دفاع می کنیم...!!!

سلام به دوستای عزیزم..شرمنده که همه پست های رمزی رو پاک کردم.راستش فکر میکردم میشه اینجا راحت نوشت و قضاوت نشد...البته شاید شماها هم تقصیری نداشته باشید. مقصر من بودم چون قصه زندگیم رو کامل ننوشتم و فقط حال و احوال همون روز به اضافه ی چیزهای مختصری از گذشته رو نوشتم واسه همین هم باعث شد شماها بد برداشت کنید..دیدم اگه بخوام بنویسم باید از ۴ سال پیش و شایدهم بیشتر رو باید بنویسم که هم از حوصله ی من و شما خارج بود و هم اینکه وقتش رو نداشتمُ گذشته از اون هم یادآوری گذشته فقط اعصاب من رو خورد می کنه.واسه همینم از خیرش گذشتم..

ممنون از همدلی هاتون...خلاصه بگذریم...

بالاخره تاریخ دفاعیه مشخص شد! ۳۰ بهمن ساعت ۸ شب...یعنی خداییش هم روز آخره و هم آخرین ساعت!!!

هنوز فهرست منابع مونده که باید تایپ بشن.که خود اینم کمی وقت گیره و با وجود گلدختر کمی سخته.مجبورم از ساعت های خوابش استفاده کنم که با این حال زمان زیادی نمیشه.

بعد از ۳۰ بهمن شاید بشه یه نفسی بکشم..همین که بزرگترین قورباغه زندگیم رو بتونم قورت بدم افکارم آزاد میشه و حالم بهتر.

این ۲ سال چقدر سخت واسه من گذشت.درسته که ازدواچ مانع پیشرفت آدم نمیشه اما خداییش خیلی دست و پاگیره.دوره لیسانس که خونه بابا بودم چقدر خوشبحالم بود و خبر نداشتم.نه مسئولیتی نه خونه زندگی ای نه بچه ای نه شوهری..آزاد آزاد..فقط تنها وظیفه م درس خوندن بود که اونم گه گداری بازیگوشی می کردم و نمی خوندم. بعد از ازدواج هم همه تلاشم رو کردم که قبول شم و البته به هدفم هم رسیدم..اما با بدبختی درسم رو تموم کردم خیلی اذیت شدم..درس ها آسون بود واسه من.شهریه هم مشکلی نبود کلش رو آماده تو بانک داشتم اما مسائل حاشیه ای زندگیمون یهویی خیلی زیاد شد..

به هر حال داره تموم میشه و دیگه هم فکر نکنم حالا حالاها هوس ادامه تحصیل یا حتی خوندن رشته ای دیگه رو کنم.البته نمی دونم بازهم که فردا چی میشه..یادمه اونروزا هم که تازه از کارشناسی فارغ شده بودم هم همین حرف رو می زدم اما خیلی زود به سرم افتاد که ادامه بدم.. اما الان با بچه خیلی سخته..همین یه کلاس زبان هم که دارم میرم خیلی هنر میکنم..بعضی روزا میذارمش پیش مامان. بعضی روزا هم گلدختر و باباش تو ماشین دم کلاس منتظر می مونن تا کلاسم تموم شده.

همش تو استرس اینم که زود برسم به گلدختر که اذیت نشه.

اما فکر می کنم که گلدختر اگه بزرگتر بشه من اوضام بهتر بشه نه؟ لااقل نگران گرسنگی و شیر خوردنش نیستم.میتونه پبش مامانم چند ساعتی بمونه تا من کارای بیرون از خونه م رو انجام بدم..

خدایا اینا ناشکری نیست ها!!! من عاشق دخترمم..زندگی بدون اون واسم ارزشی نداره.خدایا مرسی بابت گلدختر.

من نمی بازم...

شدیدا احساس تنهایی می کنم.دوستای عزیزم دیگه فقط شماها واسم موندید.ازینکه همراهم هستید ممنونم.ازینکه می تونم باهاتون صحبت کنم خوشحالم.خیلی از شما منو از مدت ها قبل می شناسید.همیشه هم وقتی ناراحت بودم یا مشکلی داشتم از نت فاصله می گرفتم . اما اینبار می خوام بگم شاید باعث شه کمتر درد بکشم.

از آه و ناله ی بیجا متنفرم. ازینکه مستاصل باشم بدم میاد..من هنوزم همون زن قوی هستم..حتی قویتر از همیشه...من دیوار رو دور میزنم.شایدم ازش یه در ساختم...من آه و ناله نمی کنم...مهرناز هیچوقت ناله نمی کنه..بجاش همه دیوارها رو خراب می کنه و جاده می سازه..آره من می تونم از همه موانع زندگی یکی یکی عبور کنم.گیرم که این مرتیکه بخواد منو اذیت کنه منم می دونم چکار کنم که کمتر آسیب به خودم و دخترم برسه.

+ سریال دیلا رو میبینید؟ خوشم میاد از دیلا و رضا. من چه چیپم نه؟

سرماخوردگی دخترم

داره بارون میاد. من همیشه عاشق بارون بودم اما امسال از باریدن بارون بدم میاد.نمی دونم چرا؟ وقتی مادر میشی تمام حس هات عوض میشن..همه چیز رو با منفعت یا ضرری که واسه بچه ت داره میسنجی. عاشق پاییز بودم . عاشق سرمای زمستون بودم.عاشق برف و مسافرت زمستونی ، عاشق خیابون گردی تو هوای سرد..عاشق رانندگی زیر بارون..اما حتی دیگه به این چیزا فکر هم نمی کنم..عشق پاییز و زمستون جاش رو به نگرانی از سرماخوردن یا مریض شدن دخترم داده.اینکه آیا لباسش کافی هست؟ آیا سردش نیست؟ آیا جای خوابش راحت هست؟و خیلی چیزای دیگه..

