن کوچه ی باریک بلند شده یکدیگر را نگاه می کنیم... لبخند می زنیم.
 
============
پ.ن1: عکس1: حسین، بزغاله ها و روستا... سال ها پیش.
          عکس2: به ترتیب از راست به چپ: (بالا) حسین، عباس(خودم)، حسین، نجمه
                                                      (پایین) حسن و سهیلا(خواهرم)
پ.ن.2: 15 شهریور 85 حسین (نفر سوم از راست به چب در عکس) در سن 18 سالگی در یک سانحه ی تصادف کشته شد.
پ.ن.3: دلم برای حسین، دلم برای آب انبار کودکی مان، دلم برای گل های لاله عباسی خانه مان تنگ شده 


[وقتی که بارون تموم شد...]


"رانیتیدین رانیتیدین رانیتیدین رانیتیدین رانیتیدین..." 
در خانه را که پشت سرم بستم مدام اینها را زمزمه میکردم تا اسمش یادم نرود. 
پدرم زخم معده داشت، قرص هایش تمام شده بود و مرا فرستاده بود دنبال قرص. باید میرفتم خانه دکتر [مسئول بهداری روستا که اهالی او و زنش را دکتر صدا می کردند] و قرص هایی را که پدرم سفارش داده بود می گرفتم.
رسیده بودم پشت در خانه دکتر، دستم روی زنگ بود و چندهزارمین "رانیتیدین"م را زمزمه می کردم. خانه دکتر جزو معدود خانه هایی بود که زنگش برقی بود. صدای دلنشینی هم داشت. یک بار که فشار میدادی بلبلی برایت آواز می خواند. داشتم برای دو یا سومین بار به آواز دلنشین بلبل گوش میدادم که در باز شد. نمیدانم صدای زنگ در بود یا چهره ی دختر کوچک دکتر که دو سال از من بزرگتر بود... هر چه بود من دیگر یادم رفته بود برای چه آمده ام و آن اسم لعنتی را هم فراموش کرده بودم.
"بابام گفت...گف..." نه! هر چه سعی می کردم اسم قرص یادم نمی آمد. باید چیزی میگفتم و خودم را نجات میدادم...."بابام گفت بتادین بدین"... در آن وضعیت تنها اسمی بود که بلد بودم و روی زبانم چرخید.
می ترسیدم به خانه برگردم، با آن بتادین کذایی برگشتن خودکشی بود. بتادین را دم در گذاشتم، بدون اینکه پدرم متوجه بشود آرم خزیدم داخل خانه. اسم قرص را از مادرم پرسیدم 
اینبار دیگر اسمش یادم نرفت. بتدادین را پس دادم و به دکتر گفتم: "بابام گفت دو تا رانیتیدین بدین"
بعد از این همه سال،هنوز لبخند دکتر وقتی بسته های رانیتیدین را ازش میگرفتم جلوی چشمم است...

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
بسته ی پیشنهادی (لینک ها به زودی...) :

شنیدنی:
اول: آهنگ wrong از گروه depech mode، از آهنگ های محبوبه منه
دوم: ترانه ی «بارون» با صدای مهرنوش و  عکس هایی انتخابی نگارنده ؛ عکس هایی که شاید کمتر دیده باشید
سوم: آلبوم موسیقی «ووکاپلا» اثری بی نظیر از گروه کر آوازی تهران. که زحمت میکشید و از فروشگاه های معتبر خریداری می کنید.
آلبوم «وکاپلا» اولین آلبوم آکاپلای فارسی است. آکپلا به موسیقی گفته می‌شود که در آن به جای سازها از اصوات انسانی استفاده می‌شود. این آلبوم که کاری از گروه آوازی «تهران» است. توسط نشر موسیقی «نی‌ داوود» منتشر شده است. 
دیدنی:

بهمنی:

[تو از قبیله ی دریا... من از نژاد کویرم ]

سد زنده اند  ... بین من و تو



رودخانه ای که ازگیسوانت جاری بود

شریان هایم خشکیده اند

روی زخم هایم، نمک

 روی درد هایم مالچ پاشیده اند

...

