رساتـــــــرین فریاد یک " زن " است ...
وقتی سکوتـــــ میکنـــد ...
وقتی بحث نمیکنــــد ...
وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکنـــد ...
بـــفـــهـــم ! ...
کـــــــــــه
واقعـــــا آسیب دیده استــــــــ ...
پلک هایت
فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند
سطر اول همیشه این است:
"خدا همیشه با ماست"
پس بخوانش با لبخند
اگر نمیدانی از من بپرس
اگر قبول نداری با من بحث کن
اگر دوست نداری به من بگو
اما هیچ وقت در مورد من
یک طرفه به قاضی نرو
چون لبخند رو به هرکسی می تونی هدیه کنی .اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که
نمی خوای از دستش بدی

تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دل داده را از هم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هر چیزی
می تواند سبب جدایی ان ها شود

پاک ترین هوای دنیا هوایی است که در وجود ماست چرا که هر لحظه دلمان هوای هم را میکند
آسمان دلم ابری بودو کوزه دلم خالی ..
دعا کردم که ببارد
تا کوزه پر از آب شود
و لبان تشنه عشق سیراب گردد
اما.........
اما از آسمان دلم تگرگ بارید
کوزه شکسته شد..
بهترین ها....
بهترین خصلت آن است که هیچ کس را نرنجانی
بهترین عادت آن است که همیشه در سلام پیش دستی کنی
بهترین احساس آن است که شادی را در زیر پوستت حس کنی
بهترین پدر و همسر آن است که خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند
بهترین مادر و همسر آن است که تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر
بهترین فرزند آن است که به او افتخار کنی
بهترین خانه آن است که همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی
بهترین دوست آن است که با او راحت باشی و هر لحظه بخواهی بتوانی حرف دلت را به او بزنی
بهترین هدف آن است که قابل دسترسی باشد
بهترین عشق آن است که دو طرفه باشد
بهترین قدردانی آن است که در عمل باشد نه فقط بر زبان
بهترین شغل آن است که از انجامش لذت ببری
بهترین غذا آن است که با دل خوش خورده شود
بهترین پول آن است که از راه حلال و با اتکا به خود به دست اورده باشی
بهترین حادثه آن است که زندگی تو را متحول سازد
بهترین ترانه و اهنگ آن است که تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد
بهترین مسافرت آن است که همیشه ارزوی تکرارش را داشته باشی
بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وا دارد
بهترین خاطره آن است که تنها با فکرکردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد
بهترین منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببینی
و بالاخره....
بهترین خداحافظی آن است که حتما سلامی در پی داشته باشد
گاهی دلمان د و کلمه حرف مهربانانه می خواهد...
نه به شکل ((دوستت دارم))
و یا نه به شکل ((بی تو می میرم))....
ساده مثل
((دلتنگ نباش...فردا روز دیگری است...))

با تمام بدی ها که به من روا داشتی و حس دوست داشتنم که از
گفتنش پروا داشتی دوستت میدارم ...
هرچند که میدانم بازیچه ات گشته ام ...
هرچند که میدانم به دوست داشتنم نیازی نداری ...
دوستت میدارم ...
مهم نیست که در کجای خاطراتت مرا گذاشتی و رفتی ...
مهم نیست اگر بر حریم خلوتم پا گذاشتی و رفتی ...
مهم این است که رد پای من هنوز روی ذهنت باقیست ...
مابقی هرچه هست و نیست مقابل عشق من فانیست ...
دوستت دارم ولی میدانم که دوستم نخواهی داشت!!!

خدایا به تو می سپرمش...
فقط یه خواهشی ازت دارم...
یه روزی یه جایی...
بغل یه غریبه مست مست...
بدجوری یاد من بندازش
عطر میزند ...
تنش را برهنه میکند ...
با همه میخوابد ...
جز آن کس که او را به انتظار نشسته!

چرا ساکت نمیشوی...
صدای نفسهایت در آغوش او از این راه دور هم آزارم میدهد
لعنتی!!!!
آرامتر نفس نفس بزن...

روزی خواهد آمد که در جایی دور ... در آغوش دیگری ... بیقرار هم باشیم
آن روز هردو فاحشه ایم!!

سهمیه هوای من هم برای تو ...
برای نفس نفس زدن در آغوش دیگری لازمت میشود بهترینم!