گاهی شوشو از دستم ناراحت میشه. البته گاهی که نه ، خیلی وقتا... میگه که خیلی حساسم و خیلی نگرانم.البته گاهی هم حق داره اما دست خودم نیست..راستش رو بخوای شبیه رفتارای اون موقع مامان رو دارم..نگرانی هایی که اون موقع واسه آبجی کوچیکه داشت و من همیشه تعجب می کردم که چرا انقدر نگرانه و حالا خودم بدتر از اون شدم...

اما با تمام این مراقبت ها سرماخورده...می خواد اولین دندونش رو دربیاره. نمی دونم آیا درآوردن دندون با سرماخوردگی ربط داره یا نه؟ قدیمی ها که می گن ربط داره..من فکر می کنم تو این شرایط سیستم ایمنی بدن ضعیف میشه و زودتر مریض میشه...به هرحال دکتر بردیم و دارو داد.گناه داره طفلی باید دارو بخوره. بینی ش هم کیپ شده و اصلا اجازه نمی ده که پوآرش کنم.موقع شیر خوردن اذیت میشه. با هزار مکافات با قطره بینی مجراش رو باز می کنم اما تاثیرش کمه.

امیدوارم که زودتر خوب شه.

حسابی پایان نامه فکرم رو مشغول کردم.امیدوارم هرچه زودتر شرش کنده شه.دلم می خواد یه مدت واسه دل خودم باشم.یه مدت کارای دلی انجام بدم.به صدای دلم گوش بدم..با دختر باشم..بدون نگرانی از درس و مشق و این چرت و پرتا..

از شما چه پنهون اما دلم می خواست یه رشته ای رو می خوندم که بتونم دوستش داشته باشم و باهاش زندگی کنم.چه می دونم یه روانشناسی ، یه هنری ، یه تاریخی ، یه ادبیاتی ، یه زبانی ، یه چیزی!!! شاید بعدا اگه حالش رو داشتم یه رشته راه دوری خوندم.آخه حوصله کلاس رفتن رو ندارم..یه چیزی واسه دل خودم.

سلام به همه دوستای عزیزم.حال من خوبه.درگیر بچه داری و پایان نامه هستم.

مدتی نبودم . یه سری مشکلات خانوادگی واسم پیش اومد که تا بحال اینجا مطرح نکرده بودم.تو ایم مدت هم دست و دلم به نوشتن نمی رفت اما میومد و وبتون رو می خوندم.

می خوام رمزی بنویسم اما راستش حوصله رمز فرستادن ندارم!!! از طرفی هم زیاد ازین کار مطمئن نیستم اما شاید اینکار رو کردم چون گاهی واقعا نیاز به هم صحبتی و همفکری با دوستام پیدا می کنم. شاید از پست بعد اینکار رو کردم.جالبه هر بار میام و اینو میگم اما هنوز جراتشو ندارم..یعنی ازینکه این صحبت ها جایی تو زندگیم درز کنه می ترسم و اینکه حرفام به گوش اونایی که نباید برسه..

مرسی که بیادم هستید.این پست رو بخاطر یکی از دوستان نوشتم که ازم سراغ گرفته بود.

به زودی میام.

چند روزه که دارم به پشت سرم نگاه می کنم که چی بودم و چی شدم و چه تصمیمات درست و غلطی تا بحال گرفتم...

همش در حال سبک و سنگین کردن هستم...

گاهی دلم می گیره...همش توی گذشته سیر کردم..

شاید به زودی اومدم و اینبار رمزی حرف های دلم رو زدم بلکه کمی سبک شدم..

27 ساله می شویم!!!

امروز روز تولدم بود. ۲۷ ساله شدم.خیلی بده همینطوری داره هرسال سنم زیادتر میشه! (دلم می خواست روی عدد۲۰ یا ۲۲ یا نهایتا دیگه ۲۵ می موند.کاش الان ۲۰ سالم بود اینو جدی می گم.

پارسال اینموقع دخملی تو شکمم بود و دو روز بعد از تولدم فهمیم.

تولد امسال برخلاف همه سال ها بدون گل و کیک گذشت.امسال اولین سالی بود که روز تولدم ناراحت نبودم.چون هرسال واسه روز تولد عزیزانم کادوی مفصل می گرفتم و کلی خرج می کردم اونوقت نوبت خودم که میشد یا از کادو خبری نبود یا اونجور که دلم می خوست منو تحویل نمی گرفتند.منم از پارسال رویه م رو عوض کردم حتی واسه روز تولد شوشو کادو نگرفتم(البته چون باردار بودم و نمی تونستم برم خرید)واسه همینم امسال هی حرص نخوردم که من واسشون چه کردم و چه کردم و اونا چه کردند..البته دلایلشون موجه بود اما خب...

خیلی وقته که واسه شوشو هدیه نگرفتم.دقیقا از پارسال و کل مناسبت ها بی هدیه سپری شدند.

۸ مرداد هم سالگرد ازدواجمون بود. شوشو مثه هر سال دو مناسبت رو با یه کادو ماست مالی کرد!

راستی ۹ مرداد هم تولد پری بود که من از همین تریبون با تاخیری طولانی تولدش رو بهش تبریک می گم.خواستم اس بدم اما انقدر گرفتار دخملی بودم که وقتی یادم اومد که دیگه شب شده بود.

