دفاع می کنیم...!!!
ممنون از همدلی هاتون...خلاصه بگذریم...
بالاخره تاریخ دفاعیه مشخص شد! ۳۰ بهمن ساعت ۸ شب...یعنی خداییش هم روز آخره و هم آخرین ساعت!!!
هنوز فهرست منابع مونده که باید تایپ بشن.که خود اینم کمی وقت گیره و با وجود گلدختر کمی سخته.مجبورم از ساعت های خوابش استفاده کنم که با این حال زمان زیادی نمیشه.
بعد از ۳۰ بهمن شاید بشه یه نفسی بکشم..همین که بزرگترین قورباغه زندگیم رو بتونم قورت بدم افکارم آزاد میشه و حالم بهتر.
این ۲ سال چقدر سخت واسه من گذشت.درسته که ازدواچ مانع پیشرفت آدم نمیشه اما خداییش خیلی دست و پاگیره.دوره لیسانس که خونه بابا بودم چقدر خوشبحالم بود و خبر نداشتم.نه مسئولیتی نه خونه زندگی ای نه بچه ای نه شوهری..آزاد آزاد..فقط تنها وظیفه م درس خوندن بود که اونم گه گداری بازیگوشی می کردم و نمی خوندم. بعد از ازدواج هم همه تلاشم رو کردم که قبول شم و البته به هدفم هم رسیدم..اما با بدبختی درسم رو تموم کردم خیلی اذیت شدم..درس ها آسون بود واسه من.شهریه هم مشکلی نبود کلش رو آماده تو بانک داشتم اما مسائل حاشیه ای زندگیمون یهویی خیلی زیاد شد..
به هر حال داره تموم میشه و دیگه هم فکر نکنم حالا حالاها هوس ادامه تحصیل یا حتی خوندن رشته ای دیگه رو کنم.البته نمی دونم بازهم که فردا چی میشه..یادمه اونروزا هم که تازه از کارشناسی فارغ شده بودم هم همین حرف رو می زدم اما خیلی زود به سرم افتاد که ادامه بدم.. اما الان با بچه خیلی سخته..همین یه کلاس زبان هم که دارم میرم خیلی هنر میکنم..بعضی روزا میذارمش پیش مامان. بعضی روزا هم گلدختر و باباش تو ماشین دم کلاس منتظر می مونن تا کلاسم تموم شده.
همش تو استرس اینم که زود برسم به گلدختر که اذیت نشه.
اما فکر می کنم که گلدختر اگه بزرگتر بشه من اوضام بهتر بشه نه؟ لااقل نگران گرسنگی و شیر خوردنش نیستم.میتونه پبش مامانم چند ساعتی بمونه تا من کارای بیرون از خونه م رو انجام بدم..
خدایا اینا ناشکری نیست ها!!! من عاشق دخترمم..زندگی بدون اون واسم ارزشی نداره.خدایا مرسی بابت گلدختر.