شوره زاری هستم

که ریزدردهایم را در خودم تثبیت کرده اند


پ.ن: عنوان پست بخشی از ترانه ای قدیمی است با صدای عباس مهرپویا

پ.ن.2: همیشه تشنه و غمگین... همیشه بی تو اسیرم

پ.ن.3: تو از قبیله ی لبخند، من از قبیله ی اندوه/ فضای فاصله صد آه.... فضای فاصله صد کوه...

==========================================================

 بشنوید:

"قبیله ی لیلی" ترانه ای قدیمی با صدای "عباس مهرپویا"

_ "جوون مرگ" با صدای "رستاک"

_  "Hello" با صدای "Evanescence"

_ "جبر جغرافیایی" با صدای "محسن نامجو"

شعری در من زوزه می کشد...


آفتابه

 با آفتاب

هیچ نسبتی نداشت...

 

آفتاب،

خانه نشین شد

آفتابه،

رئیس جمهور

من،

شاعر

ردیف 5 صندلی 22


دیشب با همایون شجریان رفتیم عالم معنا و برگشتیم. جای همه ی شما خالی

کنسرت همایون شجریان و گروه سیاوش با نوازندگی سهراب پور ناظری ( تنبور و کمانچه) ، همایون نصیری ( ساز های کوبه ای) ، حسین رضایی نیا ( دف) ، حمید خوانساری (عود) ، اصغر عربشاهی (تار) ، مهیار طریحی ( سنتور) ، داریوش آذر( کنتر باس) ،و آیین مشکاتیان (تمبک و کوزه) دیشب،9 بهمن ماه، در تالار پردیس تربیت معلم یزد برگزار شد.

کنسرت  شامل دو بخش بود. بخش اول موسیقی تریو تنبور و عود و کنترباس و سازهای کوبه ای و در بخش دوم، موسیقی سنتی ایرانی در آواز اصفهان و دستگاه نوا

همایون اشعاری از خیام، مولوی، حافظ، سعدی و هومن ذکایی خواند. (و چه خوب هم خواند!). تنبور نوازی سهراب پورناظری  محشر بود!. رنگ آمیزی کنتر باس داریوش آذر هم دوست داشتم. موسیقی اصیل (و نه سنتی)  ایرانی یعنی این. همه چیز خوب بود.

 زمان...

مکان...

خاطره...

بخش هایی از اجرای همایون شجریان را اینجا و اینجا بشنوید

 

آیینه ها بی قرار... بی قرار... بی قرار تو هستند

باز آ که چشم انتظار... انتظار... انتظار تو هستند 

باشد

این اس ام اس های سرگردان را

تحویل نگیر

بگذار کلمات

پشت بی تفاوتی نگاه سردت

یخ بزنند

آتشفشان

با سطلی آب

خاموش نخواهد شد

.

.

.

صفر نصهدو...

_ [مشترک مورد نظر شما دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کرده است]

قطعه ای از یک کتاب- سه شنبه ها با موری

هراس های کوچک موری نسبت به بیماری اش رفته رفته رشد می کردند. آن روز، وقتی سرانجام توانستم با او به گفتگو بنشینم، از همیشه بیشتر سرفه می کرد. سرفه های خشک و غبارآلودی که با هر سرفه سینه اش تکان می خورد و به سمت جلو کشیده می شد. یک حمله ی وحشتناک نفس تنگی را پشت سر گذاشت و چشمانش را بست تا آرامش پیدا کند. من ساکت در برابر او نشسته بودم. فکر می کردم او تلاش سختی را گذرانده و ضروری است رفع خستگی کند. اما او در حالی که چشمانش هنوز بسته بود ناگهان پرسید:

- ضبط صوت روشن است؟

و من با شتاب دکمه ی دستگاه را فشار دادم و گفتم: بله،بله.

او همچنان با چشمان بسته ادامه داد:

- چیزی که امروز می خواهم انجام دهم این است که خود را از این رویداد و آنچه مرا درگیر کرده است، رها کنم.

- شما خودت را رها کنی؟

- بله، خودم را و این کار مهمی است، نه فقط برای من که دارم می میرم، بلکه برای کسی مثل تو که در کمال سلامت هستی. یاد بگیر خودت را از گرفتاری رها کنی، جدا کنی.

چشمانش را باز کرد، نفسش را بیرون داد و گفت:

-  می دانی طرفداران بودا چه می گویند؟: به چیزی دل نبند، که هیچ چیز پایدار نیست.