ایشالا چند ساعت دیگه همراه مامان اینا راهی سفر هستیم. بازم شیراز! دلم می خواست جای دیگه میرفتیم اما فعلا شیراز جور شد. شاید آخر شهریور بریم شمال. (می دونید که ؛ من جنوبی ام)

دخملی خوابیده و هرچند وقت یکبار با گریه بیدار میشه.

دعاکنید که سفر بیخطر باشه و خوش بگذره ، منم شاه چراغ واسه همتون خصوصا پری و الهام دعا می کنم.

چند روزی هست که  دخملی  بهم میگه مام! فکرشم نمیکردم!

امروز واکسن چهارماهگی ش رو زدیم خیلی بیتابی کرد الانم خوابیده.

شدیدا از کمبود وقت رنج میبرم...

پارک آبی

یه حس خوب و یه حس بد دارم امروز...

تمام نسوان فامیل اعم از بچه دار و بی بچه امروز دست جمع رفتند پارک آبی. نمی دونم من چرا نرفتم؟ شوشو هم گفت نمی خوای بری؟اگه می خوای برو من نوش نوش رو می گیرم تا بیای.

مامانمم گفت تو برو من برات نگهش می دارم..

اما نمی دونم چرا نرفتم.شاید حس مادرانه م گل کرده بود شایدم دلم نمیومد از خودم جداش کنم.حتی این ۲ ساعت کلاس زبان رو که می رم با دلشوره میرم و با دلشوره برمیگردم.چکار کنم دست خودم نیست..

جالبه که بگم یکی از این خانم ها بچه ۲قلو داره که هردوشون هم بدقلق و نق نقو هستند(۱سال و ۳ ماهشونه)یکی دیگه هم بچه ش ۲ ماهشه! یکی دیگه شون هم شوهرش دیروز عمل  کرد و امروز مرخص شد.بقیه هم بچه هاشون یا پسرند که موندند پیش باباهاشون یا دخترند و همراه مادرشون اومدند..

من این وسط چرا افه مامانای خوب و مهربون رو اومدم نمی دونم چرا؟

اما نه ته دلم دوست ندارم دخملی و از خودم جداش کنم.شیشه هم گه نمیگیره.طفلی هلاک میشدتا من برگردم.اما خداییش خیلی دلم می خواست برم.

راستش ازین محدودیت هایی که برام پیش اومده کمی ناراحتم.من آدمی بودم که یکجا بند نمی شدم اما الان خیلی دست و پام بسته شده..رفت و آمدم حساب کتاب پیدا کرده و خیلی خیلی محدود شده...البته بیشتر مشکلم هوای گرمه.شاید چند ماه دیگه که هوا بهتر شد بشه با دخملی بیشتر بیرون رفت.

آها فهمیدم چرا دلخور بودم..دلم می خواست شوشو ازین حرکت مادرانه م تقدیر و تشکر کنه! اما به روی مبارک نیاورد و فکر کنم در اعماق وجودش ازینکه نرفتم هم خوشحال شد..

خدایا یا روحیه منو با خونه نشینی سازگار کن یا اینکه منو سبکبالتر!

رمز

سلام به دوستای عزیزم.

بابت پست قبل معذرت می خوام اول برای اینکه یادم رفت رمز رو براتون بذارم و مجبور شدید درخواست کنید و دوم برای اینکه نتونستم به همه رمز بدم.این رمزم ثابته و فعلا قرار نیست عوض بشه.اینجوری شماها هم کمتر به دردسر می افتید.

اما من به خاموش ها هم رمز می دم فقط باید بدونم که چه کسایی منو  می خونند.به وبلاگ های گروهی هم با عرض معذرت نمی تونم رمز بدم.

پس لطفا آدرس وبلاگتون رو برام بذارید...

ممنون از همه تون

 

ادامه نوشته

عادت های قشنگ تو

عاشق این کارای تو ام:

وقتی تو بغل غریبه ها ملتمسانه نگام می کنی و با چشمات میگی: مامانی بیا منو نجات بده!

وقتی خیلی گرسنه ای ، تا شروع به شیر خوردن می کنی مردمک چشمات از خوشحالی دودو میکنه!

وقتی بی حوصله ای و من دارم باهات بازی می کنم میگی: کخخخخخخ

وقتی دارم پوشکت می کنم و هنوز کامل بسته بندیت نکردم جیش می کنی و بهم می خندی!

وقتی لالایی برات می خونم و بجای اینکه بخوابی گریه می کنی!

وقتی آهنگ ۶ و ۸ برات میذارم می خندی و ذوق می کنی!

وقتی که صبح میام بالاسرت و تا منو میبینی می خندی!

عاشقتم مامانی جونم.

خدایا هزاران بار شکرت

پ ن : امروز سالگرد ازدواج مامانبزرگ و بابابزرگمه.خدا رحمتش کنه.یادش بخیر یه سال واسشون جشن گرفتیم.مامانبزرگ چند روز پیش خاطرات عروسیشون رو واسمون تعریف کرد و همه مون رو به گریه انداخت.

روزانه

سلام به دوستای عزیزم.

دیشب خونه مادرشوشو یه سر زدیم. و برای بار اول تو این ۳ سال جواب حرفش رو دادم..و ازین بابت خیلی خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم از خودم دفاع کنم..من یاد گرفتم که نباید به بزرگتر بی حرمتی کرد و حتی اگه حرف بدی هم زد باید سکوت کرد اما این سکوت ها دیگه داشت منو و زندگیم رو نابود می کرد و نمی دونم چطور شد که ناخودآگاه جواب حرفش رو که البته حرف حق هم می زدم رو دادم.