بازی تمام شد
سک ...سک...
پیدایت کردم
در اغوش او
خدا جونم حتما بهش بگو..
کجا رفت اون همه دوستت دارم ها..؟
کجا رفت اون همه فدایت شوم ها..؟ اون همه قربونت برم ها...؟
می گفت نمیتونم بدون تو زندگی کنم..
می گفت ار تو جدام کنن می میرم..
می گفت نکنه یه روز تنهام بذاری و بری..
می گفت هر طور شده تو رو بدست میارم
می گفت تو عشق منی عمر منی تموم زندگی منی
مگه میشه این حرفا تو خاطره ام زنده بمونه و نسوزم...؟
خدایا تو که شاهد بودی اون چی بهم می گفت
خودت شاهد تموم یکرنگی و خلوص و پاکی عشقم بودی..
خودت بودی و نظاره گر بودی که چه صادقانه دوستش داشتم..
راستی خدا جونم ازش بپرس و بهش بگو :چرا تنهام گذاشت؟
بهش بگو:من شاهد بودم که اون چقدر صادقانه دوست داشت..
پس چرا با احساساتش بازی کردی و با رفتنت آتیشش زدی..
خدا جونم حتما بهش بگو و جوابمو بده....منتظرم
برگی از روزگار...
هر برگی که دست روزگار از دفتر زندگانیم جدا می کند
آرزوی شیرین را با خود به همراه دارد که با فنا شدنش
جزیی از وجود مرا به تباهی می کشاند
ولی افسوس که آن روزهای خوش هرگز فرا نخواهند رسید
و شاید روزی که از آن می گریزم فرا رسدو من در گورستان آرزوهایم
در زیر خروارها خاک که جسم نحیفم را در آغوش گرفته به ابدیت بپیوندم
کفش هایم را بپوش.
راهم را قدم بزن.
دردهایم را بکش
اینجا هنوز تاریکی ست...
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست.
وقتی دریچه مسدود است....
حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه که این دنیای منه
تمام شدی...
ولی من هنوز جرات باز کردن دستهایم را ندارم
شاید که ذره ای از تو مانده باشد
زندگی.
زندگی مثل یه معما می مونه که فقط از طریق داده ها به جواب میرسم ![]()
زندگی دریای متلاطمیه که قطب نمای اون محبته![]()
زندگی مثل خوابه هر جور بخوام میتونم تعبیرش کنم![]()
زندگی زیباست اگر زیبا زندگی کنم![]()
زندگی از بودن شروع می شه و تا شدن ادامه می یابه![]()
فقط به این خاطر...
فقط به این خاطر که-خوشحال به نظر میرسم-به این معنی نیست که همه چیز روبراه است
فقط به این خاطرکه-زیاد میخندم-به این معنی نیست که مسائل را جدی نمیگیرم
فقط به این خاطر که-میبخشم-به این معنی نیست که میتوانی مرا دست کم بگیری
فقط به این خاطر که-همیشه در تماس نیستم-به این معنی نیست که علاقه ای ندارم
فقط به این خاطر که-گول میخورم-به این معنی نیست که میتوانی به من دروغ بگویی
فقط به این خاط که-احساساتم را بروز نمیدهم-به این معنی نست که احساسی ندارم
فقط به این خاطر که-نمیگویم دوستت دارم-به این معنی نیست که دوستت ندارم
فقط به این خاط که-صادقم-به این معنی نیست که همه حرفهایم را رک میزنم
فقط به این خاطر که-شبیه تو نیستم-به این معنی نیست که آدم مرموزی هستم
فقط به این خاطر که-چیزی نمیگویم-به این معنی نیست که میترسم
نازنینم..؟
باید بدانی و ببینی که چگونه ورق های پاره ی سرنوشت را از باد بی رحمانه ی زمانه میدزدم
و چگونه دور از تو درمانده و خسته گناهم را به دست بخشندگی ات می سپارم
و تو چه زیبا به من پاسخ می دهی تا به زندگی امیدوار باشم....
بغض.
هرگز بد مباش .بد مکن
تا هیچ وقت بد نبینی
تا هرگز بغض معصومت را نشکفته پر پر نکنی...
چرا؟؟؟؟؟؟؟
روی این شعر خرابم تو چرا باریدی...؟
مثل یک پیچک سرمست و خیال آسوده..
روی دیوار تن من تو چرا پیچیدی...؟
همه آواز شد این باد برای من و تو ...
گوش من کر بود لابد تو چرا نشنیدی...
گرم پیراهن تو مانده هنوزم با من..
با من و دلهره هایم تو چرا خوابیدی
به خراشیده این روح سراسیمه و سرد.
نمک خاطره ها را تو چرا پاشیدی
دل بی تاب من و وسوسه ی بودن تو..
به همه وسوسه هایم تو چرا خندیدی...؟
داستان فرشته و مسافران
فرشته که به کره زمین آمده بود رو به مسافرانی که منتظرش بودند گفت:قطار تا ۵ دقیقه دیگه راه میافته
هرکس جا بمونه دیگه نمی تونه بیاد چون شاید تا صد ها سال دیگه هیچ فرشته ای مثل من نتونه از
خدا برای این سفر اجازه بگیره پس جا نمونید...
هنوز حرف فرشته تمام نشده بود که مسافران به سرعت سوار قطار شدند فرشته نیز با خود فکر کرد
(این ها واقعا خدا را دوس دارند؟)و بعد خودش نشست پشت فرمان و قطار راه افتاد اما به هر ایستگاهی
که می رسید یکی از مسافران می پرسید اینجا کجاست؟ و فرشته با خوشرویی پاسخ میداد
(اینجا آسمان اول است. اینجا ایستگاه برزخ است.....)و بالاخره در یکی از ایستگاه هاکه توقف کرد
فرشته گفت :اینجا ایستگاه بهشت است
مسافران همین که نام بهشت را شنیدند سر از پا نشناختند و پیاده شدند
در همین لحظه فرشته ای دیگر که دید فرشته دارد اشک میریزد با تعجب گفت: برای چه ناراحتی؟
تو آنها را به بهشت آورده ای
فرشته همان طور که اشک میریخت گفت: درسته ولی همه این مسافران قرار بود به دیدن خدا بروند
اما همین که به بهشت رسیدند خدا را فراموش کردند....
داستان سرنوشت....
در سرم سودای جامی بی زبان
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
تمام حواسش را جمع می کند
تا ببیند تو چه را دوست داری
تا درست همان را از تو بگیرد




در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک را بر لبانم احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ی جدایی است....