من گفتم:

- صبر کن ببینم، مگر شما همیشه از تجربه و تحمل زندگی نمی گویی، تجربه ی همه ی هیجان های خوب، هیجان های بد؟

- چرا.

- خب پس اگر همه چیز را رها کنیم، چگونه می توانیم تجربه کنیم؟

- آهان، مِچ تو داری می اندیشی. جدا شدن، رها کردن، معنی اش این نیست که نگذاری رویداد یا تجربه در تو نفوذ کند، برعکس، بگذار کاملا روی تو اثر بگذارد. تو این طوری می توانی آن را ترک کنی.

- منظور شما را درک نمی کنم.

- یک هیجانی را در نظر بگیر، مثلا علاقه به کسی یا اندوه برای کسی که دوستش داری. یا آنچه که من الان درگیرش هستم، هراس و درد این بیماری کشنده. اگر از آن هیجان دوری کنی، هرگز نمی توانی خودت را از آن ها جدا کنی. سخت گرفتار ترس می شوی. ترس از درد. ترس از غم. تو از آسیب پذیری علایق خود می ترسی.

اما با پرتاب کردن خودت در این هیجان ها، و اینکه به خودت اجازه بدهی در آنها شیرجه بروی، به هرسو، حتی بگذاری آب از سرت بگذرد و آن را تمام و کمال تجربه و تحمل کنی، پی می بری درد چیست، پی می بری غم چیست، پی می بری عشق چیست. و تنها در این وقت است که می توانی به خودت بگویی، «خیلی خوب، من آن هیجان را تجربه کرده ام، آن را می شناسم، حالا نیاز دارم در این لحظه از آن بِبرَّم، جدا شوم».

موری از حرف زدن دست کشید و به من خیره نگریست. شاید می خواست مطمئن شود من حرف هایش را درک کرده ام یا نکرده ام. و سپس گفت:

- می دانم که تو فکر می کنی این فقط برای مردن است. اما بگذار باز هم به تو بگویم، وقتی یاد می گیری چگونه بمیری، یاد می گیری چگونه زندگی کنی.

                                                                                                   "سه شنبه ها با موری"

                                                                                                       " مچ آلبوم"

سه شنبه ها با موري

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: سه شنبه‌ها با موری (به انگلیسی: Tuesdays with Morrie) نوشتهٔ یک نویسنده آمریکایی به نام میچ آلبوم است که در سال 1997 منتشر شد و یکی از کتابهای پر فروش بوده‌است. داستان کتاب واقعی است و درباره ارتباط Morrie Schwartz با شاگردش Mitch Album است. قهرمان اصلی داستان بیمار است، بیماری او بتدریج اعضای بدن را از کارمی اندازد و باعث مرگ سلولی بافت‌ها و ماهیچه‌های بدن می‌گردد، موری مرگ را پذیرفته؛ او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی می‌خواهد به کمال برسد. 

 

 

 

¥ فوت و فن های کاربردی زندگی مجردی¥

مخاطب: مردهای مجرد که سیستم زندگیشون کمی با بقیه متفاوته (شلخته) [تأکید می کنم،فقط کمی!]



مسئله: عجله دارید.آب به جوش آمده، چای دم کشیده و میخواهید یک لیوان چای نوش جان کنید. روی سینک ظرف شویی ظرف های نشسته (شسته نشده،کثیف) خود نمایی می کنند. با یک دست قوری و با دست دیگر لیوان را گرفته اید. قوری را کج میکنید تا چای به سمت لیوان سرازیر شود، اما در همین لحظه درب قوری می افتد زمین و می شکند.


راهکار: برای ظرف های کثیف فعلا هیچ راهکاری نداریم. اما برای چای...
قوری را به آرامی تا نزدیکی صورت خود بالا بیاورید. پیشانی خود را به قوری نزدیک کنید بطوری که پیشانی شما با درب قوری مماس باشد. حالا با دست دیگر لیوان را به قوری نزدیک کنید و با خیال راحت چایتان را بریزید. . . نوش جان!