خیلی وقت بود که نمیخواستم از کارای این آدم عتقیه حرفی  بزنم اما خب بالاخره ...اصلا ولش کن..نمی گم.

این چند وقت که دخترم خوابش بهتر شده منم انگار همه خستگی هام یادم افتاده و همزمان با خوابیدنش منم می خوابم.الانم صداش میاد که بیدار شده...

خیلی خیلی بابت این هدیه الهی خوشحالم..شب و روز خدا رو شکر می کنم..انشاا...خدا نصیب همه کنه..

چند روز دیگه میرم براش لباس جدید بخرم.قربونش برم الهی

یه مدت بود که همش حساس شده بودم که نکنه بچه م مشکلی داشته باشه و من بیخبر باشم.با یه عطسه کوچو میبردمش دکتر.تا اونروز دکتر گفت خانم این بچه هیچش نیست.کاملا سالمه.برو زندگی ت رو کن.ولش کن. تا مریضش نکنی دست بردار نیستی!!! انقدر خحالت کشیدم جلوی دکتر و شوشو!

دیگه از اون روز تا حالا سعی می کنم آروم باشم و فکرای الکی هم نکنم.بیچاره اونایی که بچه شون مشکل داره چی می کشن..

مدتیه که متوجه شدم از بازی کردن خوشش میاد..هروقت که سرحاله باهاش بازی می کنم.براش کتاب می خونم واونم می خنده. خیلی کیف میده.اصلا زندگی یعنی همین و بس.

سلامی دوباره

سلام به دوستای عزیزم.

این مدت مثل برق و باد سپری شد و حتی فرصت کافی برای خواب یا استراحت نداشتم چه برسه به اینکه بیام نت.

چند روزی هست که خوابش خوب شده یعنی به نسبت قبلا که اصلا نمی خوابید الان بهتر شده.شب ها تا صبح همراهش بیدار می موندم و روز هم که نمی خوابید..خلاصه خیلی دوران سخت اما شیرینی بود..

یک ماه اول رو خونه مامانم بودم و بعد از اون اومدم خونه خودمون اما همش در رفت و امد به خونه مامان اینا هستم چون واقعا تنهایی از پسش بر نمیام.

اما از زمانیکه خوابش بهتر شده منم بهتر می تونم به اموراتم برسم اما هنوز فرصت آشپزی کردن رو پیدا نکردم و شوشو زحمتش رو به عهده گرفته. با این حال باید کم کم به زندگی عادی برگردم.

ازین به بعد هم سعی می کنم که بیشتر بیام نت و بیشتر بنویسم.

کلی هم عکس دارم که سر فرصت براتون میذارم.

فقط یه چیز: قالب وبلاگ رو عوض کردم و آدرس خیلی از شماها پریده.لطفا بیاین و آدرستون رو برام بذارید.

ممنونم

عکس

سلام به دوستای عزیزم.قسمت سوم خاطره زایمانم رو نوشتم اما همش پرید.شاید اومدم و تکمیلش کردم...

فعلا این عکس رو اشته باشید تا انشاا... عکس های بعدی...همینم با کلی مکافات گذاشتم باید ببخشید دیگه...

حذف شد...

خاطره زایمان 2

روی تخت دراز کشیده بودم.بهم گفتند که بشینم.سه تا سوزن توی کمرم زدند.کمی درد داشت.یعنی سوزن اول رو کامل حس کردم.اما۲تای دیگه دردش کمتر بود.یهو احساس کردم از کمر دارم یخ می کنم.دوباره دراز کشیدم.از ترس می لرزیدم.گریه م گرفته بود. دکترم اومد بالا سرم.یه نگاه به دست بندم که اسم و فامیلم روش نوشته بود کرد و برای اینکه یکم حواس منو پرت کنه گفت فامیلیمون شبیه همه! راست هم میگفت تقریبا شبیه هم بود.یه لبخند پدرانه هم روی لبش بود و سعی داشت آرومم کنه.پیش خودم به این فکر می کردم که ۲۶ سال پیش توسط همین دکتر به این دنیا اومدم و الان هم همون دکتر دخترم رو  قراره به دنیا بیاره...

خلاصه من رو برای عمل آماده کردند..دیگه حس می کردم اصلا نمی تونم از جام بلند شم..دکتر بیهوشی بالای سرم بود.یعنی ایستاده بود کنارم.یادمه با گریه بهش گفتم که پیشم بمونه!!! الان که یادم میاد خجالت می کشم..اون پسر جوونه هم اینورم ایستاده بود.سنم رو پرسید و اینکه اسمش رو چی می خوام بذارم...

تو همین اوضاع و احوال بودم که احساس کردم از گردن به سمت هر دو کتفم دارم یخ می کنم و یهو حالت تهوع بهم دست داد.فکم می لرزید.احساس کردم یه نیرویی داره شکمم رو به سمت بالا هل می ده و با همون نیرو هم خودم به سمت بالا کشیده میشم...داشتم منجمد میشدم که صدای گریه تیز و بلندی اومد....

اشکم روون شد از شادی.همه دردام و ترسم از بین رفت...همه بهم تبریک گفتند و گفتند که خیلی شبیه خودمه و یه دختر تپلی و خشگله...

دیگه آسوده شدم.آخرین چیزهایی که یادمه اینه که ساعت دقیق رو پرسیدند و بچه رو جایی منتقل کردند...بعد ازاون همه جا سفید شد....

خاطره زایمان 1

دوشنبه عصر نوبت گرفتم که برم مطب دکتر. خیلی استرس داشتم و نمی دونستم قراره که چی بشه.خونه مامان اینا بودم که بعد از ظهر شوشو از سرکار اومد دنبالم و با هم رفتیم مطب.سر راه هر دومون ساکت بودیم..من به این فکر می کردم که چه چیزی در انتظارم ممکنه باشه.شوشو هم ساکت بود.معلوم بود حسابی تو فکره چون چند بار طول کشید تا تونست ماشین رو درست پارک کنه. تلوتلو کنان شبیه پنگوین راه مطب رو در پیش گرفتم.اصلا نمی تونستم راه برم...

توی مطب معاینه داخلی شدم..دکتر گفت که بهتره سزارین بشی چون بچه پایین نیومده و به دلایل دیگه که اون دلایل رو بهم نگفت..

گفت فردا صبح ۸-۸:۳۰ بیمارستان باش.شب یه چیز سبک بخور و از ۱۲ به بعد هم چیزی نخور.

از مطب که اومدیم خیلی گرسنه بودم..شوشو می خواست چیزی بگیره بخوریم اما هیچ چیز میلم نمی شد..قرار شد بریم یه سر به خونه مامانش اینا بزنیم و بعد هم بریم خونه مامان من.رفتیم اونجا و یه عصرونه ای خوردیم و بعدش رفتیم خونه مامانم اینا..شب با شوشو برگشتم خونه خودمون..

کارای فردا رو راست و ریس کردیم..رفتم دوش گرفتم و لباس ها و وسایل خودم و دخترم رو آماده کردم..اما شب اصلا خوابم نبرد.صبح هم قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار شدم و باز دوش گرفتم و لباس پوشیدم .از زیر قرآن رد شدم و آخرین عکس های بارداری رو هم گرفتیم و راهی شدیم.رفتیم از خودپرداز پول دراوردیم..روز گرم و ابری بود.نمی دونم شایدم گرد و خاک بود اما هوای قشنگی نبود.دل آدم می گرفت.

اول رفتیم دنبال مامانم و مامانبزرگم.بعدش رفتیم دنبال مامان شوشو.بعدش هم رفتیم بیمارستان...

تو بیمارستان مراحل اولیه تشکیل پرونده رو انجام دادیم.و نوبت به دادن آزمایش و تحویل لباس شد. از همگی خدافظی کردم..مامانم پیشم بود اما کمی بعد ازش خواستند که بره. سوند رو بهم وصل کردند و اتاقم رو بهم نشون دادند.بعد از نیم ساعت دکترم اومده بود.ازم خواستند که آماده شم واسه عمل.

از اینجا بود که استرسم شروع شد..مثه چی می لرزیدم...دم اتاق عمل دکترم رو دیدم که یه بلوز شلوار آبی پوشیده بود.داشت دست هاش رو خشک می کرد.چقدر دست هاش مو داشت!!! به این فکر افتادم که ای کاش بلوزش آستین بلند بود!!! خلاصه منو روی تخت خوابوندند..خیلی خجالت می کشیدم..با دکتر خودم راحت بودم اما از بقیه خیلی خجالت می کشیدم..بیشتر کادر عمل مرد بودند..یکی از اعضای تیم بیهوشی یه پسر جوون بود..از خجالت داشتم آب می شدم..خلاصه با نظر متخصص بیهوشی و دکترم و هموینطور انتخاب خودم بیحسی موضعی شدم..یعنی هوشیار هوشیار!!!

ادامه دارد...

روزی که مادر یک فرشته شدم...

سلام به همه دوست های گلم.ممنونم از کامنت های زیباتون.خصوصا از خاله گیسوی عزیز ممنونم که زحمت گذاشتن اون پست زیبا رو کشید...

همونطور که میدونید روز سه شنبه صبح ساعت ۱۰:۲۵ دقیقه دختر عزیزم قدم به این  دنیا گذاشت و افتخار مادر بودن رو به من داد...یه فرشته کوچولوی تپلی با  صورتی معصوم  و آسمونی.هر بار که به صورتش خیره میشم از خدا  به خاطر داشتنش  شکرگزاری میکنم و یادم میاد روزهایی که  نا امیدانه  برای درمان تلاش میکردیم...

خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم...سلامتی و عاقبت به خیری دخترم رو ازت می خوام و امیدوارم همونطور که لیاقت زاییدن یک انسان رو به من عطا کردی  لیاقت مادر بودن واقعی رو  هم بهم عطا کنی...

دخترم همه تلاشم رو برای تربیت و سلامتی و امنیتت می کنم امیدوارم مورد قبول خدای مهربون قرار بگیره...

من با تولد تو عشقی از جنسی دیگه رو لمس کردم.یه حس جدید و ناب....میخوام  تک تک لحظات  مادر بودنم رو مزه مزه کنم و عشق کنم با این موجود آسمونی...بخاطر همین هم دارم تبدیل میشم به یک زن خانه دار و با افتخار می گم که وظیفه مراقبت و نگهداری  یک بچه رو به عهده دارم و این کم چیزی نیست...و بخاطرش کارم رو کنار میذارم...میخوام در کنار خانواده  سه نفره مون باشم و فرد مفید و موثر برای همسر و دخترم باشم...