خشم مقدس

1. دهن تری جونز احمق، تهیه کننده ملعون فیلم موهن آمریکایی، حمایت کنندگان مالی و سیاسی این فیلم، اسرائیل، هیلاری کلینتون و اوباما سرویس! اما سفیر آمریکا در لیبی چه گناهی داشت؟
2.پرچم هر کشور نماد هویت آن کشور است
3. ایالات متحده آمریکا دارای جمعیتی بالغ بر 309534000 نفر می باشد که از این تعداد 6960000 نفر آنها مسلمان هستند. به نظر شما به آتش کشیدن پرچم آمریکا، برای نشان دادن خشم مقدس مسلمانان راه منا
سبی است؟ آیا همه 309 میلیون و 534 هزار مردم آمریکا قرآن به آتش میکشند و به اسلام و مسلمانان توهین می کنند؟
4. روزی یکی از دشمنان رسول خدا بر ایشان وارد شد و به جای » السلام علیک« گفت: » السام علیک« یعنی مرگ بر تو، و با کمال جسارت این کلمه را چند مرتبه تکرار کرد، ولی پیامبر با داشتن قدرت انتقام تنها با کلمه »و علیک« به او پاسخ دادند. بعضی از حاضران که خیلی ناراحت شده بودند به رسول خدا عرض کردند: چرا جواب این همه توهین را ندادید؟. پیامبر فرمود: با همین کلمه »علیک« - آنچه میگویی بر توست- جواب دادم


پ.ن1: آیا این خشونت و افراط گری تایید اهداف تهیه کنندگان فیلم نیست؟؟؟؟
پ.ن2:  توهین کار زشتی هست
اما کشتن را توجیه نمی کند!
مگر سفیر آمریکا آن فیلم را ساخته بود!

زمان..مکان...خاطره

گاهی وقتها زمان، زمان خاصیه، گاهی وقتها مکان، و گاهی وقتها رویدادی که در آن زمان و مکان رخ می دهد. گاهی وقتها آن رویداد آنقدر خاص و ویژه است که آن زمان و مکان نیز خاص و ویژه می شود و آن رویداد، خاطره ای فراموش نشدنی. نیاز به مثال نیست، هرکسی در زندگی خودش از این دست خاطره های ویژه ی فراموش نشدنی دارد که در زمان خاصی در مکان خاصی کار خاصی را انجام داده.بگذریم...
به خاطر آن رویدادهایی که در زمان و م...
کان خاص برایم اتفاق افتاده خوشحالم. رویدادهایی خاصی که اگر در آن زمان و مکان خاص رخ نمی داد تا آخر عمر حسرتشان را می خوردم.


پ.ن1: حسرت چیزهای جبران نشدنی را میخورم که در زمان و مکان خاص انجامشان ندادم.
پ.ن2: این روزها دیدن عبور سریع و نورانی شهاب سنگی از بالای سرم نیز اتفاقی است خاص و ویژه.( روستای ما افق نسبتا باز و آسمان صاف و پر ستاره ی بی نظیری دارد. شب.. سکوت.. کویر...)
پ.ن3: این چیزای خاص و ویژه ای که گفتم از نونوایی رفتن و نون گرفتن شامل میشه تا نماز خوندن و کنکور و فعالیت اقتصادی و چیزهای خیلی خیلی خاص دیگه مثل یک اتفاق عاشقانه (کلا هر کسی از ظن خود شد یار من)
پ.ن4: اسمم داره یادم میره...

مرثیه ای برای دریا

 

 

اسمش دریا بود

خودش فکر می کرد حوض کوچکی است،

لجن گرفته

من اما...

اقیانوس منجمد شمالی

صدایش می کردم

می خواستم آرام باشد

خودش نخواست...

و من باورم شد:

ترامادول که هیچ؛

مرگ موش هم می تواند دریا را بخشکاند!

بینهایت....∞

 

دو خط موازی

در بی نهایت

 به هم می رسند

منتظرت هستم...

جایی بیرون از صفحه مختصات...

در "بی نهایت"



پ.ن:

در هندسه اقلیدسی (مسطحه) دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند. ولی در هندسه جدید (غیر اقلیدسی) دو خط موازی هم می توانند به هم برسند 

http://physicstown.blogfa.com/post-6.aspx 

http://www.cloob.com/answer/question/show/questionid/46248/curpage/2