نگاهم تو این مدت به زندگی خیلی  عوض شده.جهان بینی م دچار تحول شده...انگار تازه چشمام رو باز کردم و دارم اطرا فم رو میبینم...معنی خیلی چیزها برام عوض شده  زندگیم قشنگ تر شده...تازه  می فهمم مادر بودن یعنی چی.نگرانی های مداوم برای سلامتی بچه  یعنی چی.تازه به  این حرف رسیدم که تا مادر نشی نمیفهمی مادر بودن یعنی چی...

پ ن ۱: این روزها سایت های اپلود عکس مشکل دارند واسه  همین نتونستم عکس دخترم رو براتون بذارم به  محض برطرف شدن مشکل حتما عکسش رو میذارم.

پ ن ۲: تا چله خونه بابا اینا هستم و ازین بابت خیالم راحته چون نگهداری از یه بچه کوچیک واقعا دست تنها سخته

پ ن ۳: خیلی کم خوابی دارم و حتما تو فرصت مناسب میام و خاطرات این مدت رو براتون مینویسم.

روز تولد تو/ میلاد عشق پاکه/ برای صبح این روز/ پیشونی ام به خاکه!

بالاخره این نیوشا خانوم پر ناز و ادا قدم سر چشم مامان و بابای گلشون گذاشتن و دنیا رو براشون دوست داشتنی تر از قبل کردن!


امروز صبح حدود ساعت 11 مهرناز عزیزمون مامان شد و دخمل گلشم طبق اخبار واصله شکل خودشه!!!

بقیه اخبار رو خودش میاد بهتون میگه و از خاطرات زایمانش برامون مینویسه

ایشالا روزی برای همه اونایی که چشم انتظار نی نی ان

                                                                           خاله گیسو

هفته 39

روز شنبه صبح با دردهای منظم از خواب بیدار شدم.دردهام تا نزدیک های ظهر طول کشید اما قابل تحمل و خفیف بود.اما تماس گرفتم با مامانم گفتم بیان دنبالم که بریم بیمارستان شاید درد زایمان باشه.شوشو هم که سرکار بود و نخواستم این همه راه رو بخاطر من بیاد چون مطمئن نبودم که بستری میشم یا نه.خلاصه ماما چکم کرد و گفت که هنوز زوده.

با دکترم تماس گرفت و دکترم بهشون گفت که به بیمارم بگید عصر بیاد مطب.عصر با شوشو رفتم مطب و بعد از سونو گرافی گفت که هنوز فرصت داری..

خلاصه ما با پوزی کش آمده برگشتیم خونه..

صبح زود شوشو منو رسوند خونه مامانم اینا و خودش رفت سرکار. طرفای ساعت ۹ بود که باز احساس کردم باید با دکترم مشورت کنم.خلاصه تا عصر صبر کردم و اونوقت با مطب دکتر تماس گرفتم.موضوع رو به منشی ش گفتم و قرار شد که با دکتر صحبت کنه و من دوباره تماس بگیرم. که دیدم بعد از چند دقیقه تلفن زنگ خورد.منشی دکتر بود و گفت که با دکتر صحبت کن کارت داره.

دکتر گفت که سریع برم بیمارستان و اونجا معاینه بشم..خلاصه تا من لباس پوشیدم و آماده شدم شوشو تماس گرفت با مامانم اینا و اونا هم خودشون رو فوری رسوندن پیش ما.خلاصه همراه هم رفتیم بیمارستان.اونجا بعد از معاینه گفتن که در مراحل اولیه هستی و تا شدید شدن دردها جا داری.باز تماس با دکتر و قرار واسه روز بعد توی مطب.

خلاصه ما این روزها شدیم سوژه کل فامیل که چرا اینقدر طول کشیده و کی زایمان می کنه و ازین حرف ها.روزی ده ها اس ام اس برام میاد از دوست و آشنا که بالاخره چییییییییییی شد!!!! این بجز تماس هایی هست که روزانه دارم و می پرسن. حتی امروز مدیر عامل اس داده که بالاخره دایی شدم یا نه!!! نمی دونم اگه شوشو این اس رو می دید چه فکری در موردم می کرد.البته از یکی دوماه پیش که مرخصی گرفتم هیچ خبری از شرکت ندارم و هیچ خبری هم ازم ندارن.

دارم به این نتیجه میرسم که مثه یه دختر خوب برم سزارین بشم و خیال خودم و همه رو راحت کنم.راستش طولانی شدن این وضعیت برام خیلی سخت شده و خیلی دارم اذیت میشم. بیخوابی های مداوم،درد کل بدنم، خارش های پوستی که دیگه از بس خاروندم زخم شدن..

مادر شدن خیلی سخته...

*مرسی از همه دوستای گلم که بیادم هستید.ممنون از خاموش ها که روشن شدید..اگه می دونستم زودتر تهدید می کردم!!! و شرمنده که کامنت ها بدون جواب تایید میشن چون سعی می کنم جواب ها رو به صورت کلی توی پست هام بذارم.فعلا شب بخ تا فردا 

 

تاخیر

دخملی ما رو حسابی گذاشته سر کار. انگار نه انگار که دیگه باید بیاد. حسابی جا خوش کرده.

یکشنبه میرم دکتر ببینم نظرش چیه. شاید تا ۲شنبه وادارش کنند که متولد شه.

ممنون از کامنت هاتون.

خاموش ها لطفا روشن بشید در غیر اینصورت رمز عکس دخملم رو بهتون نمی دم ها!!!

آخرین پست قبل از مادر شدن

این چند شبه خوابم افتضاح شده. اصلا خوابم نمی بره تمام تنم هم شروع می کنه به خارش...

از سر شب دردهایی دارم اما نمی تونم تشخیص بدم که درد زایمانه یا نه. فعلا تا صبح صبر می کنم ببینم چی میشه.شاید این آخرین پست قبل از زایمانم باشه.

تمام دوستایی که ازم خواستند براشون دعا کنم همه تو یادم هستند.البته اگه قابل باشم..

برام دعا کنید که زودتر تموم بشه و نینی من هم بیاد تو بغلم..

یه چند روزی میرم خونه مامان اینا.اونجا دسترسی به نت ندارم..اما ایشالا به زودی میام و براتون مینویسم..

فعلا بای

هفته38

سلام به همه دوستای عزیزم.ممنونم که به یادم هستید و بابت کامنت های محبت آمیزتون ازتون ممنونم.

دیروز رفتم دکتر.قرار شد که هفته دیگه برم واسه زایمان.احتمالا میشه دوشنبه یا سه شنبه.

هنوز نمی دونم چه حسی دارم.یعنی حس خوبی دارم اما کلا خیلی بیخیال دارم این روزا رو طی می کنم.کارهای باقی مونده و نیمه تموم رو دارم انجام میدم.نمی خوام کار نصفه نیمه ای برای هفته دیگه داشته باشم چون می دونم که ممکنه فراموش بشن. قبض ها رو که پرداخت کردم.تایپی هم که داده بودم بیرون آماده ست فقط باید برم بگیرمش.آتلیه هم تماس گرفتم واسه عکس هایی که قبل از عید گرفته بودیم که گفت بعد از تعطیلات آماده ست. فقط باید کارت زبانم رو پرینت بگیرم و کتاب های کتابخونه رو تحویل دانشگاه بدم.

خریدمرید هم که انجام شده فقط مونده نظافت خونه.

حتما قبل از زایمان میام و براتون مینویسم.خبر تولد دخملم رو هم همون روز به یکی از دوستان میگم تا زحمت گذاشتن پستش رو تو وبلاگم بکشه.

انگشت های دستم حسابی سر و بی حس اندو نمی تونم بیش از این تایپ کنم.فعلا بای

اولین پست سال 92-هفته 37

سلام به همه دوستای گلم.سال نو مبارک.ایشالا که سال خوبی رو آغاز کرده باشید و سالی باشه که بهترین ها براتون اتفاق بیفته.

خواهر عزیزم بالاخره ۲شنبه مرخص شد..انگار تکه ای از وجودم دوباره برگشت...شادیم رو نمی تونم توصیف کنم.ازون روز هر روز پیش مامان اینام.طفلی خیلی اذیت شده بود هم خودش هم مامانم.مخصوصا که همون اول تشخیص اشتباه داده بودن و بهشون گفته بودند که بیماری خطرناکیه و یکبار هم گفته بودند که مننژیته! اما خداروشکر هیچ کدوم اینا نبود و فقط یه عفونت ساده بود.

دیروز هم که تولد بابا بود و به همین مناسبت یه جشن کوچولو واسش گرفتیم.کیک تولد رو ما بردیم و بابا رو سورپرایز کردیم..خوب بود و خوش گذشت.بودن کنار خانواده همیشه شیرینه و بهترین تفریحه منه. از وقتی که ازدواج کردم خیلی بیشتر قدر این لحظات با هم بودن رو می دونم.

داداشم هم از سربازی اومده و فعلا هستش.

هفته دیگه آخرین هفته بارداریه و دارم روزهای آخر رو سپری می کنم.البته هنوز معلوم نیست که چه روزی باشه.شنبه باید برم مطب واسه چکاپ.

حتما در اولین فرصت میام و خبرتون می کنم.احتمالا این کار رو به عهده یکی از شما دوستای عزیزم می ذارم.

فعلا عرض دیگه ای ندارم.روی ماه تک تکتون رو می بوسم.

آخرین پست 91

این روزها روزای خوبی برای من و خونواده م نیست..سال ۹۱ خیلی بد شروع شد و خیلی بد هم داره تموم میشه..خواهر عزیزم ۲روزه که بیمارستان بستری شده و چند روز دیگه هم باید اونجا بمونه.همش ۱۰ سالشه.خیلی شور و شوق عید رو داشت و ازینکه سال تحویل خونه نیست خیلی ناراحته و بیقراره.حوصله ش هم حسابی توی بیمارستان سر رفته.چون توی بخش آی سی یو بستری شده نمیشه راحت ملاقاتش کرد.

شاید فردا به بخش منتقلش کنند شاید هم نه...خیلی ناراحت و دلگیرم..دلم خیلی براش تنگ شده و میسوزه..همش گریه و بیتابی می کرد.مامانم این چند روز از بین رفته..هنوز نتونستم ببینمش.چون بخش عفونی بود نذاشتند که برم ببینمش..اگه باردار نبودم حتما میرفتم اما نمیشه..

براش عیدی یه پلاک و زنجیر خریدم.منتظرم که مرخص بشه و بغلش کنم.

اصلا حال و حوصله عید و سفره چیدن رو ندارم.اما بخاطر شوشو اینکار رو می کنم..

از وقتی عروسی کردم هیچ سال نویی بهم خوش نگذشته و همش غم و غصه بوده...

برای بهبودی همه مریض ها خصوصا ابجی کوچیکه من دعا کنید. سر سفره دعاها مستحاب میشن.

التماس دعا

هفته36

امروز صبح رفتم ارایشگاه و یه سروسامونی به چهره م دادم! امروز عصر اگه حسش بود می خوام برم آتلیه چند تا عکس بارداری بگیرم تا خاطره ای ازین روزهای خوب داشته باشم.بعد از امروز شاید شکمم به بزرگی حالام نباشه و تا بچه پایین نیومده می خوام سریعا عکس هام رو بگیرم.

یه حسی دارم..انگار دارم از خواب بیدار می شم.انگار واقعا داره سال عوض میشه..و من این روزا حس خونه تکونی بهم دست داده و می خوام واسه سال جدید آماده شم.سالی که به قول تلاش من مادر میشم.

دیشب وبلاگ های دوستانی که زایمان طبیعی داشتن رو می خوندم..همه متفق القول گفته بودند که بعد از متولد شدن بچه تمام دردها از بین میره و حس خیلی قشنگیه که بلافاصله بچه رو میبینی و ازت می خوان که بهش شیر بدی.یکیشون نوشته بود که بعد از بدنیا اومدن بچه اونو گذاشتند روی شکمش ، و بچه که داشته گریه می کرده بلافاصله آروم شده .. چه باحال! باید حس خیلی قشنگی باشه..

هفته 36

این روزها برای من پر از حس انتظاره..یه انتظار سخت و طولانی که تمومی نداره...از طرفی هم دارم تمام کارهای نیمه تموم رو تموم می کنم.امسال نتونستم خونه تکونی کنم و فقط خیلی سطحی تونستم انجام بدم.شوشو هم کمک کرد.البته هنوز تموم نشده و فکر می کنم تا آخر هفته کار داشته باشیم.البته همش بستگی به حال و احوال من داره.چون نمی تونم خودم رو خیلی خسته کنم و واقعا شرایطم دیگه اجازه بهم نمیده که خیلی اکتیو باشم.

این روزها تا میام با شوشو حرف بزنم احساس می کنم همش دارم بهش وصیت می کنم!!! رمز تمام عابر بانک هام رو دوباره بهش یادآوری کردم،جاهایی که پول تو خونه نگه می داشتم و خیلی چیزهای دیگه که احساس می کردم باید تو لحظاتی که من نیستم بدونه..

آخر سر هم گفت داری وصیت می کنی؟ برو تا از دستت عصبانی نشدم مگه کجا می خوای بری!

دکتر گفته که باید پیاده روی کنم ولی اصلا توانش رو ندارم.خیلی خسته میشم.۲شنبه هم باید دوباره برم دکتر.نوع زایمانم هم مشخص شده و می خوام معمولی بدنیا بیارمش.خوبیش اینه که دکتر خودم تضمین کرده که بچه رو میگیره و تو تمام مراحل زایمان کنارمه..این بهم دلگرمی میده.دفعه پیش هم گفت که تو تعطیلات نوروز هستم و جایی نمیرم..خداروشکر.امیدوارم از پسش بربیام و خدا هم کمک کنه که زیاد اذیت نشم.

اخرای هفته 35

نتیجه امتحان زبانم اصلا خوب نشد.واقعا تقصیر از من نبود،این دو سه هفته اخیر کهیر زدم و همش در حال خارش بودن خیلی اذیت شدم ، الان بهترم اما امتحانم رو خراب کردم..

امروز سالگرد بابابزرگ بود...خاطرات پارسال دوباره برام زنده شدند..خیلی حالم ازین بابت بد بود..

اصلا نمی تونم یکجا بند بشم. خیلی اذیتم.تنها حالتی که برام راحت تره اینه که روی پهلوی چپ دراز بکشم...خیلی درد دارم..

نمی تونم پست های طولانیتری بذارم..وضعیتم یه مقدار سخت تر شده.دیگه چیزی نمونده و باید منتظر گذشت این ۲-۳ هفته باقی مونده باشم..۲-۳ هفته دیگه دخمل گلم میاد تو بغلم..تصورش هم دلم رو قنج میده هم می ترسونه..

خیلی کار دارم و خونه خیلی نامرتب شده..تو این چند روزه باید همه کارهای ناتموم رو تموم کنم..

فعلا شب بخیر

دو سه شبه که چشمام به دره...

بعد از مدت ها جرات کردم و رفتم سراغ عکس های بابابزرگ...بعد از فوتش تمام دایی ها و من و داداشم هرچی عکس از بابابزرگ داشتیم واسه هم شر کردیم و یه البوم پرو پیمون شد...حالا هرکدوممون یه آلبوم از عکس هاش تو کامپیوترمون داریم...بعضی هامون هم تو گوشی هامون...

خیلی دلم براش تنگ شده خیلی زیااااااد. کلی گریه کردم و دلم گرفته...هفته دیگه اولین سالگرد فوتشه...دلم خیلی براش تنگ شده..هرچی بگم کمه...

هفته34

این مدتی که تو خونه بودم اصلا بهم خوش نگذشت..فقط روزای اولش خوب بود اما الان احساس می کنم دارم افسردگی میگیرم..خیلی بی حوصله و بی طاقت شدم مخصوصا اینکه کهیر زدم!!!

این دیگه واقعا نورعلی نور بود!!! تمام تنم خارش داره...۵شنبه هم امتحان زبان دارم و اصلا نمی تونم درس بخونم..خیلی بیحوصله شدم...

امیدوارم لااقل امتحانم خوب بشه...

خداجونم خودت کمکم کن

هفته33

چقدر این هفته زود گذشت!!! فردا ۵شنبه ست و داره هفته ۳۳ هم تموم میشه!!! چه ترسناک!!!

از سه شنبه دیگه سرکار نمیرم.هنوز هیچی نشده دلم برای محل کارم تنگ شده ...توی خونه هم یکجا بند نمی شم...